Aurora
Статистика٭تأسیس 2/ 4/ 1403٭ 🧡💙 「ناشناس ریحانه」 https://t.me/Reyhanehmaa_bot "ناشناس نیک" @hybriiidbot
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 94
- 1/48двое суток
- 107
- 1/72трое суток
- 116
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://t.me/darAghoshVazeha میشه چندتا گل دختر منو خوشحال کنن و عضو چنلم بشن 😭✨؟ و کمک کنن ۱۰۰تایی بشیم ( کمتر از یک ثانیه وقتتونو نمیگیره عضو ما بشی😭✨😌)
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
دیکتاتور پارت۲ هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که تلفن روی میزم زنگ خورد. برداشتم. + «بله؟» صدای بم و برندهش پیچید توی گوشم: — «آهنگی، توی شرکتِ من کسی پاهاش رو روی میز نمیذاره. صاف بشین و اون کانسپتِ ورودی که بهت گفتم رو تا ساعت ۵ بیار روی میزِ من. بدونِ غلط.» دندونام رو روی هم فشار دادم. زل زدم به دوربینِ مداربستهی گوشهی سالن. + «واشقانی خان، شما دوربین داری یا چشمِ بصیرت؟ در ضمن، من کانسپت رو وقتی میکشم که حسش بیاد، نه وقتی که عقربهی ساعتت فرمان بده.» — «پس تا وقتی حِست بیاد، همونجا میشینی. حتی اگه تا صبح طول بکشه. یادت نره، قرارداد دستِ منه.» و قطع کرد. بوقِ اشغالِ تلفن انگار داشت بهم پوزخند میزد. + «خیلی خب... بازی میخوای؟ بازی میکنیم.» ساعت ۴:۵۵ عصر تمامِ مدت داشتم براش طرح میزدم، ولی نه اون چیزی که اون میخواست. یه طرح زده بودم که کلاً با استانداردهای خشکِ اون تضاد داشت؛ پر از منحنی، پر از رنگهای تند. میخواستم قشنگ خون جلوی چشماش رو بگیره. بدونِ در زدن وارد اتاقش شدم. داشت با تلفن انگلیسی حرف میزد. پیرهنش رو درآورده بود و فقط یه رکابیِ مشکیِ جذب تنش بود که عضلههای شونهش رو بدجوری میانداخت بیرون. یه لحظه چشمم موند رو بازوهاش، ولی سریع خودم رو جمع کردم و طرح رو پرت کردم روی میزش. مجید تلفن رو قطع کرد. نگاهی به طرح انداخت و بعد نگاهش رو آورد بالا، زل زد تو چشمام. آرامشش روی اعصابم بود. — «این چیه؟» +«طرحِ ورودیِ "آرورا". همونی که گفتی. چیه؟ زیادی برای سلیقهی پیرمردیت مدرنه؟» مجید بلند شد. خیلی آروم اومد سمتم. منم عقب نرفتم. میخواستم نشون بدم ترسی ندارم. اومد و درست روبروم ایستاد. تفاوت قدمون باعث میشد مجبور بشم سرم رو بگیرم بالا. — «این طرح نیست، حامد. این یه بیانیهی سیاسی علیه منه. فکر کردی نمیفهمم داری لجبازی میکنی؟» دستش رو دراز کرد و یکی از تارهای موهام که ریخته بود توی صورتم رو خیلی آروم زد کنار. انگشتاش سرد بود ولی پوستم رو آتیش زد. — «ببین... من آدمِ صبوریام، ولی نه برای بچهبازی. این طرح رو برمیداری، میری و تا فردا صبح جوری اصلاحش میکنی که وقتی نگاهش میکنم، حس نکنم داری بهم توهین میکنی.» + «و اگه نکنم؟» با گستاخی زل زدم به لباش. مجید پوزخندی زد و یکم دیگه خم شد سمتم. — «اونوقت مجبور میشم به روشهای دیگهای یادت بدم که چطوری باید به حرفِ رئیسِت گوش بدی. روشهایی که اصلاً دوست نداری جلوی بقیه کارمندا اتفاق بیفته. متوجهی که؟» لحنش جوری بود که یه لحظه لال شدم. نه از ترس، از اینکه چقدر این آدم میتونست با یه جمله آدم رو کیش و مات کنه. + «تو... تو خیلی آدمِ مزخرفی هستی واشقانی.» مجید دستش رو از کنار صورتم برد و پوشهی طرح رو برداشت و زد روی سینهم. — «میدونم. حالا برو و تا فردا صبح وقت داری که ثابت کنی فقط زبون نداری و هنرمند هم هستی. شب بخیر، آقای آهنگی.» برگشتم که برم، ولی دمِ در مکث کردم. +«شبِ تو هم بخیر... "دیکتاتور".» صدای خندهی کوتاهش رو شنیدم. لعنتی!
