tgindex
نشر فُروغ واژه

نشر فُروغ واژه

Статистика
@for_vvajjeИскусствоперсидский

موسسه فرهنگی هنری (سابق) و انتشارات

Последний пост
6 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
30
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
33
20 постов
Вовлечённость
110,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
13
1/48двое суток
14
1/72трое суток
16

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 6 авг.1221из m_jabbari_nik

    تو که رجز خوانده بودی برای مرگ دلت گرم بود و سرشار زندگی دستانت ضرباهنگ دف را در خاطره اش داشت ،دلت در گیر و دار خواندن قناری ها ،میان لحظه های سخت به آواز قناری خوش بود . با غم دوستانت درگیر می شدی و با لبخندهاشان می خندیدی. چه کنیم با این همه غم ؟! با "آوا" ی مانده چه کنیم ؟! مگر قرار نبود دخترت را به دندان بکشی و در غار پنهان شوید از تمام دلتنگی های دنیا ؟ مگر دلت شاد نبود به آبی فیروزه ؟ به تمام بارانهای نیامده ی پاییزانه؟! مگر شوق تمام کتاب های چاپ نشده ات را نداشتی ؟! چگونه بعد ازاین کتابهایت را در دست بگیرم ؟! شب بیداری هایم را با کدام موزیکی پیوند بزنم ؟ کجای این غم انگیزِ غریب را بنگرم که تو باشی و مهربانانه و رفیقانه واژه ها را بچینی کنار هم که شعر شود و بگویی در پناه شعر باشید ؟ کدام دکلمه ات را باز گوش کنم که دلم برای صدای رفیقانه و برادرانه ات تنگ نشود ؟ همراه بودی و رفیق و دوست و برادر اشکهایم تمامی ندارد مانند مهربانی قلبت ... #م_جباری_نیک

  • без подписи

  • فکر می کردم خبر بعدی که از پوریا اشتری می گذارم، چاپ کتاب جدیدش باشد... برای انتشارات فروغ واژه، پدر بود و همراه و با اینحال هیچوقت نپذیرفت که یکی از مدیران انتشارات باشد هنوز باور نمی کنم...

  • (شاید این بار) را که شروع کردیم گفت: این دیگه آخریشه! گفته بودم: فکر نکنم دلتون طاقت بیاره! گفته بود: ولی دیگه نمی نویسم! و در متن معرفی کتاب نوشت: "شاید این‌بار" شاید قمارِ آخرِ من باشد ... شاید ... مرداد 1404 بود... دیماه خواست برایش کتابی پیدا کنم. گفته بود: احمد ارهان ترجمه کنیم؟ گفته بودم: پس دلتون طاقت نیاورد خداحافظی کنید گفت: شعر دیگه نه، ولی ترجمه چرا! تا وقتی زنده باشم... یه پروزه دیگه هم دارم، محرمانست! دو روز بعد اینترنت قطع شد، و در 21 روز بعد ما 21 سال پیر شده بودیم، و کمتر حرف می زدیم، و کمتر زنده بودیم ولی باز خواست کتاب را بیابم برایش، تا دوباره قطع نشدیم زندگی آن روزها هیچ آسان نبود، هیچ خوب نبودیم، هیچ فرصت نشد بپرسم حالش خوب هست یا نه... یک ماه بعد، قبل از اینکه کتاب را پیدا کنم، قبل آنکه پروژه محرمانه به نتیجه برسد، جنگ شد و اینترنت دوباره رفت و باز دور شدیم از هم و بی خبر به جز پیام و آخرین بار 5 فروردین بود که خوابش را دیده بودم، با کتاب هایش... چند روز بعد بیمارستان بود، و چقدر دعا کردم تا روزی که برمی گردد، رسیده باشیم به همان روزهای خوبی که تمام عمر آرزویش را داشت، و باز هروقت گفتند بدحال است یا بهتر شده، دل خوش کردم که تا روزهای خوب نرسد، برنمی گردد و روزی که دوباره صدایش را بشنویم، یا پیامش را ببینیم، تبریک های فراوان داریم برای هم... و باز، مرداد 1405، خوابش را دیدم و فردا یکی زنگ زد و گفت "پوریا..." که دلم می خواست بگوید خوب شده، اما از صدای لرزانش پشت خط می دانستم روزهای خوب نیامد، و #پوریا_اشتری که شاید دیگر از انتظار کشیدن خسته شده بود، عاقبت رفت... 14 مرداد 1405 ************* پوریا اشتری برای من، و برای همه آنها که می شناختندش، فقط همکار نبود، برادر بود، مهربان و مراقب و رفیق زندگی بر او سخت گرفت، چنان که بر ما، و بسیار بیشتر که قدر ندید و خوانده نشد و شنیده نشد چنان کسی عاشق آفتاب، که مجبور باشد میان برف زندگی کند اما این همه سختی کم نکرد از مهربانیش و رفتنش، جایی خالی در قلبمان باقی گذاشت که هرگز پر نخواهد شد...

