حقیقتِ تلخ | Haghighatt_ttallkh| 𓄂𓆃
Статистикаارتباط با ادمین: @Ad_h_t اینستاگرام: https://www.instagram.com/haghighatt__ttallkh?igsh=amVseG42MHV6YW9y
- Последний пост
- 15 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کارخانهداری به سبک رضاشاه محمدقلی مجد، مدرس مرکز خاورمیانهٔ دانشگاه پنسیلوانیا، در مورد کارگران کارخانههای نساجی و ابریشمبافیِ شهر یزد که رضاخان، آنان را به زور به مازندران انتقال داد، در کتاب «رضاشاه و بریتانیا» وضعیتشان را براساس اسناد وزارت خارجه آمریکا، مورد بررسی قرار داده است. هارت ـ وزیرمختار وقتِ آمریکا در ایران ـ در روز ۱۴ فوریه ۱۹۳۲، افتتاح کارخانه نخریسیِ شاهی (علیآباد سابق) نزدیک ساری در مازندران را اینگونه گزارش میکند: «شاه مثل گذشته که در مراسم افتتاح کارخانه قند کهریزک حضور داشت، در مراسم افتتاح کارخانه نخریسیِ شاهی حاضر نشد؛ ولی به دلایل شخصیتر، علاقه بیشتری به موفقیت آن دارد». گزارش بسیار محرمانه مورخ ۱۹۳۹ میلادی کنسول آمریکا، جیمز اس موسِ پسر، نشان میدهد که وحشیگری و تاکتیکهای چپاولگرانه رضاشاه، شدت بیشتری گرفته بود: «احتراماً به عرض میرساند که دارند تعدادی از کارگران کارخانه ابریشمبافیِ یزد را اجباراً به مازندران انتقال میدهند. چنانکه وزارتخانه بدون شک اطلاع دارد، ابریشمبافی از صنایع مهم یزد به حساب میآید. پیش از روی کار آمدن شاهِ کنونی (رضاشاه)، همهٔ صاحبمنصبان و شخصیتهای سرشناس ایران، ردای ابریشمی میپوشیدند که پارچهاش عمدتاً در یزد بافته میشد». با رواج لباسهای اروپایی، استفاده از ردای ابریشمی نیز از مُد افتاد؛ ولی کارخانه ابریشمبافی یزد، توانست همچنان به کار خود ادامه دهد. در یزد نه درخت توتی رشد میکند و نه آب کافی برای پرورش آن وجود دارد. در نتیجه پیلههای ابریشمی را که در مازندران و گیلان تولید میشود، به یزد میبرند تا ریسیده و بافته شود و پارچهها را نیز در تهران و شهرهای دیگر ایران می فروشند. چند سال پیش، بهموجب قانون انحصار تجارت خارجی واردات ابریشم به ایران ممنوع شد و حدود یک سال پیش هم یک کارخانه ابریشمبافی که متعلق به رضاشاه بود، بهدست شخصِ او در چالوسِ مازندران گشایش یافت. ظاهراً نتوانستهاند کارگران ماهری برای دستگاههای بافندگی شاه پیدا کنند و اخیراً کارگران یزدی را بههمینمنظور، به مازندران بردهاند... ساکنان یزد معمولاً به دلخواه خود به مازندران نمیروند؛ زیرا بهدلیل مِهآلود بودن هوای استانهای شمالی، به مالاریا، سِل و سایر امراض مبتلا میشوند. مشکل اجبار یزدیها برای مهاجرت به مازندران را نظمیهٔ ایران حل کرده است. نظمیه همهٔ آنهایی را که میگفتند ابریشمباف هستند، دستگیر و در کلانتری جمع کرد تا تعدادشان به اندازه یک بار کامیون شد و سپس همه را به مازندران فرستاد تا تقریباً «بدون مواجب» در کارخانه ابریشمبافیِ رضاشاه کار کنند. البته میگویند روزی یک ریال به آنها پرداخت میشود که اینجانب، مبلغِ فوق را به هیچوجه برای امرار معاش، کافی نمیدانم. عمدهٔ فعالیت ابریشمبافی یزد در کارگاههای خانگی صورت میگیرد و بههمینسبب مأموران نظمیه، خانه به خانه مردم را بهدنبال دستگاههای بافندگی و بافندگان تفتیش کردهاند. مأموران کسانی را که منکر مهارت کار با دستگاه بافندگی بودند، آنقدر کتک