- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
هر صفحه که پیش می روم،نگاه شگرف و بی نظیر و تیزبینانه ی بنیامین به دنیای مدرن مرا متحیرتر می سازد.خیابان یک طرفه از آن دسته آثاری ست که نه دوبار،بلکه بارها باید خوانده شود... در چند پست گوشه ای از دیدگاه های او را راجع به نوشتن، با شما به اشتراک خواهم گذاشت. #خیابان_یک_طرفه #والتر_بنیامین https://t.me/hamidehbandarchi
«خیابان یک طرفه» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/134005
جنگ رمان ۳ بالاخره عرق ریزان روح به پایان رسید و توانستم نوشتاری برای بیوه ها بنویسم.در این نوشتار تلاش کرده ام از زاویه شخصیت، به این رمان درخشان بپردازم.نوشتار من در مقابل عظمت بیوه ها هیچ است.تنها امیدم این است که حتی یک نفر به خواندن این رمان ترغیب شود. پ.ن: مثل همیشه مدیون استادم فاطمه شریف نژاد هستم، به خاطر آنچه در مسیر ادبیات بر سر راهم می گذارد و بر نوشتنم پای می فشارد. #بیوه_ها #جنگ_رمان https://t.me/hamidehbandarchi
برای سوفیا آنگلوس.... برای مادرم،برای مادران سرزمینم که پاره های تن خود را در خاک نهادند... برای جامه های سیاهشان که دامن در خاک می کشد... برای جگرهای سوزانشان... برای چشم های غبار گرفته شان... و برای دل های تنها و غریبشان.... برای سالهای دوری و فراق... دوری به درازنای ده ها سال، به وسعت هزارها کیلومتر... برای پرس و جو های بی جواب از آن ها که بازگشته بودند ... برای بازنگشتن برای همیشه... برای پیکرهایی که پس از سالها بازمی گشتند... ناشناس...بی نشان... برای بیوه ها.... #جنگ_رمان #بیوه_ها #آریل_دورفمن https://t.me/hamidehbandarchi
«بیوهها» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/59073
قلبم تکه تکه است.... قلبم تکه تکه است، از شنیدن اینکه استادم وسیله خانه اش را به فروش گذاشته است... قلبم تکه تکه است، وقتی همسرم پاکت خالی هدیه های ازدواج مان را که برای روز مبادا نگه داشته بودیم،پیش رویم می گذارد... قلبم تکه تکه است، از دیدن پیرزنی با لباس های مندرس در فروشگاه سر کوچه که زیر لب چیزی تقاضا می کند... قلبم تکه تکه است، از سنتورنوازی پسرک هنرمند کنار چهارراه که اسکناس های بی قیمت کنار سنتورش خودنمایی می کنند... قلبم تکه تکه است، از معتاد چمباتمه زده کنار پیاده رو که در حال خودش نیست، با همان اسکناس های زشت دور و برش... قلبم تکه تکه است از مردان دور میدان که به دنبال ماشین های پی کارگر می دوند... قلبم تکه تکه است، از دیدن مردی که با ولع لقمه برنج خالی سردی را به دهان می برد... قلبم تکه تکه است، از خواری... از لکه دار شدن شرافت .... از دندان بر جگر نهادن ... از صبوری هایشان... قلبم تکه تکه است... از غم باری که بر شانه های عزیزانم است... از غم این کمرهایی که به جای شکستن باز راست می شوند... از این نجابت... از این غرور .... از این عظمت...که آرام و بی صدا نفس می کشد... هنوز زنده است...امیدوار به قداست شرف و جوانمردی... قلبم پاره پاره است از غم سرهایی که به نخوت راحت طلبی و خودخواهی فرود نمی آیند... قلبم پاره پاره است، از این قامت های راست، که حقیقت و زیبایی را نه در رو به راهی امور،که در بلندای شرف می یابند... امروز و فردا می گذرد و آنچه می ماند صدای عظمت شرافت تو در گوش فرزندان ماست....تا همیشه.... #واگویه ✍دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
