tgindex
حَمیـــــــم

حَمیـــــــم

Статистика
@hamiim402персидский

شخصی که به انسان نزدیک است. مفسران حَمیم را در بعضی آیات به‌معنای قریب، قریبِ دلسوز و مهربان، قریبی که پیگیر مسائل و مشکلات انسان است و قریبِ حمایت‌گر معنا کرده‌اند. اینجا هستم. @Atena_mhz

Последний пост
1 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
273
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
383
21 постов
Вовлечённость
140,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
250
1/48двое суток
286
1/72трое суток
309

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از خلال این روزها.

  • شبیهِ قاصدکِ بعدِ فوت! حَمیم

  • سروش‌ها • به نظر من بررسی سروش متقدم و متأخر و مقایسه تطبیقی بین این دو، از جذاب‌ترین بررسی‌ها پیرامون گردش فکری در روشنفکرانی‌ست که به گردش مبتلا شده‌اند. چرا که چرخش فکری در سروش مانند اکثریت دیگر متفکران مبتلا به این امر، او را دچار افول نکرده است. سروش…

  • ساحتِ گور تو سروستان شد ‏ای عزیزِ دلِ من... ‏تو کدامین سروی؟ ‏- هوشنگ ابتهاج #میناب🎒

  • без подписи

  • 10 июл.4102из khamenei_irNews

    .

  • 6 июл.4974из TheNarrrowGate

    🔴سیدعلی خامنه‌ای و سنگرهای امپراتوری رسانه‌ای: یک تجربه زیسته 🔸کودکی ما در نیمه دهه هشتاد و شمال تهران، با ورود ماهواره و ایجاد شکاف فرهنگی وسیع با پدر و مادران‌مان مذهبی‌مان طی شد. 🔸جهان فرهنگی‌مان با جم تی‌وی و فارسی وان و اولین صورت بندی احساسات سیاسی‌مان با پارازیت کامبیز حسینی شکل گرفت‌. 🔸در دبستان به عنوان بچه خلاف‌کارهای مدرسه زد بازی و شاهین نجفی گوش می‌کردیم و در راهنمایی که زبان انگلیسی‌مان خوب شد آهنگ‌های مبتذل LMFAO. اگر می‌خواستیم خیلی فرهیخته باشیم به جای بالایی ها ادل گوش می‌کردیم و شب‌های اسکار و گلدن گلوب تا صبح مراسم را لایو تماشا می‌کردیم و عکس هیچکاک به دیوار اتاق‌مان می‌زدیم. 🔸هرچه بود، زندگی و مصرف فرهنگی‌مان هیچ ربطی به ایران و جنوب جهانی و خاورمیانه نداشت. 🔸به سید علی خامنه‌ای هم حتماً احساس خوبی نداشتیم. 🔸یادم می‌آید که با نیمچه استعداد لودگی‌ام در مدرسه در تمسخر و هجویه سرودن برای مقامات سیاسی جمهوری اسلامی طلایه‌داری می‌کردم. 🔸زمان گذشت و مسیر فردی‌ای را در علوم‌انسانی طی کردم و جای دیگری ایستادم که استعمار اندیشی و هویت دینی و توسعه ایران در آن مهم بود و نگاهم به این فرد نیز تغییر کرد. اولین باری که در عید نوروز در خانه اقوام پای سخنرانی نوروزی رهبر شهید نشستم را یادم هست. بعد از سال تحویل تلوزیون میوت شد. در میانه همهمه من رفتم کنار تلوزیون نشستم که گوش بدهم. یادم هست که از قضاوت دیگران ترس داشتم؛ چرا که واکنش پیش‌فرض در این جمع‌های خانوادگی و آن گروه سنی این است که «آها، یه معلمی داشته که شست و شوی مغزیش داده؟ جو گیر شده؟ دو روز دیگه عوض میشه...» 🔸در دوره دانشجویی نیز برای کسی که داخل حلقه دوستی مستحکم بسیجی-حزب‌اللهی نبود، رفتن سراغ آقای خامنه‌ای به هر شکلی، راحت و بدون طرد و افت کلاس روشنفکری نبود. در کار و بخش خصوصی و آنچه «جامعه مدنی»؟! می‌نامیدنش، نیز همنیطور. 🔻این تجربه زیسته را در پایان روز تشییع حیرت انگیز او ثبت کردم که بگویم، نگاه کردن منصفانه به کارنامه سیاسی سیدعلی خامنه‌ای، خصوصاً برای کسانی که مصرف فرهنگی طبقه متوسطی دارند، به هیچ رو کار ساده ای نیست. 🔸انگار که هرکس بخواهد چنین کند، باید از دیوار بزرگ امپراتوری رسانه‌ای و جامعه‌مدنی(به معنای گرامشیایی و نه در ادبیات لیبرال خود) دنباله‌اش و سنگرهای وجب به وجبش، عبور سختی انجام دهد تا ساده‌ترین فکت‌ها درباره زندگی او مثل ساده زیستی، شجاعت و استقلال اندیشی‌اش را تصدیق کند و پس از آن نیز، در «به حساب آمدن» فرایند فکری‌اش در حلقه‌های اطرافیان، کار سختی در پیش دارد و این همان، سنگرهای نرم ذهن استعماری است که ساده‌ترین توصیفات ذهنی ما از یک سیاست‌مدار بومی را، چنین دارای نویز و «پارازیت» می‌کند... 🔻روح او در اعلی علیین آرام باشد. عالم قدرت‌اندیش و استقلال‌گرا و بومی‌طلب و ادب‌دوست و تمدن‌اندیش و استعمار‌-خصم و و واژه‌پرداز و شاید، آخرینِ همه آن‌ها، باهم... 🔻امید که پس از این آخرین رقص سرخ خودخواسته و خودساخته‌اش در پرده پایانی زندگی پرداستان که نشان داد قامتش بسیار بلند تر از آن دیوارهای امپراتوری‌های رسانه‌ای است، بتوانیم او را از پس شیوه‌های تقلیدی دوستان و دشمنان و همان حجاب معاصرتی که چاوشی گفت، بخوانیم و دوباره، به خاورمیانه و ایستادنش روی پای خود و ققنوس‌وار برخاستنش از میانه این خاکستر و این میراث، فکر کنیم... https://t.me/TheNarrrowGate

