𝖦𝗈𝖻︎𝗅︎𝖾𝗍 𝖻︎𝗈𝗈𝖽 (جام خون)
Статистика طیفخاکستریخاطراتمیانانبوهیازاندوهها رمانیازجنسِعشقونفرت. @GobletBloodbot -بهارهافشاری -مجیدواشقانی
- Последний пост
- 14 нояб.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟼 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 ❳ #پارت76 [بهاره] لحظه ای که برگشتم هوا برید. با دیدنِ اجزای شکستهی چهرهش برای چند ثانیه حس کردم آدمی که رو به روم ایستاده ، میلادِ همیشگی نیست؛ چشمهای سرخ و برقِ خفهی پشتِ نگاهش.. چیزی بین خشم و اندوه ، یه دردِ بدونِ وصف که از تَهِ…
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟼 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 ❳ #پارت76 [بهاره] لحظه ای که برگشتم هوا برید. با دیدنِ اجزای شکستهی چهرهش برای چند ثانیه حس کردم آدمی که رو به روم ایستاده ، میلادِ همیشگی نیست؛ چشمهای سرخ و برقِ خفهی پشتِ نگاهش.. چیزی بین خشم و اندوه ، یه دردِ بدونِ وصف که از تَهِ وجودش قُل میزد. با لحنِ نیمه کندی که خودم هم ازش مطمئن نبودم لب زدم: -دیوونه شدی ؟ اسلحه رو بذار پایین. دستش نمیلرزید ولی نگاهش به من چرا.. رگِ روی شقیقهش متورم شده بود و نبض میزد. اسلحه هنوز مثلِ مرزی بینمون بود. آروم بزاقِ دهنشو قورت داد و سرِ لولهی اسلحه رو از روی من برداشت و روی شقیقهی خودش گذاشت. با این حرکتش اخمام در آنی تو هم رفت ، انگار عقلشو از دست داده بود! با تغییرِ نگاهم لبخندِ کمرنگی زد. اسلحهرو سمتم گرفت ، هنوز سَرِ لوله سمتِ خودش بود اما دستهش سمتِ من. نگاهم بینِ اسلحه و چشمهاش درگردش بود ، گیج شده بودم.. با اینکه حرکاتش کند بود اما قاطعانه رفتار میکرد! درستِ مثلِ کسی که قراره حکمِ خودشو صادر کنه. میلاد:«بگیرش.. اذیت نکن ، فقط شلیک کن که تموم شه» نگاهم بینِ اسلحه و چهرهش جا موند. -مسخره بازیاتو جمع کن ، اصلاً حوصلتو ندارم. لبخندش محو شد و نفسهاش تند تر. میلاد:«تو که همیشه تصمیم میگیری ، این بار هم تو تصمیم بگیر دیگه. یالا شلیک کن» سرمو آروم تکون دادم و قدمی عقب رفتم. -نه ، من بازیِ بیمارگونهی تورو ادامه نمیدم. نفسشو با صدا بیرون داد و کلافه دستش پایین افتاد. با طعنهای از کنارش رد شدم و سمتِ تخت رفتم و پاکتِ سیگارو از روی میز برداشتم و فندک زدم. بدونِ اینکه بهم نگاه کنه لبهی تخت نشست و آرنجشو روی زانوهاش گذاشت و سرشو بینِ دستهاش گرفت. میلاد:«همینه دیگه. همیشه بازیچهی دستت بودم.» روی تخت لم دادم و پُکِ عمیقی به سیگارم زدم. میلاد:«همیشه.. قول دادی و زدی زیرش» سرشو بالا گرفت و دستی به چشمهاش کشید. چشمهامو بستم و تمرکزمو روی کامهای سیگارم گذاشتم. صدای حرکت