  • چون خودمونم داریم اوین کتاب کودکمون رو چاپ می کنیم و می دونم نوشتن برای کودک چقدر سخت و پرمسئولیته... کتاب رو ببینید و اگر دوست داشتید بخرید

  • #کتاب_داستان #کنار_برکه #سعیده_علیزاده #پناه_بر_قلم @panahbarghalam

  • دلم می‌خواست این اتفاق در روزهای بهتری می‌افتاد؛ روزهایی که دلم سبک‌تر بود. مثلاً پیش از زمستان امسال... نه نه، پیش از بهارِ چهارصد و چهار. نه... حتی پیش از چهارصد و یک. شاید هم خیلی قبل‌تر؛ پیش از سالِ نود و شش. نمی‌دانم. فقط می‌دانم اگر آن روزها این کتاب به دستم می‌رسید، بعید بود بتوانم آرام بنشینم. کتاب‌ها را از صندوق عقب ماشین بیرون نمی‌آوردم، باک را پر می‌کردم، یک دست لباس، یک کیف کوچک و کارتی با اندکی پول برمی‌داشتم و فلشی را که به اندازه‌ی چند هزار کیلومتر جاده، موسیقی در خودش جا داده بود، به ضبط ماشین می‌سپردم. بعد راه می‌افتادم. از شهری به شهری دیگر، از روستایی به روستایی دیگر. به هر کودکی که می‌رسیدم، کتابی به دستش می‌دادم و همان‌جا منتظر می‌ماندم تا ورقش بزند. چشم از صورتش برنمی‌داشتم؛ می‌خواستم ببینم هر جمله که می‌خوانَد، هر تصویر که نگاه می‌کند، چه تغییری در چشم‌هایش می‌نشیند، کجا لبخند می‌زند، کجا مکث می‌کند و کجا بی‌آنکه خودش بداند، صورتش آرام‌تر می‌شود. فکر می‌کنم از تماشای همان چند دقیقه، بیشتر از هر چیز دیگری لذت می‌بردم. اما گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید این هم فقط یک خیالِ شیرین است. شاید اگر این سال‌ها را با همه‌ی تلخی‌هایشان زندگی نکرده بودم، اگر از تمام این مسیر عبور نکرده بودم، اصلاً آدمی نمی‌شدم که این داستان را بنویسد. شاید این قصه هرگز متولد نمی‌شد. شاید هیچ‌وقت جرئت نمی‌کردم آن را به دست چاپ بسپارم و به هر شکلی که شده، به همین کتابی تبدیلش کنم که امروز پیش روی من است. شاید بعضی رؤیاها، درست در زمانی به دنیا می‌آیند که آدم، دیگر توانِ رؤیایی بودن ندارد. #سعیده_علیزاده #پناه_بر_قلم @panahbarghalam

