tgindex
کانال رسمی فاطمه امامی

کانال رسمی فاطمه امامی

Статистика
@femami53персидский

https://telegram.me/femami53.نویسنده، متخصص آموزش محیط زیست،مشاور آموزشی دانشگاه،زیست شناس علوم جانوری ، تاکسیدرمیست،فعال اجتماعی

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
43
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
197
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
41
40 постов
Вовлечённость
20,8%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 43
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
16
1/48двое суток
18
1/72трое суток
19

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • مغز ما چگونه بزرگ شد؟ با مصرف گوشت؟احتمالاً خیر!   داستان تکامل انسان، به‌‌خلاف تصویری که گاهی از آن ارائه می‌شود، روایتی ثابت و تمام‌شده نیست. تقریباً هر روز یافته‌های تازه باستان‌شناسی، ژنتیک و زیست‌شناسی تکاملی، بخشی از دانسته‌های پیشین ما را اصلاح می‌کنند. پژوهش تازه‌ای که در Science منتشر شده نیز از همین جنس است: مطالعه‌ای که یکی از روایت‌های نسبتاً جاافتاده درباره‌ی تکامل مغز انسان، یعنی نقش محوری گوشت‌خواری، را بازنگری می‌کند و نشان می‌دهد که برای توضیح رشد مغز بزرگ انسان باید به کربوهیدرات‌ها و منابع طبیعی قند نیز توجه جدی داشت. مغز انسان با وجود اینکه حدود دو درصد وزن بدن را تشکیل می‌دهد، در حالت استراحت نزدیک به یک‌پنجم انرژی بدن را مصرف می‌کند. این نیاز در کودکی حتی بیشتر است. پرسش اصلی این است که اجداد ما چگونه توانستند هزینه‌ی انرژی چنین مغز بزرگی را تأمین کنند. سال‌هاست که افزایش مصرف گوشت از مهم‌ترین پاسخ‌ها بود. گوشت و به‌ویژه مغز استخوان، منابع متراکم انرژی و چربی هستند و مصرف آنها نسبت به بسیاری از گیاهان انرژی بیشتری را در زمان کوتاه‌تری فراهم می‌کند. اما گوشت یک محدودیت مهم دارد: منبع قابل‌توجهی از کربوهیدرات نیست، در حالی که مغز برای فعالیت خود به گلوکز وابستگی زیادی دارد. بدن می‌تواند مقداری گلوکز را از پروتئین تولید کند، اما این فرایند محدود و پرهزینه است و اتکا به پروتئین به‌عنوان سوخت اصلی نیز می‌تواند مشکلاتی ایجاد کند. بنابراین، به اعتقاد پژوهشگران، رشد مغز انسان نمی‌تواند تنها با افزایش مصرف گوشت توضیح داده شود. کربوهیدرات‌ها باید بخشی مهم از این معادله بوده باشند. از میوه‌های شیرین تا آتش و غلات پژوهشگران برای آزمودن این فرضیه، نیاز به گلوکز و ترکیب غذایی اجداد انسان را در بیش از چهار میلیون سال تکامل مدل‌سازی کردند. آنها علاوه بر نیاز مغز، مصرف گلوکز توسط گلبول‌های قرمز و کلیه‌ها و همچنین نیازهای مربوط به بارداری و شیردهی را نیز در نظر گرفتند. نتیجه نشان داد که کربوهیدرات‌ها در مجموع می‌توانسته‌اند بیش از نیمی از انرژی موردنیاز انسان را در بخش بزرگی از این مسیر تکاملی تأمین کنند. این داستان از اجداد بسیار اولیه انسان آغاز می‌شود. «لوسی» از گونه استرالوپیتکوس آفریکانوس احتمالاً در محیط گرمسیری زندگی می‌کرد و بخش بزرگی از غذای خود را از میوه‌های رسیده به دست می‌آورد. بر اساس مدل پژوهشگران، بیش از دو سوم انرژی او می‌توانست از قندهای طبیعی تأمین شود. این یافته با فرضیه‌ای جذاب همخوان است: شاید میوه‌خواری نه‌فقط انرژی لازم برای مغز را فراهم کرده، بلکه خود به تقویت توانایی‌های شناختی نیز کمک کرده باشد. یافتن میوه‌های رسیده در جنگل نیازمند حافظه، شناخت محیط و توانایی پیش‌بینی زمان و مکان دسترسی به غذا بود. بعدها سهم غذاهای حیوانی در رژیم انسان افزایش یافت، اما کربوهیدرات همچنان اهمیت خود را حفظ کرد. حدود یک میلیون سال پیش، کنترل آتش امکان پختن مواد نشاسته‌ای را فراهم کرد و نشاسته پخته‌شده بسیار آسان‌تر هضم می‌شد و می‌توانست گلوکز موردنیاز بدن را تأمین کند. حدود صد هزار سال پیش نیز استفاده از سنگ‌های آسیاب و اجاق‌ها دسترسی به نشاسته موجود در غلات را افزایش داد. به این ترتیب، منابع کربوهیدراتی انسان از میوه و عسل به نشاسته پخته و سپس غلات گسترش یافت. میراثی تکاملی در زندگی امروز این نیاز به کربوهیدرات احتمالاً همیشه به یک اندازه برآورده نمی‌شده است. هنگامی که انسان از محیط‌های گرمسیری خارج شد و به مناطق سرد و خشک رفت، میوه و عسل که منابع مهم قند بودند، محدودتر و فصلی‌تر شدند. پژوهشگران احتمال می‌دهند که این دوره‌های کمبود کربوهیدرات در انتخاب برخی ویژگی‌های ژنتیکی مؤثر بوده باشد؛ ویژگی‌هایی که سطح گلوکز خون را افزایش می‌دادند و در گذشته می‌توانستند به رشد جنین و بقای آن کمک کنند. همین سازوکارها در شرایط امروزی ممکن است با افزایش خطر دیابت نوع دو و بیماری‌های قلبی‌عروقی ارتباط داشته باشند؛ هرچند این بخش از استدلال هنوز در حد یک فرضیه تکاملی است. پژوهش همچنین توضیحی برای علاقه دیرینه انسان به طعم شیرین ارائه می‌دهد. میل به شیرینی احتمالاً در گذشته سازوکاری سودمند برای یافتن غذاهای پرانرژی مانند میوه و عسل بوده است. این پژوهش مهم است زیرا نشان می‌دهد حتی بخش‌هایی از داستان تکامل انسان که زمانی تقریباً بدیهی به نظر می‌رسیدند، با شواهد تازه می‌توانند بازنویسی شوند. اگر روایت قدیمی‌تر، گوشت را سوخت اصلی رشد مغز می‌دانست، این پژوهش تصویری پیچیده‌تر عرضه می‌کند: مغز بزرگ انسان احتمالاً حاصل تعامل مجموعه‌ای از تغییرات در رژیم غذایی، از میوه و عسل گرفته تا گوشت، آتش، نشاسته و غلات بوده است. داستان تکامل انسان دائما بازنویسی می‌شود. هادی صمدی @evophilosophy

