tgindex
جایی میان سینه‌ات | گیسو قاسم زاده

جایی میان سینه‌ات | گیسو قاسم زاده

Статистика
@gisooonovelКнигиперсидский

💙کانال تایپ رمان« جایی میان سینه‌ات» ♥️بر اساس واقعیتی عاشقانه 💜نوشته: گیسو( زهرا قاسم زاده) کتاب‌های چاپ شده: ❤️یاغی 💜رامش جلد یک و دو 💙توبه شکن 💗غرور و غیرت 🧡بعد از آن اجبار ❌به دلیل مشغله زمان پست‌گذاری منظم نیست!❌

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
9 296
−24 за 4 дн.
Сутки
−4
−0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 638
30 постов
Вовлечённость
28,4%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 33
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
112
1/48двое суток
128
1/72трое суток
138

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یه لیست ویژه برای عزیزان حاضر در کانال. این رمان‌ها همگی به توصیه چند نویسنده برترچاپی تهیه شدن❤️‍🔥😍 🍒وصله ی جانم👈مرجان مرندی کراش کل شاگرداش بود و من معلم ساده ای که با اصرار پا به آموزشگاهش گذاشته بودم اما خبر نداشت که... https://telegram.me/+M1ALvQmqnTFiZGM8 🩵🩵🩵 🍒عروس قشقایی👈مریم ثروت هووی بدجنسم، دوست شوهرم رو به خونمون فرستاد تا مخم رو بزنه تا خودم از شوهرم طلاق بگیرم. https://t.me/+lQvCSc26fPpkZGU0 🩵🩵🩵 🍒میراکل 👈فاطمه اسفندی به خاستگار دکترم جواب منفی دادم و نمی دونستم اون خان روستاست https://t.me/+imnFw7hWwQBkM2Fk 🩵🩵🩵 🍒غریب آشنا👈هوران رادمنش پریچهرعطرخانی با فرارخواهرش روز عقدش به اجبار پدرش به عقد نامزدخواهرش درمیاد.‌‌.. https://t.me/+R11OsZffKMoo-Uk4 🩵🩵🩵 🍒نجیب‌زاده👈 زهرا ولی‌بهاروند همه، لی‌لی را خوشبخت‌ترین زن شهر می‌دانند؛ اما او پشت درهای بسته، هر روز کنار مردی خطرناک زندگی می‌کند. تا این‌که شب تولدش... https://t.me/+Zn-lEM_XTrZmZmJk 🩵🩵🩵 🍒الهه آتش👈مبینا آدرینا، دختری که برای کشف اتفاقات گذشته از مردی درخواست کمک میکنه اما قرار نبود پا به دنیای مافیا بزارن و... https://t.me/+UjM0Bje3RuY2MDc0 🩵🩵🩵 🍒زندگی آینه‌ی شفاف نیست 👈الف.صاد با دلی عزادار اومد تا قاتل احساسات برادرش رو پیدا کنه که خودش اسیر عشقی نافرجام شد https://t.me/+aiU17qzUnVJkMWNk 🩵🩵🩵 🍒ماهک خونین 👈مریم ثروت چشم که باز کردم، مردی نیمه لخت می‌خواست بهم دست درازی کنه، از دستش فرار کردم، اما سه هفته بعد حامله بودم. اما از کی؟ https://t.me/+Nl1twRtgRUU1ZjE0 🩵🩵🩵 🍒دل تو را می‌طلبد 👈مبارکه خسروی همه چیز تو یک شب بارونی عوض شد. من از یک دختری عادی تبدیل شدم به گناهکاری باید برای جبران با یه مرد فلج ازدواج کنه... https://t.me/+KWGHuTQ6yXs2NDlk 🩵🩵🩵 🍒کریاس👈ریحانه زارع داستان یه ادم معروف که بین برادرش و تهمتی که به یه دختر مظلوم زده گیر میکنه... https://t.me/+zU9PQ84dIH0zNmM0 🩵🩵🩵 🍒بی آرزو👈نازیلا فردین فر دوهفته قبل ازدواج بهش تجاوزشد.همسرش رهاش میکنه ومجبوره بادوست صمیمی شوهرش https://t.me/+6tvqKfP8fLc4YzVk 🩵🩵🩵 🍒هاوین👈روژین صابری عشقی که از دل اجبار زاده شد،آرام‌آرام به پناه وتکیه‌گاهی میان زخمی‌ترین خاطره‌ها تبدیل شد https://t.me/+peN6eGGtr8dkNDY8 🩵🩵🩵 🍒باساز ستارگان می‌رقصم👈 آرزو من دیبا، داستانم از اونجا شروع شد که شوهرم بهم حسادت کرد و انگ رابطه داشتن با علی رو بهم زد... https://t.me/+nN-nUt2Puh8wYmY0 🩵🩵🩵 🍒آن سوی مه👈نگارفرزین ارغوان برای تحصیل به شهر زادگاه پدر و مادرش می رود و در آنجا با رازهای رو به رو می شود که زندگیش را تغییر می دهد. https://t.me/+mSKg0hVJR04wM2M0 🩵🩵🩵 🍒زنگارطلا👈زهراعلیرضایی عاشق برادرشوهرمرده‌م شدم، درحالی که اون از من متنفربود... https://t.me/+s4WWn0rsxJtiMTg0

  • 14 авг.711удалён 14 авг.

