- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 6
- 1/48двое суток
- 6
- 1/72трое суток
- 7
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دل نازك بودن بيمارى نيست. آدم دل نازك شايد قابل تحمل نباشه، اما اون درد داره. ساييده شدن بيش از حد احساسات و روان آدم باعث دل نازكى ميشه. تو هر كجاى روانش رو كه لمس كنى، دستت به زخم هاش ميخوره و دردش مياد.. و آدمى كه درد داره تا كجا مى تونه آخ نگه! آدم زود رنج طرد ميشه... چون دردى داره كه من و تو ازش بى خبريم.. #سپيده_ترمه_فروش @Forgotteen
میفهمم، عزیزِ سادهی من، میفهمم. مایل بودی برای همیشه در چشمهایش زندگی کنی؛ اما میدانی که زندگی حوصلهی این غلطهای زیادی را ندارد.
افسرده بود. سالها رفت تراپی. و حالا؛ خیلی دقیق و علمی میدونه که چرا حالش اینقدر خرابه. همین!
کاش دنیا دست زنها بود،زنها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خود را میدانند.قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند،آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود،جنگ کجا بود!؟ سووشون/سیمین دانشور
هیچکس از چیزی که واقعاً میخواهد در زندگیاش نگه دارد، دست نمیکشد.
تو در اولین سقوط به بال هایت ایمان میآوری.
درد طوریست که آدم خجالت میکشد از درد بگوید. مسخره میکنند. میگویند: "فقط همین؟! بخاطر این ناراحتی؟!" حرف زدن از بعضی دردها ممکن نیست. بدترین دردهای آدم همينها هستند: دردهایی که اگر بیانشان کنم، تحقیر میشوم! معین دهاز
باید حرف بزنی، وگرنه سرت تبدیل به گورستان میشود. #چاک_پالانیک
اما من آن شکوفهٔ اندوهم کَز شاخههای یادِ تو میرویم... #فروغ_فرخزاد
انسان به سطحی از ناامیدی که برایش قابل تحمل است، رضایت میدهد و آن را شادی مینامد. سورن کییرکگور
فهمیدم که ضعیفها بی رحماند و مهربانی فقط از قویها انتظار میرود.
زندگی یک فهم است؛ فکرِ زنجیر کنی یا پرواز در همان خواهی ماند.
از هیچ، به قدرِ هیچ باید خواست و نه بیشتر
درد به جز صاحبش،برای همه فقط یک روایت است
هر چه داری به پای زندگی بریز تا مرگ چیزی برای بردن نیابد.
در وطنم، در وسط خانهام، در قلب اتاقم، تكيه داده بر تختم احساس غربت کردم پس به کجا میشود تعلق داشت؟
سالها بعد، وقتی دیگر هیچکس نام دقیق اندوهش را به یاد نمیآورد، فهمید که تنهایی ناگهان آغاز نمیشود! تنهایی از همان روزی شروع میشود که آدم حرفی برای گفتن دارد، اما پیشاپیش میداند هیچکس آن را آنگونه که باید نخواهد فهمید. بعد آرامآرام سکوت را یاد میگیرد؛ و دیگران گمان میکنند آرام شده است...
اگر بمیرم؛ احساس کسی را خواهم داشت که از شهربازی بیرون میرود، بدون اینکه سوار هیچ وسیلهای شده باشد.
ته دلم میدونم اگه یه روزی ندرخشم، همهی اون تاریکیهایی که از سر گذروندم بیمعنی میشن؛ من به این حجم از صبوری، یه بُرد بدهکارم.
زخمهام رو دوست دارم چون یادم میندازن هيچوقت تماشاگرِ زندگی نبودم تلاش کردم، تجربه کردم، اعتماد کردم، دل بستم، ریسک کردم، باختم و یاد گرفتم.