  • #افق_رویداد #فرگشت چگونه ماده‌های برخی گونه‌ها بدون نر تولیدمثل می‌کنند؟ بکرزایی که در آن ماده‌ها بدون نیاز به جنس نر تولیدمثل می‌کنند، به داستان‌های علمی‌تخیلی محدود نیست و در طبیعت فراوان اتفاق می‌افتد. اژدهای آبی آسیایی (گونه‌ای مارمولک) در باغ‌وحش ملی اسمیتسونین در واشینگتن از تخم متولد شد و نگهبانانش شوکه شدند. دلیل تعجب آن‌ها این بود که مادرش هرگز با اژدهای آبی نر نبود. دانشمندان باغ‌وحش ازطریق آزمایش ژنتیکی کشف کردند ماده‌ای که به‌تازگی از تخم در‌آمده است (۲۴ آگوست ۲۰۱۶)، ازطریق نوعی فرایند تولیدمثلی به‌نام بکرزایی (پارتنوژنز) تولید شده است. پارتنوژنز واژه‌ای یونانی به‌معنای بکرآفرینی است؛ اما به‌صورت خاص به تولیدمثل غیرجنسی ماده اشاره می‌کند. درحالی‌که بسیاری از افراد ممکن است تصور کنند بکرزایی در قلمرو داستان‌های علمی‌تخیلی یا متون مذهبی است، این رفتار به‌طور‌شگفت‌آوری در سراسر درخت حیات رایج است و در بسیاری از موجودات، مانند گیاه‌ها، حشره‌ها، ماهی‌ها، خزنده‌ها و حتی پرنده‌ها دیده می‌شود. ازآنجاکه پستانداران، ازجمله انسان‌ها به ژن‌های خاصی نیاز دارند که از اسپرم می‌آید، نمی‌توانند بکرزایی کنند.... ادامه مطلب: https://bit.ly/3mXS9la 🌐 @ofoghroydad

  • دریاچه نمک آران و بیدگل، ثروتی طبیعی و میراثی بی‌بدیل است؛ این اثر طبیعی به شماره ۵۹۱ و به تاریخ ۱۳۹۸/۰۱/۲۷ در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده تا برای نسل‌های امروز و فردا حفظ شود، نه اینکه قربانی جاه‌طلبی و سودجویی گردد. کانال‌کشی و برداشت شورابه بدون مجوز، یعنی تخریب محیط‌زیست، نابودی سفره‌های آب زیرزمینی، تشدید ریزگردهای نمکی و تهدید جدی سلامت انسان و حیات موجودات. ما، به عنوان فعالان و دوستداران محیط‌زیست و میراث فرهنگی، خواستار توقف فوری این روند مخرب و برخورد قانونی با متخلفان هستیم. بیایید با هم صدای طبیعت و تاریخ باشیم. #دریاچه_نمک_آران_و_بیدگل #توقف_تخریب_محیط_زیست

  • https://t.me/Drmoghaddasibio/1473

  • 🌿🌺 🌺 زندگی فقط گذر لحظه هاست، آنقدر کوتاه، که با اشک و گریه یی، حیات شروع می شود و شاید با اشکی از حسرت پایان پذیرد. پس زیبا بنگریم، شادی کنیم، و از لحظه لحظه ی آن لذّت ببریم. هر روز طلوع خورشید را به زیبایی ببینیم. در غروب خورشید نقشی نخواهیم داشت، همیشه غروب را به امید طلوع نظاره گر باشیم. باشد تا طلوعی دیگر، گلی بخندد، پروانه ایی برقصد، غنچه ایی گل شود، بلبلی بخواند. باز، باز، خورشید طلوع کند......... ✍فاطمه امامی https://t.me/femami53