اعدام نکنید حسین سناپور ☑️اعدامهایی که بیاعتنا به اضطراب و حال خراب مردم از شرایط جنگی انجام میشود و بیاعتنا به توصیهی انواعی از آدمها و جریانهای نزدیک به حکومت و دور از آن و بیاعتنا به شرایطی که مسبب حوادث دی ماه و نظایر آن بوده، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ ☑️چه انگیزهیی میتواند حکومت داشته باشد از این سلسله اعدامهایی که دادگاهشان و حکمشان برای عامهی مردم ناروشن است؟ قصد ایجاد تعادل اجتماعی است؟ هیچ نشانهیی از چنین قصدی دیده نمیشود وگرنه دادگاهها علنی و مسیر دادرسی شفاف و همه چیز برای عموم مردم روشن میشد. قصد ایجاد ترس است؟ شاید، ولی حکمدهندهگان و اجراکنندهگان نمیدانند که این اعدامها بیشتر خشم ایجاد میکند تا ترس؟ شاید نمیدانند. ☑️آنچه بیشتر از هر دلیل دیگری میتوان حدس زد، جلوگیری از اتفاقات مشابه دی ماه است. به نظر میرسد آگاهی از خشم و نارضایتی و اضطراب اجتماع، کسانی را به این جمعبندی رسانده است که اعدام بهترین وسیلهی شوکهکردن و منفعلکردن حاملان این خشم و نارضایتی و اضطراب است. ☑️درست فکر کردهاند یا نه، زمان نشان خواهد داد. اما هر چه هست، نشان دادهاند که اعتنایی ندارند به توصیهها و درخواستها و نظرات آحاد مردم، چه خودی باشند و چه غیرخودی، چه مصلح باشند و چه انقلابی و چه شناختهشده باشند و اعتبار فراوان اجتماعی داشته باشند چه نه. پس نه فقط خودشان را جدای از این همه و منفک از جامعه میدانند که شاید بعضیشان حتا استقبال هم میکنند از خشمگینتر شدن و اعتراضیتر شدن جامعه. ☑️پس با همهی ناامیدی از شنیدهشدن و مؤثربودن حرفمان و فقط تا بدانند که چه قدر مخالفیم با این نحوهی دادرسیها و محاکمهها و اعدامها، میگوییم: #اعدام_نکنید! ۷ مرداد ۱۴۰۵ @sanapourhossein
ضرب زید چندی پیش شاهد مناظره ای میان سه تن از اساتید علوم انسانی پیرامون موضوع زوال و ابقای نهاد روحانیت بودم.این موضوع دغدغه همیشگی ام بوده است و لذا با دقت پیگیر مباحث شدم، ولی از آنجایی که همیشه نانوشته های میان سطور از سطور اصلی و حاشیه از متن جذاب تر است،صحبت های خارج از بحث اصلی که غالبا به صورت رفت و برگشتی بین مناظره کنندگان رد و بدل می شد، برایم شنیدنی تر بود، به ویژه که این حاشیه ها به نظرم اگر با اهمیت تر از متن که کم اهمیت تر نبود. به دلیل حساسیت بالای موضوع از دید سیاسی، مباحثه کنندگان تلاش می کردند در متن اصلی بحث ، بیشتر علمی و فارغ از جهت گیری صحبت کنند که هرگز محقق شدنی هم نیست. ولی زمانی که مجال تلنگر زدن های بی تعارف فارغ از علم فراهم می شد، حرف دل خود را بیان می کردند. یکی از اساتید که در جایگاه حمایت از سیستم روحانیت پس از انقلاب صحبت می کرد و علت تامه عدم اقبال به روحانیت را در فضای کنونی جامعه بر دوش پیشرفت فناوری های مدرن می نهاد، در اثنای همین صحبت های حاشیه در کنار متن، در پاسخ به مثال طرف دیگر که به فقدان آزادی روحانیت در فضای پس از انقلاب انتقاد داشت، جمله ای را نقل کرد که برایم جای تامل بسیار داشت. استاد منتقد مثالی از یکی از روحانیون نقل کرد که برای سخنرانی در مسجدی دعوت شده و با آنکه به لحاظ علمی در سطح بسیار بالای حوزوی قرار داشته،از سوی جوانکی که گویا رئیس پایگاه مسجد بوده، فراخوانده و موضوع صحبت برایش تعیین می شود که این را بگویید و آن را نگویید. در پاسخ به این مثال استاد حامی وضع موجود،جمله ای را نقل کرد که ذهنم را بسیار به خود مشغول ساخت،ایشان به اصطلاح حوزویان این گونه بیان نمود که:«ضرب زید». «زید» در اصطلاح عربی معادل همان فلانی ماست، به این معنا که یک شخص بی اهمیتی کاری کرد و حرفی زد.