tgindex
Foda
@foda_vперсидский

ناشناس: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Fodanash

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
173
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
146
21 постов
Вовлечённость
84,4%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
9
1/48двое суток
10
1/72трое суток
11

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • حوالی بعد از ظهر، گدایی می‌کردم. و این اصلا خوب نیست آدم خودش را در حال گدایی محبت، توجه یا هر کوفت دیگری ببیند. ناله و زاریِ ضعیف، رقت انگیز است. مجبور بودم به سر کار بروم. بهتر شدم. بعد از آن محمد حسنی پیشنهاد تجربه داد و من قبول کردم. در نتیجه عمو پرویز و اتاق عمو را دیدم. شگفت‌زده بودم. تا چه حد عجیب! و بین صحبت‌هایشان نگاهم به زمین افتاد. بچه‌سوسکی به پشت روی زمین، برای رهایی از دست مورچه‌ها، دست‌وپا می‌زند. تقلا می‌کند. در مسیر برگشت رفتگر تَرکه‌ای در سایه‌های یک‌ونیم شب با جارو می‌رقصد.

  • 4 авг.972из StarTreatments

    مزیت جوانی این است که همه‌چیز را به آینده حواله می‌دهی. در فلان چیز ضعف دارم؟ بعداً قوی می‌شوم. به مقام دکتری نرسیدم؟ ده سال تا آن مانده. هنوز در اسکاتلند نمایندهٔ شورای شهر نیستم؟ ممکن است روزی باشم. اما هر سال که می‌گذرد، فهرست غیرممکن‌ها افزون می‌شود. مثلاً دیگر نمی‌توانم ژیمناستیک‌کار یا رقصندهٔ حرفه‌ای باله باشم. انعطاف بدنم به عنوان بزرگسال چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. دیگر نمی‌توانم نوازندهٔ درجه‌یک پیانوی کلاسیک در سطح جهانی باشم. حافظهٔ عضلانی و میلین‌سازی برای استقلال هر انگشت در سن من کارآیی لازم را نخواهد داشت. به این فهرست می‌توان استادبزرگیِ شطرنج‌ و ریاضی‌دانی محض و الخ را اضافه کرد. در کشوری زیستم که همیشه امید کوچکی برای «فردایی بهتر» داشتم، چون لحظهٔ حال قابل تحمل نبوده. در واقع آرزو داشتم رنج‌ها کمی کم‌تر شوند و این‌قدر منتظر معجزه‌ای در آینده نباشم تا زندگی‌ام هدر نرود. اما هیچ‌وقت چنین نشد. زندگیِ بد باعث می‌شود مدام در انتظار و در انتظار باشی، و چشم که باز کنی می‌بینی همه‌چیز از دست رفته. احتمالات به محتومات رسیدند و امکان‌ها به بن‌بست. آیا خودم نیز مقصر بودم؟ البته. هرروز درحال اشتباهم.‌ اما دست آخر باز به این فکر می‌افتم که زندگیِ بد را نمی‌توان خوب زیست، و در عین حال، خوب زیستن امری جمعی و وابسته به جامعه است. جامعه‌ای که حال‌خراب‌تر از آن را با ذره‌بین باید جُست. باری روزها می‌آید و می‌گذرد و ما هم در قید حیات هستیم تا بعد چه بشود.