  • من در روزگاری تیره زندگی میکنم در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است.. برتولت برشت

  • 💢 چرا تغییر دادن عقیدهِ آدم‌های متعصب تقریباً غیر ممکن است؟! در یک شبِ سرد و برفی در دسامبر ۱۹۴۵ زنی به اسم "دوروتی مارتین" گروهی از پیروانش را در منزلش واقع در شیکاگو جمع کرده بود، اما این فقط یک دورهمی ساده نبود؛ آنها منتظر پایان دنیا در راس ساعت ۱۲ بامداد بودند. دوروتی ادعا می‌کرد پیام‌هایی از موجودات فضائیِ سیاره "کلاریون" دریافت می‌کند و به پیروانش گفته بود که سیلِ عظیمی در راه است که قراره تمام زمین و بشریت را نابود کند؛ اما راس نیمه شب بشقاب پرنده‌ای از راه می‌رسد و صرفاً قرار است مؤمنانِ واقعی که آنها باشند را نجات بدهد! این آدم‌ها دیوانه نبودند؛ بین آنها پزشک بود، مهندس بود، دانشجویان باهوش بودند و آدم‌های معمولی که همگی شغل‌شان را رها کرده بودند، خانه‌هایشان را فروخته بودند و تمام پل‌های پشت سرشان را خراب کرده بودند؛ چرا...؟! چون قرار بود دنیا به پایان برسد! ساعت تیک تاک می‌کرد؛ ده شب، یازده شب و سرانجام ۱۲ بامداد... سکوت مطلق حاکم شد؛ همه به هم نگاه می‌کردند اما هیچ بشقاب پرنده‌ای نیامد؛ هیچ سیلی جاری نشد و دنیا به پایان نرسید بلکه به چرخشِ خود ادامه داد... منطق حکم می‌کند که در آن لحظه آن جمع باید از شدتِ شرم آب می‌شدند و به حماقت خودشان اعتراف می‌کردند و با سرهای پایین به خانه‌هایشان برمی‌گشتند؛ اما اتفاقی که افتاد یکی از عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین واکنش‌های روانشناختیِ انسان بود... "لئون فستینگر" روانشناس بزرگی که مخفیانه در آن جمع نفوذ کرده بود، مشاهداتش را ثبت کرد... ساعت ۴ صبح وقتی فشارِ روانی به اوج رسید، ناگهان دوروتی پیامی جدید نوشت: "خداوندِ جهان به‌خاطر ایمان قویِ همین گروهِ کوچک، تصمیم گرفت به کلِ بشریت رحم کند و سیل را لغو کرد..." واکنش گروه چه بود؟ آیا عصبانی شدند؟! اصلاً... آنها به یک‌باره پر از انرژی و شادی شدند! آنها که تا دیروز از رسانه‌ها فرار می‌کردند، حالا با روزنامه‌ها تماس گرفتند و فریاد زدند که: "ما دنیا را نجات دادیم..." آنها به‌جای اینکه بپذیرند که فریب خوردند، متعصب‌تر شدند... اما چرا اینگونه است؟! 📌 چرا تغییر دادن عقیده‌ی آدم‌های متعصب تقریباً غیرممکن است؟! نکته این است وقتی فرد هزینه‌ی زیادی برای یک باور می‌پردازد، وقتی آبرو، پول و زمان را پای یک چیز اشتباه می‌ریزد، پذیرفتنِ" اشتباه" دیگر یک اعتراف ساده نیست بلکه به معنای فروپاشی کاملِ هویتِ او است... این داستان فقط درباره فرقهِ قدیمی نیست؛ این داستانِ تک تک ما است؛ وقتی که روی اسب بازنده شرط می‌بندیم، وقتی در یک رابطهِ سمی می‌مانیم، وقتی ارتباطات بی‌ثمر را پایان نمی‌دهیم و وقتی به آدم‌های اشتباهی اطمینان می‌کنیم و... اپیکتتوس، فیلسوف رواقی می‌گفت: "غیرممکن است کسی چیزی را یاد بگیرد که فکر می‌کند از قبل می‌داند..." خطرناک‌ترین لحظه‌ی زندگیِ ما زمانی نیست که چیزی را نمی‌دانیم، بلکه زمانی است به چیزی "اطمینانِ تام" داریم و حاضریم برای این اطمینان، واقعیت را قربانی کنیم... آن فرقه در شیکاگو ترجیح دادند باور کنند که قوانینِ فیزیک و کیهان تغییر کرده تا اینکه بپذیرند احمق بودند؛ به‌خاطر همین است که می‌گویند مهم‌ترین توانایی در قرن ۲۱، توانایی تجدیدنظر در افکار و باورهایمان است، این معیار سواد در قرن ۲۱ است. https://t.me/femami53

  • دادستان قزوین با اعلام آغاز به کار مجتمع «شوق زندگی» به‌عنوان مرکز هماهنگی خدمات حمایتی به کودکان و نوجوانان در معرض آسیب، گفت: براساس قانون حمایت از اطفال و نوجوانان، کوتاهی در انجام تکالیف قانونی نسبت به این قشر می‌تواند پیگرد کیفری و اداری به دنبال داشته باشد. به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین از قزوین؛ «علی‌اصغر عسگری» دادستان عمومی و انقلاب مرکز استان قزوین امروز در نشست تبیین حقوق و تکالیف قانونی دستگاه‌های مسئول در پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی، با محوریت آغاز فعالیت مجتمع «شوق زندگی»، بر ضرورت هماهنگی بین‌بخشی برای حمایت از کودکان و نوجوانان در معرض آسیب تأکید کرد. لینک گزارش @irsprcorg