وَ گذاشتنِ اسلحهی روی میزو شنیدم. میلاد:«انقدر برات لذت بخشه که بازیم بدی ؟» با مکثی چشم هامو باز کردم و باز کامی از سیگارم گرفتم و همونطور که دود از دهنم بالا میرفت لب زدم: -سگ مست کردی حالیت نیست داری چه زری میزنی. با تند تر شدنِ نگاهش متوجه شدم ، جملهای که به زبون آوردم جوابی نبود که بابِ میل باشه وَ همچین چنگی به دل نزده بود. میلاد:«تو اون مهمونیِ کوفتی رو به با من بودن ترجیح دادی ، نه ؟» با پوزخندی لب زدم: -معلومه که ترجیح دادم. اینو گفتمو آتیشِ خشمش بیشتر شد ، که با صدای تقریبا بلند سمتم خیز برداشت: میلاد:«لعنتی پس چرا تمومش نکردی ؟ خیلی تو دست و پام شلیک میکردی و میرفتی هر گوهی که دوست داشتیو در نبودِ من میخوردی!» لحظهای بعدِ گفتنِ این جمله مکث نکردم و از جام بلند شدم وَ هرچقدر قدرت داشتمو به کفِ دستم تزریق کردم وَ محکم به قفسهی سینهش کوبیدم و غریدم: -سرِ من داد نزن! با ضربهای که به قفسه سینهش کوبیدم ، چند قدمی با اکراه به عقب پرت شد وَ واداده بهم خیره موند و نفس زد. نفسِ عمیقی کشیدم وَ با دیدنِ چشمهای تسلیم شدهش کمی از عصبانتیم کم شد. اینبار به قصدِ آروم کردنش آروم گفتم: -فکر میکنی من دوست دارم برم همچین مهمونیای ؟ دستشو تکیهوار رو دیوار گذاشت و نگاهشو ازم گرفت. طوری که همیشه آرومش میکردم ، به نگاهم رنگ دادم وَ با لحنی اطمینانبخش ادامه دادم: -میلاد ، من فقط بخاطرِ دوتامون دست به همچنین کاری زدم. فقط واسه اینکه محب روزی دست از سرمون برداره و بتونیم بریم یه جای دیگه زندگیمونو بسازیم! دوباره نگاهشو بهم داد ، هنوز نگاهش غم و اندوه رو حفظ کرده بود وَ به وضوح در دیدم مشهود کرده بود -بذار تموم کنم این مأموریتِ کوفتی رو .. مطمئن باش یه روز بعد از تموم شدنِ این مأموریت ، منو تو ، تو راهِ کاناداییم. برای همیشه میریم.. سکوت بینمون برقرار شد. سکوتی پر از حرفهای ناگفته از سمتِ دوتامون وَ از عشق هایی که تهش فقط میسوختن و تبدیل به خاکستر میشدن. سکوتی که هیچکدوممون بلد نبودیم بشکنیم و ازش رها بشیم. اما چندی نگذشت که میلاد دستی به صورتش کشید و مردد و تیکهتیکه لب زد: میلاد:«من.. منو ببخش.. من امشب..» آروم بینِ حرفهای ناقصش پریدم و گفتم: -امشب یکم هار شده بودی. نگاهش بالا اومدو آروم تلاقیِ نگاهمون برقرار شد. میلاد:«من از دروغ متنفرم بهاره ، بهم بگو که دروغ نمیگی.» نفسمو بیرون دادم وَ سرمو کج کردم وَ با نگاهی درمونده بهش خیره موندم که متوجهی حرفِ بیخودش شد و نگاهش زمین افتاد: میلاد:«خیلِخب ، ببخشید»