  • 1 авг.1031из Foda_p

    видео или голосовое, без подписи

  • از آن‌جا که بسیاری از والدین فرزند را مخلوق خود می‌دانند، حساسیت شدید و احتیاطی افراطی در قبال او چندان دور از انتظار نیست. به تعبیری فرزند را میراث خود و امتداد شخصیتشان می‌بینند؛ گویی بخشی از وجود آن‌هاست که در کالبدی دیگر ادامه پیدا کرده است. همین تصور، آرام‌آرام به نوعی حس مالکیت می‌انجامد. در چنین وضعی استقلال فرزند نه نشانه‌ی بلوغ، بلکه نوعی فاصله گرفتن از دارایی والدین تلقی می‌شود. از همین‌جا تعارض آغاز می‌شود. والد، خود را علت وجود فرزند می‌بیند و ناخودآگاه نتیجه می‌گیرد که حق تعیین مسیر او را نیز دارد. پس هر تصمیم مستقل، هر انتخاب متفاوت و هر مرز تازه‌ای، نه به عنوان نشانه‌ای از رشد، بلکه به منزله‌ی پس زدن والدین تجربه می‌شود. در نتیجه کشمکش میان آن‌ها اغلب نه از کمبود محبت، بلکه از ناتوانی در تمایز گذاشتن میان پدید آوردن و حق تصرف داشتن سرچشمه می‌گیرد. شاید به همین دلیل است که بعضی والدین استقلال فرزند را نوعی ناسپاسی می‌بینند. آن‌ها سال‌ها رنج، مراقبت و ازخودگذشتگی را به یاد می‌آورند و در ازایش بی ‌آنکه متوجه باشند بهای آن را با اختیار فرزند مطالبه می‌کنند. حال آنکه مراقبت هرچقدر هم که باشد، مالکیت نمی‌آورد. کما اینکه اگر قرار باشد فردیت انسان از جایی آغاز شود، آن نقطه دقیقا همان‌جاست که فرزند دیگر امتداد راه و اراده‌ی والدین نیست، بلکه صاحب اراده‌ی خودش است.

  • تقلایی در کار نیست. ایستاده‌ام برای ایستادن. به غیر از بودن و شدن، دلیلی برای کارهایم ندارم. فارغ از هر نگاهی به آینده و نتیجه‌هایش، زیستنم وقف پاره‌لحظه‌هایی‌ست که به آن‌ها اعتیاد پیدا کرده‌ام. اعتیاد برای هیچ. کار مداوم و رفتن‌ها و آمدن‌ها، فقط به اندازه‌ای از شلوغی‌های محیط اطرافم کم می‌کنند. بیگانگی با نسبت‌ها و رهایی از آن‌ها. گویی امیدها را کشته‌ام، پس ناامید هم نمی‌شوم. مبتلا به نوعی بی‌حسی که بعضی نامش را تمرکز می‌گذارند. برخلاف نوجوان سال‌ها پیش، دیگر اصلا آرزوی مرگ نمی‌کنم؛ و برخلاف همان نوجوان، هیچ برنامه‌ای برای زنده ماندن ندارم. میان اقیانوس شناورم. فقط چند انگشت از سرم روی آب مانده است. به نصیحت‌ها گوش می‌دهم و خودم را به جریانش می‌سپارم.

  • ۱:۵۰ صبح هندزفری را درمی‌آورم. - سیگار داری؟ + شرمنده دادا. مرد کمی دور می‌شود. نور قرمزی به چشم می‌خورد. بلافاصله متوجه ماشین پلیس می‌شوم. ماجرای تکراری. پشت سرمان دور می‌زند و برمی‌گردد. به مرد می‌گویند برگردد و کنار موتورم توقف می‌کنند. می‌پرسند. راست می‌گویم. تفتیش. می‌گردند؛ از جیب و کیف تا گالری گوشی. چیز زیادی دستگیرشان نمی‌شود. همان که پیدا می‌کنند هم از بین می‌برند. - خودت بگو. چیکارت کنیم؟ + نمی‌دونم. بذارید برم خونه. - بیا کنار. با افسر کمی دور می‌شویم. از خلافم، دوست‌دختر داشتن یا نداشتنم، تمایل داشتن یا نداشتنم به پسرها و... می‌پرسد. - این رو می‌شناسی؟ چیکارت داشت؟ + نه. وایستادم بنزین رو بزنم روی زاپاس که اومد پرسید سیگار دارم. منم گفتم نه. - یعنی هیچی ازش نمی‌دونی؟ یه چیزی امشب به ما بده به دردمون بخوره. + ندارم. نمی‌دونم. بیست دقیقه می‌گذرد. هندزفری را در گوش می‌چپانم و به خانه برمی‌گردم.