آیا این را می توان تعمیم داد؟حوزه پر از افراد باسواد و عمیق است.چرا باید به این افراد کم اهمیت و سطحی برای مثال متوسل شد؟! از آن روز با خود بسیار می اندیشم که زندگی من و بسیار بسیار مردم از سرزمین من، در این سال ها چه اندازه توسط همین «ضرب زید» ها تعیین تکلیف شده و به ناکجاآباد ها که راه نبرده است!!! آقای استاد! بسیار تلاش کردم که با بی طرفی با مباحث شما همراهی کنم و با نطفه هایی از حقیقت که سربسته در میان صحبت هایتان پنهان بود، موافق بودم، اما هرگز نمی توانم بپذیرم که به تعبیر شما« زید ها » عاملان سرسری و سطحی و بی تاثیر این سال ها بوده اند. آن زید ها که شما زید می نامیدشان، سرنوشت های میلیون ها نفر را در پشت میزها و مسندهایشان رقم زده اند،در جایگاه هایی که شایسته آن نبودند. آن زید ها که بی اهمیت می نامیدشان مسیر زندگی بسیاری را تغییر دادند با تصمیم هایشان و با تدبیر هایشان!!! ما زخم خورده این زید ها هستیم و به همین خاطر زید نمی نامیم شان.آن ها برای ما زید نبودند که فعال لما یشا بودند که امرشان پناه بر خدا کن فیکون بوده است. چه ظلم ها و چه حق کشی ها و چه امتیاز دادن ها و چه ناروایی ها سال هاست توسط همین زیدهای کوچک محقق می شود...و ما را به آنچه به آن مبتلاییم دچار ساخته،به حال و روز امروزمان.... آقای استاد! شما احتمالا زخم خورده زید ها نبوده ای و گرنه سوزش تیغ خنجرشان نمی گذاشت که زید بنامیدشان.... #دلنوشته ✍ دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
شهر من شهر من میدان هایی دارد با مردانی با لباس های جنگ. با اسلحه هایی بزرگ، آویخته بر گردن هایشان.... می گویند اسلحه هایشان قناسه های دقیقی دارد که با آن سر و قلب و پهلوی خود را نشانه می روند..... #واگویه ✍ دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
کلاس آموزش دروغ همسر معلم دخترم از دنیا رفته است.به مراسم ختم می روم و دخترم را با خود همراه می کنم تا از کودکی احترام به معلمانش را بیاموزد.در مراسم با تمام معلمانش از پایه های مختلف رو به رو می شود، ولی همه با تیپ و ظاهری کاملا متفاوت!!! در مسیر برگشت، دخترم با لحنی کنایه آمیز می پرسد: مامان خانم ....چرا این طوری بود؟پس چی شد مسابقات قرآن و.... و تازه از عکس پروفایل واتساپ خانم....بی خبر است.... این حرف همچون خنجری به قلبم فرو می رود و می دانم که باید بفهمد.... و وای از فهمیدن سیاهی ها و پی بردن به دروغ ها...برای تو که هنوز پاک و بی آلایشی... باید با دست خودم بر صفحه سپید ضمیرت نقش سیاهی بزنم...وای... باید بدانی که مردمت این چنین شده اند....این چنین شان کرده اند.... باید بدانی که نفاق و دروغ همچون آب و غذا برای ماست... باید بدانی که دو چهره شدن و سه چهره شدن و هزار چهره شدن اقتضای دوران ماست.. و وای از این جنایت ها که عادی و عادت زندگی روزمره است...و تو باید عادت کنی به جنایت.... تلویزیون صحنه آموزش کار با کلاش را توسط یک نظامی به پسرکی نشان می دهد... دخترک من از معلمش نفاق می آموزد... این دو صحنه را کنار هم می گذارم....از کجا به اینجا رسیده ایم.... از کلاسهای پرورش دروغ تا کلاس های آموزش کار با کلاش.... اگر درخت های دروغ و نفاق را آبیاری نمی کردیم،امروز مجبور نبودیم به دست کودکانمان اسلحه بدهیم...آخر مگر سر و کار انگشتان کودکان نباید با عروسک و قلم و دفتر باشد... چه سرنوشت غریبی ست آنچه انسان برای خود رقم می زند....و بعد از خداوند گله مند است ... #دلنوشته ✍دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