  • من و بنیامین از شش سالگی هم بازی بودیم، او هر وقت از شهرستان، خانه مادربزرگش می‎آمد، با هم، بازی می‎کردیم.  در دوران کرونا او چند سالی نیامد، بعد از آن‌که آمد، با هم، دوباره بازی کردیم.  هم‌بازی‌های شیطونی بودیم با خرابکاری‌های زیاد، ولی خوبی شیطنت‌های ما این بود که با هم، بازی می‌کردیم و اسباب‌بازی‌های خود را به اشتراک می‌گذاشتیم. بنیامین بعد از چند سال تأخیر و جنگ و ... دوباره برگشت هر دو بزرگ شده بودیم، نکته مهمی که از او دیدم دیوار حیاط به دلیل اینکه ساختمان کناری ما ساخته‌شده بود بلندتر شده بود او با کنجکاوی از دیوار بالارفت انگار خلاء نبودن او در این چند سال و بازی‌نکردن و شیطنت‌هایش هنوز پر نشده بود خواست جبران کند ولی یادش رفته بود که دیگر بزرگ و بالغ‌شده انگار غیرحضوری‌شدن مدارس از روی رویاها و انرژی بچه‌گانه ما جوری پریده‌بود که عقده‌های کودکی ما در سینه‌های ما حبس‌شده، چون یک‌چیزی این وسط فراموش‌شده که ما در حیاط مدرسه، در راهرو مدرسه، در کلاس درس، پای تخته، زنگ تفریح، سر صف، آبخوری، ورزش و مداد قرض‌گرفتن، دفتر کهنه‌کردن، مشق نوشتن، در پاسخ‌دادن و هزار و یک چیز، بچگی نکردیم.   برای بنیامین تغییری در زندگی ایجادشده بود او دیگر یک خواهرکوچولو داشت، دختری با زبان شیرین و بانمک، او فهمیده بود من، هم‌بازی داداش او بودم. آمد زنگ خونه ما را زد و از من خواست بیا با هم، بازی کنیم. خندیدم گفتم: من، هم‌بازی داداشت بودم، ولی دلم سوخت گفتم: باشه می‌آیم. در حیاط رفتیم بازی کنیم بنیامین هم، آمد مثل قدیم شروع به توپ‌بازی کردیم و خواستیم او هم‌بازی کند او مشارکت نکرد، بازی دیگری را شروع کردیم باز هم مشارکت نکرد، از برادرش پرسیدم چرا بازی نمی‌کند گفت: او بلد نیست بازی کنه گفتم: مگر می‌شود؟! گفت: خواهرم همیشه با موبایل بازی می‌کند این چند وقت هم که مدارس بسته‌بوده پیش‌دبستانی را آنلاین داشته او همه چیز را مجازی می‌داند. او بهترین بازیگر آنلاین است. یاد زمان بچگی‌ام افتادم در زمان کرونا با دوستم ساناز در حیاط، خاله بازی می‌کردم. مادرم به من آموزش می‌داد که بازی کنم و وسایلم را با دوستم به مشارکت بگذارم که خطای در مدرسه نبودن کم شود و من تعامل‌کردن را بیاموزم، وقتی دوستم ساناز برای بازی، خطوطی پر رنگ تعیین‌کرد، که هرکس با وسایل خودش بازی کند، و من حق ندارم به وسایل او دست بزنم، مامانم گفت: اگر چنین رفتاری داشته باشید دیگر اجازه بازی‌کردن و درکنارهم بودن را به شما نمی‌دهم. ساناز قهرکرد ولی بعد از چند مدتی پشیمان شد، و بهتر بگویم تنبیه شد، و با من تماس گرفت که دوباره با هم بازی کنیم او رفتارش عوض شده بود و به قوانین مشارکت احترام می‌گذاشت. حالا فهمیدم چرا مامانم دوست داشت من همیشه بازی کنم. بازی‌کردن به من چیزهای زیادی آموخت. مادرم از بسته‌بودن مدارس به هر دلیلی ناراحت بود. با دوستان مدرسه من در پارک و حیاط خانه قرار بازی می‌گذاشت تا من ارتباطات را فراموش نکنم. ✍فاطمه امامی https://t.me/joinchat/AAAAAFHBT8F8MpO4P4dc_Q