  • 26 июл.912из Foda_p

    видео или голосовое, без подписи

  • 24 июл.123из koummar

    در آمریکا هواداران دولت ترامپ و نمایندگان جمهوری‌خواه حامی جنگ، سعی دارند نقش ایران را در ایجاد تنش و خصومت با آمریکا برجسته کنند. برای نمونه وزیر جنگ دولت ترامپ ادعا کرده بود که ایران ۴۷ سال پیش این جنگ را آغاز کرده است! در ایران هم عده‌ای دائما ورد زبان‌شان این است که چرا «حملات آمریکا را محکوم نمی‌کنید؟» و یا نقش آمریکا در آغاز جنگ را نادیده می‌گیرید؟ اگرچه دعاوی این دو نگرش چندان هم دور از واقعیت نیست (هرچند بعید است کسی بخواهد نقش ایالات متحده و اسرائیل در آغازکردن جنگ اخیر را نادیده بگیرد) اما ساکنان هر سرزمین در وهله‌ی اول نقش و وظیفه‌ی دولت / حاکمیت خود را در جنگ زیر ذره‌بین می‌برند. آمریکایی‌ها شروع بی‌هدف این جنگ با تبعات افزایش قیمت نفت و حامل‌های انرژی را در مقام نقد دولت طرح می‌کنند و ما هم برای نمونه نقش نیروهای نظامی در برهم‌زدن «تفاهم‌نامه‌ی اسلام‌آباد» و تبعاتی که آتش‌افروزی برای مردم‌مان داشته و خواهد داشت را پیش می‌کشیم. دولت ایالات متحده نه موظف است جان ما را نجات بدهد نه طبعاً چنین مقصودی دارد. زندگی «من» ایرانی در سایه‌ی حکمرانی ج‌ا است و این حکومت است که موظف است حق حیات و شأنیت زندگی مرا فراهم کند. در آمریکا بعد از کشته‌شدن سربازان آمریکایی یقه‌ی رئیس‌جمهوری را می‌گیرند که پای کشورشان را به جنگی با عواقب نامعلوم باز کرده، هرچند پهپاد یا موشک ایرانی آن سربازان را کشته باشد. طبعاً ما هم بعد از کشته‌شدن سربازان و آسیب‌دیدن زیرساخت‌هایمان یقه‌ی حکمرانان را می‌گیریم. احمقانه است در جنگ بخواهیم یقه‌ی دشمن را بگیریم که چرا «سربازان» ما را کشتی؟ (حتی قتل کودکان هم از جانیانی چون ترامپ و نتانیاهو بعید نبوده و نیست.) اما به‌جا و معقول خواهد بود یقه‌ی حاکمیت نامشروع جمهوری اسلامی را بگیریم تا نشان دهیم تأمین امنیت افراد زیر سایه‌ی نکبت‌بار آن زیر سؤال است.

  • سیاست‌کاران با یکدیگر بحث می‌کنند و هرکدام نظر خود را نماینده‌ی حرف مردم می‌نامند. نظرهایی کاملا در تضاد با هم. یا عجب مردم یاوه‌گویی داریم، یا معنی مردم را نمی‌دانند، یا مشتی شیاد هستند. گفتند شماره کارتت را برای واریز کمک‌های ریالی منتشر کن؛ آن‌قدر‌ها که نگرانی، خطر امنیتی و سیاسی ندارد. و من بنا بر احتیاط مخالفت کردم. راحت گفتم: «از روزی که حضورم را در این صحنه کم کرده‌ام، زندگی‌ام دوچندان به سمت آرامش و رفاه حداقلی رفته است.» اکنون ترجیحم این است که قانع باشم. در محل کار، حرف از جنگ که شد، موسیقی را بلندتر کردم و گفتم: «صحبت متفرقه کافی‌ست.» و در خانه از پدرم می‌خواهم تلویزیون را خاموش کند. هنوز تصمیم نگرفته‌ام که پیش‌فرض‌هایم را تغییر بدهم و تنها زندگی کنم، اما به این فکر می‌کنم که احتمالا تا مدت زیادی، تنها زندگی کردن را ترجیح خواهم داد. بسیاری از داشته‌های فعلی را مدیون همین تنهایی‌ هستم و ترجیح می‌دهم آن را در معرض خطر قرار ندهم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • من را لابه‌لای آهنگ‌هایت به یاد بیاور. مطمئن باش من هم به یاد می‌آورم. از آن گروه متال آمریکایی، می‌دانم که سلیقه‌ی آدم‌ها در طول زمان تغییر می‌کند و سلیقه‌ی تو هم تغییر خواهد کرد؛ اما هرازگاه korn را پلی کن. من هم هنوز هربار با بعضی‌شان تو را به یاد می‌آورم. و به کلاغ‌ها زیر باران گوش بده. می‌دانم که دوستش داری. و یادت نرود من تا چه حد به تصویر ابرهای بارانی از دور حساس بودم. یادت هست که از روی حالتی که به سمت زمین کشیده می‌شدند، لب گوش تو حدس می‌زدم که در حال باریدنند؟ من را در به زمین ریختن ابرهای شهرِ خشک به یاد بیاور. تنفر میانمان را هم در تمام این لحظات بگذار باقی بماند. تو را نمی‌دانم اما من تمام چیزی که از تو پیش خودم نگه داشته‌ام یک کتاب است و چند جین خاطره‌ی پاک‌شونده و تنفری که فکرم را در سختی‌ها به تو مشغول می‌کند و باعث می‌شود که با لجاجت دوام بیاورم. من را مانند من، در انگیزه‌های شومت، غرقه در واپسین لحظات خستگی و جان‌کندن‌ها به یاد بیاور. من را در هم‌آغوشی‌هایِ گرم یا سردت به یاد بیاور. عاشق شدن و عشق ورزیدن را دو چندان تجربه کن. سهم من هم برای توست و من هنوز رغبتی به آن ندارم. نصیب من ماه‌هاست که تهوع است و تهوع، از نشانه‌های معمول پرخوری‌ست. اشتهایم کور شده است. فقط هوس مانده برای صبح در برف‌ها قدم زدن، نیمه‌ شب‌های روی چمن نشستن و خواب‌آلود به مزخرفات اخبار خندیدن.