    یه لیست ویژه برای عزیزان حاضر در کانال. این رمان‌ها همگی به توصیه چند نویسنده برترچاپی تهیه شدن❤️‍🔥😍 🍒دربند👈مریم بوذری وقتی روز‌بله برونم با پسرعموم، مراسم به هم خورد، مجبوربه ازدواج باپسری نجیب شدم https://t.me/+_hFyw7iajoI1YjA0 💜💜💜 🍒 ماهزده👈 محدثه رمضانی فرار از این دیوانه خانه شروعی دوباره برای من  و پایانی برای شما خواهد بود. https://t.me/+USGuk2s0WvMwN2Jk 💜💜💜 🍒کافه تعطیل نیست👈مریم حق پرست اینجا بدترین دروغ، با «دوستت دارم» شروع می‌شود! https://t.me/+2rxgZVmtS0gwNTM0 💜💜💜 🍒الماس زرد👈زینب.قاف نباید می‌ایستاد، اما ایستاد. سانازش را دیده بود، تنها در یک اتاق در فاصله‌ی نزدیکی با نامزدش! https://t.me/+H9CXx3TTKWwwYzk0 💜💜💜 🍒گزنه 👈سارااسدی من البرزم بزرگ ترین مهندس معمار خاورمیانه ،گرفتار خنگ بازی ها و زبون دراز دختری شدم که ...... https://t.me/+V-89cww6YgwxZTRk 💜💜💜 🍒اگر باران ببارد👈ویدا چراغیان هر قطره باران در این رمان عاشقانه رازی را فاش میکند که آدمهای قصه برای پنهان کردنش آدم میکشند https://t.me/vidacheraghian53 💜💜💜 🍒قاتل ماه👈هستی برخورداری اون مرد و عشقش برخلاف چیزی که فکر می کرد قاتل من و آرزوهام بود..قاتل ماه.... https://t.me/+GcJinETP_gYwMTY0 💜💜💜 🍒خاورمیانه👈موناامین‌سرشت بخاطرعشقی که بهش دست به قتل زدم. خواستم نجاتش بدم امااون... https://t.me/+DSUtXcHWlxxkYjY0 💜💜💜 🍒بی‌لانه👈کیمیابساطی من گلیم دختری که دامادش شب عروسی فرار کرد همه فکر کردن اون فقط یه فراره اما من می‌دونم پشت اون شب چه رازی... https://t.me/+P6euMp6xExFlZDg0 💜💜💜 🍒طاق فلک👈مهدیه سجده دختر حاج‌یونسُ دزدیدم،مجبورش کردم توروی باباش وایسه.خواستم اسمم تو شناسنامه‌ش بیاد اما من عاشق بودم یادنبال انتقام ازباباش؟ https://t.me/+0WJNC1_pFG9iZjVk 💜💜💜 🍒گذشتن👈لیلی.ر بهار به شهری بازگشت که هنوز در خاطراتش زندگی می‌کرد.غافل از اینکه عشق، آنجا چشم‌انتظارش مانده است. https://t.me/+MIrfPIVLLmk2MzQ0 💜💜💜 🍒نگارین👈 سونیا منصوری نگارین فقط زمان رو همراهی می کنه باید دید راهی که براش باز میشه اون رو به کجا میرسونه. https://telegram.me/+0a2iNaGrVQMzMjU0 💜💜💜 🍒مَغاک 👈رسادخت من آناهیتام دختری که براحتی قرار نیست ببازه‌ و اون مرد خطرناک رو به زانو در میاره... https://t.me/+QsH7V3hgzBE1MGZk 💜💜💜 🍒آبیس 👈 مدیا خجسته آبیس بعداز آزادی می‌ره دنبال انتقام ازخانواده شوهرمادرش!امادل می‌ده به برادرناتنی متاهلش https://t.me/+ykiDGm0m9pE0NDE0 💜💜💜 🍒زوج وفرد👈صدیقه بهروان فر همخونگی اجباری با مردی که هنوز عاشق همسر سابقشه https://t.me/+5P5Wtezcq8gwMzk0 💜💜💜 🍒همسرخطرناک من👈شایسته نظری رضوانه به اجبار برای رهایی برادر زاده ناتنی همسر یک قاچاقچی خطرناک میشود https://t.me/+kTb1C1J6pPxkZjY0

  • 14 авг.60из TablighatTel_SAYEудалён 14 авг.