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟻 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 ❳ #پارت75 [بهاره] زیرِ سیگارِ بین لبهام فندک گرفتم وَ روشنش کردم. دود سیگار مثل روبانِ نقرهای دور صورتم پیچید وَ توی تاریکی شب گم شد . سرما از نوکِ انگشتهام تا استخونهام خزیده بود ، ولی اون حرارتِ کوچیکِ تهِ سیگار ، مثل آخرین نشونه از زنده بودنم بود .. به ویلا چشم دوختم؛ چراغهاش خاموش بود وَ فقط انعکاس نورِ ماه از شیشههاش میتابید. همهچیز ساکت بود ، زیادی ساکت طوری که انگار دنیا نفسشو حبس کرده. سیگارمو تا ته کشیدم وَ خاکسترشو با یه حرکت از بینِ دو انگشتم ریختم. تَه موندهی سیگار رو روی سنگفرش رها کردم و دستگیره دَر رو گرفتمو با یه فشارِ آهسته کشیدم. صدای باز شدنِ دَر مثلِ نالهی خفیفی توی فضا پیچید. داخل تاریک بود ، فقط بوی سنگینِ الکلو سیگار ، زیرِ بینیم میلغزید. پلهها رو یکییکی بالا رفتم. بالا که رسیدم ، دلم لرزید. همه درها بسته بودن ، جز دَرِ نیمهبازِ اتاق هیربد.. سمتِ اتاق خودم قدم برداشتم ، اما دستم روی دستگیره مکث کرد. چند ثانیه فقط گوش دادم ، فقط سکوت حرف میزد! دَرو باز کردم. چراغ رو روشن نکردم ، فقط نورِ کمرمق ماه از لای پرده ها خودنمایی میکرد وَ سایهای از من میکشید. پالتومو از تنم درآوردم و روی صندلی رهاش کردم. خسته بودم ، از سکوت ، از فکر ، از خودم! به سمتِ در برگشتم تا ببندمش ، که فلزِ سردی پشتِ سرم نشست. قبل از اینکه حتی به خودم بیام که چه اتفاقی داره میافته ، صدای کشیده شدنِ ماشه گوشمو پُر کرد ... نفسهام برید ، هوا توی گلوم موند. از گوشهی چشم ، فقط سایهای دیدم ، سایهی مردی با شونههای پهن ، درست پشت سرم! نورِ ماه از پنجره روی بخشی از دستش که اسلحه رو گرفته بود نشسته بود. هیچ صدایی جز نفس های سنگینِ اون نبود؛ همونقدر سنگین ، کند وَ پر از خشمِ فروخورده! لرزش خفیفی روی سرم حس کردم ، اسلحه محکمتر فشار داده شد وَ همون لحظه صدای زمزمهای خشن پشت بندش اومد: میلاد:«دیره.. خیلی دیره که بخوای برگردی بهاره...»
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟺 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 ❳ #پارت74 [بهاره] مهمونی کمکم رو به اتمام بود ، ولی حس میکردم تازه سرم داره سنگین میشه. هنوز لبهام مزهی تلخ جام رو به همراه داشتن؛ جامم هنوز نیمه پُر بود اما حسی برای تموم کردنش نداشتم. از کنار میز بلند شدم ، پالتوم رو از روی صندلی برداشتم و به سمتِ در حرکت کردم. صبا:«داری میری ؟ مهمونی تازه داره شروع میشه!» برگشتم. لبخندِ کمجونی زدم و آروم گفتم: -یه هوایی بخورم برمیگردم با نگاهش اشارهای به کیف و پالتوم زد صبا:«اینجوری هوا میخوری ؟» پالتوم رو به آرومی به تن کردم -اینجوری راحت ترم. با لبخند و عشوهوار جامِ توی دستشو چرخوند وَ با لحنِ پرمعنیای لب زد وَ در آخر با چشمکی به جملهش پایان داد: صبا:«از اونجایی که بانوی جذابی هستی بهتره زیاد بیرون نری ، آخه میترسم بدزدنت و برادرم همسرِ زیباشو از دست بده. » نفسمو آهوار بیرون دادم. همسرِ زیبا ؟ با لبخندی سرمو به آرومی تکون دادم و زیرِ لب جوری که بشنوه گفتم: -دخترکِ لوسِ زبونباز . با پر رنگ شدنِ لبخندش ، ازش فاصله گرفتم و از سالن خارج شدم. پالتوم رو دورِ خودم سفتتر کردم و از پلهها پایین رفتم ، قدمهام آروم بود. توی تاریکی مجید رو دیدم. با اون حالتِ همیشگیش به بدنهی ماشین ، همراهِ چند نفر تکیه داده بود. دودِ سیگارها توی هوا پخش میشد وَ نورِ نوکِ فیلترها ، توی تاریکی چشم میزد . نگاهش که روی من نشست ، لبخند از روی لبهاش محو شد. مردی که کنارش ایستاده بود ردِ نگاهِ مجید رو دنبال کرد و به من رسید. لحظهای درنگ نکردم و به سمتِ مجید قدم برداشتم. مجید:«داری میری ؟» همینکه بهش رسیدم بغلش کردم و زیرِ لب گفتم: -وقتشه برم دیگه ، حالمم خوب نیست. سروش که یکی از رفیقهای قدیمیِ مجید بود ، یه لبخندِ کجی گوشهی لبش به همراه داشت. برگشت سمتم ، کامی از سیگارش گرفت و با صدای گرفته و آرومی گفت: سروش:«سیگار ؟ شاید آرومت کنه» برای چند ثانیه نگاهم رو سروش نشست. لبخند کمرنگی زدم و سرمو به نشونهی منفی تکون دادم. -ممنون ، سیگاری نیستم. سروش سیگارِ نیمسوختهاش رو بین دو انگشت گرفت ، دودشو بیرون داد و گفت: سروش: «هیچوقت یا فقط وقتی که یکی نگاهت میکنه ؟» مجید نگاه تندی بهش انداخت ، اما سروش فقط پوزخند زد و عقب رفت. خوب متوجهی جملهش بودم اما ادامه ندادم. مجید آروم دستمو گرفت و نوازش کرد وَ با لحنِ خستهای گفت: مجید:«بهار میرسونمت» حرکتی به سمتِ درِ ماشین کرد که سریع دستشو گرفتم و مانع شدم -نه نیازی نیست ، مهمون داری و از طرفی خودم ماشین آوردم. نگرانِ من نباش - درِ ماشینو باز کردم و پشت فرمون نشستم. گوشیمو از کیفم درآوردم؛ پیامِ کوتاه از متینو سرسری خوندم "خودت حدس بزن چیشد" چشمهامو بستم و لبمو به دندون گرفتم. دوباره اون حسِ لعنتی برگشته بود! اون حسی که ترکیبی از عذابوجدان و خشم بود. به صفحهی خاموش گوشی نگاه کردم که تصویر خودم توش منعکس شده بود .. دستم سمتِ استارت رفت ، ولی قبل از اینکه بچرخونمش ، مجید دوباره جلو اومد و کنار شیشهی ماشین خم شد.. مجید:«رسیدی بهم زنگ بزن ، باشه ؟» با سر تصدیق کردم که آروم عقب کشید. ماشین رو از ویلا دور کردم. نورِ چراغها کمکم توی مهِ شب محو میشد و اون لحظه تنها چیزی که از پشت سر میدیدم ، دودی بود که از سیگارِ نیمهسوختهی مجید بالا میرفت و توی تاریکی گم میشد..
