tgindex
Ğ̈ă̈ 𝔽𝕚𝕝𝕞 🎭

Ğ̈ă̈ 𝔽𝕚𝕝𝕞 🎭

Статистика
@gaafilmперсидский

برای عاشقان سینما @GaafilmGap :لینک گروه Letterboxd: https://boxd.it/5xE9J https://boxd.it/4bZRf

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
35
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
102
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
67
35 постов
Вовлечённость
65,7%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 35
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
13
1/48двое суток
14
1/72трое суток
16

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 12 авг.13из ThatsCinema

    در سینمای میشائیل هانکه ممکن هست که هرکدامتان، به فیلم متفاوتی از او علاقه داشته باشید. بازی های مسخره ۱۹۹۷، معلّم پیانو ۲۰۰۱، ربان سفید ۲۰۰۹ یا عشق ۲۰۱۲؛ همگی این آثار از قله های هنری این فیلمساز اتریشی هستند. اما به رغم اینکه چه دیدگاهی دربارهٔ بهترین فیلم هانکه دارید، بیائید یک بار در فیلمِ پنهان ۲۰۰۵ کمی عمیق تر بشویم. این فیلم مستقل از اینکه یکی دیگر از قله های کارنامه هانکه بزرگ هست— و همگی بر سر این مهم اتفاق نظر داریم— می‌تواند نمایندهٔ سینمای میشائیل هانکه باشد. روزی که این فیلم را روی پردهٔ سینماتک خانه هنرمندان —واقع در خیابان ایرانشهر— دیدم، مدام فکر می‌کردم که تمامیِ مؤلفه هایی که هانکه حتی یک بار در یک فیلم استفاده کرده، در این فیلم نیز تکرار کرده است. البته گفتنش ضروری‌ست که در گفتمان نظریه و هنر از این قبیل تفاسیر کم نیستند. برای مثال پژوهشگران درام که روی نمایشنامه های هنریک ایبسن پژوهش می‌کنند، معتقدند تمام نمایشنامه های ایبسن اشباح—نام یکی از نمایشنامه هایش که پس از عروسکخانه نوشت—نام دارند. به تعبیر شخصیِ من که پنهان حتی بهترین فیلمی نیست که از هانکه دیده‌ام، پنهان نماینده سینمای اوست. از نوار های ویدئویی در ویدئوی بنی ۱۹۹۲، مهاجران و خوانش های پسا-استعماری در کد مجهول ۲۰۰۰، نواختن پیانو در فیلم معلم پیانو ۲۰۰۱، ویدئو های دزدکی ایو در پایان خو‌ش ۲۰۱۷، مک‌گافین بودن واقعهٔ محرک و کشتن پرنده در ربان سفید ۲۰۰۹، پیرزن فرتوت و ناتوان فیلم عشق ۲۰۱۲ و البته نام های تکرار شوندهٔ جهان هانکه یعنی ژرژ و آن که همگی به شکلی در فیلم پنهان نمود پیدا کرده‌اند. در پایان بندی فیلم، فرزند مجید و فرزند ژرژ دم در مدرسه درحال گفتگو با یکدیگر هستند. هردو پس از گفتگو، از هم جدا می‌شوند و مسیر متفاوتی در پیش‌ می‌گیرند. دوربین کماکان مدرسه را نشان می‌دهد هیچ حرکتی ندارد که تیتراژ پایانی روی همان تصویر شروع می‌شود. چیزی که هانکه در تمام فیلم هایش در تکاپوی وارد کردن نقدی بر آن بود، در این فیلم بدون یک دیالوگ به ذهن تماشاگر متبادر می‌شود : بازتولید خشونت. #Kavian @ThatsCinema

  • میشائل هانکه کارگردان بزرگ اتریشی خالق اثاری چون The Piano Teacher ,The White Ribbon و Amour تو سن ۸۵ سالگی از دنیای سینما خداحافظی کرد مارکوس شلاینزر شاگرد بسیار نزدیک هانکه این خبر رو تایید کرده و هانکه پس از ساختن ۱۰ فیلم بلند و فیلم Happy End 2017 از سینما کناره گیری کرده است. @gaafilm

