♥قلبِ کثیف♥
Статистика♨این فقط زنها نیستند که به واسطه ی مردها روسپی میشوند...... ♨ 🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞 👈🖋نویسنده:ميترا.آذربانـی
- Последний пост
- 21 сент. 2019 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیزم.. عزیزان، قلب کثیف به زودی به صورت فایل پی دی اف در این کانال، کانال رمان خونه، باغ فرهنگ، و رمان کده قرار خواهد گرفت.. مثل همیشه صبورانه منتظر باشید و بدونید بابتش صمیمیانه از تک به تک شما ممنونم.. در ضمن لینک رمان سوم هم داخل همین کانال گذاشته میشه..موفق باشید❤❤
@baghefarhang
@romankhooneh
@romanhayeasheghane
با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز همان طور که مستحضرید داریم به پایان پر فراز و نشیب رمان قلب کثیف نزدیک میشیم. مرسی که تا اینجای رمان با ما همراه بودید اما لازم به ذکره که دیگه تا انتهای رمان پارتی توی این کانال به عنوان ادامه ی داستان قرار نمیگیره و تنها پس از اتمام رمان و ثبت اون ابتدا در کانال های باغ فرهنگ ،رمانکده و رمانخونه فایل کامل رمان به صورت رایگان قرار داده میشه و سپس توی این کانال. نویسنده این روند رو به علت جلوگیری از سوء استفاده و دزدی مطالب رمان و پخش شدن اون به صورت غیر قانونی در پیش گرفتن دوستانی که عضو کانال باقی میمونند قدمشون روی چشم اما اگر مایل به ترک کانال بودید ظرف یکی دو ماه آینده هم از طریق ۳ کانالی که اعلام شد و هم از طریق همین کانال فایل کامل کل رمان در اختیار شما عزیزان قرار خواهد گرفت ضمنا لینک کانال های مربوطه در ادامه ی این مطلب پیوست میشود. امیدوارم برای رمان های بعدی باز هم شما رو همراه خودمون ببینیم و برای همتون آرزوی موفقیت داریم با تشکر
#part157 "امیرسام" با احتیاط سرش رو از لای در بیرون برد تا از نبودن دلوان مطمئن بشه..دومرتبه نگاه ناباورش رو به سمتم چرخوند و گفت: _پسر تو مغزت تکون خورده؟ طرف الان یه جورایی دختر فراری به حساب میاد! اگه اون عمه ی آکله و دریده اش قانونی پیگیرش بشه، کمتر…
#part168 "امیرسام" حرفهای شهلا مثل پتک روی سر من کوبیده شد و عین گدازه های آتیش تمام جونِ بتی رو سوزوند. بلافاصله اولین چیزی که به ذهنم رسید رحم خدا به دلوان، با وجود زندگی کردن کنار همچین شیطانی بود!! از اینکه شهلا تصمیم داشته همون بلایی رو سرش بیاره که با بیرحمی دامن گیر پروانه کرده،قلبم داشت از حرکت می ایستاد! یه آن تصمیم گرفتم جونش رو بگیرم ،اما یکمرتبه صدای جیغ گوشخراشی مسیر ذهنم رو عوض کرد.. تا به خودم بجنبم و صاحب صدا رو تشخیص بدم،صورت شهلا غرقابه ی خون دیدم و بتی رو در حال چنگ انداختن. دوست نداشتم مانع کتک خوردن نجس ترین موجود روی زمین بشم ،اما صدای فریادهای ناهنجار شهلا از شدت درد ممکن بود هر لحظه اهالی ساختمون رو پشت در آپارتمان جمع کنه! جلو رفتم و سرشونه های بتی رو گرفتم. _ولش کن این کثافت رو.. دیوانه میمیره خون کثیفش گردن تو میفته.. میگم ولش کن تا ملت نریختن اینجا! نه شنید و نه دست برداشت! بدتر موهای شهلا رو تو دست گرفت و با جنون بی حدی سرش رو به دیوار کوبید. ضربه ی اول رو که زد،دو مرتبه بازوش رو گرفتم و با زور از شهلا جداش کردم.. _احمق میگم میکشیش! نفس نفس زنان بهم نگاه کرد وخواست حرفی بزنه.. ولی نتونست و باز با شدت خشم بیشتری به سمتش حمله ور شد. سعی کردم بدون خشونت ما بینشون قرار بگیرم، اما لگدش چنان از زیر دستم به صورت شهلا اصابت کرد که باعث شد خون مثل فواره از دهانش جاری بشه.. دیگه ملایمت رو کنار گذاشتم و محکم به صورت بتی سیلی زدم.. نگاه سرخش رو لحظه ای روی صورتم متمرکز کرد و بعد با درموندگی همونجا روی زمین نشست.. بالاخره صدای شیونش بلند شد و با گریه ای جگر خراش اسم پروانه رو صدا زد.... _پروانههههه... غلط کردم... غلط کردم قربونت برم..... منو ببخش عزیز دلم... تو رو خداااااااا منو ببخش خواهر خوبم.... این چه کاری بود من با تو کردم؟ نمیخوام دیگه زنده بمونم.. منم ببر پیش خودت.. دیگه نمیتونم با این شرمندگیم زنده بمونم... یک آن دلم سوخت... مقابل پاش نشستم و دستهاش رو گرفتم.. _گریه چه فایده داره زن حسابی؟ روزی که تو این راه قدم گذاشتیم، باید میفهمیدیم که یه جا بالاخره ضربه اش رو میخوریم!! آهی کشیدم و با تصور کردن اینکه" شاید من هم اگر کمی دیر به خودم اومده بودم الان دلوان رو نداشتم" ادامه دادم.. _مخصوصاً وقتی که با وجود شانسهای بزرگ زندگیمون،باز دست از کثافت بودن برنداشتیم و ادامه دادیم! برنداشتیم چون طمع رسیدن به چیزهایی که حق و سهممون نبود رو برای خودمون هدف کرده بودیم! پری هم طعمه ی همین طمع ها شد. چون یکی بود عین خود ما.. پس خودت رو مواخذه نکن.. درسته تاوانی که پس داد ابدی بود، اما حداقل از این زندگی نکبتی راحت شد و دیگه مجبور نیست ننگ گذشته اش رو تا آخر عمر یدک بکشه.. خواست در جوابم حرفی بزنه،اما نتونست.. پیشونیش رو روی قفسه ی سینه ام گذاشت و با صدای بلند هق هق میکرد.. ناخواد آگاه از سر دلسوزی و همدردی بغلش گرفتم.. _پاشو.. نذار این حرومزاده با حرفهاش تحریکت کنه. دعا کن که زودتر فهمیدیم پامون تو چه منجلابی فرو رفته بود.. قول میدم از آلوده بودن پاک میشیم بتی. ماهنوزم واسه جبران وقت زیاد داریم.. _"وقتی وجود نداره آقای هالو!! چون من دیگه بهت فرصتی نمیدم تا سوپرایز اصل کاری منو واسه دلوان جونت تماشا کنی"... قبل از چرخیدنم به طرف صدا، بتی سر بلند کرد و از ترس چیزی که تو دستهای شهلا بود جیغ کوتاهی کشید.. _امیر مواظب باش!!!! همین یک جمله کافی بود تا مغزم بدون اینکه به خودم فرصت دیدن داده باشه و به شهلا فرصت حرکت، فرمان بده بچرخم و مچ پاهاش رو با هر دو دستم بگیرم. یکمرتبه هول شد.. تعادلش رو از دست داد و با صدای مهیبی از پشت، روی زمین افتاد.. در عرض سه ثانیه خون از پشت سرش جاری شد و من بی معطلی اسلحه رو از لای انگشتانش بیرون کشیدم.. _هرزه ی عوضی تو آدم نمیشی نه؟!دیگه نمیذارم حتی یک روزم نفس بکشی میکشمت آشغال، دیگه نمیذارم.... _امیر صبر کن...ببین چرا تکون نمیخوره!!! با صدای بتی تمرکز نگاهم روی اون صحنه بیشتر شد.. تازه چهره اش رو دیدم و متوجه بی حرکتی بدنش شدم.. چشمه باز و به سقف خیره بود و قفسه ی سینه اش بالا پایین نمیشد!! نگاه پرسشگر و مستاصلی به بتی انداختم و اون هم در جواب خیلی آروم و چهار دست و پا به سمت شهلا حرکت کرد. کمی بادست تکونش داد و وقتی عکس العملی ندید نبضش رو گرفت.. _ای وای،این انگار مرده!!! شهلا مرده امیر!! با وحشت دو قدم به سمتش برداشتم و روی زمین نشستم.. _چرا چرند میگی؟من کاریش نکردم!!برو کنار ببینم.. خودم گردن و مچ دستش رو چک کردم.. ضربان نداشت! نگاهی به حجم خونی که روی زمین پخش شده بود انداختم و با دستهام چند بار به قفسه ی سینه اش فشار وارد کردم.. فایده نداشت.. شهلا بر اثر شدت ضربه ی سر، بلافاصله مرده بود و من ناخواسته کشته بودمش................