  • گویند در کاشمر سروی بود که در وصف آن مؤلف تاریخ بیهق گفته است: "در سایه آن زیادت از ده هزار گوسفند قرار گرفتی، و وقتی که آدمی نبودی و گوسفند و شبان نبودی، وحوش و سباع آنجا آرام گرفتندی. و چندان مرغ گوناگون بر آن شاخ‌ها ماوی داشتند که اعداد ایشان کسی در ضبط حساب نتواند آورد. المتوکل على‌الله جعفر بن المعتصم خلیفه را این درخت وصف کردند، و او بنای جعفریه آغاز کرده بود، نامه نوشت به عامل نیشابور که باید آن درخت ببرند و بر گردون نهند و به بغداد فرستند و جمله شاخه های آن در نمد دوزند و بفرستند، تا درودگران در بغداد آن درخت راست باز نهند و ساقه‌ها به هم باز بندند، چنان که هیچ شاخ و فرع از آن درخت ضایع نشود، تا وی آن ببیند آنگاه در بنا به کار برند. و زردشتیان تا قطعش نکنند حاضر شده بودند پنجاه هزار دینار نیشابوری خزانه خلیفه را خدمت کنند. اما ظاهراً فرمان خلیفه را دیگر کردن محال بود. و اشتیاق دیدن سروَش چنان بود که از دیدار آن همه زر می‌توانست گذشت، آن هم کسی که تا مبادا خزانه تهی شود فرموده بود تا از زردشتیان مسلمان‌شده همچنان جزیه بستانند. خوب، اما درخت، وقتی دور تنه‌اش بیست و هفت تازیانه باشد، اره‌ای درخور می‌خواهد و کسی که تعهد این کار کند. اما می‌جویند، همیشه هم پیدا کرده‌اند، از خواجه نصیر بگیر تا خواجه رشیدالدین فضل‌الله، و اینجا خواجه ابوالطیب امیر عتاب بن ورقاء الشاعر الشیبانی است. امان از این خواجه های شاعر

  • دقیقی می‌گوید: یکی سرو آزاد بود از بهشت *** به پیش در آذر اندر بکشت نبشتش بر آن زاد سرو سهی که پذرفت گشتاسپ دین بهی ...... چو چندی بر آمد بر این سالیان *** ببالید سرو سهی همچنان چنان گشت آزاد سرو بلند *** که بر گرد او بر نگشتی کمند چو بالا بر آورد و بسیار شاخ *** پی افکند گردش یکی خوب کاخ فرستاد هر سو به کشور پیام *** که چون سرو کشمر به گیتی کدام ز مینو فرستاد زی من خدای *** مرا گفت از اینجا به مینو برآی کنون هر که این پند من بشنوید پیاده سوی سرو کشمر روید بگیرید یکسر ره زردهشت *** به سوی بت چین بر آرید پشت

  • و ما چقدر مظلوم بودیم، روحمان چقدر لطیف وقتی له شدیم زیر آوار بمب و موشک و گرانی و خشکسالی و ...

  • без подписи

  • شب‌های بخارا شب‌های مهمی است. شب‌های مهم و روشنی است. نهصدوپنجاه شب را یک‌نفره علی دهباشی طراحی و برگزار کرده. یکنفره جای وزارت فرهنگ و وزارت خارجه و وزارت جوانان و وزارت صلح و وزارت زبان مادری کار کرده. خوشحالم هر چند بین شنیده شدن طبل جنگ گرفتاریم، اما گرفتن شب آی قصه، برای من جان اضافه است. وقتی آقای دهباشی زنگ زد و گفت: شب آی قصه را بگیریم، چنان خسته و بی‌رمق بودم و شانه‌هایم به دلیل گرفتاری‌های این روزها بی‌تاب شده بود، که پیشنهادش جان به جان‌هایم اضافه کرد. گفتم: با افتخار. بله. حتما. افتخار من و آی قصه است که شبی از این شب‌های روشن بخارا باشیم.... راستی پنجشنبه دعوتید به شب آی قصه! اگر جنگ بشود چه؟ نمی‌دانم، بهش فکر نمیکنم. یکی‌دوماه پیش کتاب مجله دایناماینا را زیر بمب چاپ کردیم و در کتابفروشی دوست عزیزم شهرام (که در جنگ در کتابفروشی را نبست) برایش رونمایی گرفتیم، و عدل همان‌موقع چند خیابان بالاتر را بمب زدند. ما و بچه‌ها و مهمانان نرسیدیم و خندیدیم. و زندگی ادامه دارد... پس پنجشنبه دعوتید. به ضیافت قصه و ترانه و کودک وجهانی بهتر. بازانتشار از صفحه: پوریا عالمی