    یه لیست ویژه برای عزیزان حاضر در کانال. این رمان‌ها همگی به توصیه چند نویسنده برترچاپی تهیه شدن❤️‍🔥😍 🍒پولاریس👈اکرم حسین زاده فقط یک راه برای نجات از همسر سابقش مونده، ازدواج مصلحتی با وکیلش! https://t.me/+WnmIxZZsUZ9hNDc0 💙💙💙 🍒زخم کاری👈 شایسته نظری مهدا به مهمانی ممنوعه می‌ره،اونجا بی‌آبرو میشه و حالا مجبوره با یک مافیا ازدواج کنه https://t.me/+HtPZC1VmKsQ4NGZk 💙💙💙 🍒قلب بدون خانه👈الف.صاد وقتی پونزده سالش بود فریب یه مرد ۳۵ ساله رو خورد و فرار کرد. حالا برگشته تا نبش قبر کنه و پیکر بی‌جان و از یاد رفته‌شو دربیاره. https://t.me/joinchat/AAAAAE-eblhhhG5jj0jw9A 💙💙💙 🍒خونبس 👈 مریم ثروت به خاطر موهای صورتم روبند می‌زدم تا اینکه خونبس خانزاده شدم. گفت روبندم رو بردارم. اگه منو میدید و پسم می‌فرستاد چی ؟ https://t.me/+HUUqusIYlXE4YTU0 💙💙💙 🍒با آمدنت👈پادینا صدر من، گیسو رضایی بزرگ‌ترین اشتباه زندگیم زمانی بود که پام تو اون شرکت گذاشتم و دیدمش، هیراد ماندگار! https://t.me/+Q_ypuoFZIUk3ZjZk 💙💙💙 🍒پنج برعکس👈صاحبه‌پوررمضانعلی جوانه شب تولدشوهرش، مچشوبا یه زن تواتاق خوابش میگیره، زنی که... https://t.me/+pOW34GN6FeFiYWY0 💙💙💙 🍒آلکتو👈هستی برخورداری من عاشق رئیس هتلی شدم که به عنوان آشپز اونجا کار می کردم غافل از اینکه..... https://t.me/+ZkCcA479NGljZGFk 💙💙💙 🍒در امتداد بامداد👈الی.کا توی برخورد اول عاشقش شدم؛ ولی نمی‌دونستم ساووش دوست شوهر سابقمه و مامور شده تا مجبورم کنه به اون برگردم https://t.me/+sGWBFJYCi0I0NWFk 💙💙💙 🍒آینه طبیعت👈زهراصالحی عاشق مردی شدم که یه روز ندونسته با دشمنم بهم خیانت کرد و حالا وقت انتقامه... https://t.me/+WlKD8Y-Mkh85Y2Y0 💙💙💙 🍒پنجره👈افسانه دردمن من زیبام، قرار بود به اجبار پدرم که یه مرد مستبده به عقد پیرمرد عیاش روستا مون در بیام که با خاطرخواه خواهرم فرار کردم. https://t.me/+yYO6djajbkI1NDg0 💙💙💙 🍒میرغضب👈سارااسدی من پهلوون و بزرگ بازار و محل هستم  اما الان آبروم به باد رفته به خاطر  پناه دادن به ..... https://t.me/+--PjQVqQmpQ5ZGQ0 💙💙💙 🍒دختران ابریشم👈مهشادلسانی نمیدونستم پشت‌اون‌همه‌جذابیت‌مردونه و عطر لالیک که کشته‌مرده‌داشت،کبودی رومچ‌دست‌یه‌دختر‌نوجوون‌وکامیون‌های‌یخچالدارخوابیده.. https://t.me/+Pbl4aEg5aDZhYjlk 💙💙💙 🍒مبارز👈 ثنا محمدی ساواش سرمد تاجری که هوشش زبانزده دلش میره واسه دختری که برای خرید اسلحه فریبش میده… ‌https://t.me/+xOMyTreQNDc0ZmI0 💙💙💙 🍒جایی میان سینه‌ات👈زهرا قاسم زاده حامله بودم که شوهرم تصادف کرد به هوش که اومدم داشتن قلبش رو‌اهدا می‌کردن به مردی که https://t.me/+Gh6iir6L6Cw2OWJk 💙💙💙 🍒 تبسم تلخ👈صدیقه بهروان فر بعدشش سال زندگی مشترک، شوهرم رفت ازدواج مجدد کرد ومن وقتی فهمیدم که داشت پدرمیشد https://t.me/+TEmqBttaB0UKn-c3 💙💙💙 🍒رقصیدن برای زنده ماندن👈مریم حسنی میگن عقد دخترعمو پسرعمو توی اسمونها بسته شده‌، اون قبل از هرچی رفیقم بود، رفیقی که تو بهترین لحظه بهم خجر زد. https://t.me/+vsK7AXk7NUw5MTg0

  • ble.ir/join/4JCE8gV1yX لینک کانال بله 👆

  • 13 авг.удалён 14 авг.

    جایی میان سینه‌ات | گیسو قاسم زاده pinned «#۱۱۷ _می‌دونی؟دختره گُنگه! کیان سردرگم است: _کی؟ _آهو، آهو کامیاب. _گُنگه؟ یعنی چی؟ _یعنی لکنت زبون داره. یعنی با تته پته حرف می‌زنه. یعنی هیچ‌کس دوسش نداره! کیان انگار که با فاجعه‌ای بزرگ روبه‌رو شده باشد، این‌بار هردو دستش را محکم روی صورتش می‌کشد.…»

  • 13 авг.311удалён 14 авг.

    без подписи

  • 13 авг.2711удалён 14 авг.

