tgindex
-Mercurial stories-

-Mercurial stories-

Статистика
@floww25персидский

نوشته های جیوه‌ای... برای بچه های جیوه‌ای؟(: . . . . مکانی برای دوستداران بانگو و ادبیات. راه ارتباطی: بات سو: https://t.me/Suiginnbot ناشناس سو: https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-hcfabgjecj

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
34
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
248
+8 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
96
34 постов
Вовлечённость
38,7%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 34
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
15
1/48двое суток
17
1/72трое суток
18

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قبلا دیده بودم یه سری چنل این کارو می‌کنن. چالش اینطوریه که میرم پینترست و اولین پستی که اومد هر روز براتون می‌ذارم.(خدا رحم کنه-)

  • قبلا دیده بودم یه سری چنل این کارو می‌کنن. چالش اینطوریه که میرم پینترست و اولین پستی که اومد هر روز براتون می‌ذارم.(خدا رحم کنه-)

  • چون افتادم تو فاز«حوصله خودمم ندارم چه برسه به تلگرام» می‌خوام یکم یه کاری کنم که چنل خالی نمونه تا وقتی از این فاز در بیام.

  • چون افتادم تو فاز«حوصله خودمم ندارم چه برسه به تلگرام» می‌خوام یکم یه کاری کنم که چنل خالی نمونه تا وقتی از این فاز در بیام.

  • اگه چنلی دارین که توش از انیمه یا مانهوا محتوا میذارین، اینو فور کنین که فولدر بسازم و جذب داشته باشین حتما جوین باشین، اگه ساین تو چنل بسته ست برام لینک و تگ بفرستین (وگرنه نمیذارم تو فولدر) چنلو چک کنین که فولدرو گذاشتم فورش کنین اگه محتوایی که گفتم رو ندارین…

  • 🩹🍷 𝖿𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾 , 𝖨'𝗅𝗅 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅𝗌 𝗍𝗈 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗂𝗋 𝗉𝗈𝗌𝗍𝗌 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗌. 𝖻𝖾 𝗃𝗈𝗂𝗇𝖾𝖽.

  • دازای و چویا رو تو وانشاتای جادوگری(کوچولو شدن) یه همچین چیزی تصور کنین✨

  • 12 авг.из 🌛удалён 13 авг.

    https://t.me/heyvanatemdad/5690?single این اورژانسیه میشه فرواردش کنید لطفا؟

  • 12 авг.476удалён 14 авг.

    «روزی که دازای و چویا کوچک شدند» (یا روزی که دازای به سن عقلی و چویا به سن قدی‌اش رسید) بخش اول: بازگشت ناخوانده سه روز از آخرین ماجرای کوچک‌شدن گذشته بود. چویا و دازای، هر دو، با یک توافق نانوشته، تصمیم گرفته بودند که دیگر هیچ‌وقت به آن کتاب لعنتی(مبانی…