  • چرا لازم است کتابی منتشر شود؟ چون دنیا تشنه شنیدن صداهای جدید، داستان‌های دلنشین است! شاید شمای خواننده‌ی این متن، که همین حالا شعر جدیدی سروده ای، داستان جدیدت را تمام کرده‌ای، با خودت فکر کنی در دنیا آنقدر کتاب‌های خوب، شعرهای ناب وجود دارد که دیگر کسی نیازی به شنیدن شعری جدید یا داستانی نو نداشته باشد. شاید با خودت فکر کنی، "یعنی من از حافظ بهترم؟ از نیما روان‌تر می سرایم؟ از فردوسی ادیب ترم؟ یعنی کسی که معروفی را دوست دارد، می تواند مرا تحمل کند؟ کسی که "جای خالی سلوچ" را خوانده، می تواند رنگی در توصیفات من ببیند؟ من می گویم که می تواند. همانقدر که جنگل (هم برای بقا و هم برای زیبایی) به انواع گیاهان احتیاج دارد، و یک کنسرت به انواع سازها، جامعه نیز نیاز دارد که صداهای مختلف، صداهای متنوع را بشنود، ببیند، بخواند... پس اگر دوست داری نوشته‌هایت، هدیه ای باشد برای دوستی، یا آموزه‌ای برای آشنایی، یا صرفا صدایی یا روایتی که باید شنیده شود، شعری که باید خوانده شود، پنهانش نکن! ما، به شنیدن صدای تو نیاز داریم... به شنیده شدن صدایت، کمک می کنیم... با ما تماس بگیرید: بله: @forvvajje تلگرام: https://t.me/forvvajje همراه: 09200535471 پایگاه اینترنتی: https://forvvajje.ir

  • با ما تماس بگیرید: بله: https://web.bale.ai/forvvajjeh تلگرام: https://t.me/forvvajje همراه: 09200535471 پایگاه اینترنتی: https://forvvajje.ir