  • صادقانه می‌گویم که گاهی، نمونه همین الان، کمی بلاتکلیفی هم احساس می‌کنم. روی تخت ولو می‌شوم و نیاز به فشار دست دور تنم یا حداقل یک صفحه‌ی چت برای صحبت در من است. گور بابای ایران و هرآنچه که دراین خراب‌شده‌ی ابدی رخ می‌دهد. گور بابای هرچیز که دست من نیست. تمام صفحه‌های خبری، آموزشی، کاربردی و... را در عرض چند روز پاک کرده‌ام. برای پاک‌سازی فردا و پس‌فردا چندتایی بیشتر نمانده. ماه‌هاست که دیگر به چیزی جز کارکردن صبح تا شب مشغول نیستم. حتی به طرز احمقانه‌ای دلم خوش است که پرداخت اقساط ماهانه‌ام بیشتر از درآمد آن‌هایی‌ست که روزی با تحقیر تنهایم گذاشتند. دل‌خوشی‌های بی‌خود که نهایتا به هیچ‌جا نمی‌رسند. و به این فکر می‌کنم که من هم از آن عکس‌ها گرفته‌ام که لمپن‌های غالبا بی‌شعور و ادایی دنبال ثبت‌شان هستند. برای یاس فرستادم و او هم گفت. دیگر برای کسی نمی‌فرستم؛ بقیه هم تایید می‌کنند. ناچارا انتخاب می‌کنم که نخوابم. نگاه به ساعت و انتظار که نهایتا چند دقیقه‌ی دیگر باید دوباره راهی شوم و مزیت‌ راهی شدن این است که کمتر احساس بلاتکلیفی می‌کنم. خوابم می‌آید. خوابم می‌برد. نمی‌خوابم. نگرانم. روانِ از هم گسیخته با من صحبت می‌کند. حرف‌های متفاوت. به معجزه‌ی صبر و استقامت ایمان دارم. نگرانم. احساس بلاتکلیفی می‌کنم. محاسبه می‌کنم که چند دقیقه‌ی دیگر می‌توانم از تختم بروم. ابتدا شکمم ضعف می‌کند و بعد پاها و بعد دست‌هایم. نیم ساعت پیش بود که کمی دگرگون شدم و به اندازه‌ی هاله‌ای، به همان اندازه که در این مدت خواستم کنار کسی بنشینم و دور شانه‌ش بگیرم، به همان اندازه‌ی کم خواستم گریه کنم و آنقدر صحبت‌های سرم زیاد بود که فراموش کردم. شاید باورت نشود اما امروز هم دوام می‌آورم. امشب هم. فرقی نمی‌کند. به خانه بر می‌گردم و می‌خوابم و احتمالا فردا دوباره به تهران می‌روم. همه‌ی هفته‌ها مانند هم می‌گذرند. فقط بعضی روزها، حد فاصل بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر، کمی احساس بلاتکلیفی می‌کنم.