  • من و بنیامین از شش سالگی هم بازی بودیم، او هر وقت از شهرستان، خانه مادربزرگش می‎آمد، با هم، بازی می‎کردیم.  در دوران کرونا او چند سالی نیامد، بعد از آن‌که آمد، با هم، دوباره بازی کردیم.  هم‌بازی‌های شیطونی بودیم با خرابکاری‌های زیاد، ولی خوبی شیطنت‌های ما این بود که با هم، بازی می‌کردیم و اسباب‌بازی‌های خود را به اشتراک می‌گذاشتیم. بنیامین بعد از چند سال تأخیر و جنگ و ... دوباره برگشت هر دو بزرگ شده بودیم، نکته مهمی که از او دیدم دیوار حیاط به دلیل اینکه ساختمان کناری ما ساخته‌شده بود بلندتر شده بود او با کنجکاوی از دیوار بالارفت انگار خلاء نبودن او در این چند سال و بازی‌نکردن و شیطنت‌هایش هنوز پر نشده بود خواست جبران کند ولی یادش رفته بود که دیگر بزرگ و بالغ‌شده انگار غیرحضوری‌شدن مدارس از روی رویاها و انرژی بچه‌گانه ما جوری پریده‌بود که عقده‌های کودکی ما در سینه‌های ما حبس‌شده، چون یک‌چیزی این وسط فراموش‌شده که ما در حیاط مدرسه، در راهرو مدرسه، در کلاس درس، پای تخته، زنگ تفریح، سر صف، آبخوری، ورزش و مداد قرض‌گرفتن، دفتر کهنه‌کردن، مشق نوشتن، در پاسخ‌دادن و هزار و یک چیز، بچگی نکردیم.   برای بنیامین تغییری در زندگی ایجادشده بود او دیگر یک خواهرکوچولو داشت، دختری با زبان شیرین و بانمک، او فهمیده بود من، هم‌بازی داداش او بودم. آمد زنگ خونه ما را زد و از من خواست بیا با هم، بازی کنیم. خندیدم گفتم: من، هم‌بازی داداشت بودم، ولی دلم سوخت گفتم: باشه می‌آیم. در حیاط رفتیم بازی کنیم بنیامین هم، آمد مثل قدیم شروع به توپ‌بازی کردیم و خواستیم او هم‌بازی کند او مشارکت نکرد، بازی دیگری را شروع کردیم باز هم مشارکت نکرد، از برادرش پرسیدم چرا بازی نمی‌کند گفت: او بلد نیست بازی کنه گفتم: مگر می‌شود؟! گفت: خواهرم همیشه با موبایل بازی می‌کند این چند وقت هم که مدارس بسته‌بوده پیش‌دبستانی را آنلاین داشته او همه چیز را مجازی می‌داند. او بهترین بازیگر آنلاین است. یاد زمان بچگی‌ام افتادم در زمان کرونا با دوستم ساناز در حیاط، خاله بازی می‌کردم. مادرم به من آموزش می‌داد که بازی کنم و وسایلم را با دوستم به مشارکت بگذارم که خطای در مدرسه نبودن کم شود و من تعامل‌کردن را بیاموزم، وقتی دوستم ساناز برای بازی، خطوطی پر رنگ تعیین‌کرد، که هرکس با وسایل خودش بازی کند، و من حق ندارم به وسایل او دست بزنم، مامانم گفت: اگر چنین رفتاری داشته باشید دیگر اجازه بازی‌کردن و درکنارهم بودن را به شما نمی‌دهم. ساناز قهرکرد ولی بعد از چند مدتی پشیمان شد، و بهتر بگویم تنبیه شد، و با من تماس گرفت که دوباره با هم بازی کنیم او رفتارش عوض شده بود و به قوانین مشارکت احترام می‌گذاشت. حالا فهمیدم چرا مامانم دوست داشت من همیشه بازی کنم. بازی‌کردن به من چیزهای زیادی آموخت. مادرم از بسته‌بودن مدارس به هر دلیلی ناراحت بود. با دوستان مدرسه من در پارک و حیاط خانه قرار بازی می‌گذاشت تا من ارتباطات را فراموش نکنم. ✍فاطمه امامی ☘🌿☘🌿☘🌿 http://www.eradehmellat.ir/fa/News/8367/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF https://t.me/femami53