  • #روزنوشت ساعت 10 صبح 18 خرداد، و درمانگاه دولتی نه به اندازه همیشه، اما کماکان شلوغ است. آدم های توی آسانسور خسته و کلافه اند؛ الگوریتم آسانسور اینجا به ناکارآمدترین شکل ممکن نوشته شده، و بدون در نظر گرفتن اولویت تمامی طبقات یا نزدیکترین طبقه، به میل خود جابجا می شود. عاقبت بعد سه بار بالا و پایین رفتن بین طبقه 4 و 6، اسانسور یک طبقه پایین‌تر می آید. صدای ضبط شده اعلام می‌کند: طبقه سوم! و در باز می شود. از دور زنی با سرعت (حداکثر سرعتی که با پای شکسته می تواند داشت) به سمت آسانسور می آید و با دستی که عصا را نگرفته اشاره می کند آسانسور را نگه دارند. آدم های توی آسانسور ساکت، بی اعتنا، تماشایش می کنند که تلاش می کند سرعتش را بدون فشار بر پای گچ گرفته بیشتر کند. شکی نیست که به موقع نمی رسد. عاقبت مردی که جلوی در ایستاده پایش را میان در آسانسور تکان می دهد. در که برای بسته شدن آمده باز می شود. اما زن هنوز دور است و مرد هم دوباره تلاش نمی کند. در بسته می شود و آسانسور دوباره بالا می رود: طبقه 4! آدم های قبلی که ایستاده اند جلوی در آسانسور، همان آدم های قبلی که سوار بودند را می بینند. یکی دو نفر سرکی می کشند و هیچ کدام سوار نمی شود. آسانسور دوباره پایین می رود. طبقه 3، زن تقریبا رسیده است. زنی که ایستاده پشت همه، چسبیده به دیوار آسانسور، از بین دیگران دستش را جلو می برد تا دکمه توقف را بزند، اما دستش جلوی صفحه دکمه ها سرگردان می ماند. آسانسور، دکمه توقف ندارد. زنی با لباس سراپا مشکی و روسری کوچک غر می زند: جا نداریم که! اما زن با عصا و پای شکسته، به سختی از میان در آسانسور که دوبار برای بسته شدن تلاش می کند، رد شده و حالا که جای خود را پیدا کرده و ایستاده، رو به زن ردیف عقب با لبخند تشکر می کند. زن با خنده جواب می دهد: فقط تلاش کردم، دکمه نداره! زن مشکی پوش دوباره غر می زند. آسانسور یک طبقه پایین تر می رود: طبقه دوم! دختری با موهای بلند و رها وارد می شود. موهایش، فرفری و مسی رنگ، صورت خسته اش را قاب گرفته اند. می پرسد: میره پایین؟ مردی با لباس نظافتچی های بیمارستان جواب می دهد: اگه خدا بخواد! زن پاشکسته رو به دختر می گوید: چه موهای قشنگ و پری داری! صورت خسته دختر به خنده باز می شود. تشکر می کند و می گوید: برای تابستون سخته، مخصوصا اینجا که نه کولر داره نه تهویه! زن آخر آسانسور جواب می دهد: تو ایران کار آدم به دوادکتر نیفته فقط مرد کنار در زمزمه می کند: به هرجی دیگه بیفته هم همینه! زن پاشکسته می گوید: از من بپرسید که درگیر کلانتریم! آسانور دوباره بالا می رود: طبقه 6! در باز می شود، ولی کسی منتظر نیست. زن مشکی پوش دوباره غرغر می کند و شروع می کند تند و تند دکمه طبقه همکف را بزند. ناگهان همه دکمه ها خاموش می شوند. آسانسور در همان طبقه 6، با درهای باز ایستاده! زن دوباره و دوباره دکمه را فشار می دهد. زن چادری ای اعتراض می کند: نکن خانم! خب بخواد بره با یبار فشار دادن هم میره! اینطوری خراب میشه! زن مشکی پوش براق می شود: بذار بشه، به جهنم! جوان نظافتچی جواب می دهد: بعد خود شما باید همه این پله ها رو پیاده بری پایین! زن غرغر می کند اما دست از سر دکمه ها برمیدارد. مرد کنار در، یک قدم بیرون می گذارد و دوباره وارد می شود. بعد دکمه طبقه همکف را می زند. دکمه روشن می شود. می پرسد: کسی هست بخواد بره طبقه دیگه؟ کسی جواب نمی دهد. آسانسور تکان می خورد و راه میفتد. طبقه پنجم می ایستد، در باز و بسته می شود و دوباره برمی گردد طبقه ششم. در که باز می شود، دو مرد با یک چهارچرخه دستی سه طبقه منتظرند. تمام طبقه های چهارچرخه پر از کپسول های خاکستریست. راننده چهارچرخه پرخاش می کند: شما چرا سوار آسانور بار بر شدید؟ آسانسور اصلی اونوره! نظافتچی توضیح میدهد: اون خیلی شلوغه! مرد عصبانی تر می شود: شلوغه که هست، یالا پیاده شید باید اینا رو برسونم پایین! آدمهای آسانسور به هم نگاه می کنند، کمی مکث می کنند و در طبقه آخر درمانگاه پیاده می شوند...

