tgindex
برای گفت‌ُگو

برای گفت‌ُگو

Статистика
@goftogonowМузыкаперсидский

گفتگو تنها راه بقای ماست! @Mshde1991

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 579
−105 за 4 дн.
Сутки
−83
−2,27%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 205
24 постов
Вовлечённость
89,6%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 25
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
3 163
1/48двое суток
3 624
1/72трое суток
3 909

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.3 6234

    اگر کمی به عمق قصه‌های کوچک روزمره برویم، بدون شک عایدی ما از چیستی ذات هستی، چگونه لذت بردن و فراموشی رنج‌های دم دستی بشدت بالا می‌رود. دکمه‌ی چای ساز را که می‌زدم بعد شش، هفت دقیقه، آب‌جوش بود و تی‌بگ در انتظار لیوان و تازه با کلی ذوق اسمش را گذاشته بودم…

  • 14 авг.3 5675

    اگر کمی به عمق قصه‌های کوچک روزمره برویم، بدون شک عایدی ما از چیستی ذات هستی، چگونه لذت بردن و فراموشی رنج‌های دم دستی بشدت بالا می‌رود. دکمه‌ی چای ساز را که می‌زدم بعد شش، هفت دقیقه، آب‌جوش بود و تی‌بگ در انتظار لیوان و تازه با کلی ذوق اسمش را گذاشته بودم چای صبح و شب و گاهی عکسی برای جناب اینستاگرام با تک جمله‌ای از شاملو یا ابتهاج! اما قصه‌ی دیگری هست که مدت‌هاست با ذوقی متفاوت و شوقی بدون شرح، زیست چای صبح و شب را به اتفاقی تبدیل کرده که شدیدا لذت‌بخش است؛ چای دمی فومنات و مسیری لبریز از حسِ تر و تازه که اتفاقا هر روز طعمی نو دارد؛ از گل محمدی و دارچین تا هل و زعفران و شیشه‌های بدون نام به ارث رسیده از خانه بی‌بی جان! همین قصه کوتاه چای فومنات دقیقا ارزشمندی و ضرورت درک مسیر را نشان می‌دهد، اینکه مسیر و لذت بردن از آن، تمام ماجراست؛ دستانی که چای دم می‌کنند و چشمانی که منتظرند، مگر زندگی چیزی جز انتظار برای لمس یا چشیدن طعم اتفاق‌هاست؟ مسیر تمام ماجراست؛ درود بر مسیر و هم‌مسیر؛ درود بر چای دمی، صدای شجریان و لذت‌های گذرای زندگی! محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 14 авг.1 97912

    سکس، گل و الکل! نگران تیتر نباشید؛ می‌خواهم چند خطی در مورد بحران نهلیسم و عوارض عصر هیچ‌انگاری صحبت کنم؛ عصر بی‌پناهی سنتی و تاریخی! جامعه‌ای که در مسیر زمان آرمان‌های تاریخی، فرهنگی، معنوی و نهایتا فردی خودش را از دست می‌دهد و از درون به تدریج تهی می‌شود، هیچ راهی ندارد جز پناه بردن به هر آنچه که می‌تواند او را از پرسش‌گری فلسفی و چرایی‌های هستی‌شناسانه دور و به سطحی دیگر پرتاب کند؛ پرتاب از زمین مواجهه با واقعیت به زمین وهم و تخیل‌! حال در بحران تهی شدن از معنا و آرمان‌های عینی و تاریخی، آن چیزی که بشدت رشد پیدا می‌کند و به امری ساده و ازقضا کاربردی و حق مسلم(!) تبدیل می‌شود، اعتیاد به رفتارهای هیجانی کوتاه زمان است که از نظر سوژه آب است روی آتش! سکس از کارایی تاریخی خود خارج و به امر اروتیک محض تبدیل می‌شود و اگر در معرض گزاره‌ی زندگی هرگز تکرار نخواهد شد هم قرار بگیرد، عنصر تنوع طلبی، تنوع خواهی و چهارچوب شکنی حق بی چون و چرای سوژه خواهد بود؛ سقوط آزاد اخلاق. الکل، گل و سایر مخدرات به روشی تبدیل می‌شوند تا سوژه نهلیسمی بلاتکلیف فاقد معنا، بتواند نوعی فرار رو به جلو داشته و برای ساعاتی از رنج مسلم هستی دور بماند و تظاهر به خوشی و رضایت‌مندی کند، اما سرانجام چه؟ اگر نتوان آرمان و معنای متناسب با جامعه و فرد را تولید و عرضه کرد و یا فضای تولیدش را مسدود کردیم و این هیچ‌انگاری افسارگسیخته همچنان ادامه پیدا کند و درمان نشود، چیزی به لحاظ تاریخی از فرد، جامعه و سازه روانی‌اش نخواهد ماند و آنگاه باید گفت: هیچ اندر هیچ و برای هیچ؛ هیچستان! ما در آستانه‌ی ورود به زیست نهلیستی هستیم که جامعه ایرانی با آن تاریخ فرهنگی و معنوی خود هیچ درکی از آن ندارد و معلوم نیست چه فردایی در انتظارش است؛ تصور کنید: صفحه‌ای گداخته‌ به یکباره وارد حجمی از یخ شود، تصوری سخت اما قطعی و در دسترس! محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 13 авг.2 8975