  • «روزی که دازای و چویا کوچک شدند» (یا روزی که دازای به سن عقلی و چویا به سن قدی‌اش رسید) بخش اول: بازگشت ناخوانده سه روز از آخرین ماجرای کوچک‌شدن گذشته بود. چویا و دازای، هر دو، با یک توافق نانوشته، تصمیم گرفته بودند که دیگر هیچ‌وقت به آن کتاب لعنتی(مبانی جادوی تغییر اندازه) دست نزنند. کتاب در گوشه‌ی قفسه، زیر یک لایه گرد و غبار، آرام گرفته بود. تا اینکه بدون هیچ دلیل مشخصی، دودی بنفش دوباره تمام اتاق را پر کرد. و وقتی پاک شد، چویا و دازای، اینبار باهم، کوچک شده بودند. دوباره. اما این بار هر دو حس متفاوتی داشتند. چویا با همان موهای نارنجی کوتاه، به دست‌های کوچکش نگاه کرد و با لحنی که نه خشم داشت، نه ترس، فقط یک خستگی عمیق گفت: «دوباره؟» دازای این بار متفکر (و البته بچگانه) گفت: «اینبار حتی کتاب رو لمس نکردیم.» هر دو، به کتاب نگاه کردند. و در کمال تعجب، کتاب، باز بود و صفحه‌‌ای که همان طلسم رویش بود، نمایان شده بود. --- بخش دوم: کتابی بی ادب که دستور می‌دهد. چویا، با ناامیدی کامل، روی مبل نشست و گفت: «باشه. اینبار چی کار کنیم؟» دازای، که داشت به کتاب خیره می‌شد، گفت: «توضیحات طلسم تغییر کرده. اینجا برای برگشت شرط نوشته.» چویا که دیگر برایش حتی تغییر ناگهانی طلسم اهمیت نداشت پرسید: «چه شرطی؟» «نقاشیت چطوره چوچو؟» چویا، با نگاهی که می‌گفت «بتمرگ، الان وقت شوخی نیست» سمت دازای برگشت اما درعوض موقهوه‌ای صفحه‌ی طلسم را به او نشان داد. -برای رهایی از طلسم کافیست یک نقاشی به یکی از عزیزترین افراد زندگیتان تقدیم کنید.- چویا با ناباوری پرسید: «فرد عزیز از کجامون بیاریم؟ تازه ما الان شش ساله‌ایم اصلا می‌تونیم نقاشی کنیم؟» دازای، با همان لبخند مبهم، گفت: «فکر کنم اگه بخوایم نقاشی رو به همدیگه بدیم اهمیتی نداشته باشه.» --- بخش سوم: نقاشی‌هایی که کسی جز دونفر معنی‌شان را نمی‌داند چویا و دازای، هر کدام با یک کاغذ و مداد رنگی، در دو گوشه‌ی اتاق نشستند. هیچ‌کدام نمی‌دانستند چه بکشند، اما می‌دانستند که دوست دارند واقعا برای دیگری معنایی داشته باشد. چویا، بعد از پنج دقیقه، کاغذش را پنهان کرد و گفت: «تو اول نشون بده.» دازای، بدون معطلی، نقاشی‌اش را چرخاند: یک خط شکسته، درست شبیه چیزی که چویا معنی‌اش را می‌دانست، چون سال ها پیش کشیده بود. اما این بار، در انتهایش، یک خانه‌ی کوچک کشیده شده بود. چویا، با چشمانی گرد، گفت: «این یعنی چی؟» دازای، با همان خونسردی همیشه گفت: «یعنی خطی که فکر می‌کردی به جایی نمی‌رسه، بالاخره به خانه‌اش رسید.» چویا، برای یک لحظه، چیزی برای گفتن نداشت. و بعد با اکراه، نقاشی‌اش را نشان داد: یک آسمان آبی، با یک خورشید زرد، و زیرش، دو نفر کوچک که دست‌های هم را گرفته‌اند. دازای، با نگاهی که نه مسخره‌بازی بود، نه تعجب، گفت: «این تو و منیم؟» چویا، با صورتی که کمی قرمز شده بود، گفت: «به ذهن شش ساله‌ام چیز دیگه‌ای نمی‌رسید.» دازای، با لبخندی که این بار، نه مبهم، بلکه واقعی بود، گفت: «به نظرم خوبه.» و در همان لحظه، دود بنفش، دوباره اتاق را پر کرد. --- بخش چهارم: عوضی ها هم به خانه احتیاج دارند وقتی دود پاک شد، چویا و دازای، با قامت همیشگی، روی مبل نشسته بودند. اما این بار، چیزی عوض شده بود. روی میز، یک تکه‌ی کاغذ، با دستخطی که نه مال چویا بود، نه دازای، قرار داشت: «اینبار که بزرگ شدید، یادتان باشد که همیشه می‌توانید برای عزیزانتان نقاشی بکشید. حتی اگر تنها یک خط باشد.» چویا، به کاغذ نگاه کرد و با صدایی که نمی‌دانست بخندد یا اخم کند، گفت: «این کتاب شخصیت داره؟» دازای، کاغذ را برداشت و با دقت همیشه، گفت: «به نظر می‌رسه که بله. و به نظر می‌رسه که حس شوخ‌طبعی خوبی هم داره.» و بعد، هر دو، به دو نقاشی کوچک، کنار هم نگاه کردند. نقاشی خط شکسته‌ای که به خانه رسیده بود و نقاشی آسمان آبی با دو آدم کوچک. چویا، با لبخندی که نمی‌توانست پنهان کند، گفت: «دفعه بعد تو نقاشیم یه خونه‌ی ابدی برات می‌کشم.» دازای، با همان لبخند مبهم، گفت: «منظورت قبره؟ فقط اگه یکیمون بالاخره موفق بشه.» با اینکه هر دو می‌دانستند منظور چویا قبر نبود و دازای از قبل خانه‌ی ابدی‌اش را پیدا کرده است، هیچکدامشان به این‌ها اشاره نکردند.

  • без подписи

  • 11 авг.удалён 13 авг.

    فوروارد کن؛ تا بهت بگم اگه در افسانه‌های ایران باستان زندگی می‌کردی،وایب کدوم شخصیت رو میدادی🕯️. شخصیتت، نمادت، گلت و جوهره‌ای که در تو پنهانه.⚔️🌙 ظرفیت : تا زمانی که خط بخوره💫 چنل های پرایویت تو بات لینک بدن: @rozzmindbot جوین باشید 🪉

  • 8 авг.удалён 12 авг.

