- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به تو؛ بگذار این بار از سادهترین گرایشهای انسانیام با تو سخن بگویم. از اینکه کفشهایت با من حرف میزنند. بگذار کفشهایت با من حرف بزنند. زینب درویشی ۱۱ مهر ۱۴۰۱ #نامه_نام_من_است
از دفترچهٔ خاطرات زنی در مه (دوم) سپاسگزارم از تو برای تجربههایی که برایم رقم زدهای. بعد تو دانستم هیچ تجربهٔ بدی وجود ندارد. حتی اگر طعمش تلخ باشد؛ گس باشد یا طعمی نداشته باشد. سپاسگزارم که یادم دادی چشمِ گرسنه یعنی چه، سخن ناراست یعنی چه، فاصلهٔ زبان و عمل یعنی چه. سپاسگزارم که آموختیام دلتنگی یعنی چه، شبها فال حافظ گرفتن یعنی چه، صبحها فال حافظ گرفتن یعنی چه، هرلحظه در هوای آنی که نیست فال حافظ گرفتن یعنی چه، دست نبردن به اشیای باقیمانده از عاشقانهای نافرجام یعنی چه، آرزوها را گره زدن به آدمی فانی یعنی چه، تلخکامی یعنی چه. تلخکام بودن نه به آن معنایی که واژه ادایش میکند که به معنای واکنش فیزیولوژیک بدن به تجربهای که هرلحظه ذهن را وادار میکند طور دیگری رقمش بزند. بگذریم. حالا بعد تو، عاشقانههایم را، تنها در آغوش میکشم؛ تنها، هوای خودم را نفس میکشم و به «آنم» میاندیشم که کشفش کرده بودی و روزی برایت عزیز بود، اما عزیز نماند، چون برای بیشتر آدمها عشق کالایی است مصرفی. زینب درویشی ۱۷ مردادماه ۱۴۰۵ #روزنگاره پ.ن آن در اصطلاحات تصوف به معنای لحظه و دم است. هر انسانی آنی متفاوت دارد. در یکی از فرهنگهای اصطلاحات تصوف، عشق نیز معنا شده بود.
ادامه به نظرم بعضی مفاهیم نیز مثل تعرض پادشاه به زنان از زمانهٔ بیضایی تا حالحاضر آنقدر در آثار مختلف پرداخته شده، دیگر نخنما شده است، بهشخصه میپسندیدم اگر این بخش نمایش با دغدغههای اجتماعی امروزمان دربارهٔ زنان جایگزین میشد در جایگاه اثری اقتباسی. درمجموع از اینکه یاد استاد بیضایی عزیز با این اثر در شهرمان پیچید شادمانم. در پایان برای آقای خادمی گرامی که ایشان را دورادور در دانشکدهٔ ادبیات میشناسم و گاهی شاهد تلاشهایشان بودهام آرزوی موفقیت دارم. از اینکه میبینم کوششهای دوستان و آشنایانم حتی در این روزهای طاقتفرسا به ثمر مینشیند خوشحال میشوم. با سپاس از دوستان گرامیام، امیر، نفیسه و طیبه که برای تماشای نمایش همراهم بودند و کوشیدم دیدگاهشان را دربارهٔ اجرای امشب بازتاب دهم. زینب درویشی ۱۷ مردادماه ۱۴۰۵ #تئاتر
تئاتر مرگ یزدگرد (در دو فرسته) مهارت بازیگران برایم جالب بود. اینکه در یک صحنهٔ ساده، بدون توقف، خاموشی یا هر تکنیک دیگری، روایتهای مختلف اجرا شوند، مهارت زیادی لازم دارد. همچنین جابهجایی شخصیتها در عین گم نشدن خط داستان که تا حد زیادی موفق اجرا شد. درمیان شخصیتها، شخصیت زن آسیابان خیلی برجسته و خوب حس و حال نمایش را به مخاطب منتقل میکرد. بااینهمه، اوایل نمایش حس کردم قرار است شاهد اثری باشم که مرهمی باشد بر زخمهای این چندماه اخیرمان. اثری اعتراضی که صداهایی را که خیلی زود فراموش شدند در گوشمان نجوا کند، اما خیلی زود انتقادهای امروز جای خود را به بازتاب دوبارهٔ روایتهای مرگ یزدگرد داد. بعضی حرکات نیز اضافه به نظر میآمدند، چیزی به جریان نمایش نمیافزودند و نمیکاستند. بعضی هم حتی زننده بود، شاید برای آنکه وجههٔ کمدی اثر حفظ شود، اجرا میشدند. حتی فکر میکنم پیوند محکمتری نیاز بود برای چرایی حضور این افراد در تیمارستان و مرگ یزدگرد.