    واقعیت چیست؟ از پس اراده، همت‌ات کو؟ با دیدنِ ساعت‌ها فیلم آموزشی، شناگر نخواهی شد، باید روزی جسورانه در آب بپری زیرا هیچ دانشی هرگز جای تجربه‌ی زنده و لمسِ مستقیم واقعیت را نمی‌گیرد. تسلط بر هر مهارتی، با بلعیدن انبوهِ تئوری‌ها حاصل نمی‌شود زیرا که آن‌ها تنها سایه‌ای از حقیقت را بر دیوار ذهن می‌نشانند اما برای آنکه خنکای آبِ واقعیت را بر پوستت حس کنی، برای آن‌که دست‌ها و پاهایت در برابر جریانِ بی‌رحم و سیال مقاومت کنند و برای آنکه ترسِ غرق‌شدن را بدل به شجاعت کنی، راهی نیست جز غوطه‌خوردنِ بی‌میانجی در عمقِ عمل. شناگر شدن یک تصمیم ساده نیست بلکه یک شیرجه است به دلِ زندگی. باید بپذیری که برای فتح هر قله‌ای، نخست باید قدم‌هایت را بر شیبِ خام و ناهموار دامنه بگذاری، نه اینکه از دور، تنها به خطوطِ تمیزِ نقشه‌ نگاه کنی. این عمل است که نیت‌ها را به سرنوشت بدل می‌کند، همان لحظه‌ی پریدن، نه لحظه‌ی فکر کردن به پریدن. برای گفتگو تجربه‌های زیسته‌ی نجات‌بخش @goftogonow

  • 11 авг.5 2739

    بسیاری از فلاسفه و تجربه محوران بارها و بارها در تشریح تنهایی به عنوان یکی از ابعاد تاریخی زندگی به این نکته اشاره کرده‌‌اند که هر چه میزان رنج و زحمت وارد آمده از سمت دیگری و دیگران بیشتر باشد، آدمی نسبت به آن محیط قطعاً میل به دوری و تنهایی بیشتری دارد و این نه انتخاب او بلکه اجبار حیاتی و گاها غریزی اوست؛ اما آن چیزی که بیش از پیش می‌تواند محتوای این ادعا را قوی کند این موضوع است که: آدمی وقتی به جایی می‌رسد که دهه‌های زیادی را از دست رفته می‌بیند و دهه‌های اندکی را پیش رو، قطعاً و قطعاً نگرشش نسبت به رنج از سمت دیگری و دیگران تغییر می‌کند و به عبارتی صرفا به واسطه آسیب و اندوه پیش آمده نگران نیست بلکه آن چیزی که مهم‌تر از آسیب به نظر می‌رسد مسئله زمان است مسئله عمر ما! آدمی با خود می‌گوید عمر من رو به پایان است و میان یک جمع رنجور یا یک تنهای کمی رنجور قطعاً دومی را انتخاب خواهم کرد، زیرا عقربه‌های ساعت با من می‌گویند که زندگی هرگز تکرار نخواهد شد و بسیار بلند می‌گویند که این اولین و آخرین فرصت است پس کمی عاقل باش! محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 9 авг.4 0528

    نمی‌دانم فقط من اینگونه هستم یا شما هم به این درد بی‌دردی دچار هستید؛ من یک قصه‌ی کوتاهِ ماندگار دارم که شرح چند سطر آن چنین است: وقتی آدمی را دوست دارم وقتی حس تعلق خاطر من به دیگری از حدی بگذرد و اوج بگیرد، هر چقدر آن دیگری رنج و اندوه به من ارزانی بدارد…

