tgindex
گل‌سیب
@golessibперсидский

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
24
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
328
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
152
28 постов
Вовлечённость
46,3%
к подписчикам
Постов в день
3,4
всего 28
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
147
1/48двое суток
168
1/72трое суток
181

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.51из NoGreen_Zeytaan

    فوروارد کنید بگم با دیدن چنل شما یاد چه فیلم/سریال/انیمیشنی می‌افتم

  • без подписи

  • «پیوسته در راه، همواره در نرسیدن.»

  • без подписи

  • «پیوسته در راه، همواره در نرسیدن.»

  • های زندگی! آره، با خودِ خودتم. به اندازه‌ی تمامِ آدم‌هایی که این روزها هی می‌گن عاشقِ توأن، من ازت تا گلو هنوز طلبکار و متنفرم. خواستم این رو حتماً بدونی.

  • متأسفانه کلمات برای بعضی آدم‌ها جزو ارزون‌ترین چیزهای دنیاست. نمی‌دونیم وقتی این کلمات رو خرج ما می‌کنن، واقعاً از ارزشی میاد که برامون قائلن، یا فقط مثل طوطی یک مشت حرفِ مُفت تحویلمون می‌دن، چون جز این چیز دیگه‌ای بلد نیستن. و «حرفِ مفت» رو واقعاً به قصد توهین نمی‌گم، منظور حرفِ ارزونه، حرفی که خرج تو می‌شه، دقت که کنی خرج بقیه هم قبلاً شده و خرج نفرِ بعدی هم خواهد شد. حالا شما هی جدی بگیر.

  • از این پروسه‌ی ناهار و شام خوردن برای رفعِ نیازِ بدن حالم به‌هم می‌خوره. دلم می‌خواست غذا خوردن یه تفریحِ لذت‌بخش باشه، نه این‌که هی بدوئیم دنبال این‌که چی بخوریم تا بدنمون کم نیاره.

  • 13 авг.2111014

    واقعاً هرکه شود صیدِ عشق، کِی شود او صیدِ مرگ؟ هیچ‌وقت. هیچ‌وقت.

  • خودخواهانه می‌خوام که ترمیمِ روحِ زخم خورده‌ی تو، فقط از دستِ من بر بیاد. با این‌که می‌دونم غیرممکن نیست توی این دنیا، از دستِ آدم‌های دیگه‌ای هم بر بیاد.

  • 12 авг.160112из LostAsFuckButMoving

    به خودت نگیر، لبخند بزن و بگذر. اون‌ها هم آسیب دیدن؛ درست مثلِ تو که آسیب دیده بودی.

  • شیرین و تند و شور و ترش و گس و تلخ و... هرکدوم مزه‌هایی هستن که اگر در جای بدی قرار بگیرن می‌تونن حال رو بد کنن، دل رو بزنن و دوست‌داشتنی نباشن، درسته؟ اما اگر در جایِ درستِ خودشون باشن چطور؟ مثلِ شیرینیِ کیک خامه‌ای، تلخیِ شراب شیراز، نوچیِ باقلوای تازه، تندیِ فلفل سبز کنار کباب، گسیِ خرمالوهای تازه رسیده، ترشیِ آلوچه و لواشک، شوریِ چوب‌شور و... بسیار خوشمزه، لذیذ و غیرقابل قیاس هستن. و نکتهٔ جالب اینه که احتمالاً آدم‌هاهم همین‌طورن. می‌خوام یک ضرب‌المثل خلق کنم، یا درواقع، به یک ضرب‌المثل دست‌بُرد بزنم: «هر مزه جایی و هر انسان، مکانی دارد.»، می‌خوام بگم همه قرار نیست شیرین به‌دنیا بیان و شیرین زندگی کنن، همه قرار نیست به یک مزه تبدیل شیم تا دوست‌داشتنی باشیم. شاید فقط باید در جای درستی قرار بگیری تا بتونی از تلخی یا گسی یا شوری یا تندی یا هزاران مزه‌ای که ممکنه داشته باشی، استفاده‌ی درستی بکنی و در جای درستی خرج کنی. نمی‌دونم، فقط مطمئنم نه همیشه، اما خیلی‌اوقات مشکل مزه نیست، مشکل جایی هست که مزه در اون‌جا چشیده می‌شه.

  • без подписи

  • без подписи

  • نمیدونم، ولی دورِ سرش بگردم.

  • به همون اندازه که حد و مرز داشتن مهمه، احترام گذاشتن به حد و مرزهای بقیه هم مهمه. نمی‌شه شما برای خودت یه چهارچوبِ سفت‌وسخت بسازی، اما وقتی نوبت به آدم‌های دیگه می‌رسه، چهارچوب و در و دیوارشون رو بشکنی و از مرزهاشون رد بشی.

  • без подписи

  • به زلالیِ آبِ رودخانه‌های گیلانی تو، به طراوتِ بارانِ بهار و به سپیدیِ برفِ زمستان. به ظرافتِ رنگین‌کمانی که در آسمان شکل می‌گیرد، به درخششِ آفتابِ سوزانِ تابستان و به کمالِ ماهِ شبِ چهاردهم. به خیال‌انگیزیِ ابرهایی که در کودکی برایشان شکل‌های متفاوت می‌ساختم، به تماشاییِ سیدیِ «خروس جنگی» وقتی پنج-شش ساله بودم و به شنیدنیِ کمانچه‌زدن‌های کلهر در سکوتِ اتاقم. به حدِ دیوانه‌واری خواندنی هستی، به‌اندازهٔ تمامِ دیوان‌های شعرِ کتابخانه‌ام. به بوییدنیِ کلوچه‌های دارچینیِ تازه از فر درآمده‌ای تو، به تیزی و جسارتِ رژِ لبِ قرمزِ پررنگی که گاهی به لب می‌زنم، به شاعرانگیِ برگ‌های پاییزی به رویِ پیاده‌روهای خیس و به زنده‌بودنِ رنگ سبزِ برگ‌های جنگلِ بعد از باران. به الهامِ پشت تمام شعرهایی که هنوز ننوشته‌ام می‌مانی، به دلیلی که واژه‌هایم را از سکوت بیرون می‌کشد و مرا به بازی با کلمات دعوت می‌کند. به هوس‌انگیزیِ شرابی که هرگز لب نزده‌ام می‌مانی، به وسوسه‌ای که وادارم کند این قدح را سر بکشم و سرمست شوم. به پیچیدگیِ گره‌های کوری می‌مانی که گاهی موهای فرِ من به جانِ خودشان می‌اندازند و و به رازهای نجومی می‌مانی که از کودکی هزاران سؤال برایشان داشتم، و وسوسهٔ کشف و دانستنشان خورهٔ مغزم می‌شد. به خودِ زندگی می‌مانی، به تمامِ چیزهایی که باید تماشایشان کرد، باید بوییدشان، شنیدشان، لمسشان کرد، درباره‌شان نوشت و تا تهِ تهِ جان زندگی‌شان کرد.

  • من می‌خواستم پناهِ غمِ مخفیانه‌ی آدم‌هایی باشم که خوب می‌خندیدن و خوب می‌خندوندن.

  • -فرانکشتاین