    نمیدونم #Chuuya #bsd

  • 6 авг.149142

    «روزی که چویا کوچک شد» (یا روزی که چویا کوچکتر شد) بخش اول: طلسمی که کاش اشتباه می‌رفت. دازای طلسم را خواند. همان طلسم را. فقط برای اینکه ببیند چه می‌شود. و شد. چویا، با موهای نارنجی کوتاه، با چشم‌های درشت آبی، با لباس خوابی که حالا روی زمین کشیده می‌شد، به دست‌های کوچکش خیره شده بود. و بعد، با صدایی زیر و خشم بچگانه‌اش، که یک لرز خفیف هم داشت، گفت: «دازای... منو به حالت عادی برگردون!» دازای، با خونسردی همیشگی، گفت: «نمی‌تونم. طلسم تا فردا صبح باقی می‌مونه.» چویا، مشت‌های کوچکش را گره کرد و با جدیتی که به محتوای کلامش نمی‌آمد، گفت: «پس تا فردا صبح، من با تو حرف نمی‌زنم.» دازای لبخندی زد. «عالیه. پس تا فردا صبح، آرامش داریم.» چویا، با همان نگاه خشمگین گفت: «از عمد این کارو کردی نه؟» «بی خیال فقط اگه منم ازت مراقبت کنم بی حساب می‌شیم... نه؟» چویا، نگاهش را برگرداند و به دیوار خیره شد. اما گوش‌هایش، کمی قرمز شده بود. --- بخش دوم: بچه‌ای که از همه چیز عصبانی است ساعت اول نگهداری از چویای کوچک، یک تراژدی کمدی بود. او نمی‌توانست به دستگیره‌ی در برسد. نمی‌توانست لیوان آب را بدون ریختن بردارد. و مهم‌تر از همه، نمی‌توانست دازای را کتک بزند. چون دست‌هایش خیلی کوتاه بودند.(هنوز هم قدرت لازم را داشت اما... حیف.) چویا، بعد از پنج دقیقه تلاش برای زدن دازای، نفس‌نفس‌زنان روی مبل نشست و گفت: «این... این تحقیر آمیزه.» دازای، با لحنی که به سختی می‌توانست جدی نگهش دارد، گفت: «چویا، تو شش سالته. شش‌سال‌ها قرار نیست کسی رو بزنن. قراره از بزرگ‌ترها کمک بگیرن.» چویا، با نگاهی که می‌توانست یک آدم بزرگ را هم بلغزاند، گفت: «من از تو کمک نمی‌گیرم.» «پس چطور می‌خوای آب بخوری؟» چویا به لیوان نگاه کرد. به دست‌های کوچکش. به دازای. و بعد، با صدایی که انگار از ته جانش بیرون می‌آمد، گفت: «لیوان رو بذار زمین.» دازای، لیوان را روی زمین گذاشت. و چویا، با نگاهی شکاک، خم شد و با دو دست، لیوان را برداشت و جرعه‌ای نوشید. و بعد لیوان را روی زمین گذاشت و با جدیت گفت: «این رو هیچ‌وقت به کسی نگو.» دازای، با لبخندی که به سختی پنهانش می‌کرد، گفت: «قسم می‌خورم.» --- بخش سوم: وقتی چه بزرگ، چه بچه یک چیز می‌گویند. اما بچه ساده تر می‌گوید. شب شده بود. چویا، با همان پتوی صورتی لعنتی (که قطع به یقین دازای عمداً انتخاب کرده بود) روی مبل دراز کشیده بود و به هیچ چشم دوخته بود. دازای، داشت کتاب می‌خواند، اما چشم‌هایش هر از چند گاهی به سمت چویا می‌رفت. ناگهان، چویا با صدایی که نه خشمگین بود، نه لجباز، گفت: «دازای...» «چیه؟» «اگه فردا هم بزرگ نشم، چی؟» دازای کتاب را بست. نگاهش را به چویا دوخت. «چرا می‌پرسی؟» چویا، بدون اینکه نگاهش را از سقف بردارد، گفت: «چون... از ضعیف بودن متنفرم.» دازای، لحظه‌ای مکث کرد. و بعد، با لحنی که نه شوخ بود، نه جدی، فقط واقعی گفت: «نمی‌مونی. ولی اگه می‌موندی، باز هم من اینجام.» چویا، نگاهش را برگرداند و به دازای خیره شد. «چرا؟» «چون تو، حتی وقتی کوچکی، باز هم خودتی. کافی نیست؟» چویا، چیزی نگفت. شاید کافی نبود، ولی همین هم شبیه چیزهایی که دازای حاضر باشد بگوید نبود. برای اولین بار از صبح، لبخندی زد. نه از روی لجبازی و نه خشم. یک لبخند کوچک بچگانه که یک لحظه بیشتر دوام نیاورد. و بعد، با همان لحن خشک همیشه گفت: «پتو رو بده بالا. سرده.» دازای، پتو را تا روی چانه‌اش کشید. «چشم، چیبی.» --- فصل چهارم: عوضی ها هم گاهی کمتر عوضی هستند. صبح روز بعد، طلسم از بین رفت. چویا با همان قامت همیشه(که قطعا بلند نام نداشت)، با همان موهای نارنجیِ به هم ریخته، روی مبل نشسته بود. دازای، کنارش نشسته بود و با لبخند، پاهایش را تکان می‌داد. چویا، بدون اینکه به او نگاه کند گفت: «چیزی که دیشب گفتم...» «یادم نیست.» چویا، نگاهش را بلند کرد. نگاهی که نه خشمگین بود، نه شرمنده. فقط آرام. دازای، با همان لبخند همیشگی، گفت: «خواهش می‌کنم.» چویا چشمانش را باریک کرد. «من ازت تشکر نکر-» دازای با چرخاندن چشمانش حرفش را قطع کرد. «داشتی بهش فکر می‌کردی.» چویا جوابش را نداد. و این بار، سکوت بین‌شان، سنگین نبود. فقط یک سکوت ساده بود، میان دو کسی که چیزی را فهمیده بودند.