  • 8 авг.1 94116

    نمی‌دانم فقط من اینگونه هستم یا شما هم به این درد بی‌دردی دچار هستید؛ من یک قصه‌ی کوتاهِ ماندگار دارم که شرح چند سطر آن چنین است: وقتی آدمی را دوست دارم وقتی حس تعلق خاطر من به دیگری از حدی بگذرد و اوج بگیرد، هر چقدر آن دیگری رنج و اندوه به من ارزانی بدارد و هر چقدر آن دیگری در مسیر چرخ دنده‌های زیستن تنهایم بگذارد، باز هم دوست داشتن من سر جایش هست و چیزی از ارادت و تعلقات من کم نمی‌شود. می‌دانم و می‌دانم و می‌دانم که این درد بی‌دردی هیچ توجیه عاقلانه‌ای ندارد، اما بیشتر از تمام این دانستن‌ها می‌دانم که آدمی به آدمی زنده است و حس دوست داشتن و خواستن دیگری آن هم در این عصر سخت سرد دور افتاده از عاطفه، گوهر کمیابی‌ست که آنقدر ارزشمند است که می‌توان هزار و یک رنج را برایش به جان خرید؛ من خریدار رنج برای تماشای تعلق خاطری هستم که خودم آن را ساخته‌ام؛ اگر این دیوانگی‌ست که من دیوانه‌ی دیوانگی‌ خویشم! محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 7 авг.4 1974

    без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 7 авг.3 8265

    To everyone who is silently fighting battles they don't speak about, putting on a brave face while feeling exhausted inside: I hope peace finds you soon. You're stronger than you give yourself credit for. برای تمام کسانی که بی‌صدا با دردها و جنگ‌های درونی‌شان دست‌وپنجه نرم می‌کنند، آن‌هایی که پشت لبخندشان خستگی عمیقی پنهان شده است، امیدوارم آرامش خیلی زود راهش را به قلبتان پیدا کند. شما بسیار قوی‌تر از آن چیزی هستید که خودتان باور دارید. امیدوارم حضور یکی، همان نقطه‌ی کاستن از رنج‌ها باشد! برای گفتگو برای اکنون من و تو @goftogonow

  • 7 авг.2 6803

    عزیزی همیشه می‌گفت: قبل از هر چیزی باید بپذیری که رنج جز دائمی زندگی است و اگر این را پذیرفتی تازه زندگی با تمام فراز و نشیب‌اش آغاز خواهد شد و توان تجربه چیزی را خواهی داشت که زیستن نام دارد! می‌گفت همیشه امیدوارم کسی پناهگاه امن تو باشد که بیاید و سهمی…

  • 7 авг.2 3518

    عزیزی همیشه می‌گفت: قبل از هر چیزی باید بپذیری که رنج جز دائمی زندگی است و اگر این را پذیرفتی تازه زندگی با تمام فراز و نشیب‌اش آغاز خواهد شد و توان تجربه چیزی را خواهی داشت که زیستن نام دارد! می‌گفت همیشه امیدوارم کسی پناهگاه امن تو باشد که بیاید و سهمی از رنج‌ها را بردارد و به تو بگوید قرار نیست تمام این حجم سخت سیاه را تو بر دوش بکشی؛ اگر چنین شود در واقع علاوه بر درک مفهوم زیستن، مفهوم حضور دیگری و لذت همراهی در روزهای رنجور و اندوهگین را درک کرده‌ایم و این تمام ماجراست؛ امیدوارم یکی بیاید و بگوید سهمی از رنج‌های تو از الان باید روی دوش من باشد. محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 7 авг.4 9866

    امید و کوشش جمعی! قطعا امید پس از آنکه در درون زنده شد، نیازمند کوشش بیرونی است که بتواند دارای نتیجه‌ای رضایت‌بخش باشد و علاوه بر خوشنودی در لحظه اکنون، خود مقدمه‌ای قوی و پررنگ برای امیدهای بعدی و بعدی باشد؛ حال اگر امید صرفا در لابه‌لای آخرین فکر و خیالات شبانه ماند و به کوشش نرسید یا فرصت کوشش پیدا نکرد، تکلیف چیست؟ جامعه‌ای که هزاران بار از تحقق آرمان‌ها و انگیزه‌های فردی و اجتماعی خود ناامید شده یا کوشش خود را شکست خورده دیده است را اراده‌ای عظیم و شوقی تاریخی لازم است تا دوباره از امید بگوید و برای احتیاج خودش کاری کند؛ اکنون زمانه‌ی کوشش جمعی است و اگر چنین نشود باز قصه‌ی تاریخی ما تکرار خواهد شد و دهه‌های دیگر باز در اندیشه‌ی چاره‌ای دیگر! زمانه‌ای که باید دستان روحانی و روانی آدم‌ها را گرفت و برایشان از فرداهایی گفت که می‌توانند روشن روشن باشند اما این گفت و شنود بر سر روشنی و پویایی بیش از هر زمان دیگری نیازمند کوششی جمعی، پیوسته و دارای معناست که البته زمان اندکی برای آن نمانده است. هیچکس نمی‌تواند حال ما را خوب کند جز یک معنای جمعی که ضرورت تحقق‌اش، امید و کوشش جمعی است؛ به داد یکدیگر برسیم که دادرسی جز ما برای ما نیست و در نهایت اینکه: رسیدن هنر گام زمان است و اگر جای کشف و شهود ریشه‌های عقلانی، قصه هیجانی را تکرار کنیم، باز هم ما یک شکست خورده خواهیم بود. محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 5 авг.4 0429