مرگ یزدگرد بهرام بیضایی اینجا و اینجا باسپاس از آقای پوراسکندری #تئاتر
کودکی ایوان تارکوفسکی اینجا و اینجا باسپاس از دوستانم #فیلم
https://www.instagram.com/p/Dbqn68Xg8Fs/?igsh=MWtseG8xZ2U4Ymxkbw== از زنها نوشتن ... فریبا وفی #داستان_معاصر
آگهی استخدام به یک نفر معلمِ دانایِ امنِ منضبطِ منتقدِ متلکاندازِ مهربانِ کمالگرایِ شکیبا نیازمندیم. دبیرستانی در سیارهای ناشناخته #گفتوگو
درد به خروار میاد به مثقال میره. #گفتوگو
آسمان نیلی نزدیکی طلوع در بیابانی، زمانی که هوا هنوز گرگومیش است، برروی تپهای خاک، با خزففروشی ملاقات کردم. به او سلام کردم. پاسخم را داد. تنها بود. خواست کنارش باقی بمانم و روزگار بگذرانم. میخواستم بروم. اشکهای خواهش و التماس، بر گونههای چین و چروکدار و آفتابسوختهاش ماه و ستاره میشدند. این شد که تصمیم گرفتم بمانم. چندی بعد دیدم از آن ماه و ستارهها در بساط خزفهایش به عاریت میدهد و میفروشد. دستها گزیدم و لبها. نه پای رفتنم بود، نه دل ماندن. زینب درویشی ۱۳ اردیبهشتماه ۱۴۰۳ #خوابهای_دنبالهدار
به تو؛ بگذار این بار از سادهترین گرایشهای انسانیام با تو سخن بگویم. از اینکه کفشهایت با من حرف میزنند. بگذار کفشهایت با من حرف بزنند. زینب درویشی ۱۱ مهر ۱۴۰۱ #نامه_نام_من_است
ببین ناامیدی اول همهٔ کارهاست، اول از همهچیز و از همهکس میبری. بعد تکوتنها میشوی. ناامید، بدبخت، مفلوک. اینجا که میرسی تازه همهٔ انرژیات برمیگردد به خودت. ماه کامل میشود فریبا وفی #داستان_معاصر
از ادبیات pinned «چند سال پیش، برای آرشیو شخصیام، مجموعهای با عنوان «نامه، نام من است.» مینوشتم و میکوشیدم عاشقانههای زنانه را در قالب نامههایی خطاب به معشوق بیان کنم. زنانی که حالات متفاوتی را از عشق تجربه میکردند؛ یکی آن را پنهان میکرد، دیگری بیپروا ابراز میکرد…»
از ادبیات pinned «رهنوشت نوشتن گذر کردن است. گذر کردن از هرآنچه واقعی است؛ نوشخوار واقعیتهایی که در خیال عیشی مدام میآفرینند. واژهها در واقعیت زاده میشوند و در خیال میبالند و به فراسویی میرسند که شاید چیزی مانند ازلیت و ابدیت باشد. در این سیر بالیدن است که مهم است.…»
مهاجرت پاییز فصل آخر سال است به یاد نسیم مرعشی به تو؛ دست و زبان و ذهنم خشک میشوند تا میخواهند از تو بگویند و بنویسند. درمیان اولین برگهای خردلی، درمیان بوی خوش سرشار آنها زیر هلال نازک ماه، درمیان درختان افراشته تا آسمان، سرافراز و کهنسال، به خاطرههای محققنشدهمان فکر کردم. به سوگشان نَگِریستم؛ به زیبایی تصورشان لبخند زدم. به یاد عاشقانههایی افتادم که سزاوارشان بودم و بودی. عاشقانههایی که قرار بود در بلندترین نقطهٔ شهر، برفراز چراغهای روشن و خاموش خانهها و خیابانها، در کنار بید مجنون، زیر مهتاب، لحظاتمان را روشنی دهند، گرما دهند و بر عطش و شوق زندگیمان که چقدر این روزها کمش داریم، بیافزایند. عاشقانههایی که قرار بود از تردید خالی باشند، در لحظه آفریده شوند و به بلندای زمان امتداد یابند. کجا رفتهایم؟ کجا ایستادهایم؟ من از تو خبری ندارم. اما میدانم برای زدودن لحظات ارغوانیمان آفریده نشدهام. عشقت، عاشقانههایت، خلأهایم را پر نمیکند. دیگر خداحافظ تمام. زینب درویشی ۲۰ شهریورماه ۱۴۰۲ #نامه_نام_من_است