    - جفت دخترا کنکور قبول شدن داداش ، یعنی چی واسه ترنم جشن میگیری واسه پناه نه؟ فرخنده پرسید و خسرو بدخلق گفت : - امشب راهیش کن بره کتابخونه ای جایی ، یه بهونه جور کن تو خونه نباشه ...جشن ترنم رو خراب نکنه فرخنده حیران لب زد - خدا مرگم بده ، داداش چی میگی ، دخترتو از خونه بیرون کنم؟ پناه مگه بچه ات نیست؟ گناه داره دورت بگردم   بچه اس ، دل این بی زبون میشکنه خسرو محل نداد برایش مهم نبود برای خسرو پناه اهمیت نداشت آن دختر حاصل ازدواج زورکی اش در جوانی با دختر خان بالا بود . هیچ وقت نه مادر آن دختر را دوست داشت و نه حالا دخترش را اگر بخاطر حرف فک و فامیل نبود از همان اول بعد مرگ آن زن ، دخترش را بهزیستی میگذاشت . خسرو از پناه متنفر بود و آن دختر برای یک نگاه این پدر میمرد فرخنده که دید تلاشش برای راضی کردن خسرو بی فایده اس رو کرد به مهراب ، پسرش و گفت - تو یه حرفی به دایی‌ت بزن مادر ، آخه درسته اون بچه امشب خونه نباشه؟ اونم قد ترنم زحمت کشیده ، کنکور قبول شده.. همان لحظه ای که فرخنده داشت برای پناه دلسوزی میکرد ، پناه از بیرون آمده بود پشت در آشپزخانه بود ، برای خسرو یک جوشانده گیاهی پیدا کرده بود که شبها راحت‌تر بخوابد ذوق داشت زودتر به پدرش بگوید خواست جلو رود ، وارد آشپرخانه شود که با حرف مهراب سرجا میخکوب شد - دایی حق داره مادر من ، شما به زور اومدی پناه رو بکنی تو چشمش؟ والا هیچکس تو این خونه از این دختر خوشش نمیاد ، خود شما هم فقط دلت براش میسوزه از آنچه شنید تمام تنش یخ زد لبخند از روی لبهایش پاک شد و همانجا دم در خشکش زد . کاش به دل کوچکش رحم میکردند اما خسرو با حرفش آخرین ضربه را هم به قلب آن طفل معصوم زد - کاش اون شبی که مادرش مرد ، دخترشم با خودش میبرد ...سربار واسه من نمیذاشت مهراب پیشنهاد داد - عروسش کن دایی ...هر کی در خونه رو زد بده بهش بره .. ضربه کاری تر از این نمیتوانست باشد پناهی که تمام عمرش در این عمارت کنار مهراب قد کشیده بود. عاشق این پسر عمه شده بود ..چه داشت می شنید؟ هیچ کدامشان دوستش نداشتند؟ لبهایش از بغض لرزید. فرخنده داشت حرص و جوش میزد - مهراب ، من دارم میگم تو دایی‌ت رو آروم کن بذاره پناه تو جشن امشب شرکت کنه ، تو بدتر آتیش بیار معرکه میشی؟ پناه رو شوهر بده؟ ...اون بچه رو من واسه تو در نظر گرفتم مهراب زیر خنده زد و با تمسخر گفت - چی میگی مامان ، من مگه مغز خر خوردم؟ تو صورت این دختره نمیتونم نگاه کنم حالا بگیرمش؟ فرخنده خواست چیزی بگوید اما قبل از انکه حتی کلامی حرف بزند این پناه است که وارد آشپزخانه میشود و با صدای ضعیفی زمزمه میکند - سلام سر هر سه نفر به سمتش کشیده میشود پدرش اخم میکند ، مهراب زهرخندی میزند و فرخنده است که با هول و ولا میپرسد -کی اومدی قربونت برم؟ لبخند تلخی میزند و جواب میدهد : الان - زود برگشتی با حرف خسرو...سر بالا میکشد تیله های پر ابش را به چشمان او میدهد و سپس با صدای گرفته از بغضی می گوید - دوستام چند روز میخوان برن مسافرت ...اومدم منم وسایلمو جمع کنم باهاشون برم ...اجازه میدین؟ از سفری چند روزه حرف میزد و کسی چه میدانست قصد ناپدید شدن از این شهر را دارد . خسرو اما خوشحال شد و گفت - خوب کردی ...برو یه آب و هوایی عوض کن ...اون چیه دستت؟ نگاه تارش به بسته در دستش می دوزد و سپس آن را روی میز مقابل خسرو میذارد - واسه بی خوابیتون خوبه ، آرومتون میکنه بهت و ناباوری لانه کرده در چشمان خسرو ،پدرش را نادیده میگیرد و سپس ادامه میدهد - من برم وسایلمو جمع کنم ، الان دوستام میرسن از پیش چشمان متعجب خسرو می رود و اوست که دست پیش کشیده و آن بسته را برمیدارد زهرخندی میزند و آن را در سطل زباله می اندازد نگاه مهراب اما به جای خالی پناه بود هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن. چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که خسرو داشت با ترنم میخندید و میرقصید پناه رفته بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود. پناه رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد. به‌ چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته . به چشم خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفت و به چشم اون مرد نامرد دیگه پناهی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش  به گوش مهراب برسه. دیگه نبود که مهراب بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن‌ که کاش پیدا بشه .. به این خونه برگرده https://t.me/+OpuyOHLkk244NDk0 https://t.me/+OpuyOHLkk244NDk0 آخ که دیر یادتون اومد این بچه رو😭

  • 13 авг.120удалён 14 авг.