  • کوروساوا خطاب به برگمان آقای برگمان عزیز هفتادمین سالروز تولدتان را تبریک می گویم. کارهایتان را هر بار که می بینم عمیقا تحت تاثیر قرار می گیرم و بسیار از آنها آموخته ام و دلگرم شده ام. امیدوارم همچنان سالم و سرحال باشید و برایمان فیلم هایی کم نظیر بسازید. در ژاپن دوره می جی (اواخر قرن ۱۹)، نقاشی می زیست به نام تسای تومیوکا. او، در دوران جوانیش نقاشی های خوبی کشیده بود، ولی وقتی به هشتاد سالگی رسید، یکباره نقاشی هایی کشید که بر کارهای قبلی اش بارها برتری داشت؛ گویی که هنرش به شکوفایی باشکوهی دست پیدا کرد. هر بار که نقاشی های او را می بینم، متقاعد می شوم که انسان تا به هشتاد سالگی نرسیده، نمی تواند کارهای حقیقتا عالی اش را خلق کند. آدمی به شکل نوزادی متولد می شود، به یک نوجوان مبدل می شود، از مرز جوانی می گذرد، زندگی مستقلش را آغاز می کند و دست آخر قبل از آن که دفتر زندگی اش بسته شود، به کودکی باز می گردد. به عقیده من، این آرمانی ترین شکل زندگی است. فکر می کنم موافق باشید که انسان در این دوران کودکی مجدد است که می تواند بی هیچ قید و بندی آثار حقیقتا خالص بیافریند. من اکنون 77 ساله ام و معتقدم که کار واقعیم تازه شروع شده است. بیایید به خاطر سینما از پا ننشینیم. با گرم ترین درودها آکیرا کوروساوا – 1987 ترجمه مجید اسلامی @gaafilm

  • без подписи

  • @gaafilm

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • @gaafilm

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • @gaafilm

  • The Bear S2 E7 @gaafilm

  • و بعد از گذروندن این سه سیزن، وجود سیزن چهار برای من کاملاً لازم بود. سیزنی که شخصیت‌ها به یه پختگی کامل رسیدن و دیگه خود رستوران بخش اصلی سریال نیست؛ رابطه‌ها مهم‌تر می‌شن. ارتباط‌هایی که تو این فصل شکل می‌گیره، همون چیزیه که رابطه‌ی مخاطب با سریال رو محکم‌تر می‌کنه. اپیزود عروسی و اتفاقاتی که توش میافته صحنه ای که زیر میز میرن و حرف میزنن انقدر خوبه که از یه جایی به بعد، خودم رو واقعاً جزئی از اون خانواده حس می‌کردم. و سیزن آخر... واقعاً یه آرک رستگاری کامل بود. عوض شدن قالب تصویر، سینمایی‌تر شدنش و روایت کل فصل تو یک روز، جزو بی‌نظیرترین تصمیم‌هایی بود که می‌شد برای پایان این داستان گرفت. انقدر شخصیت‌ها تو فصل‌های قبل خوب ساخته شده بودن که این فصل رو فقط با یه لبخند دنبال می‌کردم. حتی برام جالب بود که شخصیت سیدنی که تو کل ۴ سیزن قبلی دوسش نداشتم الان برای موفقیتش خوشحالم و از ته دلم دوسش دارم این تحولیه که باید تو یک سریال وجود داشته باشه . و اندینگی که هیچ شخصیتی رو جا نذاشت؛ به همه پرداخته شد، پرونده‌ی رستوران بسته شد، ستاره‌شون رو گرفتن و کارمی هم بالاخره به رستگاری خودش رسید و رفت سمت کاری که توش آرامش رو پیدا می‌کرد. و به نظرم زیباترین تصمیم سریال این بود که هیچ اصراری نداشت جواب بده آیا زندگی کارمی بعد از این انتخاب واقعاً بهتر شد یا نه. چون مسئله هیچ‌وقت این نبود. مسئله، گذشتن از اون همه آشوب و جرئت رها کردنش، درست تو بهترین موقعیت ممکن بود؛ چیزی که باعث می‌شه مخاطب فقط بشینه و به تمام انتخاب‌هایی که این شخصیت‌ها کردن افتخار کنه. همچنین تو این پنج سیزن، سازنده‌ها هیچ‌وقت نمی‌ذارن مایک فراموش بشه. دیدن اپیزودهای مربوط به مایک، که معمولاً طولانی‌تر و نزدیک به یک ساعت هستن، یه بریک فوق‌العاده از جریان اصلی داستانه. انقدر دنیای سریال خوب ساخته شده که حتی خود سریال هم بخش‌هایی داره که نیاز پیدا می‌کنی مثل دنیای واقعی ازش فاصله بگیری و بری سمت اون اپیزودها. اپیزودهایی که لزوماً آروم نیستن، اما حس فوق‌العاده‌ای دارن و مدام یادمون می‌اندازن که داستان اصلی The Bear از همون اول درباره‌ی چی بوده. همه‌ی این‌ها، کنار بخش فنی فوق‌العاده‌ی سریال، چیزیه که باعث می‌شه The Bear فقط یه سریال خوب نباشه. سریالیه که موقع دیدنش هیچ‌وقت احساس نمی‌کنی «کاش اینجاش یه جور دیگه بود» یا «کاش فلان اتفاق می‌افتاد». انقدر شخصیت‌ها درست، کامل و واقعی نوشته شدن و ارتباطشون با هم انقدر باورپذیره که بیننده دیگه یه شخص ثالث نیست؛ خودش رو جزوی از اونها میدونه. و به نظرم، این باارزش‌ترین هدیه‌ایه که The Bear به مخاطبش می‌ده. let it rip @gaafilm