#part167 امیر سام از جا بلند شد.. به سمت گوشه ی پذیرایی حرکت کرد و با لحنی که ظاهراً جدی به نظر میرسید گفت .. امیرسام_با این تفاسیری که کردی،فکر کنم هیچ چاره ای جز قبول کردن راه اول ندارم!! هر مدلی فکر میکنم میبینم پام بدجوری گیره! _""و من چه نقشی داشتم این وسط؟"" با صدای من، نگاه هردوشون سمتم چرخید.. به طرف امیر قدم برداشتم و با بغضی که سعی در کنترلش داشتم گفتم: _تو که میگفتی از هیچ زنی خوشت نمیاد؟! شنیدم به خاطر کینه ی قدیمیت و پول بود که به اجبار زنها رو تحمل میکنی! اصلا خودتم بهم گفته بودی بدهکاری و همه فکرت درگیره پرداخت بدهیته! امیرسام_خب که چی؟ اگه تو هم دوست داری میتونی بری ازم شکایت کنی! اختیار اشکم دست دل رنجیده ام افتاد و بی وقفه رها شدند... _من به خودت شکایت میکنم امیر! شاید اولین قدمم برای به دست اوردنت اشتباه بود، ولی بعد از قراری که باهم گذاشتیم بلافاصله پشیمون شدم! چون خیلی زود فهمیدم بهت دل بستم .. مگه عشق من با اون دختر چه فرقی داشت که واسه نشستنش تو دلت، راه باز کردی و در عوض همه ی در هاشو به روی من بستی؟ چرا همیشه سعی داری منو تا این حد نادیده بگیری؟ بگو امیر،تو رو خدا بگو اون چیکار کرد که من از پسش برنمیومدم؟ حداقل میذاشتی خودمو بهت ثابت کنم بی انصاف... فقط یکم بهم فرصت میدادی،فقط یکم..... ثابت و با نگاهی که حس کردم کمی دلسوزی تو خودش داره بهم خیره بود.. اما هیچ عکس العملی نشون نداد.. دو طرف یقه اش رو تو مشتم گرفتم و با گریه ی شدیدتری ادامه دادم.. _حرف بزن.. یه چیزی بگو تا جواب دل شکسته ام باشه! نامرد من حتی نزدیکترین و معصوم ترین آدم زندگیم رو واسه خاطر تو فروختم! (محکم تکونش دادم)محض رضای خدا یه چیزی بگو امیر! شهلا با عصبانیت سمتمون اومد و آرنجم رو کشید.. _بیا برو کنار تا من جوابت رو بدم.. آخه تو وقتی به کسی که چند سال همدم و همخونه ات بود راه به راه دروغ میگفتی،میخوای من یکی باور کنم سناریویی که داری جلو امیر بازی میکنی؟! گمشو اونطرف تا با ناخنهام چشمات رو از کاسه در نیوردم! نگاهی به صورت امیر انداختم و وقتی تکان دادن سرش رو به نشانه ی تاسف دیدم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.. برگشتم و با تمام قدرت تو گوش شهلا زدم. طوری که از شدت ضربه تلو تلو خورد و روی زمینافتاد..به طرفش خم شدم و زیر لب غریدم.. _حواست رو جمع کن پیره زنِ زپرتی! فکر نکن گفتم بیای اینجا تا متلک بپرونی و حریف شی واسم! میخواستم راست و دروغ حرفهات رو در بیارم،که اوردم.. اما خیالت تخت،چه امیر واسه من بشه و چه نشه،محاله بذارم دست تو یکی هم بهش برسه! پس تا از وسط جرت ندادم پاشو گورت رو از خونه ی منگم کن پیرسگ عوضی... دستش رو کمی روی گونه اش مالید و از جا بلند شد.. منتظر عکس العمل وحشیانه اش بودم، اما برعکس خیلی خونسرد، با صورتیکه به طرز وحشتناکی خبیث و بی روح به نظر میرسید تو صورتم برّاق شد و گفت... _ای به چشششم... اما قبل رفتنم دوست دارم واست یه اعترافی بکنم و بگم که بابتش چقدر پشیمونم.. میدونی از چی؟ از اینکه چرا به جای اون پروانه ی بیچاره، نتونستم تو رو به خریت برسونم تا واسه همیشه نیست و نابود بشی! منظورش رو متوجه نشدم..از نگاهم خوند و ادامه داد.. _بدبخت یه عذاب وجدان دیگه به همه ی قبلیها اضافه کن، چون پروانه وقتی از طرف تو نا امید شد به فرامرز پناه اورد' فرامرزم میدونی کی بود؟ (کف دستش رو محکم به قفسه ی سینه اش کوبید) آدم مننننن.. از اونجایی که جفتتون فاحشه های کار کشته ای بودین میخواستیم به شیخهای عرب پیشکشتون کنیم، بابت جنسهایی مثل شما خوب پول میدادند، منتهی تو پا ندادی،اما پروانه زودی خام محبتهای الکی فرامرز شد.. قضیه ازدواج و خارج از کشورم همش فرمالیته بود.. دوستت ظاهری رفت خونه ی بخت زرنگ خانم، اما نه با فرامرز! با هشت تا شیخ گردن کلفت که عین گرگ گرسنه آماده ی تیکه تیکه کردنش بودند.. منتهی نذاشت اونها به مراد دلشون برسن! حیوونی ترسید.. واسه همینم خودش رو از سقف حلق آویز کرد.. پری یکهفته بعد از خداحافظی تون مرد بیچاره! به سمت کیفش رفت و از توش برگه ی روزنامه ای بیرون کشید.. تو صورتم گرفت و ادامه داد.. _پری مرده..توام باعث مرگش شدی.. نگاهم روی دستش ثابت شد. عکس پاسپورت پری، کنار تصویری از جنازه ای که روش با یک ملحفه ی سپید کاملا پوشیده شده، سر تیتر یک روزنامه ی عربی بود.. با وحشت روزنامه رو از دستش کشیدم و بعد از نگاه دقیقتری به عکس،دیگه نفهمیدم چی شد...
#part166 به ادامه ی حرفش اهمیتی ندادم و سریع در رو باز کردم. چهره ی جذاب مرد مورد علاقه ام همراه با ته ریشی که برای اولین بار روی صورتش میدیدم تو چشمهام جا گرفت و حافظه ام بیکباره از تمام افکار منفی چند دقیقه قبل پاک شد. _سلام..خوش اومدی.. نگاهی سرد و کوتاه به سر تا پام انداخت و خیلی بی تفاوت به سمت پذیرایی حرکت کرد.. امیرسام_واسه خوشی نیومدم، ولی انگار تو واسه یه خوشگذرونیِ پر توهم برنامه ریختی!! کمی که جلو تر رفت، یکمرتبه ایستاد.. نگاهش اول به جایی که شهلا با لبخند پیروزمندانه ایستاده بود ثابت شد و بعد از ثانیه ای سرش رو به طرف من چرخوند و با طعنه گفت: _نه،خوشم اومد!! دقیق و گروهی هم برنامه ریزی کردی! پس قضیه چک نبود که اصرار داشتی خودم کف دستت بذارم، بگو میخواستی دستمو تو دست خانم رئیست بذاری!! البته جای تعجب نداره،قبلا هم اینکار رو کرده بودی، منتهی اونبار واسه خاطر شهوتت، اینبار حتماً واسه خالی کردن عقده هات. خیلی خب..(روی مبل نشست )اصلا چه بهتر. امروز با هرزه ترین زنهایی که تو زندگیم دیدم یه جا تصفیه حساب میکنم و تمام. بعدشم واسه همیشه تف میندازم به تمام روزهایی که ریخت نحسشون رو کنارم تحمل میکردم. تحقیرش دلم رو آزار نداد! چون به حدی هیجان زده ی وجودش شده بودم که صد مرتبه خودم رو برای دعوت کردن شهلا تو دلم لعنت کردم. شرمزده جلو رفتم و گفتم: _امیر راستش... برگه ی چک رو روی میز انداخت و با چشم بهش اشاره کرد. _راست و دروغ هر چی که میخوای بگی رو بذار برای همکارت که اینجا وایستاده.. برش دار.ما دیگه صنمی با هم نداریم. شهلا با قدمهایی تند و کوتاه اومد و مقابل امیرسام نشست.. شهلا_من همکار اینم؟(با دست بهم اشاره کرد)من؟ امیر دستهاش رو روی سینه گره زد و با تمسخر جواب داد. _آخ ببخشید،یادم نبود تو دیگه بازنشسته شدی!! شهلا_خیلی رو داری امیر،خیلی! مگه کم بهت خوبی کردم که داری اینطوری نمک کوری میکنی؟ من که عینهو کف دست زندگیم رو در اختیارت گذاشتم! حتی انقدر روراست خواستمت که کلید خونمو دستت میدادم! امیرسام_مگه دادی چه اتفاقی افتاد؟خالیش کردم؟ شهلا_اسباب اثاثیه اش رو نه،اما صاحب یکی از اتاقهاش رو غارت کردی.. با اشاره ی شهلا چشمهام رو روی صورت امیرسام تیز کردم.. یکتای ابروش رو بالا داد و با نگاهی که آنی رنگ خون به خودش گرفت تو صورت شهلا غرید: _غارتگر صفت تو و اون حرومزاده ایه که در غیاب من فرستادیش سر وقت دلوان.. فکر نکن ازت گذشتم شهلا! اما میگم که نگی نگفتی، به خداوندی خدا اگه حتی فقط اسمش، فقط اسمش از امروز به هر دلیلی سر زبونت بچرخه، در جهنمم رو به روت باز میکنم و چنان آتیشت میزنم که حتی نشونی هم از خاکسترت باقی نمونه!! چون دیگه باهاش نسبتی نداری! با انگشت به قفسه ی سینه اش اشاره کرد و ادامه داد.. _من از امروز همه کاره و همه کسشم من! اونم همه ی دنیاست فقط واسم.. پس واای به حالت اگه کوچکترین مزاحمتی برا دنیای من درست کنی!! وا رفتم. برای پخش نشدنم روی زمین،به دیوار پشت سرم تکیه دادم.. پس هر چی شنیدم راست بود! دیگه هیچ راهی برای داشتن امیر وجود نداره! اون دلش رو به کس دیگه بخشیده و تو این مدت من فقط بازیچه بودم،اونم فقط برای رسیدن به پول! با صدای شهلا سرم به طرفشون چرخید. اما فقط به امیر سام خیره شدم.. _دست پیش گرفتی واسه من؟ فکر کردی اگه ازت شکایت نکردم و گذاشتم راست راست تو خیابونا بچرخی، واسه اینه که ترسیدم ازت؟ نخیر آقا، اگه اینطور بود الان روبه روت ننشسته بودم! بهتره بیخود هم ادا عاشقای سینه چاک رو واسه من درنیاری که خوب میدونم موس موست دور و وَرِ اون توله سگ ، واسه چهار تا سند و مدرکیه که حق من بوده اما اون برادر بی همه چیزم با سیاست از ما بالا کشید.. گوش کن ببین چی میگم امیر، اومدم اینجا تا واسه آخرین بار،بی دردسر و دعوا، سه تا راه جلوت بذارم.. نگاه امیر به صورت ماتم زده ی من افتاد، اما خیلی زود دوباره به روبه رو چشم دوخت و با تمسخر گفت: _مرسی که انقدر صلح طلبی و مهربونی! آخه بدجوری از شکایت و پیگیریت وحشت داشتم! بنال زودتر حوصله ندارم. _اول اینکه اگه برگردی پیش خودمو دیگه سمت اون نری قول میدم همه چیز رو فراموش کنم. یه کار و کاسبی خوب هم با نام خودت واست راه بندازم. امیرسام_خب راه دوم؟! _راه دوم اینکه هر چی اسناد ازم دزدیدی بهم برگردونی و خود دلوان رو هم راضی کنی بیاد همه رو به نامم بزنه. امیرسام_هوووم،نه،خوب مخت کار میکنه! و راه سوم؟! شهلا_ راه سوم در صورت قبول نکردن این دو تاست.. ازت به جرم ضرب و شتم در ملا عام، اغفال یه دختر باکره به خاطر دارییهاش، دزدی، و همچنین شغلی که بهش مشغولی، منظورم سواستفاده غیر اخلاقی و مادی از خانمهای مسن هست، شکایت میکنم .. اونموقع همه چی رو یکجا از دست میدی! من..پول..وحتی عشقت..
