راز نهفتهِ قلم
Статистика"درد ها همدردی دارند به اسم قلم" @VanGhog1881_bot بات هماهنگی با مدیر فــاطــمه👆🏽 https://t.me/Her_Canvas چنل دیلی مدیر فاطــــــــمه👆🏻
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 20
- 1/48двое суток
- 22
- 1/72трое суток
- 24
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://t.me/canvases2314
It’s bittersweet to think about the damage that we’d do Cause I was goin down, but I was doin’ it with you Yeah, everything we broke and all the trouble that we made But I say that I hate you with a smile on my face
How can we go back to being friends..?!
видео или голосовое, без подписи
40🖤
قِصه خویش و غم، همچون قِصهی گُل و تگرگیست...
видео или голосовое, без подписи
کاش مَحو شَوم زِ این حَیات پُر درد...!
00:00
03:03
دور افتاده ایم! از خودمان! از زندگی! کاش از دستمان، پلی میساختیم! تا برفراز شویم! ما یك عشق، به خودمان بدهکاریم.
در سکوت شب مینوازم، مینوازم، مینوازم. که صدای این ساز دلگرا مرا به او متصل میسازد.
видео или голосовое, без подписи
ای که گرمی دستانت دلیل زنده بودن من گشت؛ من انقدر مهرم تو را رنجاند که دستانت اینگونه سرد گشت؟ تا سحر ز فکر سرمای دستانت تنم یخ گشت؛ که گرمای با لطافت دیگری یافتی یا که من جهانم ز تو کوته گشت؛ گرمای جانم، اگر یافته ای گرمایی بهتر از جانم دلم ز تو رنجور معذرت گشت؛ اما اگر جهان م ز گرمای تو کوته گشته جهانم تا به ابد ز تو معذرت گشته؛
2 سال گذشت... و من در این 2 سال به اندازهی 20 سال پیر شدم.. این 2 سال به من درسهایی داد که در هیچ مکتبی آنها را نمی آموزند شاید به قیمت سفید شدن موهایم و پیر شدن روحم بود ولی ارزشش را داشت، زیرا فهمیدم که کسی جز خودم برای خودم نمی ماند، فهمیدم که محبت و دوس داشتن کسی بدون منفعت نیست، فهمیدم که در سن کم نمی شود چیزی را ساخت جز پایه های قوی برای آینده ای موفق، فهمیدم که تا کسی نخواهد نمی شود حتی اگر تو بهترین فرد ممکن نیز باشی، فهمیدم که اگر کسی یا چیزی را از دست دهم به این دلیل است که لیاقت بالاتر و بیشتر از آن را دارم، فهمیدم که تمام مهرت را نباید نثار کسی کنی هر چیزی به اندازه مفید است، فهمیدن که دوست داشتن به تنهایی ملاک نیست و باید دوست هم داشته شوی، فهمیدم که اگر کسی بخواهد می شود و می تواند هیچ نشدی در کار نیست و.... اری من خیلی چیز ها را در این دو سال تجربه کردم، بسیاری سختی هارا دیدم، عزیزانم را به خاک سپردم و عزیزانی دیگرم را رها کردم... با وجود تمام اتفاقاتی که برایم پیش آمد همچنان استوار ماندهام و ادامه می دهم حتی خیلی بیشتر از قبل. از اتفاق افتادن هیچ کدام از مشکلات و سختی های که کشیدهام پشیمان نیستم، و شاید از بابت اتفاق افتادن آنها خوشحال هم باشم، زیرا اگر آنها نمی بودند من نیز هم اینی که شدهام نبودم، آن اتفاقات مرا ساختند، به من درس دادند، و مرا آموزش دیده به میدان فرستادند. نمی دانم شاید از نظر خیلی ها اشتباه باشد ولی همین اتفاقات باعث شدند که من در سن 17 سالگی خودم را پیدا کنم در این سن برای خواسته هایم بجنگم، حتی باعث شدند که من شبیه هم سن و سال هایم نباشم و طرز فکر بچگانهای مانند آنها نداشته باشم.! از نظر من این یعنی پیروزی حتی اگر به قیمت باختن بسیاری از چیزها در زندگی باشد، زیرا من دیگر با هم سن و سال هایم رقابتی ندارم و رقابت من با پدر های آنهاست! شاید خنده دار باشد اما حقیقت دارد... در آخر هم باید از آن شخصی که باعث و بانی تمام این اتفاقات بوده است تشکر کنم؛ ممنونم از تو بابت درس های که به من آموختی، اما این را هم فراموش نکن که هیچ گاه تورا نخواهم بخشید.
هرچه میگذرد بیشتر به آن شب و توهماتش نزدیک میشوم، اورا حس میکنم هرچه به من نزدیکتر میشود مرگ خود را درون آن شب میبینم که چگونه آن دخترک خندان سابق را درونش خاک کردم و با گلویی پر از بغض و تنهای تنها او را پشت سر گذاشتم:)!
میدانی فقط یک لحظه خوشبختی در مقابل چشیدن سال ها رنج تنهایی، اندوهیست بی پایان، گر تمام عمرت ز رنج تنهایی پی نقطه امیدی بودی، اکنون ز رنج آن نقطه امید در پی تنهاییت میگردی.
بوی عطش ناک این شراب کهن خبر از تشنگیِ حال روز پر فروغ میدهد. تا صحر نوشید این شراب دیرینه را، که سیراب کند دهان خشکیدهِ ز یادگار معشوق را... غرق ز بوی شفا بخش این میخانه گشت، عجب، دم سیراب و خماری دفع گشت... درهنگام شفق که به هذیان رفته ایم، ز غبار…
بوی عطش ناک این شراب کهن خبر از تشنگیِ حال روز پر فروغ میدهد. تا صحر نوشید این شراب دیرینه را، که سیراب کند دهان خشکیدهِ ز یادگار معشوق را... غرق ز بوی شفا بخش این میخانه گشت، عجب، دم سیراب و خماری دفع گشت... درهنگام شفق که به هذیان رفته ایم، ز غبار دل زخم خورده... با نفس پر آلوده، گویی فلک ز غم گره خورده..
به قول یک بزرگواری: تو رو نگاییدمت و ازم کینه داری♡