    ♨️بنر واقعی ♨️ _مامانی، میشه بابامو عوض کنی؟ با حیرت به پسرکم نگاه کردم. _چرا مامان جون؟ پسر پنج ساله‌ام جلو خزید. _بابام منو دوست نداره، ولی شاهین رو خیلی دوس داره. شاهین. پسرِ ده ساله ی همسرم. پسری که از عشق قبلی‌اش بود، وقتی که فوت شد انگار که روحش هرگز از این خانه نرفت. _ میشه یه بابایی بیاری که منو دوس داشته باشه؟ جگرم برای کودکم خون شد. حتی او هم فهمیده بود ما جایی در قلب شاهرخ نداریم. چشم بستم، سرش را بوسیدم. _مامانی من یه نقاشی کشیدم، میشه ببینیش؟ از جا بلند شد و به سمت کمدش رفت، هر چه گشت چیزی پیدا نکرد با بغض جیغ کشید. _نقاشیم نیست! نقاشیِ رویاهام رو کشیده بودم، فقط من و تو بودیم، یه خونه ی جدید داشتیم، بابا و شاهین رو نبرده بودیم با خودمون. زیر گریه زد. _حتما اون شاهین پاره اش کرده، شاهین خیلی بد جنسه. مشت کوچکش را بوسیدم. پسرش فهمیده بود ما تنها هستیم! فهمیده بود منو پدرش هرگز خانواده نمیشویم. _دورت بگردم مامان، گریه نکن. شاهین دست نمیزنه، شاید خدمتکار موقع تمیز کاری حواسش نبوده انداخته. کمی آرام تر شد. _شاهین رو دوس ندارم، همه چیزمو ازم میگیره. نمی توانستم باور کنم این جمله را پسر پنج ساله‌ام گفته باشد. برایم پیام امد. «_لطفا حاضر شو، باید درباره ی زندگی‌مون صحبت کنیم» شاهرخ بود! قرار بود امشب بگویم که پسرش فکر میکند او ما را نمیخواهد! بگویم که پسرش یک پدر جدید میخواهد. بگویم تا شاید چیزی درست شود! *** «چند ساعت بعد» صحبت هایمان را کردیم، جلوتر رفت و در خانه را برایم باز کرد. دستم را گرفت و پشتش را بوسید، از مردی که سال هاست اتاقمان را جدا کرده دیدن این تغییر عجیب بود. _همه چیز رو درست میکنم دیار، ببخش که به پام سوختی و ندیدم، ببخش که پسرم با کمبود پدرش بزرگ شد. لبخند زدم. از همان نوزده سالگی که می دانستم همسرش فوت شده و یک پسر دارد، به این مرد اعتماد داشتم و عاشقش بودم. _بابا، بابایی. با صدای شاهین لرزی به تنم نشست. _دارا رخت خوابم رو پاره کرده. شاهرخ با حیرت به شاهین نگاه کرد، او را در آغوش کشید. _از کجا میدونی دارا بوده؟ دارا بالای پله ها ایستاده بود و با ترس به آن دو خیره شد _خودم دیدمش بابا. چهره ی شاهرخ رفته رفته قرمز تر می شد! چرخید و خیره ی من ماند. _تو بهم بگو دیار! پسری که تربیت کردی اینه! حالا من چطور ازش دفاع کنم؟ باز هم اشتباه کردم! شاهرخ هیچوقت اشتباهات شاهین را نمی دید. اخر او ثمره ی عشقش بود و دارای من... دارای من برای او هیچکس نبود! _بابا من خیلی اون رو تختی رو دوس داشتم! شاهرخ با صدای بغضی پسرکش داغ تر شد. _پسر درستی تربیت نکردی دیار جان! تف میکنه رو من! آدامس میچسبونه به شلوارم، در نهایت رو تختی هم پاره میکنه! از پله ها بالا رفتم تا کنار پسرم بایستم و نترسد. _بسه هرچقدر همه چیز رو گردن من انداختی شاهرخ! شاید این کارها از نبودِ پدرشه، یه بارم از خودت بپرس، چقدر برای دارای من پدر بودی؟ او هم از پله ها بالا آمد و صدایش بالا تر رفت. _من همه ی تلاشم رو کردم تا پسرم ادب داشته باشه! اما تنها چیزی که میبینم یه بچه ی لوس بی ادبه. با دیدن خیسیِ پشت شلوار پسرم جگرم به خون نشست! دارای من آنقدر ترسیده بود که به خودش ادرار کرده بود! برای اولین بار در این خانه صدایم بالا رفت! فریاد زدم. _چون دارا پسر عشقت نیست نمیتونی هرچی میخوای بهش بگی! این پسر از گوشت و خون خودته! شاهین که ثمره ی عشق مُرده‌اته عزیز تره نه؟ دستش بالا رفت و من با حیرت به دستش که در هوا مانده بود خیره شدم، می خواست مرا بزند؟ وسط راه مشتش را به دیوار کوبید. _حرمت نگه دار دیار! حرمت نگه دار. من اما دیگر نمی ترسیدم. _انقدر به بهانه ی حرمت نگه داشتن ساکتم کردید که ناپدید شدم! هیچکس تو این خونه نه منو دید نه پسرمو. می دانستم شاهین نقاشی پسرم را پاره کرده بود، تکه های نقاشی‌اش را در سطل زباله ی اتاق شاهین دیده بودم و چیزی نگفتم. به سمت اتاق شاهین رفتم که تکه های کاغذ را بیاورم، تا بفهمد که پسر من تنها خطاکار نبود! صدای دارا اما مرا متوقف کرد. _بابای بد، آرزو میکنم بمیری، اگه بمیری مامانم میتونه بابای بهتری واسه من بیاره، آقای تو مهد کودک مامانمو دوس داره! چشم های به خون نشسته ی شاهرخ را که دیدم به سمت کودکم دویدم، دست شاهرخ بالا رفت تا دارای مرا کتک بزند؟ _شاهرخ چکار میکنی! میخوای دارا رو بزنی؟ _برو اونور دیار ببینم چی میگه این تخم سگ! بازویم را گرفت و مرا به سمت پله ها هول داد، تعادلم را از دست دادم و افتادم. دستم را به سرم گرفتم و تمام تنم روی پله ها غلت خورد... اخرین چیزی که شنبدم صدای پشیمان شاهرخ و اشک دارا بود... _دیاررر...دیار رر، غلط کردم، دیار پاشووو غلط کردم... بخدا همه چیز رو درست میکنم دیار بلند شو.. https://t.me/+k-9jQMXjvJU3M2Vk ❌پارت رمان کپی نکن الهام نگیر پارت رمانمه❌

  • 13 авг.131удалён 14 авг.