  • یادداشتی از نظر شخصی خودم بر سریال The Bear چرا این سریال خوبه؟ الان که دارم اینو می‌نویسم، دقیقاً یک ماه از تموم شدن سریال The Bear می‌گذره و حقیقتاً هیچ برنامه‌ای هم برای نوشتن این متن نداشتم. اما وقتی امشب داشتم به اتفاقات داخل سریال فکر می‌کردم، یهو به خودم اومدم و برام سؤال شد که چی می‌شه یه سریال، بعد از این همه مدت از شروع شدنش، همچنان همه صحنه‌هاش به طور واضحی تو ذهنم بمونه و حتی یک ماه بعد از تموم شدنش هم هنوز بهش فکر کنم. حتی بحث این نیست که سریال چقدر خوبه؛ که واقعاً خوب هم هست و در عین حال ایرادهای قابل توجه خودش رو هم داره. بحث اینه که این سریال یه چیزی تو خودش داره که می‌تونه یه بخشی از ذهن مخاطب رو به خودش اختصاص بده و حتی بعد از تموم شدنش هم ولت نکنه. موقعی که سیزن اول این سریال اومد و شروع به دیدنش کردم، راجع به پرچسب «درام کمدی» سریال واقعاً متعجب شدم. اما الان کاملاً متوجهم که چرا این برچسب رو گرفته. با تمام جدیت سریال، دعواها، فشار، استرس و اتفاقات ناگواری که توش می‌بینیم، آخر هر قسمت یه حس خوب ته دل آدم باقی می‌مونه؛ یه لبخند رضایت که نه از خوش بودن اتفاقات، بلکه از ارتباط عمیقیه که با شخصیت‌های داخل سریال برقرار کردی. سریال به هیچ احساسی و به هیچ شخصیتی بی‌توجهی نمی‌کنه و همین توجه‌های شاید کوچیک باعث می‌شه که منِ بیننده حتی یه لحظه از این سریال خسته نشم. هیچ‌وقت دلم نخواد سکانسی رو رد کنم تا فقط ببینم آخر اپیزود چی می‌شه یا در نهایت چه اتفاقی می‌افته. برعکس، از تک‌تک سکانس‌ها لذت می‌برم و ارزششون رو درک می‌کنم. سیزن یک سریال، آشوب کامله. سایه‌ی مرگ مایک روی تمام اتفاقات سنگینی می‌کنه. شخصیت کارمی خیلی آشفته‌ست و بعضی وقت‌ها جوریه که حتی نمی‌شه زیاد بهش نزدیک شد. اما بخش خوب سیزن یک برای من ساید استوری مارکوس بود. واقعاً عجیبه که یه ساید استوری تو ابتدای سریال این‌قدر تو ذهنم مونده و هنوز پاک نشده. وسط اون همه فشار، هرج‌ومرج و تو کون نرویی سیدنی، اینکه مارکوس علاقه‌ی واقعیش رو پیدا می‌کنه و با تمام وجود پاش می‌ایسته، واقعاً تأثیرگذار بود. و سیزن یک زیاد چیزی از خود مایک نمی‌بینیم، اما واقعاً سوگ مرگش رو نه فقط تو چشم همه شخصیت‌ها، بلکه تو قلب خودت هم حس می‌کنی. احساسی که با استرس و آشفتگی‌های محیط کار مدام سنگین‌تر می‌شه و در نهایت تو