    دیشب یک گفتگوی بسیار بسیار دوست داشتنی و شاید تکرار نشدنی با بزرگی داشتم که صفر تا صد زندگی‌اش، همه تجربه‌های زیسته عمیق و قابل تشریح بود؛ تجربه‌هایی که وقتی به زبان او می‌آمد بسیار ارزشمندتر و دلنشین‌تر بود! وقتی به او گفتم سهمی از زندگی خودم را از دست داد‌ه‌ام یا به عبارتی تمام کرده‌ام، با خنده یا بهتر بگویم قهقهه‌ای این‌گونه گفت: ببین دوست خوب من! زندگی دقیقاً از لحظه آغاز می‌شود که تو احساس می‌کنی که تجربه‌های زیسته‌ات می‌تواند یک کوله پشتی درست حسابی را پر کند؛ حالا می‌خواهد از سی سالگی باشد، چهل سالگی باشد یا پنجاه سالگی، هیچ فرقی نمی‌کند ولی مهم این است که زندگی از لحظه آغاز می‌شود که زیپ کوله پشتی را می‌بندی و به زمان ادامه می‌دهی؛ آغاز کشف و شهود زیستن! وحشتناک زیبا گفت! وحشتناک شگفت‌انگیز؛ امیدوارم به زودی بتوانم زندگی را آغاز کنم. محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 4 авг.3 33416

    عشق و اصل درون‌ماندگاری ممکن یا غیرمکن و چگونه؟ من نمی‌توانم عاشق شوم یا حداقل اگر این اتفاق بیفتد عاشق خوبی باشم! این نه یک اقرار است، نه یک فانتزی گوگولی برای بیان شرح حال فردی و ساخت اسباب توجیه، بلکه برگرفته از یک واقعیت اجتماعی است که در آن یک چیز بیش…

  • 4 авг.2 3602

    عشق و اصل درون‌ماندگاری ممکن یا غیرمکن و چگونه؟ من نمی‌توانم عاشق شوم یا حداقل اگر این اتفاق بیفتد عاشق خوبی باشم! این نه یک اقرار است، نه یک فانتزی گوگولی برای بیان شرح حال فردی و ساخت اسباب توجیه، بلکه برگرفته از یک واقعیت اجتماعی است که در آن یک چیز بیش از پیش خودنمایی می‌کند: آدم‌هایی که حسب اتفاقات تلخ و سخت روزانه و فقدان امید و انگیزه حداقلی، دائماً به صورت آگاهانه یا غیر آگاهانه، در حال آسیب زدن به خود و خویشتن خویش هستند، کارشان در محافظت از دیگری و دیگران، در آسیب نزدن به دیگری و دیگران بسیار سخت و بسیار سخت است. واقعیت عشق وقتی آشکار می‌شود که فرد بتواند در سطحی از تعادل روانی و جسمی باشد که حدود دیگری را رعایت کند و اگر مِهر مضافی به او اعطا نکرد، حداقل آسیبی به او نزند! این موضوع متاسفانه یک واقعیت تلخ اجتماعی و فردی است که از دیدگاه جامعه شناسی می‌تواند یک اصل درون ماندگار باشد؛ درون ماندگار در این معنا که این تلخی ریشه‌های متعدد سیاسی،اجتماعی، اقتصادی و عدم درک درست از زیست جهان مدرنیته دارد؛ ما به سرعت بالایی از کیفیت سنت در معرض چالش مدرن قرار گرفتیم و حال به این تغییر حال، هزار و یک چالش عریان عصیان‌گر را هم اضافه کنید؛ سرم سوت می‌کشد! پذیرفته‌ام که در اکنونیت زمانه خود نمی‌توانم عاشق خوبی باشم و این اقرار باعث می‌شود تا دیگری و دیگران متوجه باشند که ممکن است حسب همین اکنونیت، آسیب‌های به آنها وارد شود؛ باید به دوست‌داشتن‌ها کفایت کرد که عشق و زیست حمایت‌گرایانه عمیق و بی‌منت و از سر شوق خالص، در زمانه ما بسیار سخت و گاها غیرممکن است و فراهم سازی مهارت‌های آن هم گاهی از توان فردِ دچار به مردگی فردی و اجتماعی، خارج است؛ شاید روزگاری طرحی نو سراغ‌مان آمد اما در آن لحظه باشکوه من همچنان زنده خواهم بود یا نه؟ محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 3 авг.2 96813