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • پیش از آنکه برای فرزندتان کلاس تازه‌ای ثبت‌نام کنید، این گفت‌وگو را بخوانید   اگر پدر یا مادر هستید و به فکر ثبت‌نام فرزند خود در کلاس‌های آموزشی فوق‌برنامه در تابستان هستید، اندکی برای خواندن گفت‌وگوی محمدرضا سرکارآرانی با عبدالحسین وهاب‌زاده وقت بگذارید. ارزش این گفت‌وگو در نقد آموزش رسمی نیست، بلکه در عرضه‌ی راهکارهایی‌ست که به‌خلاف تصور، نه هزینه‌ای برای خانواده دارد و نه نیاز به امکانات ویژه. مهم‌ترین پیام وهاب‌زاده این است که «مدرسه طبیعت» پیش از آنکه یک مکان باشد، تغییری در نگاه ما به کودک است؛ نگاهی که برای همه‌ی کودکان، در همه‌ی شهرها و روستاهای ایران و در هر شرایط اقتصادی قابل اجراست. کافی است، به تعبیر سهراب سپهری، «چشم‌ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم». ایده‌ی «مدرسه طبیعت» در اندیشه‌ی عبدالحسین وهاب‌زاده، بیش از آنکه طرحی برای آموزش محیط‌زیست باشد، نقدی بنیادین بر مدرسه‌ی رسمی و شیوه رایج تربیت کودک است. از منظر او، مسئله‌ی اصلی آموزش طبیعت نیست، بلکه بازگرداندن «کودکی» به کودکان است. از منظری تکاملی، کودک موجودی خودیادگیرنده است که انگیزه‌ی یادگیری را از درون خود می‌گیرد. آنچه آموزش رسمی و کلاس‌های پرهزینه انجام می‌دهند، اغلب جایگزین‌کردن انگیزه‌ی درونی با اجبار بیرونی است، در حالی که یادگیری واقعی از تجربه، بازی، مشاهده و تعامل با محیط شکل می‌گیرد. وهاب‌زاده میان «آموزش» و «یادگیری» تمایز روشنی قائل است. یادگیری فرایندی طبیعی‌ست که کودک از طریق بازی، تقلید، تجربه شخصی و تعامل با دیگران و محیط طی می‌کند؛ از همین رو، او کودک را نه «آموزش‌پذیر»، بلکه «یادگیرنده» می‌داند. در مرکز این اندیشه، مفهوم بازی آزاد قرار دارد. کودک با شاخه و تنه‌ی درخت، خاک، آب یا سنگ، جهانی از تجربه خلق می‌کند. این بازی‌ها صرفاً سرگرمی نیستند؛ بلکه شخصیت، عواطف و مسیرهای بعدی یادگیری را شکل می‌دهند. تجربه‌های عاطفی دوران کودکی بعدها جهت علایق و انتخاب‌های فرد را تعیین می‌کنند و کودکی که فرصت تجربه‌ی طبیعت را نداشته باشد، در بزرگسالی نیز رابطه‌ای عمیق با آن برقرار نخواهد کرد. از همین منظر، «مدرسه طبیعت» برای وهاب‌زاده ساختمان یا برنامه‌ی درسی نیست، بلکه محیطی است که کودک بتواند آزادانه بازی کند، تجربه بیندوزد، انتخاب کند و با طبیعت ارتباط برقرار سازد. نقش بزرگسال نیز آموزش دادن نیست، بلکه فراهم کردن محیطی امن و غنی برای تجربه است. انسان میلیون‌ها سال در چنین «مدرسه‌ای» رشد کرده و مدرسه‌ی رسمی نهادی بسیار جدید در تاریخ بشر است. با این حال، وهاب‌زاده به‌خلاف برداشت ساده‌انگارانه از روسو، انسان طبیعی را کاملاً نیک‌سرشت نمی‌داند. به باور او، بازی و طبیعت راهنمای طبیعی کودک‌اند، اما یادگیری قواعد زندگی جمعی، اخلاق و مسئولیت اجتماعی وظیفه‌ی جامعه است. بنابراین، مدرسه‌ی طبیعت نفی آموزش نیست؛ بلکه تأکید بر تقدم تجربه‌ی طبیعی در سال‌های نخست زندگی است. او می‌گوید دغدغه‌اش ابتدا حفاظت از محیط‌زیست بود، اما به این نتیجه رسید که مسئله عمیق‌تر از بحران طبیعت است؛ زیرا خودِ کودکی در معرض نابودی قرار گرفته است. کودک امروز بیشتر وقت خود را میان آپارتمان، سرویس، مدرسه و کلاس‌های متعدد می‌گذراند و فرصت تجربه‌ی آزاد محیط، محله و طبیعت را از دست داده است. از همین رو، دغدغه او از «طبیعت برای محیط‌زیست» به «طبیعت برای کودک» تغییر یافت. اگر با خواندن این مطالب هنوز تردید دارید که آیا چنین شیوه‌ای واقعاً کودک را برای آینده آماده می‌کند یا نه، تردیدتان کاملاً قابل درک است. حرکت در مسیری که با عرف رایج تفاوت دارد، شجاعت می‌خواهد و این نگرانی که «اگر اشتباه کنم، هزینه آن را فرزندم در آینده خواهد پرداخت» نگرانی نابجایی نیست. از سوی دیگر، در ذهن بسیاری از ما این پیش‌فرض وجود دارد که هرچه آموزش گران‌تر باشد، حتماً بهتر است. اما همان‌طور که درباره‌ی تغذیه می‌دانیم، این قاعده همیشه درست نیست؛ گاهی نان، پنیر و سبزی ساده، سالم‌تر از بسیاری از فست‌فودهای گران‌قیمت‌تر است. در تربیت نیز لزوماً آموزش‌های پرهزینه، از یادگیری حاصل از بازی‌های جمعی، تجربه و حضور در محیط‌های طبیعی مانند پارک‌ها ارزشمندتر نیستند. با این همه، اگر هنوز مردد هستید، ضرورتی ندارد آموزش‌های رسمی و متعارف را کنار بگذارید. گفت‌وگوی وهاب‌زاده را بخوانید و سپس خودتان در مورد راهکارهای مناسب برای فرزند خود تصمیم بگیرید. دست‌کم فرصت این نوع یادگیری را نیز در کنار آموزش مدرسه برای فرزندتان فراهم کنید. اهمیت این راهکار به‌ویژه برای کودکان زیر ۱۲ سال بیشتر است، هرچند همه کودکان از آن بهره‌مند می‌شوند. هادی صمدی @evophilosophy

  • وقتی کودکی آنلاین شد فاطمه امامی http://www.eradehmellat.ir/fa/News/8367/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF

  • همه به خاطر زبان گنجشک بود 🌳🌳🌳🌳🌳🌳 اتاق خواب روبروی حیاط ما، بسیار خنک و دلنواز بود؛ در شور گرمای تابستان که بدون کولر نمی توانستی تاب بیاوری، اتاق خواب ما بسیار خنک و سرد بود، شب های تابستان که بسیار گرم بود، در آن اتاق می خوابیدیم و از دمای طبیعی آن لذت می بردیم؛ کنار خانه ی ما یک خانه ایی ویلایی بزرگی بود. درخت زبان گنجشک بسیار تنومند و زیبایی در آن خانه بود که سایه ی آن بر حیاط خانه ی ما دلنوازی می کرد. البته چند درخت کاج و انار هم بود ولی به تنومندی زبان گنجشک نبود این درخت سر آمد درختان بود. این خانه ی دوست داشتنی فروخته شد و صاحب آن تمام درختان را برید و بقیه را با ترفندی خشکاند و ساختمان هفت طبقه ساخت. وقتی این ساختمان ساخته شد. اتاق خواب ما دیگر خنک نبود دمایش با دمای بقیه خانه ها برابر شد تازه فهمیدیم راز خنک بودن خانه ی ما درخت زبان گنجشک بود که با بی رحمی در جلوی چشمان ما با اره برقی بریده شد و کیلو کیلو اکسیژن منطقه را با خود بمیراند. 😔😔😔😔 ✍فاطمه امامی https://telegram.me/femami53

  • آیا مغز خزندگان در لایه‌های درونی مغز ما جای دارد؟ (مثالی بسیار جالب که نشان می‌دهد چرا نباید هر مطلبی را که ظاهری علمی دارد، واقعا علمی دانست و چرا مبارزه با خرافات بسیار سخت است.) سال‌هاست که در کتاب‌های روان‌شناسی، کلاس‌های آموزشی، سخنرانی‌های انگیزشی، و حتی جلسات درمانی، از مفهومی به نام «مغز خزنده» سخن گفته می‌شود. تصویری ساده و جذاب که می‌گوید در اعماق مغز ما بخشی باستانی وجود دارد که مسئول غرایز، ترس، خشم و واکنش‌های بقاست و لایه‌های جدیدتر مغز بر روی آن ساخته شده‌اند تا منطق و تفکر را به زندگی انسان بیاورند. این روایت آن‌قدر فراگیر شده که بسیاری آن را حقیقتی بدیهی می‌پندارند.   اما مقاله‌ی در Psychology Today یادآوری می‌کند که این تصویر، سال‌هاست در علوم اعصاب اعتبار خود را از دست داده است. پژوهش‌های جدید نشان داده‌اند که مغز انسان از سه لایه مستقل و مجزا تشکیل نشده است. تکامل مغز، به‌خلاف این استعاره‌ی مشهور، به صورت افزودن طبقه‌ای جدید بر ساختمانی قدیمی پیش نرفته، بلکه شبکه‌ای پیچیده و درهم‌تنیده از ساختارها را پدید آورده است که در آن شناخت، هیجان، حافظه و تصمیم‌گیری دائماً با یکدیگر تعامل دارند. اما پرسش اصلی مقاله چیز دیگری است: اگر این مدل علمی کنار گذاشته شده، چرا هنوز همه جا از آن استفاده می‌شود؟ پاسخ نویسنده این است که دانش علمی با سرعتی بسیار بیشتر از انتقال دانش حرکت می‌کند. یافته‌های جدید ممکن است دهه‌ها طول بکشد تا وارد کتاب‌های درسی، دانشگاه‌ها، دوره‌های آموزشی و فرهنگ عمومی شوند. در این فاصله، نظریه‌های ابطال‌شده‌ی قدیمی همچنان بازتولید می‌شوند، زیرا ساده‌تر، قابل آموزش‌تر و روایت‌پذیرترند. از این رو، گاهی آنچه در جامعه «علم» نامیده می‌شود، در واقع تصویری از علمِ بیست یا سی سال پیش است. تحلیلی از منظر معرفت‌شناسی تکاملی اما شاید بتوان از زاویه‌ای دیگر نیز به این مقاله نگریست که آن را از گزارشی درباره‌ی علوم اعصاب به تأملی درباره‌ی تکامل علم تبدیل می‌کند. معرفت‌شناسی تکاملی کلاسیک، از پوپر تا کمپبل، رشد دانش را فرآیندی مشابه تکامل زیستی می‌دانست: فرضیه‌ها پدید می‌آیند، در معرض نقد و آزمون قرار می‌گیرند، و آنهایی که بهتر با واقعیت سازگارند باقی می‌مانند. این چارچوب هنوز الهام‌بخش است، اما دیگر کافی نیست. معرفت‌شناسی تکاملی معاصر باید توضیح دهد که چرا برخی ایده‌های نادرست، حتی پس از ابطال، همچنان به حیات خود ادامه می‌دهند. اینجاست که مفهوم وابستگی به مسیر در متون تکاملی اهمیت پیدا می‌کند. رشد دانش، به‌خلاف تصور ساده، صرفاً تابع شواهد نیست؛ بلکه تابع مسیر تاریخی نیز هست. ایده‌هایی که زودتر وارد نظام آموزشی، زبان علمی، کتاب‌های درسی و ذهن متخصصان می‌شوند، مزیتی انباشتی پیدا می‌کنند. هرچه شبکه‌ی استفاده از یک مفهوم گسترده‌تر شود، هزینه‌ی جایگزینی آن نیز افزایش می‌یابد. از این منظر، «مغز خزنده» صرفاً یک نظریه نبوده، بلکه استعاره‌ای موفق بوده است. موفقیت آن به دلیل ویژگی‌های ارتباطی آن است. این استعاره به آسانی فهمیده می‌شود، به راحتی تدریس می‌شود، و داستان فیلسوفان باستان درباره‌ی کشمکش عقل و غریزه را علمی جلوه می‌دهد. به بیان دیگر، این ایده از نظر «شایستگی فرهنگی» موفق بوده، و نه الزاماً از نظر انطباق با واقعیت زیستی. در تکامل زیستی نیز همیشه بهترین موجودات باقی نمی‌مانند؛ بلکه آنهایی باقی می‌مانند که در شرایط موجود بهتر تکثیر می‌شوند. در قلمرو معرفت نیز گاه ایده‌هایی ماندگار می‌شوند که بهتر منتقل می‌شوند، نه لزوماً آنهایی که دقیق‌ترند. بنابراین، انتخاب طبیعی ایده‌ها با انتخاب منطقی ایده‌ها یکسان نیست. این نگاه، پیامد مهمی برای فهم علم دارد. ما معمولاً علم را مجموعه‌ای از گزاره‌های درست تصور می‌کنیم، در حالی که علم در عمل سامانه‌ای تاریخی است. هر کشف جدید باید از میان شبکه‌ای از مفاهیم، نهادها، کتاب‌ها، عادت‌های آموزشی و زبان تخصصی عبور کند. این شبکه نوعی حافظه دارد و همین حافظه، هم نقطه‌ی قوت علم است و هم منشأ اینرسی آن. حالا اگر با وجود تمامی ابزارهای اصلاحی در علم (آزمایش، بازتولید، و نقد همتایان)، گاهی دهه‌ها طول می‌کشد تا فرضیه‌ای ابطال‌شده‌ از ذهن عموم زدوده شود، جای تعجب نخواهد بود که باورهای سنتی به سختی بسیار بیشتری تغییر کنند. باورهای سنتی سازوکارهای اصلاحی علم را ندارند و وابستگی به مسیر در آنها نیرومندتر است، زیرا این باورها مجموعه‌ای از گزاره‌های ساده نیستند و در زبان، آیین‌ها، هویت جمعی، مناسک، روابط قدرت و حافظه‌ی تاریخی ریشه دارند. کنار گذاشتن باورهای سنتی تغییر در بخشی از هویت فرد یا جامعه است. به همین دلیل، شواهد علمی به تنهایی برای تغییر چنین باورهایی کافی نیستند، هر چند برخی از آنها آشکارا از منظر ناظر خارج آن فرهنگ، یا از منظری علمی، کاملاً خرافه باشند. هادی صمدی @evophilosophy