  • بالاخره مدتی می‌گذرد و پیش خودت خیال می‌کنی که دیگر وقتش رسیده، اما نمی‌دانی وقت چه یا که چطور. صادقانه بگویم بعضی خاطرات هم بعدتر اذیتت می‌کنند. نشسته‌ای و یادت می‌افتد که فلان روز، فلان جا، فلان‌طور بود. باورش سخت و آزاردهنده است، حتی اگر تمام آنچه بعدتر رخ داد را به خاطر بیاوری. شش ماه اول بدون هیچ سوگواری گذشت. اواسط همان ماه ششم دوباره حس نیاز، نیاز خام و بی‌شکل، سر و کله پیدا کرد. ماه هفتم دختری که از من دو ماه بزرگ‌تر بود هشدار داد که به سن او که برسم، احساس تنهایی و پیری و دیرشدن را با هم تجربه می‌کنم. و ماه هشتم زهرا روی بام، همان‌جا که یک نفر جالب را نشانش دادم، گفت که باید تا دیدار بعدی حتما حرکتی بزنم. و راستش از شب بعد دیگر آن یک نفر چندان جالب نبود. البته برایم سوال هم هست که چطور او بعد از یکی دو ماه با کس دیگری وارد رابطه شد. ابتدا که خبرش را شنیدم با خودم گفتم که تا چه حد جنده شده است! اما بعدتر، یعنی حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم این جواب صرفا فرار و کنار زدن سوال و بحران بی‌جوابی‌ست. پس گیج‌تر شدم. چون هرچه می‌گذرد، من بعضی چیزها را بیشتر به یاد می‌آورم و واقعیتش همین یادآوری‌هاست که آدم‌های جالب را ناجالب جلوه می‌دهد. در واقع سوال من این است که شروع هر چیز نیاز به امیدواری دارد. آدمی باید اتفاقی مطبوع و خوشایند ببیند تا امیدوار شود. و وقتی بنا بر تجربه، پایان زیباترین اتفاقات به فاجعه‌بارترین شکل ممکن رخ می‌دهد، چطور می‌شود دوباره امیدوار شد و دستی را فشرد؟ باید بدانی که ناامیدی زیاد جالب نیست. اینکه به نظرت دیگر هیچ‌چیز ارزشش را ندارد. حوصله‌ی شروع نداری، چون ادامه و پایان هم هرکدام حوصله‌ی خود را لازم دارد. و راستش نمی‌دانم از من دیگر چقدر برمی‌آید. دفعه‌ی بعدی هم که دوستان دو ماه و نیم بزرگ‌ترم را دیدم، باید بگویم که زمان گذشت و آن‌ها راست می‌گفتند. همین‌طور خواهم گفت که شرط را باختم و حرکتی نزدم. و برای سوال «تایپت چیست؟» هم جوابی پیدا خواهم کرد. دفعه‌ی پیش پرسیدند و من گفتم ده‌انگشتی و به بامزه‌بودنی که بعضی از آن متنفرند خندیدم.

  • از بدی‌های فرورفتن در اینستاگرام این است که به‌زودی تمام مسیرهای مغزت را پیدا می‌کند. امروز ظهر یکی از آن مسیرها را پیدا کرد. گریه‌ام را درآورد. چند دقیقه‌ای بیشتر در خودش نگهم داشت و به هدفش رسید. در حال برگشتن به خانه، میان شب و تاریکی و موسیقی، به این فکر می‌کنم که ما زمانی زندگی را دیدیم. به زن و آزادی نرسیدیم، اما زنده شدن را به چشم دیدیم. اینکه نهایت و کل را مرگ تن‌هایمان بدانیم و شور زندگی جمعی را اتفاقی در مسیر آن، تعبیر بسیار اشتباهی‌ست. این مرگ است که جزئی از کل زندگی‌ست.