  • •بسم الله موقع اذان صبح، از لحظه‌ای که خبر شهادتت را دیدم، بی‌وقفه تا شب گریه کردم. نماز مغرب و عشاء آن روز را یادم هست که چطور آرام آرام اشک ریختم و به‌سختی تلاش کردم که گریه‌ام به هق هق نیفتد و نماز را باطل نکند. هنوز نمی‌دانم چشم‌هایم آن حجم از اشک را چطور روانه کردند. دانه‌‌‌دانه‌ی آن اشک‌ها اولین اعترافم به دوست‌ داشتنت بود. بخواهم روراست باشم، بابت تأخیر در این اعتراف بود که تولید قطرات اشک متوقف نمی‌شد. انگار می‌خواستم دیر رسیدنم را با سیل جاری از چشم‌هایم جبران کرده باشم... از آن روز تا همین امشب اما، چشمه‌ی اشکم برای تو به‌طرز عجیبی خُشک شد. دیگر نه بغضی در گلویم جمع شد و نه آهی در سینه‌ام و نه حتی غمی در قلبم. فکر کردم شاید ذخیره‌ی اشک‌هایم را در همان روز اول تمام کرده باشم! فراموش کردم «شهید» شده‌ای. نخواستم باور کنم و الحلق که خودم را ماهرانه فریب دادم. امشب خیابان‌های شلوغ تهران سیلی نبودنت را بعد از چندماه بر صورتم کوبیدند. یادم آمد همه‌چیز را. باور کردم که «شهید» شده‌ای. همان آش و همان کاسه شد. اشک‌هایم دوباره بند نمی‌آید...

  • «دمَْعُ السجوم» يعنى «اشکی که می‌ریزد» می‌شود «اشک روان» یا چه بسا «بارانِ اشک‌»اش هم خواند - و «نفس المَهْمُوم» يعنى«نفسِ كسی که غم دارد». بهترین معادل برای نفس المهموم «آه» است. در فارسی به نفس آدمی که غمگین است و دلش دارد از غصه می‌ترکد چیزی جز آه نمی‌گوییم.

  • без подписи

  • • بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی‌آتش کسی را بوی عود آمد؟

  • بسم الله • امروز به لطف قیمت نجومی اسنپ و تپسی از حوالی دانشکده تا خانه، بعد از مدت‌ها سوار مترو شدم. آن روز لعنتیِ آغاز جنگ، آخرین باری بود که این خط و این مسیر را با مترو طی کردم. دوباره تکرار کردن این راه با این وسیله‌ نقلیه عمومی «نه‌چندان مورد علاقه‌ام»، باعث شد احساس کنم در زمان به عقب پرتاب شدم. باعث شد تصور کنم بین این دو تکرار هیچ اتفاقی نیفتاده. من هنوز بعد از ۳ سال دانشجو بودن، از مترو و عوض کردن خط بیزارم و هر روزِ خدا بابت استفاده از آن به هر کس می‌رسم غرش را می‌زنم و آدم‌ها به غر‌هایم می‌خندند. هنوز بعد از چندین ساعت کنار هم گذراندن در دانشکده، از سردر تا ورودی مترو با بچه‌ها گپ می‌زنیم و اگر کسی نداند فکر می‌کند که ماه‌هاست حرف‌هایمان تلنبار شده. هنوز در دوگانه‌ی گوش کردن درس‌گفتار و پادکست و شنیدن هزارباره‌ی آهنگ‌های چاوشی در طول مسیر، چاوشی پیروز میدان می‌شود. هنوز احساس می‌کنم اگر از متروی نزدیک خانه تا خانه‌مان ماشین نگیرم و پیاده بروم، چه نبوغ اقتصادی‌ای به‌خرج دادم! هنوز اگر همزمان با ورود من قطار هم برسد لبخند خوش‌شانسی ناخودآگاه بر صورتم می‌نشیند. هنوز اگر دیر به قطار برسم -حتی اگر باعث شود کلاس مهمی را دیر کنم-، شبیه کسی که هیچ عجله‌ای برای رسیدن ندارد، آرام آرام قدم برمی‌دارم و خوشم نمی‌آید که به سمت درهای قطار بدوم. هنوز در مسیر برگشت اگر روز مفیدی را پشت سر گذاشته باشم، بابت خستگی تک‌تک عضلاتم احساس رضایت در کل وجودم پخش می‌شود. دلتنگی و غم بابت مرور جزئیاتی که هیچ‌وقت راجع به آنها حتی فکر نکرده بودم، باعث شد یک لحظه سرجایم خشکم بزند. در کُنجِ شلوغِ خاطرات و روزهای زیسته‌ام، چه چیزهای دیگری را بدیهی و جبری تصور کردم و حالا با فاصله‌ی چندماه با حسرت و تنگیِ دل به‌خاطرم می‌آیند؟