  • گفتم: چرا اون‌روز که پیام دادم "زیرنویس خوندم شهرِ شما رو زدن" گفتی "سمت ما خبری نیست"؟ از دیروز که نت وصل شده دارم فیلمای قدیمی رو میبینم، یکیش دقیقا همون پارکِ پشتِ خونه‌تون بود که صبحا میرفتی قدم میزدی، از پرنده‌‌ها استفاده‌ی ابزاری میکردی دونه میریختی بشینن کنار عروسکات که عکساشو بذاری پیجت! خندید گفت: دیوونه‌ای میری فیلمای چندماه‌پیش رو نگاه میکنی!؟ گفتم: زهر مار! خب من دیگه چجوری به حرفات اعتماد کنم؟ گفت: خب اینجا که تهران نیست! شهر ما کلا چهارتا خیابونه دیگه! گفتم: حالا پارک رو چرا زدن؟ گفت: زیرش پارک نبود. ما هم بعد از این‌که زدن فهمیدیم. گفتم: حالا این قضیه رو بهونه نکنی پیاده‌روی صبح رو بپیچونی! حرفای تراپیستت رو که یادت نرفته. برو یه پارک دیگه. گفت: شهرِ ما همون یه‌دونه پارک رو داشت. گفتم: این‌روزا صبحا چیکار میکنی؟ کمی سکوت کرد. بعد گفت: غصه‌ میخورم. گفتم: بعدش چیکار میکنی؟ خندید گفت: بعد از غصه!؟ هیچی، چایی میخورم. توی اتاقم عروسک میبافم. روی میز میچینم عکس میندازم، یاد عکسای عروسکام کنار پرنده‌ها میفتم، غصه میخورم. میخوام عکسارو بذارم پیجم توو اینستا، هی وی‌پی‌ان وصل نمیشه، باز غصه میخورم. هنوز خیلیا برنگشتن اینستا، کسی نیست بخره، باز غصه میخورم. تا اداره پستِ شهرمون قدم میزنم سفارشها رو بفرستم، میبینم هزینه‌ی پست گرون شده، پول کامواش هم درنمیاد، غصه میخورم‌. میام خونه مامانم دعوام میکنه "چرا بی‌روسری میری بیرون، اینجا کوچیکه، حرف درمیارن"، غصه میخورم. کلا همینجوری هی غصه میخورم دیگه! سکوت کردم. گفت: آها راستی اون دونه ریختنم برای پرنده‌ها صرفا واسه عکسا نبود بیشعور! هنوزم لب پنجره‌ی اتاقم دونه میریزم واسه پرنده‌‌ها. بدون عکس کنار عروسکا و استفاده‌ی ابزاری! خندیدم. کمی سکوت کرد. بعد گفت: ولی اگه باز جنگ شد، اگه باز نت قطع شد، اگه اسمِ شهرمونو زیرنویسِ جایی خوندی، خواهشا فکر کن سمت ما خبری نبوده... ‌‌یه خواهش دیگه هم داشتم. گفتم: جانم؟ سکوتش اندازه‌ی فرو دادنِ بغضی چندماهه طولانی شد. بعد آرام گفت: خواهشا دیگه اون فیلم رو نبین. دلم میخواد پارکِ شهرمون توی ذهنت همون‌شکلی باشه که عکساشو واست میفرستادم. گفتم: باشه. قول میدم. @RadioLoo حمید باقرلو