  • 🧠 دمانس (زوال عقل) چیست؟ آیا دمانس همان آلزایمر است؟ بسیاری از افراد تصور می‌کنند دمانس و آلزایمر یک بیماری هستند، اما این تصور درست نیست. 🔹 دمانس یک اصطلاح کلی برای مجموعه‌ای از بیماری‌هاست که باعث کاهش تدریجی حافظه، تفکر، قضاوت، یادگیری، زبان و توانایی انجام کارهای روزمره می‌شوند. 📌 آلزایمر فقط یکی از انواع دمانس است و شایع‌ترین نوع آن به شمار می‌رود. مهم‌ترین انواع دمانس 🟣 ۱. دمانس آلزایمر شایع‌ترین نوع دمانس که معمولاً با فراموشی تدریجی شروع می‌شود. 🔵 ۲. دمانس عروقی در اثر سکته‌های مغزی یا کاهش خون‌رسانی به مغز ایجاد می‌شود. 🟢 ۳. دمانس اجسام لویی (Lewy Body Dementia) علاوه بر اختلال حافظه، ممکن است با توهم دیداری، اختلال خواب و علائم شبیه پارکینسون همراه باشد. 🟠 ۴. دمانس مرتبط با بیماری پارکینسون در برخی بیماران مبتلا به پارکینسون، پس از چند سال مشکلات حافظه و تفکر نیز ایجاد می‌شود. 🔴 ۵. دمانس فرونتوتمپورال بیشتر رفتار، شخصیت و گفتار را درگیر می‌کند و معمولاً در سنین پایین‌تر از آلزایمر شروع می‌شود. آیا هر فراموشی، دمانس است؟ ❌ خیر. گاهی فراموشی به علت استرس، افسردگی، کمبود ویتامین B12، اختلالات تیروئید، مصرف بعضی داروها یا کمبود خواب ایجاد می‌شود و با درمان علت، قابل بهبود است. علائم هشداردهنده دمانس ⚠️ فراموش کردن مکرر اتفاقات اخیر ⚠️ گم شدن در مسیرهای آشنا ⚠️ تکرار مداوم سؤال یا صحبت ⚠️ مشکل در تصمیم‌گیری و مدیریت کارهای روزانه ⚠️ تغییرات رفتاری و شخصیتی 💚 تشخیص زودهنگام دمانس می‌تواند به کنترل بهتر بیماری، حفظ استقلال فرد و افزایش کیفیت زندگی کمک کند. 📌 در پست‌های بعدی، هر یک از انواع دمانس، به‌ویژه بیماری آلزایمر را به زبان ساده و علمی بررسی خواهیم کرد. سالمند هوشمند بیداران 📱 Telegram | Instagram | WhatsApp 🌀@Bidaransmartaging