.... می گویم:حاج خانم نکرده لیوان های کثیف رو بشوره و پس بده.... می گویی:آخه پاش خیلی درد می کنه.... خدا را شکر که از من بیشتر می فهمی... #واگویه #ثمرـزندگی ✍دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
دخترک زیبای جنوب دیشب وقت خواب به اتاقش سرک می کشم.همچون فرشته ای غنوده است.سرش را رو بالش سفت می کند و نسیم خنکی پرده اتاقش را نوازش می دهد... این همان اتاقی که شش ماه پیش در آن دو شب سیاه، که یادآوری اش جز زجر و حرمان نیست، از صدای مدام شلیک نمی خوابیدی.... مدام به اتاق سرک می کشیدم و تو از این سو به آن سو می شدی، از آن شب قلبم تکه تکه شده و دیگر جمع نخواهد شد...می دانستم که جمع نخواهد شد... دیشب دخترک زیبای جنوبم از صدای انفجارها نمی خوابید... شلیک و انفجار....جنوب و شمال... این کلمات است...بریده باد دستی که خواب را از چشمان تو ربود....بریده باد.... خواب تو با آواز جیرجیرک ها و تلالو نور ماه همچون خواب فرشتگان است... من برای تو لالایی می خوانم، ما برای تو لالایی می خوانیم ...لالایی ما صدای انفجار را به گوش های نازکت نخواهد رساند... بخواب عزیزکم...ما بیداریم و لالایی می خوانیم.... پی نوشت:برای نجمه ها و مریم ها و عصمت ها،برای پاره های تنمان در جنوب #جنوب_عزیزم #واگویه ✍دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
کشف سوسو یا درخشش خورشید چندی پیش استاد گرانقدرم دکتر مهدی سلیمانیه یادداشتی با عنوان کشف سوسو در کانال تلگرامی خود منتشر کرد.این یادداشت، با طرح مثالی از دانشجویی که به طور اتفاقی یادداشتش توسط یکی از اعضای یک گروه هنرمند خوانده و مورد توجه واقع می شود و این توجه سرنوشت آن دانشجو را تغییر می دهد و او را به یکی از اعضای دائم آن گروه هنری تبدیل می کند،به موضوعی پرداخت که دغدغه همیشگی من بوده و انگار از گلو بی صدای من فریاد زده می شد.بگذریم که اکثر قریب به اتفاق پست های ایشان این گونه است... اما آنچه برای من قابل توجه بود،نوع نگاه ایشان به مسئله شناخت استعدادهاست.چون خودم همواره با این معضل دست و پنجه نرم کرده ام که به دلیل فضای نابرابر ابراز وجود اجتماعی،صدایی برای ابراز خود نداشته ام،نه اینکه لال باشم، بلکه به تعبیر فوکو ساختارهای قدرت در جامعه پخش است و فقط به قدرت سیاسی خلاصه نمی شود. در فضای ابراز وجود هنری و علمی نیز این فضا توسط گروههای خاص غصب شده که همواره دست اندر کار سلب اعتماد به نفس و توان گفتن حرف خود از سایر گروههای تحت نفوذ خود بوده اند، تا امتیاز سرآمدی در این عرصه از این صاحبان قدرت و وارثان تریبون ها گرفته نشود. این سرنوشت مسجل من و امثال من بود که همواره با گرهی بسته شده در گلو روی نیمکت کلاس ها و جلسات و گفتگوها می نشستیم و صاحب تریبون(شما بخوانید هر تریبونی) به شیوه دموکرات مآب اصرار به صحبت کردن مخاطبین بدبختی چون ما می نمود و از او اصرار و از ما انکار بود.... حال آنکه به تعبیر دقیق دکتر سلیمانیه گروههای تحت سلطه که زبانی برای بیان خود نداشته اند و توان بیان از آنها سلب شده باید کشف شوند،اگر مرشد راه جوینده و حتما کاشف این سوسوها باشد.. مطالعه این پست مقارن شد با تجربه من از حضور در یک جمع.... دوستی که همواره چراغ راه است از اجرای جلسه تحلیل رمان در شهر من خبر داد و من که تا به حال به چنین اقداماتی در سطح عمومی در فضای این شهر کمتر برخورده بودم، به سر شتافتم... جمعی ناآشنا که نه تو شناختی از آنها داری و نه آنها شناختی از تو. و سخنران به عادت مألوف صحبت های خود را بیان کرد و از شرکت کنندگان درخواست مشارکت نمود. سه یا چهار بار گره در گلویم بسته شد تا اینکه تصمیم به بازکردن گرفتم و آرام آرام زبان گشوده شد.. و بار دوم و بار سوم و .... نگاه هایی که خیره نگاه می کرد و گوش هایی که تیز شده بود.