دیکتاتور پارت۱ حامد: زل زده بودم به نمای تمام شیشهای برج "آرورا". با اون تیشرت مشکی یقه کوبایی و کتونیهای لنگهبهلنگهی زرد و نارنجیم، شبیه یه لکهی جوهر بودم روی یه تابلوی گرونقیمت. داشتم با خودم فکر میکردم: «آخه حامد، تو رو چه به اینجا؟» ولی یادِ چکهای برگشتیِ دفتر تبلیغاتیِ ورشکستهم و اون قراردادِ لعنتی که شریک نامردم، امیر شیری، برام پخته بود افتادم. امیر گفته بود: «مجید واشقانی دنبال یه طراح میگرده که کلهخر باشه. اگه بتونی یه ماه دووم بیاری، کل بدهیهات صاف میشه.» وارد که شدم، انگار وارد قطب شمال شدم. همه انگار خطکش قورت داده بودن. خانم منشی، با یه نگاهِ عاقلاندرسفیه بهم گفت: «آقای آهنگی؟ من موسوی هستم، جناب واشقانی منتظرتون هستن. لطفاً نظم رو رعایت کنید، ایشون روی کلمات خیلی حساسن.» پوزخندی زدم و زیر لب گفتم: «ایشون غلط کردن!» ولی وقتی درِ چوبیِ سنگینِ اتاقش باز شد، اون پوزخند روی لبم خشک شد. مجید واشقانی پشت اون میزِ عریضوطویل نشسته بود. عینکِ فرممشکیش روی نوک بینیش بود و داشت با یه ابهتی که از صد متری داد میزد "من صاحبِ دنیام"، یه نقشه رو چک میکرد. حتی سرش رو بالا نیاورد. — «بشینید، آقای آهنگی. ۴۵ دقیقه تأخیر داشتید. توی شرکتِ من، زمان از پول باارزشتره.» صداش... لعنتی! صداش یه جوری بود که انگار داشت از روی مخمل رد میشد ولی زیرش صخره بود. نشستم روی صندلی و سعی کردم همون حامدِ گستاخی باشم که همه میشناختن. — «سلامِ عرض شد جناب رئیس! والا زمان واسه ما هم ارزش داره، ولی ترافیکِ تهران که رئیس و کارمند نمیشناسه. در ضمن، شنیدم دنبال خلاقیت میگردین؛ خلاقیت هم که با ساعتِ کوکی نمیاد، یهو میبینی وسطِ بزرگراهِ صدر نازل میشه!» مجید آروم عینکش رو برداشت. برای اولین بار چشمای نافذ و سردش رو دوخت به من. یه جوری نگاه میکرد که انگار داشت مستقیم لایههای مغزم رو میخوند. — «خلاقیتِ بدونِ دیسپلین، فقط یه آشفتگیِ بیارزشه. من اینجا به نابغه نیاز ندارم، به کسی نیاز دارم که بتونه تحتِ امرِ من، نابغه باشه. فهمیدی؟» نیشخند زدم. از اون نیشخندهایی که همیشه حرصِ بقیه رو درمیآورد. — «تحتِ امر؟ واشقانی، من اگه قرار بود تحتِ امر کسی باشم که الان واسه خودم پادشاهی میکردم. من اومدم اینجا که به این نقشههای بیروحت یکم نفس بدم، نه اینکه بشم مهرهی شطرنجت.» مجید یهو از جاش بلند شد. قد بلندش و اون چهارشونگیِ وحشتناکش که زیر پیرهن سفیدش بدجوری خودنمایی میکرد، باعث شد ناخودآگاه خودم رو جمع کنم. اومد لبهی میز، درست روبروی من نشست. پاهای بلندش تقریباً به زانوهای من میخورد. خیلی آروم، با همون ابهتِ مردونه اش گفت: — «زبونِ تندی داری، آهنگی. ولی میدونی مشکلت چیه؟ زیادی سعی میکنی نترس به نظر بیای. ولی مردمکِ چشمات داره داد میزنه که از این اتاق و صاحبش حساب میبری.» لجم گرفت. دلم میخواست یه چیزی بگم که اون صورتِ بی نقصش از هم بپاشه. — «حساب ببرم؟ تو فقط یه معماری که زیادی به خودش رسیده. شاید بقیه واسه این جذبهی فیکِت غش و ضعف برن، ولی منو نمیتونی با چهار تا جمله کتابی بترسونی.» مجید یهو دستش رو آورد جلو. فکر کردم میخواد بزنه تو صورتم، ولی انگشت شصتش رو خیلی محکم فشار داد روی لبهی چونهم و سرم رو بالا آورد. چشمای سیاهت حالا فقط چند سانتیمتر با من فاصله داشت. بوی عطرش... بوی بارون و چرم میداد. — «ببین، آقای آهنگی... من از آدمای گستاخ خوشم میاد، چون شکستنِشون لذتبخشتره. امشب اینجایی، فردا هم اینجایی. انقدر نگهت میدارم تا بفهمی وقتی من حرف میزنم، تو فقط باید گوش بدی. حالا برو سرِ میزت، تا نیومدم سراغت.» اون کلمه "تا نیومدم سراغت" رو یه جوری گفت که تمامِ بدنممورمور شد. دستش رو که برداشت، حس کردم جای انگشتاش روی پوستم داغه. بدون اینکه حرفی بزنم، کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. موسوی بیرونِ در منتظر بود. با تعجب نگام کرد. — «زنده اومدی بیرون؟» نفس عمیقی کشیدم و یقه تیشرتم رو صاف کردم. — «زنده که هیچی... تازه بازی شروع شده.بهش میفهمونم دنیا دست کیه!» رفتم سمت میزی که بهم نشون داده بودن. یه میزِ فلزی و شیک که روش حتی یه لکه هم نبود. حالم از این همه استریل بودن بهم میخورد. کیفم رو پرت کردم روی میز، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم. داشتم با خودم فکر میکردم: «مرتیکهی از خود راضی! "بفهمی وقتی من حرف میزنم تو باید گوش بدی"؟ مگه من بردهشم؟» هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که تلفن روی میزم زنگ خورد. برداشتم. — «بله؟»
من دیگه امیدی ندارم😔💔
اینو به عنوان قاب مشترک بپذیریم حالا ببینیم چی میشه پیرمرد و پسرش🥲😂🤍
دو قسمت رو ندیدم امروز باید ببینم😔😭
بچه هاااااااا نیما و مهران یه بخشی از فیلم شیش ماهه رو باهم بازی کردنننن قسمت 9
видео или голосовое, без подписи
بچه هاااااااا نیما و مهران یه بخشی از فیلم شیش ماهه رو باهم بازی کردنننن قسمت 9
بهرنگ چقدر پرنسسه🎀
قسمت سه مدیری داشتتتت
ببخشید من قسمت ها رو دیرتر می بینم به خاطر همین واکنش هام انقدر دیره😔😂
قسمت سه مدیری داشتتتت
میگن مدیری هنوز توی پشت صحنه داره داد می زنه ادامه 😔😂
به عشق حالا...به دوستیمون مثلا😔
خیلی خوشگل و نازه😭 از سر بهرنگ زیادیه😔😂
زن بهرنگ اسمش شهرزاد بود؟😭
شاهین و هستی چقدر بهم نمیان😍