  • без подписи

  • #روزنوشت سرگرم کار بودم که مسیح وارد شد. قطرات ریز باران بر موهای مجعد گندم رنگش می درخشید و با ورودش اتاق بوی باران گرفت. نگاهم در امتداد شال گردن سپید از بارانی بلند خاکی از سرشانه های خیسش بالا رفت تا به چشمان آبی محجوبی رسید که در عین سکوت لبریز خنده بودند. پیش از آنکه سپیدی رنگ پریده صورتش متعجبم کند صدای آرام و محکم و آهنگینش به گوشم نشست: "روزبخیر سرکار خانم..." که سر فرفری شرابی مریم مجدلیه اش از در داخل آمد: "بیا، اینجا نیست!" مسیح دستان به هم فشرده اش را شگفت زده گشود: "وقت شما را گرفتم! با اجازه..." و رفت، پیش از آنکه هدایتم کند. تنها بوی باران ماند و هوای دلنشین مرتعی سبز برای بره ی گمشده ای که دلش دویدن زیر باران می خواست... **** برای مریم مجدلیه بودن، هیچ چیز دلنشین تر از موهای فرفری شرابی نیست... (خاطره روزی بارانی)

  • #روزنوشت زیر آفتاب داغ میانه خرداد، ترافیک خیابان آنقدر سنگین است که می‌شود قدم زنان رسید به همان تاکسی که چهارراه قبل از کنارت گذشته است. سرم را می برم کنار پنجره: دانشگاه؟ مرد جا می‌خورد. حواسش به خیابان هست و نیست... بی‌حواس می‌پرسد: کدوم دانشگاه؟ - همین که ته خیابونه دیگه! - خوابگاه؟ می خندم: والا کلاساشونم همونجا برگزار میشه! ما بهش میگیم دانشگاه! می خندد: ولی کاربرد اصلیش خوابیدنه! بیا می رسونمت! سوار می شوم: فعلا که نه خوابگاهه نه دانشگاه! کلا تعطیله! - تعطیل تعطیل؟ - بله متاسفانه! تازه یه هفته میشه نصفه نیمه باز شده ولی کسی نیست! - حالا هم که باز جنگ شد! - یه هفتست هر روز باز جنگ میشه... بعد ساکت می شود. کمی بعد شروع می کند به غرغر کردن از ترافیک و اینهمه ماشین که در خیابان است. بعد دوباره ساکت می شود. عاقبت می گوید: ایرانی همینه! روز اول جنگ همه ترسیده بودن، هفته دوم برامون عادی شد. دو سال دیگه میبینی اینا هنوز دارن همدیگه رو می زنن ما هم داریم زندگیمونو می کنیم. این خیابونم از الانش شلوغ تره، با اینکه که الان پر ماشینه ... ماشینایی که صاحباشون باید الان سر زمینشون باشن، یا همراه گله شون... و برای زنی که کنار خیابان دست بلند کرده ترمز می کند. زن همانطور که بلندبلند با گوشی حرف می زند سوار می شود: اجازه نداری بیشتر از 300 بدی! هی میری حیوون میاری تو خونه می کشیش... کامران! حق نداری بیشتر از 300 بدی پای حیوون! فکرم از جوجه پنبه ای به عنوان حیوان، با جمله بعد رفته سراغ گاو و گوسفند! سیصد شاید برای جوجه پنبه ای زیاد باشد، ولی برای گاو احتمالا منطقی است. به زن می آید شوهرش تاجر دام باشد. آقای راننده تاکسی می گوید: یکیش خود من! و حرفش را ادامه می دهد. صدایش از میان جیغ زن به سختی شنیده می شود. به زن اشاره می کنم، نمی فهمد. با دست روی دستش می زنم و علامت می دهم که آرام تر صحبت کند. زن صدایش را پایینتر می آورد و ادامه حرف راننده را می شنوم: - دیگه مجبور شدیم بیاییم شهر، بارون نمیومد که! اینجا هم کاری بلد نبودم، هرچی پول داشتم دادم یه خونه و یه تاکسی، افتادم تو خیابون... زن دوباره پشت تلفن جیغ می کشد: دفعه قبلی رفتی یه خرگوش خریدی 5 تومن یه هفته نشده مرد! بار آخره میری حیوون میخری، الانم فقط اجازه داری سگ بخری، بیشتر از 300 هم اجازه نداری براش بدی... می رسیم به دانشگاه، پیاده می شوم...

  • без подписи