بعد از جلسه چند نفر با اشتیاق به سمتم آمدند و برای حضور در جلسات بعدی دعوت کردند... آن گرهی که همواره باز نمی شد و جلسات را به حرمان و پشیمانی و افسردگی از نگفتن حرفی که در گلو مانده بود،ختم می کرد، به شور و نشاط و انرژی مثبت مبدل شد... این بازشدن گره گلو را مدیون وجودهایی هستم که اسامی بزرگ و پرطمطراقی ندارند ولی برایم بسیار بزرگند چون در وجودم باور به خود را به ودیعت نهاده اند... اساتید بسیار داشته ام ،بسیار بسیار... ولی این گوهرهای ناب شاید به عدد انگشت های دست نرسند... آنکه در مقابل یادداشت های ضعیفی که می نوشتم گردن راست می کرد و چشمانش برق می زد... آنکه با اشتیاق پیرامون صحبت های پیش پاافتاده ام صحبت می کرد و نظر می داد... استادی که هر هفته در محضرش هستم و در جمله جمله اش حسی از افتخار و بزرگ بینی شاگردش موج می زند... استادی که تابوی فاصله استاد و شاگردی را شکست و همچون دوستی در کنار ما قرار گرفت... دوستی که یادداشت های ضعیف و پر از اشکالم را نشر می داد... این درخشندگان اندک هر چند کم اند ولی سرنوشت ها را تغییر می دهند.... بیش باد وجودهایشان و تابنده تر که هر چه دیده ایم نخوت و تحقیر و چسبیدن وارثان تریبون ها به تریبون برای از دست ندادن قدرت غصب شده، بوده است.... #دلنوشته #مهدی_سلیمانیه ✍دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
✍️نوشتن سفری است بیانتها که هرگز به مقصد نمیرسد. ✍️نوشتن پاسخی است به بیعدالتیهایی که ما را احاطه کردهاند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادیهایش، از لذتهای جهان و بهویژه از عشقِ انسانها. این را هم بگویم که هرگز در آثارم تن به خودسانسوری ندادهام، چراکه حقیقت برای من امری مقدس است. ✍ادبیات و کلمات برای بقای بشریت حیاتیاند و همواره پابرجا خواهند ماند.هرچقدر هم که گوشمان را با وعده بهبود همیشگی زندگی توسط هوش مصنوعی پر کنند، حقیقت تغییر نمیکند. ✍️شما در ایران بهخوبی درک میکنید که حتی در سیاهترین روزها هم حفظ انسانیت در گرو پناهبردن به هنر است؛ در گرو انجام کارهای کوچکی مثل نوشیدن چای در سپیدهدم یا ستایش زیبایی طلوع خورشید. اینها همان «شعرِ زندگی» هستند؛ همچنین خواندن، عشقورزیدن و موردِ عشق واقع شدن. ✍حفظ خویشتن بهعنوان یک موجود انسانی -و اینکه نجات یابی و مانند دشمنت نشوی- از راههای گوناگونی ممکن است؛ من این کار را از طریق خواندن، نوشتن، گوشدادن به موسیقی و تماشای فیلم انجام میدهم. ✍️بقای یک کشور، بیش از آنکه مدیون کلمات باشد، مرهون مبارزه و مقاومت مردمش است. ✍نمیتوانی در حالی که شهرها در آتش میسوزند و انسانها کشته میشوند، درباره پرندگان و گلها بنویسی؛ چراکه پرندگان هم خواهند مرد و گلها هم در آتش خاکستر خواهند شد. ✍نویسنده حتی میتواند با ترسیم چهره یک رفتگر، تصویری از کل جامعه ارائه دهد؛ از تمام فضایل و رذایلش. ✍در بوسنیِ سال ۱۹۹۲ تو میتوانستی آتئیست، پانک، صلحطلب یا هر چیز دیگری باشی، اما اگر نامت