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟹 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 ❳ #پارت73 [بهاره] جامها بالا میرفت ، لبخندها رد و بدل میشد ، اما هیچکدوم واقعاً از تهِ دل نبود! روی مبلِ کنارِ شومینه ، نشسته بودم. جامِ بلور توی دستم برق میزد ، حلقهی انگشت هامو دورِ جام سفت تر کردم. مایعِ سرخِ توی جام آرام میجنبید ، درست مثلِ افکارم. رو به روم ، مجید کنارِ میز ایستاده بود؛ آستین ها تا روی ساعد بالا زده ، کتِ نیمهباز ، سیگارِ بینِ انگشتهاش وَ اون خونسردیِ لعنتیای که همیشه همراهش بود. چشمهام ناخودآگاه دنبالِ خطوط نگاهش حرکت میکرد. نگاهش گاهی سمتِ ما میلغزید اما هیچوقت نگاهش مستقیم روی ما نمینشست. صدای بشکنِ آرومی کنارِ گوشم پیچید. صبا:«بهــاره ؟» پلک زدم ، سمت صبا برگشتم ، لبخندِ شیطنتآمیزی گوشهی لبش بود. صبا:«به چی فکر میکردی ؟» کلمههارو میکشید ، انگار میخواست لایهای از فکرمو باز کنه. متقابلاً لبخند زدم. -هیچی ، به کارای تو شرکت فکر میکردم. بالاخره باید برنامه ریزی داشته باشم. لبخندش پر رنگ تر شد. صبا:«عزیزم تو تنها کسی هستی که وسطِ مهمونی هنوز به کار فکر میکنی!» پوزخندِ کجی زدم و نگاهمو ازش گرفتم. -مرسی که خودتو نباختی صبا ، میدونی که دلیلِ این حالِ خوبِ مجید ، تویی. چشمهاش گرد شد ، انگار که فهمیده بود لحنم لبهدار شده. لبخندش اینبار تلخ بود. ولی با همین حال سرشو نزدیکِ گوشم آورد صبا:«اون آقای جذابی که داری راجبش حرف میزنی ، هنوز هم انقدر بداخلاقه ؟ یا فقط با من اینجوریه ؟» جام توی دستم لرزید. لبخندِ زورکیای زدم -با همه همینطوره. با سر تصدیق کرد و عقب کشید. صبا:«عجیبه. چون یادمه یه زمانی براش از "همه" فرق میکردی» سکوت کردم. چشمهامو به سطح شراب توی جامم دوختم که با لرزش دستم موج برمیداشت. همون لحظه تنی سمتمون قدم برداشت وَ در فاصلهای ایستاد که سایهش روی ما افتاد مجید:«خانم ها چیزی لازم ندارن ؟» صبا بیدرنگ گفت: صبا:«فقط یه لیوان دیگه مجید..» مجید لبخندِ محوی زد ، نگاهی به من انداخت و با مکثی لب زد: مجید:«برای شما چی ؟ بهاره.» کمی نگاهم طولانی تر از قبل شد. نگاهمو به جامم دادم و بیتفاوت لب زدم -نه مرسی ، فعلاً جامم پُره. . . [متین] "امشب نمیام. نپرس چرا" با دیدنِ پیام ، موبایلمو خاموش کردم وَ روی میز گذاشتم. صدای خندهی بچهها ، پخشِ آهنگ وَ بگو بخندشون ، همه چیزو بهنظر همیشگی نشون میداد.. ولی همیشگی نبود ، نه نبود وقتی که میلاد با چشمهای سرخ و نیمهخمارش ، ساکت تر از همیشه روی مبل لم داده بود؛ با یه بطریِ نیمهخالی توی مشتش وَ اون نگاهِ لعنتیِ عصبیش که به زمین دوخته شده بود. این آرامشِ میلاد ، آرامشِ قبل از طوفان بود. برخلافِ ظاهرِ آرومی که از خودش به نمایش گذاشته بود ، از درون پُر از خشمی بود که همهی ما میدونستیم از کجا نشأت گرفته.. هیربد با بچهها حرف میزد ولی نگاهش هرزگاهی روی میلاد بود. میلاد یکدفعه سرشو بالا گرفت و نگاهشو زوم کرد رو من. میلاد:«چرا نمیاد پس ؟» هیچی نگفتم و سکوت کردم. انگار که توجهی تمامِ بچهها سمتِ ما جلب شده بود ولی میلاد همچنان بهم خیره بود. با پوزخندی نگاهشو ازم گرفت. به مرور پوزخندش تبدیل به قهقه شد. هیربد از فرصت استفاده کرد و خودشو بهم رسوند و بیدرنگ دمِ گوشم پچ زد: هیربد:«خیلی طول نمیکشه که از کوره در بره. بهتره یه فکری بکنی» تیز برگشتم سمتش وَ آروم لب زدم -من یه فکری بکنم ؟ به مبل تکیه داد. خندههاش کم کم محو شد و از بطری نوشید. طولی نکشید که آروم بودنِ میلاد از بین رفت و با غیض چنان بطریرو به زمین کوبید که تکههای ریزِ شیشهخورده همراهِ شامپاین قرمز ، روی پارکت ها نشست. صدای شکستنِ شیشه تو کلِ ویلا پیچید و ثانیهای توی گوشمون جا باز کرد. هیربد:«بفرما.. قلاده پاره کرد» عصبی با آرنج به پهلوی هیربد کوبیدم. میلاد:«دخترهی لعنتی!» بلند شد و عصبی به سمتِ راهرو حرکت کرد. هیربد پکی به سیگارش زد و دودشو به سمتِ سقف فرستاد وَ همراهِ من به رفتنِ میلاد خیره بود. من هنوز ساکت بودم ، دلم نمیخواست چیزی بگم! سوگند قدمی برداشت و کوسن مبلو جا به جا کرد سوگند:«معلوم نیست خانوم کجا خوشه! نمیفهمه که نباید اینجوری عصبیش کنه ؟» نگاهِ سنگینم روی سوگند نشست که بیختیار و بیفکر غُر میزد -بسه تو ام! هِی جَو میده. هیربد سمتم برگشت هیربد:«نمیفهمم چرا بهاره این حیوونو میندازه به جونِ ما»
без подписи
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟸 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝖦𝗈𝖻︎𝗅︎𝖾𝗍 𝖡𝗅︎𝗈𝗈𝖽 🩸 ❳ 𝖼︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎ . #پارت72
درسته ذهنِ نویسنده ها بهم نزدیکه ولی نه اینکه کامل سناریو کپی شه 😔 زشته نکنید
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟷 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝖦𝗈𝖻︎𝗅︎𝖾𝗍 𝖡𝗅︎𝗈𝗈𝖽 🩸 ❳ 𝖼︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎ . #پارت71
без подписи
𝂰 🚭 جام خون: #edit #bahareh ༢ 𝗌𝖺𝗒 𝗆︎𝗈𝗆︎𝗆︎𝗒
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟽𝟶 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝖦𝗈𝖻︎𝗅︎𝖾𝗍 𝖡𝗅︎𝗈𝗈𝖽 🩸 ❳ 𝖼︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎ . #پارت70
بخدا میزنم تو دهنش ننویسه اینو من اینو از مسلخ بیشتر دوست دارم
سلام بچه ها* طنین فکر میکنه این رمانش مخاطب نداره و بقیه دوستش ندارن(دیوونست) لطفا بهش بگید اشتباه فکر میکنه 👍🏻 ی قلب بزنید رو این پیام اگه این رمانو دوست دارین😭😭😭😭
- درد ، زود میگذره.. اما بوی تحقیر ، میمونهی روی آدم!
без подписи
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟼𝟿 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝖦𝗈𝖻︎𝗅︎𝖾𝗍 𝖡𝗅︎𝗈𝗈𝖽 🩸 ❳ 𝖼︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎ . #پارت69
- خستهام از هرباری که قول میدی و شک داری توش .. / 𝖲︎𝖾𝖼︎𝗋𝖾𝗍
𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝟼𝟾 : 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝖦𝗈𝖻︎𝗅︎𝖾𝗍 𝖡𝗅︎𝗈𝗈𝖽 🩸 ❳ 𝖼︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎ . #پارت68