میزدند تا اینکه یا اعتراف کنند و یا مأموران قانع شوند که بافنده نیستند. حدود ۳۵۰ نفر به مازندران تبعید شدهاند و تفتیش خانگی همچنان ادامه دارد. طبق اطلاع، هنوز هیچ زن و کودکی وادار به کار برای شاه نشدهاند. اطلاعات فوق را یک تاجر اروپایی مورد وثوق که دو سال گذشته را در یزد زندگی کرده، تأیید کرده است. او در توصیف روش استخدام کارگر برای کارخانههای ریسندگی اعلیحضرت، آن را چیزی کمتر از «بردگی» ندانست. ممنوعیت ورود ابریشم، فرصتهای زیادی را برای کسب سودهای هنگفت بهوجود آورد. رضاشاه برای استفاده از این فرصتها، نه فقط کارگرانی برای کارخانه ابریشمبافیاش در چالوس «استخدام» کرد، بلکه آشکارا در صدد نابود کردن صنعت ابریشمبافی در یزد برآمد؛ زیرا این صنعت، رقیب کارخانه اعلیحضرت بود». منبع: کتاب رضاشاه و بریتانیا، محمدقلی مجد، صفحه ۹۰ ـ ۹۳. @haghighatt_ttallkh
خالی کردن خیابان، چگونه مقدمه سقوط مصدق را فراهم کرد؟ یرواند آبراهامیان، مورخ ایرانی-آمریکایی در کتاب «ایران بین دو انقلاب» مینویسد: «مصدق پس از گفتوگویی سرنوشتساز با سفیر آمریکا که وعده داده بود در صورت برقراری دوبار نظم و قانون، آمریکا به دولت مصدق کمک خواهد کرد، به ارتش فرمان داد تا خیابانها را از همه تظاهرکنندگان پاک سازند. جالب اینجاست که مصدق تلاش میکرد تا برای پراکنده کردن مردم که پشتیبانان اصلى او بودند، از ارتش، دشمن پیشین خود، استفاده کند. شگفتیآور نیست که ارتش از این فرصت براى سركوبِ خود مصدق استفاده کرد. در ٢٨ مرداد که تودهایها در نتیجه پشت کردن مصدق به آنها صحنه را ترک کرده بودند، زاهدی با فرماندهی ٣۵ تانک شرمن اقامتگاه نخستوزیر را محاصره و پس از نُه ساعت درگیرى، مصدق را بازداشت كرد. در تكميل اين اقدامات، شعبان «بیمخ» تظاهرات پُرسروصدایی به سوی بازار ترتیب داد». ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، صص 344 ـ 345. @haghighatt_ttallkh
رضاشاه هم در جوانی قمه میزد! رضاخان اهل نماز و روزه و این قبیل امور نبود و بهاصطلاح، هُرهُریمذهب بود. اما یک اعتقادات سنتی داشت و یک نوع خوف از مرگ و مطالب پس از آن داشت. حرفهای مربوط به بهشت و جهنم را اوایل ازدواجمان قبول داشت و در روزهای عزاداری، لب به کُنیاک - که مشروب مورد علاقهاش بود - نمیزد. حتی قبل از رسیدن به پادشاهی دنبال دسته سینهزنی راه میافتاد و یکی دوبار هم در جوانی قمه زده بود. اما کمکم حرفهای فروغی و دیگران در او اثر کرد و کار به جایی رسید که به کلی منکر بهشت و جهنم شد. رضا میگفت: اسلام دین و آیین عربهای بیابانگرد است و قبل از اینکه عربها خداشناس شوند، ایرانیها خداشناس بوده و پیامبر خودشان را داشتند. خاطرات تاجالملوک، همسر رضاشاه، صفحه ۲۴۱. @haghighatt_ttallkh
ماجرای بایندر و رضاشاه بر سر پرچم ایران یعقوب توکلی، پژوهشگر تاریخ، میگوید: «مرحوم غلامعلی بایندر در زمان حکومت رضاشاه پهلوی، فرمانده نیروی دریایی ایران بود، در منطقه خلیجفارس، در تعدادی از جزیره های متروکه که متعلق به ایران بود، پرچم ایران را مستقر کرد. این اقدام بایندر باعث شد انگلیسیها به رضاشاه اعتراض کنند. رضاشاه هم بهجای این که در برابر این خواستِ انگلیسیها مقاومت کند، بایندُر را توبیخ کرد که شما چرا بیاجازه رفتید و در این جزایر، پرچم