    بازگشت امید! مرور تاریخی سرگذشت انسان،‌ زمانه‌ی مواجهه او با چالش‌های عمیق اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و‌ حیات پسا بحران او، نشان می‌دهد که شاید چالش‌ها و بحران‌های متعدد، در مسیر زمان اصلاح و محو شوند و زیستی به نسبت متعادل و مطلوب به روان فرد و جامعه برگردد…

  • 3 авг.5 5364

    بازگشت امید! مرور تاریخی سرگذشت انسان،‌ زمانه‌ی مواجهه او با چالش‌های عمیق اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و‌ حیات پسا بحران او، نشان می‌دهد که شاید چالش‌ها و بحران‌های متعدد، در مسیر زمان اصلاح و محو شوند و زیستی به نسبت متعادل و مطلوب به روان فرد و جامعه برگردد اما آنچه کوشش و اراده‌ای جدی و زمانی دور و دراز برای احیا می‌طلبد، امید و انگیزه‌ای است که بارها و بارها قطع، فراموش و در زیر آوار آرزوهای فرد دفن شده است و سرانجام با شعار درمانی و راهکارهای موقت سر از خواب مرگ گونه خود برمی‌دارد و‌ برای زمانی محدود دوباره به روزمره انسان برمی‌گردد؛ بازگشتی شکننده و در معرض آسیب؛ امیدی مضطرب که زخم‌های بسیار بر خود می‌بیند و توان و رغبت هیچ برخواستن ندارد مگر با شهود واقعیتی ملموس و تازه. حال جامعه ما شاید چنین باشد؛ جامعه‌ای که هنوز پویایی اندک دارد، ته مانده‌ای از زیست فعال در آن مشاهده می‌شود ولی اگر این ته مانده‌ی به نفس افتاده، در معرض آسیبی دیگر واقع شود، همان زخمی خواهد بود که دیگر میل به ترمیم ندارد و دیر یا زود دفن خواهد شد. شاید روزی ایران دوباره به رفاه اجتماعی و اقتصادی و اصالت فرهنگی خود برگردد اما باید دید آیا امید شهروند ایرانی به همان سرعت قابل ترمیم است؟ آیا میل به برخواستن و ساخت زیستی معنادار وجود خواهد داشت؛ ممکن اما بسیار سخت! ما در مسیری هستیم که احتمالاً بسیاری از امکانات تاریخی فرهنگی خود را از دست خواهیم داد و این همان درد بی‌درمان آینده است؛ باید نگران بود بسیار! محمدصالح هاشمیان برای گفتگو @goftogonow

  • 3 авг.3 8315

    ناسور در ادبیات یعنی آن زخم کهنه‌ی بدون مرهم که هیچ امیدی برای التیام‌اش نیست و تاسیان هم آن حس غربت و تنهایی وقتی عزیزی از ما دور شده است و به یک ناچاری عمیق و تاریخی مبتلا شده‌ایم، سایه‌ی سنگین غروبی را تصور کن که هیچ فریادرسی در هیچ گوشه‌ای نیست و احساس تنهایی و بی‌کسی شبیه موریانه تمام ابعاد روانت را نشانه رفته است؛ دچار به ناچاری که هیچ کس از رنگ و لعاب تیره‌اش چیزی نمی‌داند! می‌دانی چگونه‌ام؟ خواهی وصف مختصات روانم را بدانی؟ کجای جهان و روی کدام صندلی نشسته‌ام؟ چگونه فردا را تماشا می‌کنم؟ تاسیانِ من طرح و رنگ ناسوری دارد که مرور هفته‌ها، مرور آه و ناله‌ها، مرور عکس و چند قاب سیاه، مرتب بر آن نمک می‌پاشد؛ همین مقدار اندوهگین و وحشتناک! همین‌قدر دردناک و البته ناچارِ ناچار! همین قدر تنها و در جست‌جوی تنهایی دیگر؛ پارادوکس حیرت‌انگیز اکنون! محمدصالح هاشمیان برای اکنون من و تو @goftogonow