محمد، عثمان، جواد، آیدا یا یاسمین میبود، این بدان معنا بود که ممکن است کشته و شکنجه شوی یا به اردوگاه کار اجباری بروی. ✍من بهعنوان نویسنده، گاهی لبریز از نفرت یا میل به انتقام هستم؛ اما به محض آنکه پشت میز مینشینم و قلم به دست میگیرم، میبینم که «زبان» در برابر میلِ من به بدذات و فاسد بودن مقاومت میکند. اصلا همین نوشتن است که میتواند مرا نجات دهد، تا به کسی که در دوران جنگ قصد کشتنم را داشت، تبدیل نشوم. ✍هیچ نویسنده بزرگ و موفقی نمیتواند از نفرت بهعنوان ابزار اصلیِ خلقکردن استفاده کند. ✍فرهنگ و ادبیات همان چیزی است که از ما «انسان» میسازد و ما را از حیوانات جدا میکند. به یاد دارم که مردم بوسنی در دوران جنگ، بهشکلی باورنکردنی کتاب میخواندند. همه کتاب میخواندند؛ حتی کسانی که پیش از جنگ اهل مطالعه نبودند، به ادبیات پناه بردند. ✍انگار جنگ، محرک عظیمی بود که چیزی را در درون آدمها به حرکت درآورد؛ باعث شد مردم بخواهند رؤیاهایشان را محقق کنند و به چیزی فراتر از آنچه جنگ از آنها ساخته بود، تبدیل شوند. شاید این از نزدیکی بیش از حد به مرگ و نیستی باشد؛ دقیق نمیدانم، شاید جواب درستی برای این سؤال نداشته باشم. اما به یاد شعری از مولانا میافتم که میگوید جهان، گویی توپی مشتعل است و از هر سو اخبار ناگواری به گوش میرسد، اما خبر راستین این است که اصلا خبری نیست. او میگوید باید به درون رفت، به آن باغ لطیف؛ یعنی باید به درون خود پناه برد. ✍مهمترین کاری که هر انسانی میتواند برای خود انجام دهد، حفظ دنیای درونی خویش است؛ یعنی صیانت از انسانیت، تخیل، اصالت و نیکی. ✍ما نیز در سختترین روزها، رؤیای جهانی بهتر را در سر داشتیم و در نهایت به آن رسیدیم؛ پس هرگز امیدتان را از دست ندهید. حتی اگر در جهنم زندگی میکنید، باز هم برای خود ارزش قائل شوید و آیینهای کوچک و روزمره زندگیتان را حفظ کنید؛ منظورم همان کارهای کوچکیاند که به زندگی معنا میبخشند. و به یاد داشته باشید: خواندن، خود نوعی مقاومت است.
چندی پیش مصاحبه ای با فاروک شهیج نویسنده بوسنیایی را خواندم.در تک تک جملاتش درسی نهفته بود و نشان می داد که این نویسنده پیش از آنکه نویسنده باشد چه روح غنی و سرشاری برای خود رقم زده است.او که در جنگ بوسنی در مقابل رژیم نسل کش صرب جنگیده و مقاومت کرده بود، نکاتی را بیان می کرد که درس زندگی و آزادگی بود پیش از آنکه درس نویسندگی باشد.... در پست زیر نکاتی از این مصاحبه را قرار داده ام. #فاروک_شهیج ✍️دست نوشته های حمیده بندرچی https://t.me/hamidehbandarchi
در کارگاه «تخیل و امکان تغییر» در یکم و دوم مرادماه یکی از کتابهایی که قصد دارم با هم بخوانیم، Making Space for Justice: Social Movements, Collective Imagination, and Political Hope (2022) نوشته Michele Moody-Adams است؛ فیلسوف برجسته اخلاق و سیاست و استاد دانشگاه کلمبیا. این کتاب به نظرم یکی از مهمترین آثاری است که در سالهای اخیر درباره نسبت میان عدالت، جنبشهای اجتماعی و تخیل نوشته شده است. مودی-آدامز تلاش میکند نشان دهد آنچه یک جنبش را زنده و پایدار میکند، تنها نارضایتی، منابع یا فرصتهای سیاسی نیست؛ بلکه توانایی تصور جهانی است که هنوز وجود ندارد. آنچه بیش از هر چیز در این کتاب برای من اهمیت دارد، بازتعریف مفهوم «تخیل» است. ما معمولاً تخیل را با خیالپردازی یا فاصله گرفتن از واقعیت یکی میگیریم، اما مودی-آدامز معنایی کاملاً متفاوت از آن ارائه میکند. از نظر او، تخیل یک توانایی