ایران را زدید؟». این واقعه در دوران رضاشاه و تحقیر پرچم شیروخورشید، از این جهت مهم است که این پرچم در آن زمان، پرچم رسمی کشور بوده است؛ ضعف رضاخان دربرابر انگلیسها نیز باعث تحقیر کشور در مقابل آنها شده بود. حال، اگر شخصی مانند شهرام همایون از چنین مسألهای باخبر میبود، شاید امروز بهخاطر زمین افتادن پرچمشان، کمتر غصه میخورد؛ چرا که بیشترین تحقیر را، مهمترین شخصیت خانواده پهلوی برای این پرچم رقم زده است. @haghighatt_ttallkh
بدترین کشور در زمینه حقوق بشر «جان فوران» استاد جامعهشناسی در دانشگاه سانتا باربارا کالیفرنیا، در کتاب «مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از سال ۱۵۰۰ میلادی تا انقلاب» مینویسد: «عفو بینالملل در سال ۱۳۵۵ وضعیت حقوق بشر و آزادی بیان در زمان محمدرضا شاه را این گونه توصیف میکند: تعداد زندانیان سیاسی ایران بین ۲۵ تا ۱۰۰ هزار نفر برآورد میشوند و هیچ کشور دیگری در جهان از نظر سوءسابقه در حقوق بشر به پای ایران نمیرسد». مقاومت شکننده، جان فوران، صفحه ۴۶۶. @haghighatt_ttallkh
بدترین کشور در زمینه حقوق بشر مارتین انالز، دبیر کل عفو بینالملل، در سال ۱۳۵۲خورشیدی گفت: «سابقه هیچ کشوری در جهان در زمینه حقوقبشر، بدتر از ایران نیست». جیمز بیل، عقاب و شیر، صفحه ۱۸۷. @haghighatt_ttallkh
دیپلمات بریتانیایی: تماس دانشجویان با حکومت فقط با باتوم و بازداشت بود «آنتونی پارسونز»، دیپلمات انگلیسی و سفیر بریتانیا در ایران، در کتاب «غرور و سقوط؛ شاه» مینویسد: «فساد، اختناق و فامیلبازی، سرکوب آشکار آزادی و فعالیتهای سیاسی، ازجمله عواملی بود که دانشجویان دانشگاهها را به مبارزه وادار ساخت. به این ترتیب تماس اصلی بین تودههای دانشجویان و مقامات با کتک و باتوم و بازداشتهای دستهجمعی از طرف ساواک و پلیس صورت میگرفت». آنتونی پارسونز، غرور و سقوط، صفحه ۶۵. @haghighatt_ttallkh
شاه: اگر دانشجویان شلوغ کنند، دانشگاه را اشغال میکنیم! اسدالله علم در خاطراتش مینویسد: «صبح امروز شرفیابی خیلی مختصری داشتم. یکی دو مطلب راجعبه دانشگاه عرض کردم که عالیخانی، رئیس دانشگاه استدعا دارد دانشکده فنی را باز کند؛ ولی به او گفتهاند امر مبارک [دستور شاه] این است باز نکند؛ در صورتی که دانشجویان استدعای بازشدن دانشگاه را دارند... فرمودند: مانع ندارد بکند؛ ولی اگر در دانشگاه، مخصوصاً در [پردیس] campus شاهرضا، اتفاقی افتاد که بوی سیاسی بدهد، آنجا را اشغال میکنیم. این را به رئیس دانشگاه بگو». یادداشتهای علم، جلد ۲، صفحه ۱۶۱، ۱۲ دی ۱۳۴۹. @haghighatt_ttallkh
مربی سوئیسی فرح علی شهبازی، محافظ خانواده پهلوی، درباره علت صمیمیت فرح با «پنجهشیر» که یکی از مأموران گارد بود، در خاطراتش مینویسد: «پنجهشیر یکبار فرح را در حال معاشقه با مربی سوئیسیاش ـ که یک نجار بود ـ دیده و به روی خودش نیاورده بود». محافظ شاه، علی شهبازی، صفحه ۲۰. @haghighatt_ttallkh