#part165 زهر کلامش رو ریخت.. با چشمانی درشت شده و صدایی که از سر حرص کمی میلرزید، به سمتش خم شدم و گفتم: _باز این وسط همون پروانه تکلیف زندگیش مشخص شد و به خاطر همین امیرعوضی که میگی، رفت پی خوشبختیش. تو بهتره به فکر خودت باشی که سر پیری شدی ملعبه ی هوا و هوست و همه ی آبروت هم پوف(کف دستم رو فوت کردم)دود شد رفت هوا.. یکمرتبه با صدای بلند خندید... کوتاه و عصبی.. _منظورت اینه تو آدم خوبه ی داستانمون بودی که وسط این معرکه، شری به پا کردی و فکر میکنی ازش خیر دراومده؟! باز هم خندید.. _وااای،خدا شفات بده بتی! ببینم،تو این مدت هیچ از خیری که واسه پری بیچاره درست کردی خبر داری جوونم؟! میدونی خودِ جنابعالی که منو سرزنش میکنی، واسه هوست چه بلایی سر اون دختر بیچاره اُوردی؟! حرفش رو جدی نگرفتم و گفتم. _بلای زندگی منو اون پری بیچاره، تو و سعید بودین با آدمهای تنبون در رفته ی اطرافتون که راه به راه ما رو قربونیِ عرقِ جنابَتشون میکردن! _هه،آخه نه اینکه شما دست نخورده و طاهر بودین،این بود که به زور آلودتون کردیم!! _زر نزن شهلا.. تو یکی خوب میتونستی تو اون آرایشگاه خراب شده ات بهمون کار بدی! دستهاش رو تو همون حالت که نشسته بود به کمرش زد و با حرکت سر و گردن جواب داد.. _مگه جز میکاپ و شینیونِ پیرمرد پسند خودتون چیز دیگه ای هم بلد بودین که من ازتون دیده بودم و بهتون کار ندادم؟!!؟ نزدیک بود کنترل خودم رو از دست بدم و هر چی عقده از تمام سالهای گذشته تا حال داشتم سرش خالی کنم.. برای کنترل خودم از جا بلند شدم و دست به سینه پشت پنجره ایستادم و گفتم: _آره،تو راست میگی! خواهان ما پیرمردهاش بودن و خواسته ی تو جوون زیر سی سال! منتهی مال ما اجبار بود، مال تو انتخاب.. آخر روزگارمون هم پروانه با اون سن کمش ترجیح داد بشه همدم یکی از همون پیرمردها که اندازه ی تفاوتش زمین تا آسمون بود!! خونسرد جواب داد.. _خب نمیشد! عرضه داشت جوونش رو تور میزد.. برگشتم و با نفرت نگاش کردم.. _جوون ازش پدر مادر میخواست، خانواده میخواست، تحصیل میخواست!! _ اگه اینا رو میدونستین، اون دهات خرابشدتون رو ول نمیکردین بیاین اینجا که امروز واسه فاحشگیتون منو و سعید رو مسئول بدونین! تازه تو یکی کم شانس نداشتی!! چند بار اون سعید بیچاره التماست کرد تا از کثافت بیرونت بکشه؟؟ چش بود که قبولش نکردی؟هان؟ جوون نبود؟خوشگل نبود؟خوش قد و بالا نبود؟ چطور بلد بودی واسه مردی که من دست گذاشتم روش، ناز و کرشمه بیای و به پاش بیفتی تا یه شب تا صبح زیرش آب بندازی،خب یکمی ش رو هم ارزونیِ سعید میکردی تا میفهمیدی دلش میخواسته که تو کار راه انداز بیزینسیش باشی یا زنِ خونه و مادر تخم و ترکه ش!! به سمتش برگشتم و با عصبانیتی که نم نم قلاده پاره میکرد گفتم: _اگه سعید انقدر خواستنیه که تو اینطوری با آب و تاب ازش تعریف میکنی،پس چرا به اون پول ندادی تا شب به شب بیاد خالیت کنه؟! شونه و ابرو بالا انداخت و بی خیال گفت جواب داد.. _کارد که دسته ی خودش رو نمیبره جونم!! در جوابش با تمسخر کف زدم.... _آهان...آفرین...اینو میخواستم بشنوم.. چون دقیقا به اصل خودتون اعتراف کردین! پس نتیجه میگیریم شما دو تا آینه ی مقابل همدیگه هستید و لایق هم! منتهی این وسط هر دوتون عادت کردین آدم بفروشین و با باجی که ازش گیرتون میاد آدم مورد علاقه ی خودتون رو بخرین!! میون حرفم پرید و با لحن چندش آوری گفت: _حتما عرضه اش رو داشتیم حسود جون! تو هم شانس شوهر و زندگی داشتی،میخواستی! _لگد زدم چون یه زن بدکاره هیچوقت مردی رو که اونو تو بغل هزار نفر فرستاده، به عنوان آقا بالا سر نمیتونه قبول داشته باشه ! _ ولی اون دوستت داشت بدبخت بی لیاقت..هنوزم داره.. پوزخند زدم و در ادامه جمله قبلیم گفتم: _ و البته یه مرد باج گیر هم به زنی که دستمالی شده ی هزار نفره،تازه اونم به واسطه ی خودش،هیچوقت دل نمیبنده!! زیر لب چیزی گفت و روش رو ازم برگردوند.. کمی جلوتر رفتم و تقریبا کنار گوشش گفتم: _پس بهترین گزینه برای من میدونی کیه؟ امیرسام.. چون مثل خودم یه بدکاره ست.. گرفتی چی شد؟ تو باید یار سعید بشی،منم جفت کسی که درست مثل خودمه.. از جا بلند شد و به سمتم چرخید.. _بتی کاری نکن چیزی بهت بگم که تا نشیمنت بسوزه ها!! خوشحال از اینکه تونستم حالش رو به هم بریزم تو آینه ی رخت آویز خودم رو نگاه کردم... _محاله که بتونی!! چون با دیدن اینهمه آثار ناز شصتی که امیر رو پوست صورتت گذاشته،حالا حالا کیفم کوکه.. حتی اگه الان بیاد و آب پاکی رو دستم بریزه باز از حال خوب الانم کم نمیکنه.. با قیافه ای که بیشتر شبیه یک آل بود تا زن، پشت سرم ایستاد و زیر دندون غرید.. _پس خوب گوش کن ببین چجوری میتونم آتیشت بزنم! پروانه........ یکمرتبه صدای زنگ در ورودی بلند شد..