چند سال پیش، برای آرشیو شخصیام، مجموعهای با عنوان «نامه، نام من است.» مینوشتم و میکوشیدم عاشقانههای زنانه را در قالب نامههایی خطاب به معشوق بیان کنم. زنانی که حالات متفاوتی را از عشق تجربه میکردند؛ یکی آن را پنهان میکرد، دیگری بیپروا ابراز میکرد و یکیدیگر در خلوت و هنگام هجوم دشواریهای زندگی، دربارهٔ آن خیال میبافت و به آن پناه میجست. اکنون با وجود سادگی لحن و خامی کلمات و تجربهها تعدادی از نامهها را اینجا میگذارم تا من هم فعلاً بهقدر ظرف خودم، سهم کوچکم را در ستایش احساسات نشان داده باشم. *** ادبیات ما سالهاست پر است از عاشقانههای مردان. تاحدیکه یکبار دختری شانزده هفده ساله، از من خواست متن عاشقانهاش را خطاب به معشوقی بخوانم. طبیعتاً تصور کردم از زبان دختری عاشق، کلمات را میخوانم، اما وقتی صحبتش شد، تعجب کرد. حتی هیچ خوشش نیامد. مگر دختران هم اینچنین ابراز عشق میکنند؟! هرکه عاشق دیدیاش معشوق دان کو به نسبت هم این است و هم آن زینب درویشی ۸ مردادماه ۱۴۰۵ #نامه_نام_من_است
اینکه یک نفر را فارغ از جنسیت و منفعت شخصی، دوست داشته باشی و فقط دوست داشته باشی چون انتخابهایش طی زمان نشانت داده میکوشد اخلاقی زندگی کند، اهل دانش است و راستگوست، از متفاوتترین اشکال دوست داشتن است و زیباترین. #گفتوگو
از دفترچهٔ خاطرات زنی در مه به تماشایت ایستادهام، از دور، هستی و نیستی. من روی صفحهٔ گوشی خودم نمیدانم در دنیای گوشی تو چه میگذرد، نمیتوانم تصورش را هم بکنم. خدا را از تو چه پنهان، من چیزی دربارهٔ تو نمیتوانم تصور کنم. فقط ذهن لجبازم حکم میکند که این لحظه، مال من بود. خوب یادش هست. اما یکدفعه نمیدانم چه شد که دیگر مال من نبود. الآن که تو از آن سو حواست به من نیست، انگار کوههای عالم پشت من میلرزند و اقیانوسهای عالم در دلم متلاطم میشوند و بعد جوانههایت که از دستان و بازوانم روییده بودند، میخشکند. بعد من به تاریکترین نقطهٔ زمین که نمیدانم کجاست فرومیروم، بعد درد میآید سراغم و تو هنوز هیچ علائم حیاتی از خودت نشان ندادهای جز یک نشانک سبز کنار اسمت که هیچگاه فکر نمیکردم کانون اضطرابم شود و مثل فنر مرا از جا دربیاورد و سوار تاکسیام کند و از کنارت بگذراندم. لحظهای نگذار با تو فکر کنم زن بودن چقدر سخت است. زینب درویشی ۱۰ خردادماه ۱۴۰۵ #روزنگاره
کاشکی من در زمان یکی از پیغمبرها بودم. جلو پایش زانو میزدم و رازم را میگفتم. آدمها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفیف کنند. شرق بنفشه شهریار مندنیپور #داستان_معاصر
پرسید: هنوز؟ پاسخ داد: هنوز. بعد فراموش شد، مانند ذرهای در باد. برای همیشه. ۶ خردادماه ۱۴۰۵ #روزنگاره