محمدرضا شاه: دموکراسی به درد من نمیخورد! 🔻یرواند آبراهامیان مورخ ایرانی_آمریکایی و استاد تاریخ در کالج باروخ و مرکز تحصیلات تکمیلی دانشگاه نیویورک، در کتاب «تاریخ ایران مدرن» مینویسد: «در اسفندماه ۱۳۵۴، شاه ناگهان تغییر موضع داد. 🔻وی ضمن انحلال احزاب ایران نوین و مردم، با تبلیغات فراوان تشکیل حزب رستاخیز را در کشور به اطلاع همگان رساند. وی اعلام کرد که حکومت ایران در آینده تکحزبی خواهد بود؛ کلیهٔ جنبههای زندگی سیاسی تحت نظارت یک حزب قرار خواهد داشت. 🔻همه شهروندان وظیفه دارند در انتخابات ملی شرکت کنند و به حزب ملحق شوند؛ و افرادی که عضو این حزب نشوند، لابد کمونیست مخفی هستند و این خیانتکاران میتوانند بین رفتن به زندان یا ترک کشور و ترجیحاً عزیمت به شوروی، یکی را انتخاب کنند. 🔻هنگامی که یک روزنامهنگار اروپایی در گفتوگویی با شاه به وی یادآوری کرد که بهکارگیری چنین لحنی با بیانههای اولیهٔ وی کاملاً تفاوت دارد، شاه در پاسخ گفت: آزادی افکار! آزادی افکار! دموکراسی! دموکراسی؟ این واژهها یعنی چه؟ هیچکدامشان به درد من نمیخورد. 🔻در این میان ساواک مطابق شیوه مرسوم به سرعت وارد عمل شد و کتاب خاطرات شاه - مأموریت برای وطنم ـ را که در آن درباره مزیتهای نظامهای چندحزبی بر دولتهای تکحزبی سخن به میان آمده بود، از همه کتابخانهها و کتابفروشیها جمع کرد». 📝 یرواند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، صفحه ۲۶۸. @haghighatt_ttallkh
اجبار کردن زنان عشایر برای شیر دادن به توله سگهای افسران ارتش رضاخان 🔻در دوران رضاشاه، رفتار ارتش با عشایر و اقوام ایرانی بسیار بیرحمانه بود. یکی از موارد تکاندهنده، مجبور کردن زنان عشایر به دوشیدن شیر برای تولهسگهای افسران ارتش بود. 🔻ویلیام داگلاس، قاضی دادگاه عالی ایالات متحده ـ که پس از سقوط رضاشاه از مناطق عشایری بازدید کرده است ـ در کتاب «سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی» به این موضوع پرداخته است. 🔻او مینویسد: «پیرمرد قشقایی در ادامه گفت که ما میتوانیم ارتش را بهخاطر برخی از این چیزها ببخشیم و با آنها در آرامش زندگی کنیم؛ اما یک چیز وجود دارد که ما هرگز نمیتوانیم آن را ببخشیم. در زمان سلطنت رضاشاه، سروانی در اینجا مستقر بود که چند تولهسگ اصیل داشت که سگِ مادر آنها مرده بود. سروان هر روز صبح سربازان را به یکی از روستاهای ما میفرستاد و حدود ۲ لیتر شیر مادر میخواست. زنان قشقایی ما مجبور به اطاعت بودند و هر روز سگها شیر مادران ما را مینوشیدند. لحظهای مکث کرد و بر آخرین کلماتش تأکید کرد که ما هرگز نمیتوانیم آن را ببخشیم». 🔻ویلیام داگلاس در ادامه میآورد: «عمق احساس او را تنها در صورتی میتوان فهمید که دو چیز بهخاطر سپرده شود. اول اینکه سگها برای مسلمانان نجس هستند. دوم اینکه نه تنها در بین قشقاییها مانند همه جای دنیا، مادر از احترام ویژهای برخوردار است؛ بلکه یک سنت و رسم در بین آنها وجود دارد که این فرمانده ارتش به آن بیحرمتی کرد؛ چراکه یکی از مقدسترین سوگندهایی که یک قشقایی میتواند بخورد، «به شیر مادرم قسم» است». 📝ویلیام داگلاس، سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی، صفحه ۱۴۱. @haghighatt_ttallkh
«محمدقلی مجد»، مدرس مرکز خاورمیانۀ دانشگاه پنسیلوانیا، در کتاب «رضاشاه و بریتانیا»، نوشته است: «هارت [وزیرمختار آمریکا در ایران] در ادامۀ گزارشش اعتراف میکند که همۀ به اصلاح پیشرفتهایی که در دوران حکومت رضاشاه از آن سخن میرود، نمایی ظاهری و افسانهای است که ماهرانه به دست انگلیسیها ساخته شده است». (محمدقلی مجد، رضاشاه و بریتانیا، صفحه ۱۷۸.)