#part164 اشکم رو با پشت دست پاک کردم و برای اینکه فرصت دیدنش رو از دست نداده باشم،سوال اصلیم رو نپرسیده گفتم: _میتونی تا ساعت ۳ بعدازظهر اینجا باشی؟ _واسه چی من بیام؟میدم آژانس بیاره. یک مرتبه بلند گفتم: _نههههه!!آژانس نه!! _چراااا؟ !دوست داری خودم دو دستی تقدیمت میکنم؟! _یعنی من حتی ارزش اینم ندارم تا تمام اعتمادی که بهت بخشیدم، با دست خودت بهم برگردونی؟! _هه! اونی که بهم بخشیدی اعتمادت نبود، بهای خرید جسم و روحم بود که با همه ی حماقتم داشتم به تویِ دلّال محبت مفت مسلّم میفروختمش! _ امیر این حرفها یعنی چی؟ قبل از رفتنم برخوردت با من اینشکلی نبود! خودت به آینده امیدوارم کردی! تو این دو سه هفته چه اتفاقی افتاده که... وسط حرفم پرید.. _تمومش کن دیگه! رویا پردازی رو هم بذار کنار!! اینم نمیدونی بدون،حرفهای آخرم امید نبود، از سر وا کردن بود.. بیشتر از این هم پای تلفن هر چیزی رو باز نکن لطفاً. قرارمون باشه واسه عصر یه جایی نزدیک خونه خودت.. اونم کوتاه و بی حرف پس و پیش.. ظاهراً قبول کردم و گفتم: _غروب نه، چون موقع برگشتن سعیدِ.. کمی مکث کرد و بی تفاوت تر از قبل نسبت به حالِ داغونم گفت: _باشه..اتفاقا اینطوری بهتره، زودتر پولت رو برمیگردونم و از شر تو هم واسه همیشه خلاص میشم.یکی دو ساعت دیگه خوبه؟ صدای تکه تکه خرد شدن دلم رو به وضوح می شنیدم.. تمام سعی ام رو برای بیرون دادن چیزی به اسم صدا از ته گلوم به کار بردم و گفتم: _من ساعت سه میام خونه ات.. _نخیر،شما تشریف نمیارین! چون دو روزه اونجا به کس دیگه ای واگذار شده.. یا همون بیرون قرار بذار،یا توی خونه ی خودت! _باشه،همین جا منتظرت میمونم.. _از الان تا سه،هر تایمی که دلم خواست اونجام، فقط هم برای برگردوندن پولت!! اینو تحت هیچ شرایطی یادت نره ... تلفن رو بیخداحافظی قطع کرد.. با حالی پریشون روی زمین نشستم و بلند بلند زار زدم... حرفهاش جایی برای شک به گفته های شهلا باقی نگذاشت.. و این یعنی دیگه نمیتونستم تو قلبش جایی داشته باشم چون به کس دیگه ای تقدیمش کرده بود... خودم رو میشناختم، میدونستم تحمل دیدن یک زن، کنار تنها مردی که من تو زندگیم قلباً بهش تمایل داشتم، در توانم نبود و ساده ازش نمی گذشتم! اگر بعد از اونهمه حماقتی که مرتکب شدم قرار نبود به خواسته ام برسم،پس اجازه هم نمیدادم دیگری جایگزین من باشه.. آخ که چقدر دلم میخواست دستم به اون دختر میرسید و از روی زمین محوش میکردم.. عصبی تر شدم و اشتباه ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم.. گوشی رو برداشتم و با چشمانی خیس از اشک برای شهلا نوشتم: *زود خودت رو برسون. همین الان.. امیر سام میخواد بیاد اینجا..* دیگه تقریبا مطمئن شده بودم کسی تو زندگی امیرسام هست که ارزشش از تمام مادیات دنیا براش بیشتره! والّا اون آدمی نبود تا به همین راحتی ها از پول بگذره!! با نفرت از دختری که هیچوقت فکر نمیکردم نقطه ی مقابل من و امیر قرار بگیره،وارد حموم شدم و خیلی سریع دوش گرفتم.. جنون حسادت بهم دست داده بود! دلم میخواست تمام زیباییهام رو یکجا به رخ امیر بکشم و شهلا رو تا سر حد جنون آزار بدم.. پیراهن کوتاه و نازکی پوشیدم و آرایش غلیظ و دلفریبی رو روی صورتم انجام دادم.. تازه کارم تموم شده بود که شهلا از راه رسید.. تا از در وارد شد نگاهی به سر تا پام انداخت و با کنایه گفت: _داری میری عروسی ؟ روی مبل نشستم و پا روی پا انداختم: _نه عزیزم، قراره عروسی عشقِ جنابعالی رو با برادرزادتون بهش تبریک بگم.. ایشی گفت و در رو بست.. _مگه اینکه از روی نعش من رد بشن.. _فعلا که پا روی زنده ات گذاشتن و به وصال هم رسیدن... بگذریم،من قراره پولم رو ازش پس بگیرم که کشوندمش اینجا،تو واسه چی اصرار داشتی ببینیش؟! سیگاری روشن کرد و روبه روم نشست.. _دوشب پیش که خونه نبودم،یکی اومده و تمام مدارکم رو از تو گاو صندوقم دزدیده.. _خب این چه ربطی به امیر داره؟ _خیلی تابلو هم ربط داره! تو اون گاوصندوق پول و جواهر هم بوده،اما فقط یکسری اسناد و شناسنامه ی دلوان رو دزدیده ارواح عمش.. اسم دلوان فشار خونم رو بالا برد،با حرص پرسیدم: _پس چرا به پلیس خبر ندادی؟ فکر میکنی الان امیر به تو جواب پس میده؟ _بنده عقلم به این چیزی که تو میگی میکشید بتی خانم! دوربین هم به اندازه ی کافی فیلم کسی که با صورت پوشیده وارد آپارتمانم شده گرفته،منتهی خودم نمیخوام پای پلیس وسط بیاد، اومدم با زبون خوش ازش پس بگیرم.. پوزخند زدم و با تمسخر پرسیدم: _چطور؟ میترسی دستت رو بشه که سالهای سال چطوری اموال برادرزاده ات رو بهش ندادی و در آمد هر ماهش رو بدون اینکه یک قرون کف دست خودش بذاری گذاشتی تو جیبت؟ اخم کرد.. _فضولیش به کسی نیومده، تو بهتره اول به فکر پس گرفتن دار و ندار خودت باشی.. فکر نکن خبر ندارم.... به گوشم رسیده چطوری اون پروانه ی بیچاره رو هم قربونیِ امیر عوضی کردی که آخرشم اینطوری جواب پس گرفتی!
#part163 _امیر اندازه ی من به تو بدهکار نیست شهلا! اگه همه ی حرفهات واقعیت داشته باشه، اینو بدون که قبل از تو اول باید تکلیف منو روشن کنه... من خیلی چیزها در قبال خریدن محبتش از دست دادم که ارزشش فقط مالی نیست! با یادآوری پروانه بغضم گرفت و صدای بیتفاوت شهلا برای بار هزارم به من ثابت کرد که تنها فرشته ی زندگیم رو با ذات چه آدمهای شیطان صفتی معامله کردم.. _به من مربوط نمیشه تو چجوری گولش رو خوردی بتی! میدونی که میتونستم تو بیخبری بذارمت تا برگردی و دستتم به هیچ جا بند نباشه! ولی زود کشوندمت ایران چون میدونستم تو هم ازش طلبکاری.. پس بی عذر و بهونه قول بده اگه دیدیش من رو هم در جریان بذاری،چون اگه تنها گیرش بیاری مطمئن باش طلبت رو نمیده که هیچ، آنچنان هم با سوگلیش بسوزونتت که از حسادت سکته کنی... دیگه طاقت شنیدنم تموم شد.. دوست نداشتم باقیمونده ی امیدم رو نسبت به اینکه شاید امیر برای دست به سر کردن شهلا همچین داستانی رو ساخته باشه،از دست بدم!! بخاطر همین بی معطلی شرط شهلا رو قبول کردم و با قطع کردن تلفن یکراست به اتاق خوابم پناه بردم.. اما تا خود صبح ذهنم فقط مملو از یک تردید و یک تصمیم شد: "اگه شهلا راست گفته باشه، یا خودم رو میکشم یا اون دختر رو..." ** از نه صبح هزار جور خیالبافی کردمو بعد از هزار بار زنگ زدن، منتظر موندم تا شاید بالاخره خودش تماس بگیره! اما این انتظار با جلو رفتن ساعت داشت به ضررم تموم میشد! چرا که سعید پیام داد شب به خونه ی من میاد تا فرداش برای رفتن به بانک و قولنامه کردن جایی که میگفت همراهش باشم،.. ولی با کدوم پول؟! همین که پیام رو خوندم بند دلم پاره شد. برای مشخص کردن سرنوشتم با امیر تنها ۲۴ ساعت فرصت داشتم که در غیر این صورت باید تا شب خودم رو گم و گور میکردم که دیگه هیچوقت دستسعید بهم نرسه! چون اگه بویی از ماجرا میبرد به همین راحتی دست از سرم بر نمیداشت.. شتابزده گوشیم رو برداشتم و تند و بی فکر نوشتم: ""شهلا همه چیز رو به من گفته، اگه تا غروب نشده باهام تماس گرفتی و وضعیتمون رو مشخص کردی که هیچ، وگرنه همه چی رو به سعید میسپارم تا حسابی از خجالت تو و کسی که اغفالش کردی در بیاد.."" پیامی که میتونست شرایطم رو از اونی که بود بدتر کنه فرستادم و با پاهایی لرزون شروع به متر کردن طول و عرض اتاقم کردم.. نفهمیدم چقدر از زمانم تو همین وضعیت گذشت که صدای زنگ گوشیم بلند شد..