  • без подписи

  • 6 авг.удалён 12 авг.

    این پیام و توی چنل‌تون فوروارد کنید و یه عدد از 7 تا 264 انتخاب کنید تا بهتون یه جمله یا شعر از کتاب "the words I wish I said" بدم 🗞 چنل‌های پرایوت ناشناس لینک بدن.

  • 6 авг.148143

    کافکا نسخه‌ی فرشته‌ی دازای رو سال ۲۰۲۶ ساخت. یه آدم رندوم سال ۲۰۲۵:

  • 6 авг.140153

    «روزی که دازای کوچک شد» (یا روزی که حتی دازای هم می‌توانست راست بگوید) بخش اول: طلسمی که اشتباه رفت. چویا از تمرین طلسم همیشه لذت می‌برد. اما هر جایی جز خانه‌ی دازای. و حالا در اتاق نشیمن خانه‌ی دازای بود، با یک کتاب جادویی عتیقه روی زمین، و یک ابر دودی بنفش‌رنگ که هنوز در هوا معلق بود. و در وسط همه‌ی این‌ها، یک پسر کوچک با موهای قهوه‌ای ژولیده، با چشم‌هایی که هنوز همان درخشش مرموز را داشتند، اما حالا روی صورت بچگانه‌ای نشسته بودند. چویا به او خیره شده بود. برای همین بود که از جادوگری در خانه‌ی دازای فرار می‌کرد. همیشه مشکلی پیش می‌آمد و اینبار واقعا بلایی الهی بر او نازل شده بود. «دازای...؟» پسرک لبخندی زد. همان لبخند همیشگی، اما حالا با دو دندان جلویی لق. «چویا! پس راست می‌گفتی؟ بالاخره رشد کردی. تبریک می‌گم!» چویا دستی به صورتش کشید. «نه، این تو بودی که کوچک شدی.» دازای کوچک به خودش نگاه کرد. دست‌هایش را بالا برد، آن‌ها را چرخاند، و بعد با خوشحالی گفت: «چه جالب! من همیشه می‌خواستم بدونم بچه بودن چه حسی داره.» چویا نفس عمیقی کشید. «دازای... این یه طلسمه. باید برگردونمت به حالت عادی.» «چرا؟» «منظورت چیه احمق؟ چون یه درواقع بزرگسالی.» دازای کوچک، با جدیتی که برای یک بچه‌ی شش‌ساله خیلی سنگین بود، گفت: «ولی من الان دارم بیشتر از همیشه ازت لذت می‌برم.» چویا، برای اولین بار در زندگی‌اش، احساس کرد که دارد تسلیم می‌شود. --- بخش دوم: بچه‌ای که هنوز خطرناک است ساعت اول نگهداری از دازای کوچک، نسبتاً آرام گذشت. او فقط چند بار تلاش کرد که با قاشق، به جنگ با هیولای شیطانی که درواقع انعکاسش در آینه بود برود، و یک بار هم سعی کرد که از روی مبل به سمت میز شیرجه بزند. چویا از اینکه کار دوم چقدر عادی بود متعجب شد. دازای هم می‌توانست بچه‌ای طبیعی باشد؟ شاید اگر حین این تفکر دازای نمی‌گفت دلش برای خوردن سفیدکننده تنگ شده است این فکر معقول بود. چویا، با هر بار نجات او، فحش‌هایش را می‌خورد. «دازای بشین!» «نمی‌شینم!» «چرا؟» «چون وقتی بشینم، نمی‌تونم ببینم که می‌تونم از اینجا بپرم به اونجا یا نه.» چویا به سقف نگاه کرد و از خودش پرسید که چطور ممکن است یک بچه اینقدر آزاردهنده باشد. --- ساعت دوم، دازای تصمیم