میدونستی همسر هویدا چرا ازش طلاق گرفت؟ 🔻در مسافرتی که نخستوزیر به اتفاق همسرش به شاهرود رفته بود، در آنجا با زن با نفوذی به نام لقاءالدوله که فامیل هویدا نیز هست، ملاقات و به انجام امور مملکتی میپردازد. 🔻پس از ورود و اتمام تشریفات دولتی هویدا به خانم لیلا میگوید: تو در منزل لقاءالدوله بمان، چون من باید با مقامات محلی ملاقات کنم و شام را نزد آنها باشم. موقع خوابیدن نزد شما خواهم آمد. 🔻پاسی از شب گذشته، از آمدن آقای هویدا خبری نمیشود و خانم هویدا به بهانه گردش در شهر، از خانه لقاءالدوله خارج و به خانه فرماندار شاهرود میرود؛ چون مأمورین گارد او را میشناختهاند، طبعاً مانع نمیشوند و خانم هویدا سرزده وارد اطاقی که نخستوزیر در آنجا استراحت میکرده است، میشود. 🔻ولی با کمال تعجب مشاهده میکند که هویدا با یک پسربچه که از قرار معلوم بهوسیله فرماندار برای او آورده شده، مشغول همجنسبازی میباشد. 🔻مشاهده این منظره باعث ناراحتی شدیدی برای خانم هویدا می شود و بلافاصله منزل را ترک و در تهران از هویدا تقاضای طلاق می کند. (سند ساواک، ۲۰/۲۳۵۵۰ هـ ۲۱، ۱۳۵۰/۸/۳۰.) @haghighatt_ttallkh
حمله کماندوها به دانشگاه پهلوی؛ بازخوانی یک یورش وحشیانه در خرداد ۵۳ 🔻پرفسور «جیمز بیل» استاد روابط بینالملل کالج ویلیامزبورگ ویرجینیا، در کتاب «عقاب و شیر: تراژدی روابط ایران و آمریکا» نوشته است: «در سراسر کشور دانشگاهها صحنه آشوب مستمر بودند. 🔻در حمله سربازان به دانشگاه تبریز در بهار ۱۹۷۳ [۱۳۵۲ شمسی] چند تن از دانشجویان تظاهرکننده بهشدت مجروح شدند. 🔻واقعه خشونتآمیزتر در ژوئن ۱۹۷۴ [خرداد ۱۳۵۳ شمسی] روی داد که کماندوهای ارتش در حمله وحشیانهای که یادآور حمله به دانشگاه تهران در ۱۹۵۲ [۱۳۳۱ شمسی] بود، به دانشگاه پهلوی در شیراز حمله کرده و صدها دانشجو را مورد ضرب و شتم قرار داده و دستگیر کردند». 📃عقاب و شیر، جیمز بیل، صص ۱۹۰ ـ ۱۹۱.
شاه: اگر دانشجویان اعتراض کنند، دانشگاه را اشغال میکنیم اسدالله علم در بخشی از خاطراتش مینویسد: «صبح امروز شرفیابی خیلی مختصری داشتم. یکی دو مطلب راجعبه دانشگاه عرض کردم که عالیخانی، رئیس دانشگاه استدعا دارد دانشکده فنی را باز کند؛ ولی به او گفتهاند امر مبارک [دستور شاه] این است باز نکند؛ در صورتی که دانشجویان استدعای بازشدن دانشگاه را دارند... فرمودند: مانع ندارد بکند؛ ولی اگر در دانشگاه، مخصوصاً در [پردیس] campus شاهرضا، اتفاقی افتاد که بوی سیاسی بدهد، آنجا را اشغال میکنیم. این را به رئیس دانشگاه بگو». یادداشتهای علم، جلد ۲، صفحه ۱۶۱، ۱۲ دی ۱۳۴۹.