خودش بود!! _الو،امیر؟ _تو چه گهی خوردی؟ با زبون خوش بگو این چی بود برای من فرستادی پتیاره؟ از صدای فریاد و لحن به شدت عصبی اش ترسیدم، ولی سعی کردم حرفم دلم رو در جوابش بزنم.. _هر چی بود، معلوم کرد که تو مخصوصاً تمام این مدت جواب منو ندادی و از همه مهمتر اینکه حرفهای شهلا هم حقیقت داره!! _من دهن تو و اون شهلای پیرسگ رو با هم سرویس میکنم که دیگه پشت سرم کنگره راه نندارین و واسه همیشه گورتون رو از زندگیم گم کنین! بغضم گرفت،با درموندگی گفتم: _امیر تو گفتی از مسافرت برگردم میای........... _از مسافرت برگردی چی؟گفتم میام میگیرمت دریده خانم؟! بابا تو و شهلا چی میخواین از جون من؟ اون پوسیده که با من یر به یر شد و رفت.. دیگع چیزی هم بهش بدهکار نیستم، برعکس انقدر طلب دارم که اگه دستم بهش برسه جرواجرش میکنم! اما تو انگار از اون آویزون تری! من خر باید زودتر از اینا تو رو کنسلت میکردم، چون میدونستم با یه بار روی تخت رفتن دیگه پایین بیا نیستی! با گریه ای بیصدا، بریده بریده گفتم: _همین امیر؟!یعنی من اینهمه سعی کردم که به تو ثابت کنم احساساتم از سر شهوتمه؟! _روضه نخون برام بتی، اگه منظورت از ثابت کردن احساست پولیه که بهم دادی، بیخود طول و تفسیرش نده! میگفتی یا نمیگفتی هم امروز فردا دستت بود.. فکرم نکن با پیامت (شا...دم )تو خودمو دارم پسش میارم! وقت نداشتم برات.. داشتم از طرز حرف زدنش دیوونه میشدم! آخرین بار که دیدمش،برای بار بعدی صدها امید و باور داشتم که رابطه ام میخواد شکل بگیره، ولی این برخورد توهین آمیز، نه تنها نابودگر اونها میشد،بلکه ترس بودن رغیب رو هم در وجودم پررنگ تر میکرد! _الو؟چرا لال شدی؟بگو کی بیارم پولتو؟
#part162 ******* در رو بستم و بدون اینکه برقها رو روشن کنم یا نگاهی به ساعت بندارم شماره ی شهلا رو گرفتم.. بلافاصله جواب داد و بدون سلام گفت: _برگشتی بتی جان؟ _جریان چیه شهلا؟ به خداوندی خدا اگه دروغ گفته باشی من میدونم و .... _هِی هِی، تند نرو جونم؟ جای دستت درد نکنته؟! واسه چی باید دروغ بگم تا تو رو از اون سر دنیا بکشونم اینجا؟! بابا جدی جدی سر هممون رو کلاه گذاشت و رفت !!همه ی حرفهاشم فیلم بود! نگو آقا پولش رو از ما میگرفته و عشقش رو جای دیگه خرج میکرده.. _آخه تو از کجا مطمئنی که با برادر زاده ات رابطه داره؟ شاید فقط خواسته کمکش کنه و جلوی تو رُل بازی کردن! چنان داشت از حرص نفس نفس میزد که انگار دار و ندارش رو برده بودند!!! با ناله ی بیشتری جواب داد.. _رُل بازی کردن کجا بود زن حسابی؟! خیلی وقته بهشون شک داشتم.. حتی یکبار هم تو مهمونیم بچه خواهرم مچشون رو تو حموم گرفت! منتهی زودی شهر رو بهم ریختن، آپاچی بازی دراوردن، دست پیش گرفتن و گولم زدن تا همه چیو ماست مالی کنن! همشم زیر سر اون دختره ی جادوگره! تا دیروز مار تو آستینم پرورش میدادم بتی،مار!! دختره ی هرجایی عینهو مادرش باهام تا کرد. برد که برد پسره رو! هم دلشو،هم خودشو... باور نمیکردم! دختری رو که من دو یا سه بار تو آرایشگاه شهلا دیده بودم همچین جنمی نداشت تا بتونه رو یکی مثل امیر سام تاثیر بذاره! بچه سال بود، حتی جواب سلاممون رو هم به زور میداد! صدای گریه نمایشی شهلا دو مرتبه هوشیارم کرد.. _اگه بدونی، اگه بدونی پسره ی بچه(ک...)چطوری بخاطر اون فاحشه کتکم زده! تمام جونم کبود و خون مرده ست.. چهار روزه لب به غذا نزدم.. بخاطر پولهایی که بهش دادم نمیسوزم ها، دلم سوخته! ولی بدبختی دوستش دارم بتییی!! بازم میخوام برگرده.. همونجا سست شدم و روی زمین نشستم.. صدای ضجه های گوشخراش شهلا رو میشنیدم، اما مغزم برای هضم کردن حرفهایی که میزد انعکاسی از خودش نشون نمیداد.. اگه یک درصد حرفهاش حقیقت داشته باشه چی؟! ولی نه،این امکان نداره!! امیر سامی که من تو این مدت شناختم مردی نبود که به این راحتی ها به کسی روی خوش نشون بده،چه برسه به اینکه دل باخته باشه!! آره، شهلا داره دروغ میگه تا اونو از چشم من بندازه.. امیر نمیتونه به همین راحتی اینهمه پول رو از من بگیره و بلافاصله هم کنارم بذاره..نمیتونه... _الوو،بتی؟؟ _بگو میشنوم.. _بتی یه کاری کن! میدونم چشم تو هم دنبالشه. به خدا برگرده حاضرم یه شب مال تو باشه یه شب مال من،لامتاکام هم حرف نمیزنم،اگه زیرآبی ازم دیدی یا شنیدی هر جوری دلت خواست باهام تا کن!ولی نذار این دختره ببرتش بتی... نذار! پوزخند زدم و دو پهلو پرسیدم.. _تو که میگی کتکت زده،پس چرا ازش شکایت نکردی؟!! اصلا این خودش یه راهکار بود تا برشگردونی و به شرط موندنش شکایتت رو پس بگیری! پس چطور انقدر راحت ولش کردی ؟! یکمرتبه صدای گریه و فین و فین تصنعیش قطع شد و به جلد واقعی خودش برگشت.. _وااا،تو مثل اینکه باور نکردی حرفهای منو؟! خب پاشو بیا یه نگاهی به سر و ریخت من بنداز ببین به نظرت خودم میتونم این بلا رو سر خودم اورده باشم یا نه؟! شکایت هم نکردم چون اگه بگیرنش میفته زندان، اونوقت چی عاید من میشه؟!بدتر باهام لج میکنه به خدا.. دلوان رو باید ازش بگیریم بتی.. اون نباشه برمیگرده دوباره.. عصبی سیگاری از کیفم بیرون کشیدم و روشن کردم.. _ببینم،در خونش رفتی؟! _هه،تو فکر میکنی کسی که دختر میدزده میبره تو خونش قایم میکنه؟! با سردرگمی گفتم: _اگه اینطوره پس چرا خطش رو خاموش یا عوض نکرده؟! تازه دیروز یه پیام هم به من داد و پرسید که کی برمیگردم!! یه لحظه صدای نفسهای شهلا قطع شد.. اما بلافاصله با لحن طلبکار و مشکوکی پرسید: _یعنی واقعا امیر بهت پیام داد؟! چیکارت داشت؟ _اونش دیگه به تو مربوط نیست شهلا. گوش بگیر ببین چی میگم، کوچکترین کمکی از سعید و دار و دسته اش نمیگیری! همه چی بینمون میمونه تا من خودم از قضایا مطمئن بشم.. اگرم بنا به هر دلیلی سر و کله ی خودش یا برادر زاده ات اونجا پیدا شد سریع به من خبر میدی،حتی شده نصفه شب.. _عه!!!اونوقت اگه سر از خونه ی تو در اورد چی؟ لحظه ای مکث کردم و سر بسته گفتم:
#part161 از جا بلند شدم و دستش رو گرفتم.. _جانم؟ _دلم میخواد هر چی پول از این راه بدست اوردی بهشون پس بدی.. من اگه با تو هر شب سر گرسنه روی زمین بذارم و جایی واسه خوابیدن نداشته باشم،به خدا گله ای نمیکنم! بیا با هم از صفر شروع کنیم... با همه ی عشقم تو نگاهش غرق شدم و گفتم: _چشم زندگیم...از صفر شروع میکنیم....باهم.... همراه لبخند محزون و مجبوریش،دومرتبه اشکش سرازیر شد.. تا چشمهای خودمم فرصتی برای خیس شدن پیدا کنه لبم رو روی لبش گذاشتم و عمیق بوسیدمش.. نمیدونم چقدر طول کشید و چطور تونستم از تنم جداش کنم، اما در نهایت بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم یا نگاه آخرم رو تو صورتش بندازم به سمت در پا تند کردم. در حالیکه پشتم بهش بود،لحظه ای ایستادم و آروم گفتم: _مراقب خودت باش دلوان.. خیلی دوستت دارم ..خیلییی.. در رو باز کردم و برای نشنیدن صدای بلند گریه اش، به جای آسانسور پله ها رو با شتاب پایین رفتم.. "هما" ته مونده ی سیگارش رو از پنجره ی ماشین بیرون انداخت و همونطور که نگاهش خیره به جاده بود، با لحن مشکوکی پرسید: _مگه دردت این نبود که زودتر از آخر هفته برگردیم؟! به ظاهر بیتفاوت نگاهش کردم.. _منظور؟ _بهتر نیست تو منظورت رو از اینهمه استرس و سکوت یکم توضیح بدی؟! گفتی دلم واسه تهران تنگشده! ولی این پاهایی که دارن از اول راه تا اینجا یه بند تکونشون میخورن یه حرف دیگه واسه گفتن دارند!! بلافاصله خودم رو جمع و جور کردم و روی صندلی جا به جا شدم.. _چرا فکر میکنی من استرس دارم؟ توقع داری بعد اینهمه تو فرودگاه معطل شدن و پرواز پر تاخیر،واست برقصم؟ نیم نگاهی به صورتم انداخت و گفت: _من که گفتم بلیط واسه امروز گیر نمیاد! تو پاتو گذاشتی رو مخم که هر جور شده امروز برگردیم!! حالا اینهمه عجله و بد اخلاقی واسه چیه، نمیدونم!! شک کرده بود.. اینو مطمئن بودم.. از شب قبلش که شهلا اون پیام رو واسم فرستاد یک لحظه هم آروم و قرار نگرفتم.. طوری که خیلی واضح و بی دلیل، شروع کردم به بهانه گیری و پرخاشگری تا سعید رو مجبور کنم هر چه زودتر بلیط برگشت آخر هفته مون رو واسه سه روز جلوتر چنج کنه.. گوشه ی لبم رو جوییدم و سعی کردم خونسرد جلوه بدم... _عجله چه کوفتیه؟ تو هیچوقت حالات و روحیات منو درک نکردی!! من از وقتی پروانه رفته تعادل فکری ندارم. هر از گاهی همینطوری به هم میریزم.. یکمرتبه حالم بد میشه، کلافه و عصبی میشم، همه چی واسم خسته کننده به نظر میاد! دست خودم نیست که بابتش بخوام توضیحی داشته باشم!! _عه!!اونوقت این حالاتی که میگی تو ایران زودتر از ترکیه خوب میشه؟ _وااا!! اگه متوجه منظورم نمیشی چرا مسخره میکنی؟ تو بدون توافق با من سفر یک هفته ای مون رو کردی دو هفته! اونم کجا؟ تو غربت! خب با اینهمه مشکل روحی سختم میشه سعید جان! واسه همین نتونستم تحمل کنم.. ولی بی چشم و رو هم نیستم! خیلی ازت ممنونم که نهایت سعی ات رو کردی تا به من خوش بگذره.. بالاجبار کج شدم و گونه اش رو بوسیدم.. _معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم.. _کاش واقعا همینی باشه که میگی!! اونلحظه منِ احمق، تُن سنگین صدا و صورت درهم و پریشونش رو پای ناراحتیش از برگشتمون گذاشتم و تا پایان مسیر دیگه بهش فکر نکردم.. ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و به سمتم چرخید.. بی میل تعارفش کردم... _مگه بالا نمیای؟ _نه..میخوام یه سر به کافه بزنم بعدشم دیر وقت میشه،میرم خونه خودم. تو هم بهتره استراحت کنی.. _باشه،پس فردا میبینمت..صندوق رو بزن چمدونم رو بردارم.. به سمتش خیز برداشتم تا ببوسمش و هر چه زودتر خداحافظی کنم که دستش رو مقابلم گرفت.. _یه دقیقه صبر کن! با دلواپسی نگاهش کردم.. _امشب و فردا که هیچ،تو حال خودت باش.. اما واسه پس فردا هر چی مایه داری جمع و جور که کار داریم.. دلم هری ریخت.. آب دهانم رو قورت دادم و با رنگ و رویی که پریدنش در اختیارم نبود،منّ و من کنان گفتم: _پول واسه چی؟ ریزبینانه نگاهم کرد و گفت: _قبل از سفرمون قول و قرارهایی با هم گذاشته بودیم!پرید از سرت؟! لحظه ای به جهت مخالفش خیره شدم... _آهان،یادم اومد.. باشه،باشه..حواسم هست،حالا بهت خبر میدم،فعلا خداحافظ.. دست بردم تا در ماشین رو باز کنم.. _هما؟ کلافه به سمتش چرخیدم.. _بعله؟ _پس فردا حساب بانکیت رو هم خالی میکنی.. یه خونه برات دیدم که زیرش یه مغازه ی کوچیکه.. میخوام یه چیزی بذارم سر پولت و واست بخرم.. فرصت خوبیه، یارو داره بخاطر مهاجرت زیر قیمت بازار بهم میفروشه.. تا پشیمون نشده باید معامله ش کنیم.. فشارم آنی افتاد.. انگار از فرق سر تا نوک انگشتهای پام آب یخ ریختند. بدبختانه بهانه ای برای رد کردن حرفش نداشتم! قبل از سفر این خواست خودم بود! باید به اصطلاح استقبال میکردم،اما از ترس لال شده بودم. طوری که در جواب فقط تونستم یک کلمه حرف بزنم.. _باشه...
#part160 دلوان_اینطوری نگو سام! ضرب و شتم رو شاید نتونی کاریش کنی، اما اغفال پیرزنهایی که میگی اونجوریها هم جرم محسوب نمیشه! آخه میخوان برن ازت شکایت کنن چی بگن هان؟ بگن برای خالی کردن هوسمون به این آقا پول دادیم؟! مطمئنم واسه خاطر آبروشونم که شده هیچکدوم کاری علیه ت نمیکنن.. تازه،از این طرف منم سنم قانونیه.. به همه میگم این خودم بودم که خواستم از دست شهلا نجاتم بدی تا باهات زندگی کنم.. ببین! اونقدرها هم اوضاع نگران کننده نیست! فقط، فقط میمونه این دختره.. با اخمی که بی اراده بود نگاهش کردم.. دستپاچه گفت: _باور کن اگه پول اون رو هم پس بدی فکر نکنم دیگه کاری باهات داشته باشه!! پوزخند زدم و مدارک ماشینم رو برداشتم.. نگاه نگرانش رو روی دستم ثابت کرد.. _کاش همه چی به همین راحتی بود که داری برام رویا پردازیش میکنی!! فعلا بهتره ذهن تو فقط درگیر یه چیز باشه و بس.. نگاه منتظرش از روی دستم به صورتم کشیده شد.. با وجودیکه درونم آشوب بود،اما سعی کردم مقابلش جدی و محکم نشون بدم.. _اینکه هر چقدر از من بیخبر موندی نه توهمی تو مغزت راه بدی و نه حرکتی بکنی،به جز صبر کردن... _منظورت چیه؟! یک قدم بهش نزدیکتر شدم و گفتم: _من و کاوه الان از اینجا میریم.. شاید یه چند روزی نه ببینمت و نه تماسی باهات داشته باشم، ولی امکان اینم هست که همین فردا بیام دنبالتو از این خونه ببرمت!! منتهی میخوام قبلش حتما یه قولی بهم بدی! چون ایندفعه اگر بچگی کنی میتونه تاوانش واسه همیشه جبران ناپذیر باشه دلوان، میفهمی چی میگم؟ _چ...چه..قولی؟! دستهای سردش رو تو دستم گرفتم و با لحن ملایمتری گفتم.. _قول بده تا وقتی ازم خبری نشده نه در رو به روی کسی باز کنی و نه پات رو از چهارچوبش بیرون بذاری.. میخوام بی سر و صدا همین جا منتظرم بمونی تا برگردم.. همه چی هم واسه آسایش و خورد و خوراکت فراهمه.. نهایت اگه به چیزی احتیاج داشتی یا مشکلی واست پیش اومد به زن سرایدار میگی که اونم باید تلفنی باشه.. فقط تلفنی.. پس این یعنی در هر صورت از خونه بیرون نمیری! با چشمهایی از حدقه بیرون دراومده دستش رو از تو دستم پس کشید و گفت: _خب گیرم که تو تا یکماه ازت خبری نشد؟! _فرقی نمیکنه،بازم باید رو قولت وایستی.. _یعنی هیچ جوری نمیتونم ازت خبر داشته باشم یا حتی کوتاه ببینمت؟! _دیدن که اصلا نمیشه، اما شاید از تلفن عمومی به خط همراهی که که کاوه برات میذاره بهت زنگ بزنم. انگشت اشاره ام رو به حالت اخطار مقابلش گرفتم.. _با اینحال تو باهاش هیچ کجا تماسی نمیگیری دلوان!! اینو به گوشت آویزون کن،نمیخوام کسی رد جایی که هستی رو بزنه! منو بیچاره نکنی دختر؟! برگشت و با قدمهایی تند به سمت در رفت.. _نه به هیچ وجه.. من نمیتونم دیگه یک ثانیه هم بدون تو تحمل کنم! هر جا بری باهات میام.. حتی اگه تو دل جهنم هم باشه، بازم میام... بیخود قول و قرار بینمون نذار، چون من پایبندش نمی..... از پشت سر آرنجش رو گرفتم و با عصبانیت به سمت خودم چرخوندم.. _وایستا ببینم، تو انگار هیچی حالیت نیست !! میگم این بچه بازیهات امکان داره سر جفتمون رو به باد بده؟! _مهم نیست، حتی به قیمت مردنمم واسم مهم نیست! داد زدم...