  • دلیل و نقطه‌ی آغازش را نمی‌دانم. از دیروز بود و رفتن به شهر ملاها برای خرید تجهیزات و بوی عنی که همیشه در این شهر می‌آید، نمی‌دانم. از اینکه استراحتی ندارم و مشغول به کارم و میان صحبتم با آدم‌ها بدون‌کنترل خمیازه می‌کشم، نمی‌دانم. از اینکه عکسشان را دیدم و بعد کمی بیشتر دیدم و حسادت کردم چون شاید یادم آمد که قرار نیست بعضی چیزها را تجربه کنم. از اینکه شب را در باشگاه بودم و اولین جمع تماما مردانه‌‌‌ی من بود که عرق می‌خوردند، اسم امروزش را می‌گذارند افتری، نمی‌دانم. به هر حال، حال و روز گهی دارم. هرچقدر هم که بیشتر از قبل بخندم و آدم‌‌های بیشتری دوستم داشته باشند، حال گهی دارم. و گهگاه مانند الان اگزیستانسیالیسم را باید کفر بگویم و لعنت کنم. شکم گرسنه را گرسنه نگه دارم، به این فکر کنم که چقدر باید زمان ببرد تا زندگی تغییر کند. اصلا نمی‌دانم ولی راستش خبر از توافق آمده. شف می‌گفت که همه چیز دارد طبق پیش‌بینی پیش می‌رود و بعد از توافق با اختلاف داخلی، جمهوری اسلامی نیز مانند شوروی از هم می‌پاشد. حقیقتا شف کصوشعر می‌گوید. شف فقط حرف تیربرق را می‌زند. و من می‌دانم که یک بار پنجاه هزار نفر و چند سال قبل از آن هم چند هزار نفر و چند سال قبل‌تر هم همینطور و همینطور سال‌های قبل‌تر. جمهوری اسلامی هیچوقت نرفت، انتظار بی‌جاست که این بوی گه از زندگی برود. حوالی ظهر زنگم می‌زنند و می‌پرسند زنده‌ای؟ این را قبل‌تر هم شنیده‌ام و آن زمان خنده‌دار نبود. راستی دیروز مجددا داشتم به این فکر می‌کردم که محدودیت‌ها و فشارها و تهدیدها، اینکه در هیچ‌چیز آینده‌ای وجود ندارد و ملت رویایی ندارند، از افراد و خصوصا جوان‌‌ترها هویت‌زدایی کرده است. و اتفاقا در این وهله آدم‌ها هویت خودشان را در رویای جنگیدن با حکومت می‌سازند. من گوشه کنار زندگی‌ام افراد زیادی دارم که برای هیچ‌چیز افقی نمی‌بینند و تمام ابرازها و صحبت‌ها و رفتارهایشان فقط به سوگواری جاویدنام‌ها و براندازی خلاصه شده. شاید هم ریا می‌کنند، نمی‌دانم. فقط حدس می‌زنم زیرا که من هم زیاد ریا می‌کنم. و بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که ریاکاری خصلت آدم‌های کوچک است. قال محمد النبی.

  • видео или голосовое, без подписи

  • 9 июн.1723из StarTreatments

    سلام. امروز پنج ماه از کشته‌شدن رها بهلولی‌پور در شامگاه ۱۹ دی ۱۴۰۴ به دست عوامل سرکوب جمهوری اسلامی می‌گذره. رها کانالی داشت که در اون با تمام فراغت بال و روحیهٔ آزادمنشانه‌ای که باهاش شناخته می‌شد می‌نوشت. بارها و بارها می‌شه پست‌هاش رو خوند و برای فقدان چنین عاشق‌ترینی تأسف خورد. این بات -که با کمک دوستی ساختیم-، یک یادآوری روزانه‌ست که هرروز سر ساعتی مشخص فرسته‌ای تصادفی از کانال‌ رها براتون می‌فرسته. باشد تا کشتار دی‌ماه به طریقی جلوی چشم‌ و ذهن‌مون بمونه. @vernte_bot

  • محمدرضا هم به این اشاره کرد. از معدود افراد هستم که در وضعیت فعلی کار می‌کنم و به چیزی مشغول هستم که درآمد و اگر با همین روند پیش برود آینده‌ی خوبی دارد. در حیاط آوان نشسته‌ام. تشنه. ماهی قرمزها در ظرف آب کنار حوض چرخ می‌زنند و بعد ثابت می‌شوند. خبری از ابری و توله‌گربه‌هایش نیست. جعبه‌ی نبات روی میز، یک کیف بی‌صاحب اینجا و تشنه‌م است.

Foda — tgindex