شناختی و اخلاقی است؛ ظرفیتی که به انسان امکان میدهد فراتر از وضعیت موجود بیندیشد و افقهایی را ببیند که هنوز تحقق نیافتهاند اما میتوانند تحقق یابند. اگر نتوانیم جهانی متفاوت را تصور کنیم، هرگز برای ساختن آن نیز دست به عمل نخواهیم زد. به همین دلیل، او جنبشهای اجتماعی را صرفاً واکنشی به بیعدالتی نمیداند. جنبشها فقط برای تغییر قانون یا سیاست شکل نمیگیرند؛ آنها در جریان مبارزه، معنای عدالت، کرامت، شهروندی و حتی شیوه فهم ما از جهان را تغییر میدهند. به تعبیر او، جنبشهای اجتماعی تولیدکننده «امکان» هستند. آنها افق امر ممکن را گسترش میدهند و نشان میدهند آنچه امروز ناممکن به نظر میرسد، فردا میتواند بخشی از واقعیت باشد. یکی از ایدههای درخشان کتاب، تمایز میان تخیل فردی و تخیل جمعی است. هر انسانی میتواند رؤیاها و آرزوهای شخصی داشته باشد، اما جنبش اجتماعی زمانی متولد میشود که این رؤیاهای پراکنده به تصویری مشترک از آینده تبدیل شوند. آنچه مردم را به کنش جمعی پیوند میدهد، فقط اشتراک در رنج نیست؛ اشتراک در تخیل است. انسانها زمانی حاضر میشوند هزینه تغییر را بپردازند که بتوانند آیندهای را ببینند که ارزش مبارزه کردن داشته باشد. از این منظر، سیاست نیز معنای تازهای پیدا میکند. هر نظم سیاسی میکوشد افق تخیل شهروندان را محدود کند و آینده را امتداد اجتنابناپذیر اکنون جلوه دهد. در مقابل، جنبشهای اجتماعی مرزهای امر ممکن را جابهجا میکنند. آنها بیش از آنکه صرفاً با قدرت سیاسی درگیر باشند، با مرزهای تخیل ما درگیرند. مودی-آدامز در ادامه پیوند مهمی میان حافظه، روایت و تخیل برقرار میکند. گذشته صرفاً چیزی برای یادآوری نیست؛ ماده خامی است که از دل آن آینده ساخته میشود. جنبشهای اجتماعی گذشته را بازخوانی میکنند، اما هدفشان ماندن در گذشته نیست؛ آنها گذشته را دوباره روایت میکنند تا آیندهای متفاوت را ممکن سازند. روایتها نیز در این میان نقشی اساسی دارند، زیرا انسانها جهان اجتماعی را بیش از آنکه از خلال دادهها بفهمند، از خلال داستانها میفهمند. تغییر روایتها، بخشی از تغییر جهان است. مودی-آدامز میان خوشبینی و امید تفاوت میگذارد. خوشبینی انتظار منفعلانه برای بهتر شدن اوضاع است، اما امید یک عمل اخلاقی و سیاسی است. امید دقیقاً زمانی معنا پیدا میکند که آینده نامطمئن باشد. از این جهت، او به سنتی نزدیک میشود که ارنست بلوخ آن را «نه-هنوز» مینامید؛ آیندهای که هنوز وجود ندارد، اما میتواند ساخته شود. و شاید زیباترین ایده کتاب همین باشد: امید نتیجه موفقیت جنبشها نیست؛ پیششرط موفقیت آنهاست. مردم ابتدا باید بتوانند آیندهای متفاوت را تصور کنند تا اساساً برای تغییر آن به میدان بیایند. بدون تخیل، امیدی شکل نمیگیرد و بدون امید، هیچ کنش جمعی پایداری ممکن نیست. برای من، ارزش این کتاب دقیقاً در همین بازگرداندن مفهوم «امکان» به قلب اندیشه اجتماعی است. اگر جامعهشناسی رسمی، اغلب به توصیف آنچه هست مشغول بوده، مودی-آدامز یادآوری میکند که فهم جامعه بدون اندیشیدن به آنچه میتواند باشد ناقص است. شاید بزرگترین وظیفه اندیشه، پیش از هر برنامه سیاسی یا اصلاح نهادی، گشودن فضای تخیل باشد؛ زیرا هر تغییری، ابتدا در قلمرو امکان و در ذهن انسانها آغاز میشود. عباس کاظمی @varijkazemi