طوریکه شونه هاش از جا پرید.. _اما برای من خیلی مهمه احمق!! کاوه زیر لب نچی گفت و از در بیرون رفت.. همزمان دلوان هم خودش رو جلوی پاهام روی زمین انداخت و با صدای بلند شروع به گریه کرد.. نفسی از سر استیصال و عصبانیت کشیدم و مقابلش زانو زدم... _دلوان خواهش میکنم بزرگ شو.. بفهم که تو چه موقعیت مزخرفی داریم دست و پا میزنیم! آخه یکمم به دل من راه بیا دختر! مگه برات مهم نیستم؟ هان؟ منو نگاه کن!با توام؟ سرش رو بالا گرفت و با هق هق گفت: _هستی،اما..اما.. _دیگه اما نداره! خب دِ لامصب بذار گهی که خوردم رو بالا بیارررم، بعدش به جون خودت میشم غلام حلقه به گوشت... اصلا هر غلطی که تو بگی میکنم،حتی اگه بگی بمیر، به والله میمیرم واست! اما الان بذار حرف حرف من باشه.. فقط یکبار دلوان!! _میترسم ساام.. گونه اش رو عمیق بوسیدم.. _از هیچی نترس عزیز دلم.. تو اینجا جات امنِ امنِ... _از تنهایی تو این خونه نیست که ترس دارم، دلم شور میزنه! اگه نتونی برگردی؟ اگه منو پیدا کنن و ببرن جایی که دیگه دستمون بهم نرسه؟! اگه.... سرش رو محکم به سینه فشردم... _نفوس بد نزن دورت بگردم.. تو فقط دو کلام حرف گوش کن،نامردم اگه اون زندگی رو که رویای جفتمونه برات نسازم.. عقب رفت و سر بزیر اشکشهاش رو پاک کرد.. با اکراه گفت: _باشه..هر چی تو بگی.. _آخ الهی من فدای این باشه گفتنت بشم! حالا پاشو، پاشو شوهر آینده ت رو با روی خوش راهی کن و جای انرژی منفی هر چی دعا داری بریز پشت سرش که خیلی دیر شده.. _سام ؟؟
#part159 _خودکشی میکردم تا توئو اون یارو تا آخر عمر از شرم راحت میشدینو خوش و خرم با هم زندگی میکردین؟! نچ...کور خوندی! درضمن، اگرم میدزدیدمت بدون بودنت کنارم برام هیچ ارزشی نداشت! _چرا؟ _چون میدونستم قبل از من انتخابت کس دیگه ای بوده!یعنی منو نخواستی که با کس دیگه ازدواج کردی.. پس کشتنت میشد بهترین گزینه واسه خنک شدن دلی که سوزونده بودی.. _خب گیریم دلت خنک میشد،بعدش چیکار میکردی؟! فاصله گرفتم و مثلا خودم رو در حال فکر کردن نشون دادم. _اووومممم، خب مسلماً اگه لو نمیرفتم و برمیگشتم به زندگی عادیم. از غم از دست دادنت هم تا یه مدت تارک دنیا میشدم... _فقط تا یه مدت سام؟!!! _این چه سوالیه میکنی عزیز دلم؟! خودتم خوب میدونی که یه مرد، هیچوقت نمیتونه تا آخر عمرش تنها زندگی کنه.. با گلایه و اشکی که تو چشماش سو سو میزد نگاهم کرد و گفت: _راست میگی،خب معلومه که هیچ مردی... _هیشششش.... انگشتم رو روی لبش گذاشتم و با همه ی وجودم تو چشماش غرق شدم.. _همه ی مردها شاید، اما من از جنس اونهمه نیستم.. میییمیرم اگه یه روزی تو نباشی دیوونه جونم... چشماش رو آروم بست و عمیق نفس کشید.. _سااام؟ _جان؟ _یعنی عاقبت ما به کجا میرسه؟ _همونجایی که خودمون میخوایم.. _چطوری؟ _اینبار دیگه فقط چند روز به من اجازه بده، فقط چند روز تا با آرامش کامل جلو برم. تو هم اینجا میمونی تا شرایط اونطور که باید پیش بره.. بلافاصله نگاهش باز شد و نگران پرسید.. _اونوقت تو قراره کجا باشی؟ _فعلا معلوم نیست، اول میخوام واسه برداشتن مدارکم یه سری به خونه بزنم.. تازه،شناسنامه ی تو رو هم باید از خونه ی شهلا بکشم بیرون! _واای اونجا نه!!!!!!!!!گیر میفتی ساام! _نگران نباش،بی گدار به آب نمیزنم. تو فقط خیال منو از موندن بی سر و صدات تو این خونه مطمئن بکن،بعدش ببین همه چی چقدر خوب بهم جوش میخوره.. نتونست جلوی خودش رو بگیره.. گریه اش صدا گرفت و صورتش رو میون دستهاش پنهان کرد.. _خدایا...این کابوس کی تموم میشه؟ دیگه نمیتونم، خسته شدم، خانوادم رو که گذاشتی راحت ازم بگیرن، نخواه تا دوباره نابود بشم! با اوج گرفتن گریه اش من هم دیگه نتونستم خونسردیم رو حفظ کنم.. خودم به اندازه ی کافی نگرانی و تردید داشتم، بیقراری دلوان هم مزید بر علت شد تا به طور کامل مغزم از فرمان دادن انصراف بده! از طرفی هنوز پام رو از در بیرون نگذاشته حس بدی به این دوری موقت داشتم! حسی که یه آن به شدت به منو بهم ریخت! طوری که نتونستم برای آروم کردمش حرفی بزنم تا امیدی بشه واسه تحمل شرایطی که خیلی کم به خوب پیش رفتنش اطمینان داشتم! واسه همین فقط خیره نگاهش کردم و بی حرکت به نجواهای مظلومانه اش گوش سپردم.. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که صدای کاوه هر دوی ما رو از حال خرابمون بیرون کشید.. _بچه ها ببخشید مزاحمتون شدم،اما فکر میکنم با شرایطی که دیشب خونه ی شهلا پیش اومده بهتره وقت کشی نکنیم!! تا همین حالا هم معلوم نیست چه اقداماتی علیه جفتتون کرده!! حداقل بهترین حرکت ما الان اینه که هر چه زودتر مدارکمون رو از دسترسشون جمع و جور کنیم و تو اولین فرصت شبانه از مرز کشور خارج بشیم.. جلوی نگاه منتظرو اشک آلود دلوان از جا بلند شدم و رو به کاوه گفتم: _ رابطی که میشناسی واسه رد کردنمون از مرز چند روز معطل میکنه ؟! _شما مدارکتون جفت و جور باشه من یه روزه کارها رو ردیف میکنم. _پس خوبه، امروز سه شنبه ست،ما هر طور شده برای جمعه شب سعی میکنیم آماده باشیم.. کاوه_جمعه دیره سام! زیر چشمی به دلوان نگاه کرد.. کاوه_راستش اگه سر و کله ی اون یارو واسه خاطر تو و پولهاش پیدا بشه، فکر نکنم به همین راحتی بشه کاری کرد! _اگه منظورت هماست که مسافرته.. تو آخرین پیامش هم نوشته تا هفته ی دیگه برنمیگرده..تا اونموقع هم ما ایران نیستیم.. با صدای دلوان از پشت سر،صورتم رو چرخوندم.. دلوان_مگه قرار نیست پولش رو پس بدی سام؟! _تو به این کاری نداشته باش.. دلوان_یعنی چی کاری نداشته باشم؟! همینطوری هم مطمئن باش شهلا علیه مون شکایت کرده تحت تعقیبی،اگه این زنه هم بیفته دنبال پس گرفتن پولش و پای پلیس رو وسط بیاره، کلاهبرداری هم به پرونده ات اضافه میشه!! بی تفاوت به سمت میز گوشه ی پذیرایی رفتم و گفتم: _همین الانشم بخوای حساب کنی دو سه جور پرونده واسم درست شده.. یک،ضرب و شتم یه فُسیل عجوزه همراه با باجخورش!! دو،اغفال و فراری دادن یه دختر از نجیب خونه ی قیّم فداکارش!! سه،اغفال پیرزنهای حشریِ قشر مُرفه جامعه!" دیگه چی میخوای به پام بنویسن هان؟ چاقو تا دسته فرو رفته تو شکمم دلوان، چه یک سانتش رو بیرون بکشم چه همه رو، جِر خوردم رفته پی کارش!! گوشیم رو از شارژ بیرون کشیدم و با ابروهایی درهم به هجده بار تماس هما نگاه کردم..