    #۱۱۷ _می‌دونی؟دختره گُنگه! کیان سردرگم است: _کی؟ _آهو، آهو کامیاب. _گُنگه؟ یعنی چی؟ _یعنی لکنت زبون داره. یعنی با تته پته حرف می‌زنه. یعنی هیچ‌کس دوسش نداره! کیان انگار که با فاجعه‌ای بزرگ روبه‌رو شده باشد، این‌بار هردو دستش را محکم روی صورتش می‌کشد. از این بهتر نمی‌شد. جای شمر را می‌گرفت، بهتر بود. اخم سردار غلیظ‌تر می‌شود و نگاه سرخش را به کیان می‌دهد: _یعنی به آسونیِ آب خوردن گول می‌خوره. چی بهتر از این؟ هوم؟ کیان با حالتی عصبی کف دستش را از صورتش بالا می‌کشد. درست تا روی پیشانی اش. _کی شروع می‌شه؟ کی قراره شَر این کار دامنم‌و بگیره؟ کی تموم می‌شه سردار؟ _اون پسرعموش... جهان؛ از من خوشش نمی‌آد. _فهمیده، به خدااا که فهمیده ما یه چیزی تو کله‌مونه! _باهاش رفیق شو. _اگه لو بریم چی؟ _خوب بلدی چکار کنی. طعمه‌ت چموش نیست کیان، زود اهلی می‌شه! کیان با حال بد، خودش را جلوتر می‌کشد. چرا میخ آهنینش، در قلبِ سنگیِ سردار فرو نمی‌رود؟ _اون نه سردار. یکی دیگه. دختر مهدی. هااا؟چی می‌گی؟ سردار ناگهان از جایش بلند می‌شود. گوشی‌اش را برمی‌دارد و بی نگاه به کیان، آهسته و پر از جدیت لب می‌زند: _یه خانواده قلابی جور می‌کنی کیان! تا آخر همین هفته! و بدون این‌که قیافه‌ی هاج و واج کیان را ببیند، پیپش را لای لب‌هایش قرار می‌دهد. آمده بود نقشه‌هایش را با کیان در میان بگذارد. آمده بود راه حل بدهد. راه نزدیک شدن، راه گول زدن. اما مورد، خودش حیّ و حاضر بود. یک دختر لکنت‌زبانی که حتی خانواده‌اش او را دوست نداشتند ، می‌توانست به راحتی در دام بیفتد! -سردار...لااقل بگو قراره باهاش چکار کنیم؟اصلا چطور وارد اون خونه‌باغ بشیم وقتی دورتادور رو محاصره کردن کسی به ناموسشون چپ نگاه نکنه؟ مرد چشم باریک می‌کنم و دود از میان لب‌هایش بیرون می‌زند. بوی کاپتان بلک به مشام کیان می‌رسد. -باهاشون یه قرارداد کلفت بستیم.بخوان نخوان باید اعتماد کنن! کیان پریشان دست به موهایش می‌کشد: -اون دختر خیلی معصوم و پاکه...آهش گردن همه‌مونو می‌گیره! -من عقدش می‌کنم! کیان با بهت به طرف سردار برمی‌گردد و با خونسردی پک زدنش را نگاه می‌کند. تمام دنیا حتی به یک ورش نبود این مرد. -اگر قراره تو عقدش کنی پس من این وسط قراره چه گ*هی بخورم؟جان هرکی که د‌وست داری از من بگذر سردار... سردار پیپ را روی ماسه های ساحل خالی می‌کند و صدای دورگه از دودش را به گوش کیان می‌رساند: -من عقدش می‌کنم...تو باهاش می‌خوابی...همین به اندازه ی کافی می‌تونه رو ناموس حاج‌حسین لجن بکشه! نیشخند می‌زند کیان... دست هایش را به هم می‌کوبد: -بِراوو...بعد فکر می‌کنی اون پسرعموی گردن کلفتش می‌ذاره ما نزدیکش بشیم؟ شقیقه‌های سردار نبض می‌گیرند. از جهان کامیاب بدش می‌آید. از اینکه بی‌نهایت به آهوکامیاب توجه نشان می‌دهد. از نگاه‌هایش به آن دختر بدش می‌آید. -هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه! پیپ را داخل جعبه قرار می‌دهد و به سمت ماشین راه می افتد. کیان رفتن رفیقش را می‌بیند... با اقتدار قدم برداشتنش را... تمام تنش می‌لرزد وقتی فریاد برمی آورد: -پس حق نداری بهش دست بزنی سردار...حق نداری اون دختر رو به خودت وابسته کنی... ابروهای سردار به هم می‌رسند و در ماشین را باز می‌کند. می‌تواند جلوی خودش را بگیرد که به آن دختر دست نزند؟ فریاد کیان بلندتر می‌شود و سردار چانه اش قفل می‌شود: -حق نداری روش غیرتی بشی...حق نداری اونو زن خودت بدونی وقتی قراره من باهاش باشم! یک تیک آف می‌تواند ماسه های ساحل را با صدای بدی در هوا بپراکند... سردار می‌رود و از آینه ی وسط رفیقش را آن‌جا می‌بیند... او قرار است با آهو باشد ... لمسش کند... در چشمانش زل بزند و... عفتش را لکه‌دار کند! دستش دور فرمان مشت می‌شود و نفس‌هایش به شماره می‌افتند: -به درک! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌ نَــوه ی عزیز دُردونه ی حسین علی کامیاب رو از چشم مَن پنهون کرده بودن خطرناکترین دُشمن برای ناموسِشون... نمیدونستن اون دختر لکنت زبونی شبها ، توی تاریکی باغ چه لرزی تو بغل من میگیره... هدفم برادرش بود اما ، دل لا مَصّبم برای خالِ لَــب نوه ی دشمنم لرزید. دختری که قرار بود عکسای برهنه‌ش با رفیقم، به دست پدربزرگش برسه و حالا این من بودم که برای کشتن همون رفیق دل دل می‌زدم. قسم میخورم سایه ی هیچ مردی نمیتونه به اون نزدیک بشه... اون مال مَن بود...تا اَبَـــد...! ❌❌❌❌ https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk

  • 13 авг.311удалён 14 авг.