✍🏻 بالاخره ایرانیان چه میخواهند؟ راننده تاکسی که میگفت در جریان امداد به کشتگان جنگ رمضان حضور داشته و هنوز از یادآوری خاطرات اجساد تکهپاره کودکان منقلب است. میگفت شما اگر در تجمعات شبانه شرکت کنید میبینید مردم یکصدا خواهان محو اسرائیل هستند. هشت میلیون بیشترند؟ با موشکهایمان از زمین محوشان میکنیم...دیگری میگفت با موشکهایمان میتوانیم پنتاگون را هم بزنیم... انتشار گزارش محرمانه دستیار رئیس جمهور درباره «آنچه ایرانیان میخواهند»، با همه بدبینیهایی که درمورد این قسم پیمایشها در شرایط جاری کشور وجود دارد، این حُسن را داشت که بدانیم بنا به اطلاع مسئولان فعلی خواستههای مردم چیستند. این میزان ناامنی درباره درز اطلاعات محرمانه خواه از جانب نمایندگان مجلس باشد خواه دولت ترسناک است، ولی برای ما غنیمتی است در شرایطی که صدا و سیما در انحصار کامل یک جریان فکری است و رسانههای خارجی هم در خدمت منافع بودجهریزانشان هستند. گزارش درمجموع نشان میدهد نگاههای رادیکال هر دو سوی طیف، جمعیت قابل توجه و کمابیش برابری دارند، اما عموم ایرانیان همچنان بر عهد خود با آرمانهای مشروطه هستند: ایران را متعلق به ایرانیان میدانند و نه استبداد داخلی را میخواهند و نه استعمار خارجی را. اکثریت ایرانیان مقیم داخل کشور که امنیت و معیشت و آینده فرزندان و سرزمینشان در خطر است خواهان «مذاکره» و «توافق» در داخل و خارج هستند. اگر عزمی برای تحقق «اراده ملت» وجود دارد، قاعدتاً نباید از سنگپرانی و فحاشی و شعارهای تنها گروهی بترسد که اجازه حضور در خیابان، حق سوگواری برکشتگانِ عزیز، حق اعتراض، حق پرسشگری و حتی سنگپرانی دارد. (قاعدتاً نباید بیتوجه بود به حساسیتها و اعتراضهای اقلیت و اکثریت. آنقدر که در شرایطی جنگی ممکن است باید توضیح داد مردم دارند هزینه چه تصمیمهایی را میدهند؛ همانطور که درباره چندماه قطعی اینترنت و نابودی کسب و کارهای خرد و کلان توضیح داده شد.) باری، در همین گزارش معلوم است که قلبهای مردم ایران، متعلق به هر گروهی که باشند، پر از محرومیت، تروما و خاطرات سوزانی است که سوخت فرقهگرایی و رادیکالیسم است. پیشتر هم نوشته بودم متخصصان «مصالحه در شرایط مخاصمه»، اتفاق نظر دارند مصالحۀ واقعی برنده ندارد. خواه مصالحه در دعوای خانوادگی باشد، خواه درگیری داخلی و خواه مخاصمه بینالمللی. مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگران است. صلح هم مانند جنگ فداکاریهای و جانفشانی میخواهد. فداکاریهای دردناک. صلح هم قربانیانی دارد، هم از میان انسانها و هم از رویاها. مصالحه انتخاب ایدهآل نیست، ضرورتی اجتناب ناپذیر است برای پرهیز از هزینههای بیشتر و غیرقابل جبران. گاهی ممکن است با بخشی از اصول و آرمانها در تضاد باشد، ولی اهداف بزرگتری را دنبال میکند مثل مراقبت از جان و امکان زندگی انسانها و زیستپذیری سرزمین. مثل ممانعت از تبدیل شدن به کشوری که جنگ وصف دائمیاش شود و درگیریهای داخلی و خارجی فرسودهاش کنند. مصالحه به تعبیر مارگالیت «انتخابی تراژیک» است که با قربانی کردن برخی رویاها، امکان زنده ماندن و رویا داشتن برای نسل آینده را فراهم میکند. شور و مدال و افتخار ندارد، اما از اصلیترین سرمایههای ملتها محافظت میکند. آرمانها و رویاها برای شکل دادن به هویت ملی ضروریاند، اما مصالحه درباره واقعیت امروز و فردای ماست که شجاعتی اخلاقی به نفع زندگی میطلبد. این پیمایش نشان میدهد امروز اکثریت ایرانیان زخمدیده، در سال ۱۴۰۵ همچنان میخواهند خودشان (همه مردم ایران) حاکم برسرنوشتشان باشند، رویاپردازی نمیکنند و خواهان اصلاح و مصالحهاند، چون انتخابشان محافظت از «زندگی» به قیمت گذشتن از برخی آرمانهاست. @neocritic