#part158 تا وارد پذیرایی شدم ،چشمهای بیقرارم به دنبالش گشت.. همچنان معصوم و سر به زیر نشسته بود و با انگشتهای دستش ور میرفت.. صدای قدمهام رو که شنید سرش رو بالا گرفت و نگاه سرخ ومنتظرش رو به چشمام وصل کرد... _چی شد؟نمیتونم اینجا بمونم؟ چشماش رو که دیدم،با خودم فکر کردم همون چند دقیقه دوری هم چقدر منو دلتنگش کرده!! یعنی چطوری میشد اونهمه وابستگی جسمی و روحی فقط با یکبار هم آغوشی به وجود بیاد وَ بتونه منو تا این حد شیفته و بی تاب این دختر بکنه؟! به زور لبخندی برای آسودگی خیالش گوشه ی لبم نشوندم و کنارش نشستم.. دستهای سردش رو تو دستم گرفتم و آروم گفتم: _از چی نگرانی؟ _(سکوت) _دختر غصه ی چی رو میخوری؟ به این فکر کن که اگه روی وجب به وجب خاک این زمین جا واسه تو نباشه، دل من خودش به تنهایی یه سرزمین میشه برات که تا قیام قیامت قراره تو تنها ساکن و صاحبش باشی.. درکنارشم این تن ناقابل خدمتگذاریه که تا وقتی نفس تو سینه جفتمون میاد و میره،واسه آسایش تو حاضره تا دم آخر جون بکنه ولی نذاره غم رو صورت خوشگلت بشینه.. منو نگاه کن ببینم دیوونه! نگاهم کرد... _الهی من قربونیِ این جادوی عسلی بشم!! نبینم غمِ چشماتو دلبر خانم! سربه زیر خندید..اما خیلی زود لحنش دومرتبه محزون شد.. _غم نیست حالی که تو چشمامه سام، درده... _چه دردی آخه دردت به جونم؟! با بغض گفت.. _در به دری.. انگشتم رو زیر چونه اش گذاشتم و صورتش رو بالا گرفتم.. _تو به این نقطه که الان توش وایسادیم میگی دربه دری؟! ما تازه راه پیدا کردیم، مقصد دادیم، هدف داریم، از همه مهمتر دو تا دل داریم که خونه ی عشق ساختن برامون! میخوایم یه عمر زیر سقفش زندگی کنیم!! _سقفش فقط احساسمونه سامی! انقدر ضخیم نیست که ما رو از چشم دشمنامون پنهون بکنه. پیشونیش رو عمیق بوسیدم.. چشماش رو بست و اشکش جاری شد.. _چرا به قدرت این احساس ایمان نمیاری؟! _واسه اینکه قدرت کینه بیشتر از عشقه ! تو قصه هاست که عشق پیروزِ، نه تو دنیای واقعی که خدا میدونه آدم بدِ ی زندگی ما، الان داره چطوری سر راهمون چاله میکَنه تا این احساسی که تو میگی رو توش زنده به گور کنه! تو صورتش خم شدم و گفتم: _بهم اطمینان نداری؟ _دارم.. _پس بذار بهت ثابت کنم واسه خاطرت، چه آشوبی میشم تو جون همه ی بدخواهامون.. _این آشوب چقدر طول میکشه تا همه چی رو واسه ما آروم کنه؟! _تو بگو تا آخرین لحظه ی عمرمون! باید پاش وایسیم خانومم!والّا اینهمه ناامیدی که با عشق جور در نمیاد!! _اما من میخوام زودتر تموم شه این غربتی که سالهاست دارم توش اسارت میکشم ساام! دلم آزادی تو خونه ی تو رو میخواد.. میخوام هر شبی که از عمرم میگذره کنار تو سحرش کنم.. میخوام تمام روزم بشه دلتنگی و شوق دیدنت تا وقتی از سر کار برگردی.. سامی میخوام همه کسم فقط تو باشی و دیگه چشمم به ریخت هیچ آدمی نیفته.. _خب دل منم همون خونه ای رو میخواد که فقط عطر تو ازش به مشامم برسه و هوا فقط هوای خودت باشه تو شب و روزش.. اما چه کنم که وعده ی زمان ندارم برات... نوک بینی اش رو بوسیدم و با شیطنت گفتم: _تو هم که تو همه چی عجول! خدا میدونه تا این زندگی ساخته بشه چه پوستی ازم بکنی و به چه کارایی وادارم کنی!! میون گریه خندید، اما خیلی زود باز هم با بغض شدیدتری به حال قبلش برگشت.. _همش از سر دلبستگیه به خدا.. طاقت ندارم دیگه بدون تو باشم.. _فکر میکنی من دارم بی انصاف؟! این تویی که راحت میتونی با اشک ریختن خودت رو خالی کنی،خبر نداری تو دل وامونده ی من چه خبره و به چه عذابی خودم رو سر پا نگه داشتم!! سرش رو روی سینه ام گذاشت.. با دستهای بزرگم اندام ظریفش رو به حبس کشیدم و ادامه دادم. _دیر به صرافتت افتادم، اما حالا دیگه افسار پاره کردم تو محبتی که از تو به دلمه.. تو مال منی دلوان. از اول این یکی شدن بین ما،قراری بوده که خود خدا هم با زمین و زمانش بسته!! فقط کاش اینشکلی نبود روزگارمون!! کاش تو هنوز کنار خانوادت بودی و منم خواستگار سِمجت تو در و همسایگی! کاش دختر عمو پسر عمویی بودیم که به زور ما رو به عقد هم درمیوردن و بعدها میفهمیدیم چه عشقی از این اجبار واسمون رقم خورده! کاش اصلا تو همون دختر مدرسه ای بودی که چند وقت پیش تو حرفهام به مسخره بهت گفتم و منم همون پسری که دم به دم سر راحت سبز میشد تا بالاخره یه گوشه چشمی بهش بندازی! قفسه ی سینه ام رو نیشگون ریزی گرفت و با حال خوشی که شاید لحظه ای بود و تاثیر رویا پردازیهای من گفت: _اونوقت اگه محَلِت نمیذاشتم و از دست سماجتات شوهر میکردم چی؟ سرش رو بوسیدم.. _اگه همچین غلطی میکردی داغت رو میذاشتم به دل شوهر جونت! فکر کردی میذاشتم واسه کس دیگه ای جز من نفست بیاد و بره؟! سر بلند کرد و با لب و چونه ای جمع شده گفت: _فکر کردم الان میگی شب عروسی منو میدزدیدی یا اصلا خودکشی میکردی! گونه اش رو کشیدم و با دندونهایی به هم فشرده شده گفتم:
#part157 "امیرسام" با احتیاط سرش رو از لای در بیرون برد تا از نبودن دلوان مطمئن بشه..دومرتبه نگاه ناباورش رو به سمتم چرخوند و گفت: _پسر تو مغزت تکون خورده؟ طرف الان یه جورایی دختر فراری به حساب میاد! اگه اون عمه ی آکله و دریده اش قانونی پیگیرش بشه، کمتر از چهل و هشت ساعت گیر میفتی و اسمو رسمت رو جلوی چشمت میارن !! اونوقتکه هرچی گند و گه هم قبلا بار اُوردیم، یکی یکی رو میشه و بعدش خر بیارو باقالی بار کن!! _اَههههه، بسه دیگه کاوه! ده دقیقه ست جلوی روش منو کشوندی تو اتاقو یه بند داری نق میزنیکه چی رو به من بفهمونی؟! این شرح حادثه رو قبل از اینکه پا تو خونت بذارم پشت تلفن کرده بودی و منم جوابش رو بهت داده بودم!! یک کلام بگو هم خودت رو خلاص کن هم منو.. اگه اجازه میدی امانت من اینجا بمونه که دمت گرم،خیلی هم ازت ممنون میشم.. اگرم دلت راضی نیست و میترسی واست دردسر درست بشه، رک و روراست بهم بگو ! طلب که ندارم ازت برادر من!! نزدیک شد و کنارم روی لبه ی تخت نشست.. سیگاری آتیش زد.. تا خواست بکشه از دستش گرفتم و شروع کردم به پک زدن.. با تعجب به کاری که تا به حال انجام نداده بودم نگاه کرد و گفت: _تو داری واسه خونه ی خودت از من اجازه میگیری امیر؟! فکر میکنی منظور من به اینجا موندنشه ؟! اصلا بگو تا اَبد جاش همینجاست و منم موظفم مثل نگهبان جلوی در بخوابم و کشیکش رو بدم! مرد نیستم اگه رو خواستت نه بیارمو امانت داریتو نکنم پسر!! اما داستان چیز دیگه ست،من میگم... دوباره جمله اش رو قیجی کردم و با کلافگی غیر ارادی گفتم: _کاوه جان لطفاً تو گوش من یاسین نخون! به روح پدرم اگه کل آدمهای این دنیا واسه جنگ با من بشن یه لشگرو ،سر بُریدمم بشه سوغاتیِ پیروزیشون واسه اون شهلای حرومزاده، من دست از این دختر نمیکشم. پس با حرفهات هی اعصاب منو انگولک نکن که جز پاچه ی خودت رو گرفتن،این سگ وحشی اهلی نمیشه واست!! _پسر تا این حد؟!!!! یعنی تو راستی راستی زدی به سیم آخر که تا ته این ماجرا بری؟! از جا بلند شدم و با عصبانیت از پنجره به بیرون خیره شدم.. _آره، راستی راستی بعد یه عمر عقده و سرگردونی، دل باختم کاوه .. بدجوری هم باختم.. تا مال من نشه هیچ خدایی رو بنده نمیشم و هیچ منطقی هم تو کله ام نمیره!! میخوام یه جایی باشم که فقط اون باشه و من.. زندگی واقعی و خانواده میخوام ازش... بالاخره یکی باید به وضعیتم سرو سامون میداد یا نه؟! این کجاش برات عجیبه؟! با چشمهایی گرد شده جواب داد: _خاطرخواهیت عجیبه داداش، خاطرخواهیت! آخه وسط این همه لاشخور و لاشخور بازی وقت خانواده بازیه؟! مرد حسابی اول توبه میکردی،بعد وضو میگرفتی و نماز میخوندی!! _پیش اومد داداش، مگه خبر داشتم؟ خودمم میدونستم الان وقت اینجور گرفتاریها نیست، اماحالا میگی چیکار کنم؟ بهش بگم بره یکماه دیگه که وضعیتم روبه راه شد بیاد تا عاشقش بشم؟! من الان میخوامش کاوه،دیگه وابسته ش شدم.. نمیتونم بیخیالش بشم! _به خدااااامیفهمت،اما آخه خواستن داریم تا خواستن امیر جان! پشت قضیه این دختر، یه مادر فولادزره خوابیده که مثل گرگ چشمش دنبال تو میدوئه و آمادست تا فقط رقیب بِدره! اونجوری هم که من بو بردم از اون پیرزنهای مارموز و هفت خطه! به خدا همین زن میشه شعله ی آتیش.. میسوزونه ریشه تون رو پسر،حالا ببین کی گفتم!! به سمت در اتاق حرکت کردم و بی تفاوت به نگرانیهاش، دستم رو روی دستگیره اش گذاشتم.. _بیخود جنائیش نکن.. من از پس اون کفتار بر میام. تو فقط بذاز جای دلوان امن باشه، بقیه اش با من. بابا ما همش تا آخر همین هفته اینجا کار داریم. بعدش سه تایی میریم جایی که نه نامی ازمون بمونه نه نشونی!! نچی کرد و دستش رو پشت گردنش کشید.. _حالا چیکار کنم؟بذارم اینجا بمونه یا.. _چرا چرند میگی مرد ! اگه واسه تو عزیزه مطمئن باش واسه منم هست. هر چی صلاح و قسمت جفتتونه.. فقط امیدوارم همه چیز اونجور که میخوای پیش بره.. برو دیگه،خیلی وقته تنهاش گذاشتیم.. پوزخند زدمو در حالیکه از در خارج میشدم گفتم: _چه خوب!بالاخره اینو فهمیدی.. دیگه نشنیدم در جواب چی گفت و سریع از اتاق بیرون رفتم..
без подписи
#part136 _طاقت بیار.. _ندارم سام میفهمی؟ندارم.. نه طاقت دیدن تو کنار زنهای دیگه، نه طاقت بلاهایی که شهلا قراره به سرم بیاره.. یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: _شهلا سگ کی باشه؟ اونو بسپارش به من.... _تو انگار متوجه نشدی سر میز شام چی گفت؟!! میخواد شوهرم…