    . - دخترا من امروز واسه رئیس تو اینستا درخواست دوستی فرستادم .... طلا سر بلند کرد . یکی از آن دخترهای آنچنانی رستوران بود که تمام پسرهای همکار برایش خودکشی می‌کردند و آنوقت برای شوهر او در اینستا ریکوئست دوستی فرستاده بود. دختر کناری اش فورا گوشی اش را بیرون کشید. -گمشو آشغال. تو غلط کردی ...وای عاشقشم کثافت و .روزی ده بار واسه عکس پروفش میمیرم، دریا ... لبخند تلخی روی لبهایش نشست. تقریبا تمام دخترهای تمام شعبات رستوران های زنجیره ای برای شوهرش هلاک بودند. شوهری که نه خودش را به شوهر او بودن قبول داشت و نه خودش حق داشت در هیچ کجای رستوران نسبتش با آقای رئیس را بر زبان بیاورد. -وای وای ...وای عاشقتم منصور جهان پوری. من میمیرم برات... پیدا بود که عکس منصورش حالا روی صفحه‌ی گوشی دختر بود که اینچنین صفحه را به بوسه میکشید. -هو صاحب داره ها...هیچکدومتون جیگر نداشتید ریک بدید بهش فقط من دادم پس منصور خوشگله مال خودمه خودمم عسلش میشم. نمیدانست هوا درون آشپزخانه کم بود یا خودش با شنیدن حرف ها کمبود نفس گرفته بود. دلش میخواست شاهرگ دخترها را با دندان پاره کند. -اصلا ببین قبول میکنه هَو‌َل خانم؟ یارو محل سگ به کسی نمیده اصلا. طلا نمیدانست این جرات را از کجا به دست آورد ‌که چادرش را کمی جلو کشید و خطاب به دخترها صدایش را بالا برد. -من شنیدم زن داره آقا منصور... خود بیچاره اش را میگفت که اسم بیچاره اش وسط شناسنامه ی رئیس مهر شده بود. ناگهان سر دختر ها به طرفش چرخید و صورت ها در هم شد. -کی با تو بود دهاتی؟ انگار کسی بادش را خواباند که اینطور روی صندلی وا رفت‌. لال شد و سرش را زیر انداخت. دختر دیگری از همان اکیپ به بازوی اولی کوبید‌. -ول کن این و ...ولی منم شنیدم زن داره ... دومی به سینه کوبید. -ایشالا کوفت زنش شه . چطور شب به شب بغل این جیگر میخوابه و هر شب غش نمیکنه. خبر نداشت که زن بیچاره هرگز به آغوش مردش مهمان نشده بود. اولی هنوز مصمم بود و چشم به صفحه ی روشن گوشی دوخته بود -خب داشته باشه. مگه هرکی تلویزیون داشته باشه سینما نمیره. -دخترها سوت کشیدند و اولی عشوه ای آمد و چشمش همچنان به گوشی بود. در دل خدا را صدا زد‌ -خدایا نکنه منصور مت با این دختره یه وقت زبونم لال... میخواست زبان را گاز بگیرد که دخترک مو بلوند آرایش کرده با شادی به آسمان پرید. -رئیس درخواست دوستیم و قبول کرد دخترا... https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 https://t.me/+2uAw1pr6yZYwODg0 #پارت👆👆👆👆👆👆

  • جایی میان سینه‌ات | گیسو قاسم زاده pinned Deleted message

  • 7 авг.1 6691202

    دوستان ممنون از پیگیری های زیادتون خانم گیسو تو ای سی یو بستری هستن حالشون متاسفانه وخیمه فقط سرشون اسیب ندیده😔اما هوشیارن و به خاطر شرایطشون توان صحبت ندارن همین که محبت کنید ختمی بردارید یا دعا کنید همگی کافیه🙏

  • 5 авг.1 8781696

    سلام دوستان من همسر خانم قاسم زاده هستم متاسفانه باید خبری بهتون بدم اینکه خانم قاسم زاده طی یک تصادف وحشتناک بستری بیمارستان هستن چند روزیه و فعلا تا بهبودی کاملشون پارت گذاری نداریم. لطفا براشون خیلی دعا کنید🙏

  • خوش اومدید❤️میانبرها اینجاست👇🏻 این رمان بر اساس #واقعیت است 🦋پست ۱ https://t.me/gisooonovel/8 🦋پست۱۰ https://t.me/gisooonovel/23 🦋پست ۱۵ https://t.me/gisooonovel/35 🦋پست ۲۰ https://t.me/gisooonovel/41 🦋پست ۳۰ https://t.me/gisooonovel/59 🦋پست ۳۵ http…

  • جایی میان سینه‌ات | گیسو قاسم زاده pinned Deleted message

  • 17 июл.4 55745

    سلام. امیدوارم تو این روزا حال و احوالتون خوب باشه 🙏 پارت‌های جدید برای نگاه قشنگتون