دیپلمات بریتانیایی: تماس دانشجویان با حکومت فقط با باتوم و بازداشت بود «آنتونی پارسونز»، دیپلمات انگلیسی و سفیر بریتانیا در ایران، در کتاب «غرور و سقوط؛ شاه» مینویسد: «فساد، اختناق و فامیلبازی، سرکوب آشکار آزادی و فعالیتهای سیاسی، ازجمله عواملی بود که دانشجویان دانشگاهها را به مبارزه وادار ساخت. به این ترتیب تماس اصلی بین تودههای دانشجویان و مقامات با کتک و باتوم و بازداشتهای دستهجمعی از طرف ساواک و پلیس صورت میگرفت». آنتونی پارسونز، غرور و سقوط، صفحه ۶۵.
اختلاس ۱۰۰ میلیون دلاری رضاشاه از پول نفت شواهد مستندی وجود دارد که نشان میدهد، از ۱۵۵ میلیون دلاری که بابت حقالامتیاز نفت پرداخت شد، حداقل ۱۰۰ میلیون دلارِ آن را رضاشاه به جیب زد. برای درک بزرگیِ این مبلغ در آن زمان، همین قدر کافی است که بدانیم، کل ظرفیت وامدهی بانک وارداتصادرات آمریکا در سال ۱۳۱۸ شمسی، در حدود ۱۰۰ میلیون دلار بوده است. محمدقلی مجد، رضاشاه و بریتانیا، صفحه ۲۹. @haghighatt_ttallkh
پیج اینستاگرام رو فالو دارید؟
🔴ایران جای خوبی برای کاسبی شده بود، خیلی خیلی خوب در گزارش کمیته روابط خارجه سنای آمریکا چنین آمده اسد: قیمت نفت در پاییز ۱۹۷۳ (۱۳۵۲) چهار برابر شد و عایدات نفتی ایران ناگهان از ۴ میلیارد دلار به ۲۰ میلیارد دلار در سال افزایش یافت. شاه فوراً مخارج نظامی را بهطور سرسامآوری بالا برد. تهران کانون خاورمیانه و هجوم بهسوی طلا شد. دلالان اسلحه، مقاطعهکاران و تقریباً از تمام کارخانجات آمریکایی که بهنوعی با ساز و برگ نظامی ارتباطی داشتند، نمایندگانی به پایتخت ایران روانه شدند. ژنرال آلیس ویلیامسون، معاون گروه مستشاران نظامی آمریکا در ایران، تصدیق کرده بود که هر هفته ۳۵ نفر از آمریکا برای دیدار با او میآمدند: «بنابراین من دائماً مشغول دیدار با کسانی بودم که چیزی برای فروش داشتند. ایران جای خوبی برای کاسبی شده بود، خیلی خیلی خوب و منافع بازرگانی در آن بینهایت بالا بود». ژنرال ویلیامسون گفته بود که مأموریت دوسالۀ او در ایران، به نظرش ۲۰۰ سال طول کشیده است. در این دو سال از طریق دفتر او ۷۰۰ قرارداد که مبلغ کل آن تقریباً به ۴میلیلارد میرسیده، بسته شده است. منبع: ویلیام شوکراس و دیگران، معمای شاه مات، ترجمه بهرام افراسیابی، صفحه ۴۰۴. @haghighatt_ttallkh
نیکی آر کدی، پروفسور بازنشسته تاریخ در دانشگاه کالیفرنیا و لس آنجلس و یان ریچارد، از اساتید و محققان برجسته دانشگاه سوربون فرانسه، در کتاب «ایران مدرن: ریشهها و نتایج انقلاب» مینویسند: «فرمانده نیروهای انگلیسی در ایران، ژنرال آیرونساید، ابتدا به رضاخان کمک کرد تا قدرت را در تیپ قزاق به دست آورد و سپس او را به انجام کودتا تشویق کرد». (نیکی آر کدی، ایران مدرن، صفحه 80.)