گرفت که «به چویا کمک کند» تا یک معادله‌ی پیچیده را حل کند. اما به جای معادله، تمام کاغذها را با ماژیک سبز رنگ کرد و گفت: «این، جنگل خیالیه. تو باید از توش رد شی تا به گنج برسی.» چویا نگاهش کرد. «گنج چیه؟» دازای کوچک، با همان نگاه مرموز همیشگی گفت: «من.» چویا، یک خودکار برداشت و به طرفش پرت کرد. اما دازای کوچک، با همان سرعت عجیب همیشگی، جاخالی داد. «واقعا خوب بلدی فرار کنی» چویا با اکراه گفت. دازای لبخندی زد. «همیشه توش خوب بودم نه؟ فقط حالا کوچک‌ترم.» --- بخش سوم: وقتی بچه‌ها، چیزی‌هایی می‌گویند که بزرگترها نمی‌گوید. شب شده بود. چویا، خسته روی مبل نشسته بود و به دازای کوچک نگاه می‌کرد که حالا با یک پتوی صورتی، روی زمین دراز کشیده بود. اما دازای بیدار بود. به سقف خیره شده بود، مانند همیشه. «چویا...» «چیه؟» «فکر می‌کنی وقتی بزرگ بشم، باز هم کسی دوستم داره؟» چویا، برای یک لحظه، کلمه‌ای برای گفتن نداشت. نه به خاطر اینکه جواب را نمی‌دانست، بلکه به خاطر اینکه اگر دازای بزرگ، این سوال رو می‌پرسید، او این را یک شوخی احمقانه می‌دید. به او می‌گفت همین الان هم کسی او را دوست ندارد.‌ حالا به نظرش اینکه همیشه تمام صحبت های دازای را نوعی شوخی می‌دید... خیلی خب عذاب وجدان لعنتی لطفاً کمی بیرون منتظر بمان. فعلا یک بچه به من نیاز دارد. «چرا می‌پرسی؟» «چون بچه‌ها می‌تونن هر چیزی رو بپرسن. بزرگ‌ها نمی‌تونن.» چویا آرام گفت: «وقتی بزرگ بشی، باز هم کسی دوستت داره.» دازای کوچک به پهلو چرخید و به چویا نگاه کرد. «تو؟» چویا، این بار، تصمیم گرفت بگذارد این لحظه شیرین باشد. «آره. من.» دازای کوچک، برای اولین بار در آن روز، چیزی نگفت. فقط لبخندی زد. نه لبخند مرموز، نه لبخند بازیگوش. لبخندی که یک کودک شش‌ساله، وقتی حس می‌کند دوستش دارند، می‌زند. --- بخش چهارم: عوضی ها همیشه به خودشان باز می‌گردند. صبح روز بعد طلسم از بین رفت. چویا، وقتی چشم باز کرد، دازای بزرگ را دید که روی مبل نشسته بود، با همان لبخند همیشگی. «صبح به خیر چویا.» چویا بعد مکثی طولانی، عادی گفت: «چیزی که دیشب گفتی، یادته؟» دازای، برای یک لحظه، مکث کرد. و بعد، با همان لحن مبهم همیشه، گفت: «کدومش؟» چویا لبخند کوتاهی زد. «بی‌خیالش.» دازای، چیزی نگفت. اما چیزی در چشم‌هایش تغییر کرد. نه بزرگ‌تر، نه کوچک‌تر. فقط صادق‌تر.

  • без подписи

  • وای یه چیز خیلی کیوت نوشتم. همیشه عاشق این فن‌فیکا بودم که دازای یا چویا کوچولو می‌شن بعد یکیشون باید از اون یکی مراقبت کنه برای همین کلی از رازهای اون طرف رو می‌فهمه... واقعا به نظرتون بامزه نیست؟ برای همین یه وانشات خیلی کوچولو ازش نوشتم✨