  • 17 июл.4 221893

    #پارت۳۱۲ دوره‎ی پهلوی نفت به‎سختی بین مردم محله‎ها توزیع می‎شد، خان بزرگ بعضی روزها زیر آفتاب سوزان و گرمای طاقت‌فرسا؛ مجبورمان می‎کرد با طلا با یکی دو دبه بیست‌لیتری در صف منتهی به نفت‎کش‎ها بایستیم تا گالن‌های کنار حیاط پُر بمانند! طلا زبیا بود، به پوست سفیدش انواع و اقسام کرم‌ها که نمی‎دانم از کجا می‎آورد می‎زد، اما من نه، و آن روزها بیش از پیش پوستم تیره می‎شد، با آن موهای فر و بلند مشکی‎ام، طلا می‎گفت شبیه عروسک‎های خارجکی شده‎ام! شب‎هایی که دزدکی و در تاریکی، تا روی آن دیوار زمخت تنم را بالا می‎کشیدم، از بهترین شب‎های عمرم محسوب می‎شد. می‎پریدم در حیاط خانه‎اش و او که در ایوان نشسته روی صندلی، با عینکی روی چشم، مشغول مطالعه بود، ورق می‎زد کتابش را و می‎گفت: - باز گربه‎ خونگی‏مون بی‎خواب شده! و من عاشق آن شب‎هایی بودم که تا دم صبح در آن حیاط هر و کر خنده‎مان به‌هوا می‌رفت و او دم دهان مرا سفت می‎چسبید که یک وقت صدایمان به خان بزرگ بغل گوشمان نرسد! گاهی در میان غش‎رفتن خنده‎هایم دست بزرگ مردانه‎اش روی موهایم به نوازش و با محبت می‎نشست، می‎گفت: - خنده‎ی تو قشنگ‎ترین هدیه‎ایه که از این دنیا گرفتم. آن مواقع خیال می‎کردم او هم حسش مانند من است، با وجود رابطه‎ی نزدیکمان؛ هرچه بزرگتر می‎شدم او انگار از من دورتر می‏شد! درست بود که من دیگر آن بچه‎ی سیزده‏ساله نبودم، اما همان دخترک قبلی ِ او که بودم! هفده‎ساله بودم وقتی صاعقه برجانم زد! ذبیح‌الله‌خان امر کرده بود طلا و خان کوچک از شیرخوارگی نامزد هستن و باید نکاح رسمی صورت گیرد... ـــــــــــــــــــــــــ

  • 17 июл.3 183693

    #پارت۳۱۲ با آن روحیه‎ی شکننده با خانواده‎ی جدیدم سخت ارتباط گرفتم؛ اما برعکس پیرمرد، آن‌قدر باقی‎شان محبت نثارم می‎کردند که طی زمان خو گرفتم و به‎سان دختر خونی‎شان وابسته‎ شدم. خان به‎جهت امدادگری‎اش به شهرهای زیادی رفت و آمد داشت. همزمان درس می‎خواند و هرازگاهی در کارگاه آقاجانش هم کار می‎کرد. او تنها بود، درست مانند من! مشغولیت بسیاری داشت، درست برعکس من؛ اما از دیدنم غافل نمی‎شد. طلا می‎گفت "عین دخترش دوست داره" و من ناخوداگاه خُلقم تنگ می‏شد... هرگاه که می‎رفت، حداقل یک‎بار را تلفن می‎زد و من با سر برای صحبت کردنش پای تلفن می‎رفتم... و هرگاه که خبر آمدنش را می‎شنیدم یک‎پا داشتم و هزار پای دیگر برای دیدنش قرض می‎کردم و به استقبالش می‎رفتم! دست خودم نبود وابستگی وافرم به او که جان به زندگی‎ام بخشیده بود! خرج و مخارجم را خودش می‎داد. از همان شب اول محکم پیش چشم آقاجانش و همه گفته بود: "خرجش‌و خودم می‎دم!" و خدا می‎دانست که کم نمی‎گذاشت...! از لباس‎ تا کتاب و پول تو جیبم را می‎داد. می‎گفتند برادر کوچکتری دارد که او با خانواده‎ی پدربزرگ پدری‎اش زندگی می‎کند و گویی برای آن بچه هم کم نمی‎گذاشت...! کنارش راحت بودم، خودم بودم و از ته دل می‎خندیدم. با آموزه‎هایش درسم را بهتر می‎خواندم و اشتهایم دوبرابر می‎شد! مرا با خود در شهر می‎گرداند. با چرخ بیست و یکی که از پدر مرحومش برایش یادگار مانده بود، ترکش می‎نشستم و می‎چرخیدیم و میان راه هم می‎ایستاد دم دکه‎ی سِدمصطفی و یک قیف کاغذی پُر از تخمه‎سیاه می‎خرید. مشتی در دست خود می‎ریخت و باقی را به دست من می‎داد. صدای چیلک‎چیلیک تخمه‎شکستنمان در صدای رکاب‎زدن آن چرخ بی‎نوا که زور می‎زد تا ما دونفر را تحمل نماید، گُم می‎شد. و البته که ناگفته نماند یکی‎دوبار با تحریک و اصرار من تندتند رکاب می‎زد و پس از سرعت گرفتن در شالوده افتاده و باهم پخش زمین می‎شدیم! شب‌ها مادرم برای خان بزرگ در حیاط خانه بساط شام پهن می‎کرد و پس از آن که خاموشی می‎زدند، من از روی گالن‎های فلزی و سیاه‌سوخته‎ی کنار دیوار، خودم را روی دیوار می‎کشیدم...فقط برای دیدنِ او! خان کوچک.