اپیزود هفتم فوران می‌کنه. اتفاقاً همین اتفاقات باعث می‌شن اپیزود بعدی و پیدا شدن پول‌ها لذت دوچندانی داشته باشه؛ لذتی که دقیقاً هم‌اندازه‌ی لذتیه که خود شخصیت‌ها دارن تجربه می‌کنن و برای من همین، کاملاً برای رضایت داشتن از یه فصل کافی بود. اما سیزن دو، به عنوان بهترین سیزن این سریال از نظر من، واقعاً خیلی حرف‌ها برای گفتن داره. آرک رشد شخصیتی کاراکترها و چیزی که به نظرم یه مسترکلاس شخصیت‌پردازیه، واقعاً حیرت‌انگیزه. اپیزود ریچی یکی از بهترین اپیزودهاییه که می‌شه برای ساختن یه شخصیت نوشت. شاید تا قبل از اون اپیزود، ریچی فقط یه شخصیت رومخ و عصبی به نظر می‌رسید، اما بعد از اون، قطعاً تبدیل شد به یکی از شخصیت‌های مورد علاقه‌ی من تو کل سریال. یکی از زیباترین اتفاقات این اپیزود، که تو کل سریال هم بارها تکرار می‌شه، استفاده از موسیقیه. تو The Bear آهنگ‌ها برای عمق دادن به سکانس استفاده نمی‌شن؛ انقدر خود سکانس‌ها قوی هستن که این سکانس‌ها هستن که باعث می‌شن اون آهنگ‌ها برای همیشه تو ذهنت بمونن. آهنگ Love Story اصلا اهنگ خوبی نیست، اما حرف‌هایی که ریچی با دخترش می‌زنه، اتفاقاتی که براش تو اون رستوران می‌افته و تمام حسی که تو طول اپیزود جمع می‌شه، همش تو اون چند دقیقه‌ی آخر و همراه اون آهنگ آزاد می‌شه و واقعاً زیباست. آهنگ‌های دیگه‌ای مثلLet Down; وNice Dream از Radiohead یا New Noise از Refused هم دقیقاً همین تجربه رو می‌سازن؛ آهنگ‌هایی که بعد از تموم شدن سریال، هر بار که می‌شنومشون، ناخودآگاه یه سکانس مشخص از The Bear جلوی چشمم زنده می‌شه. و اندینگ شاهکار سیزن دو... چیزی که کل فصل منتظرش بودم. وقتی همه‌چیز بیش از حد خوب داره پیش می‌ره و کاملاً منتظری که یه جایی همه‌چیز خراب بشه، دقیقاً همون لحظه اتفاق می‌افته. فیلم‌برداری بی‌نظیر، دیالوگ‌های فوق‌العاده و بازیگری‌هایی که تو بالاترین سطح هستن، باعث می‌شن اون سکانس برای همیشه تو مغز آدم هک بشه. بعد از همه این‌ها، سیزن سه دقیقاً همون چیزیه که باید باشه. چقدر خوب کشمکش‌های ذهنی کارمی رو مو به مو می‌بینیم و دوباره کارمی تو مرکز سریال قرار میگیره. در عین حال، سریال از بقیه شخصیت‌ها هم غافل نمی‌شه؛ اپیزود تینا یکی از اون قسمت‌هاییه که شاید آروم‌تر باشه، اما از نظر احساسی فوق‌العاده عمیقه.

  • la prima notte di quiete - 1972 @gaafilm