  • без подписи

  • ای‌دل چه می‌کنی؟ می‌مانی یا می‌روی؟

  • 25 июн.418из Mahlatakalloo

    مپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده‌اند و لاغیر… صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است ای دل چه میکنی؟ میمانی یا میروی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند

  • روضه‌ی مصور یک خطی: رییس دادگستری هرمزگان: متاسفانه تاماهاک آمریکایی مستقیماً به بدن ماکان نصیری دانش آموز مدرسه‌ شجره‌ی طیبه‌ی میناب اصابت کرده است…

  • وقتی به نزدیک بدن رسید فرمود: «الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِی وَ قَلَّتْ حِیلَتِی» الآن کمرم شکست... و چاره‌ام کم شد #حضرت_عباس @amirhsoltonchannel

  • 18 июн.4756из HosseinGhatib

    ‏سپاس خدای را که سهم ما از تاریخ، ایستادن در روزگار سقوط نیشابور نبود؛ نه هنگام جدا شدن هرات از پیکر ایران زیستیم و نه در شهریور بیست، آن‌گاه که بیگانگان از شمال و جنوب آمدند و وطن را اشغال کردند. تقدیر نسل ما این نبود که تنها راوی شکست باشد. ما را برای روز دیگری نگه داشتند؛ برای روز ایستادن. ‏انقلاب اسلامی پنجاه‌وهفت، با همه فراز و فرودها و همه داوری‌ها، چیزی را در جان این ملت زنده کرد که قرن‌ها تحقیر و شکست می‌کوشید از او بگیرد: اعتماد به نفس ملی. این باور که ایران می‌تواند بر پای خود بایستد، برابر دو قدرت اتمی عقب ننشیند، عراق نشود، لیبی نشود، ونزوئلا نشود و سرنوشتش را دیگران برایش ننویسند. ‏ما افسانه شهرهای موشکی را نشنیدیم؛ دریچه‌هایشان را دیدیم که گشوده شد. دیدیم چگونه از دل کوه، آتش برخاست و آسمان را شکافت. دیدیم مردانی را که در پای پرتابگرها ماندند و آنان را که پشت سامانه‌های پدافندی، چشم به آسمانی دوختند که هر لحظه می‌توانست مرگ از آن فرود آید. ‏ما قهرمانان را این بار روی پرده سینما ندیدیم. نسخه واقعی دلیران تنگستان را دیدیم؛ در خلیج فارس و هرمز؛ بی‌گریم، بی‌موسیقی حماسی، بی‌نورپردازی. مردانی خاموش، کنار قایق‌ها، پهپادها، موشک‌ها و رادارها، در میان آژیر و آتش، که شاید نام بسیاری‌شان هرگز دانسته نشود، اما ایران نام کارشان را به یاد خواهد سپرد. ‏و دیدیم که زندگی نیز تسلیم نشد. نوازنده‌ای در دل خطر، در کنار نیروگاه ساز زد؛ مردمی روی پل‌ها ایستادند، با آنکه می‌دانستند آسمان امن نیست. شبها و شبها در خیابان با وجود تهدید. گویی هر کدام می‌خواستند به دشمن بگویند: می‌توانید آسمان را ناامن کنید، اما نمی‌توانید زندگی را از این سرزمین بگیرید. ‏ما ایران را بی‌زخم ندیدیم. داغ دیدیم، ترس دیدیم، ویرانی دیدیم. اما نگریختیم. آن روز که تاریخ در خانه ما را کوبید، پشت در پنهان نشدیم. ایستادیم و فهمیدیم که میهن فقط خاک نیست؛ لحظه‌ای است که می‌دانی خطر نزدیک است، اما باز هم جایت را ترک نمی‌کنی.

  • 16 июн.318из yadegarimd

    گفت کای آرامِ جان باش ساکت از خروش عندلیب خوش نوا از نوا یک دم خموش.. لحظه‌ای آرام باش کن کلام عمه گوش غنچه‌ی باغِ حسین این زمینِ کربلاست..

  • • دستم از شدت ننوشتن باد کرده بود و کم کم می‌خواستم اپلیکیشن بله رو به «حَمیم» مزین کنم که اينترنت به حالت قبل برگشت! از اولین روز ۲۲ سالگی، سلام:)