Hamrahi Finance
Статистикаهدف ---> آموزش برای انجام آموزش ---> کارا و اثر بخش اخبار ---> تاثیر گذار و مهم تحلیل ---> ناب ترین سیگنال ---> خرید شخصی ادمین ارتابط : @coordination_admin ادمین تبادل: @trader_na آرزوی موفقیت برای تمامی اعضا در تمامی زمینه ها رو داریم
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 123
- 1/48двое суток
- 140
- 1/72трое суток
- 152
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پدری وقتی همسرش از دنیارفت،اوتنها چهلوپنج سال داشت. هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: میگفت! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن. او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد. و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد. سالها گذشت. پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد. گفت: از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام. پسر ازدواج کرد. با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد. و پدر؟ او هم تغییر کرد. گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت. در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است. روزی همه دور یک سفره نشسته بودند. پدرهنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور. از آشپزخانه صدای عروس آمد: امروز در خانه ماست نیست، پدرجان. او فقط گفت: باشد... جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست. هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد. طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت. هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت. گفت: هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود. پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد. لحظهای به چشمان همسرش نگریست. بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد. نه دعوایی کرد، نه نصیحتی. اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد. چند روز بعد، به پدرش گفت: پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.» پدر پرسید: برای چه ...؟ پسر پاسخ داد: برای ازدواج شما. روزنامه از دست پدر افتاد. گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.» پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک میکند. آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر. من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند. سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید. پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند. در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست. صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد. با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست. گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.» آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد. آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.» عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت. آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید. فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند. و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد... زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود. رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند. درود، نگاهتان به مهر، دوستی و آرامش ...!! 🙏🌹💙🌲🤔🥀
#شبندر در مجمع، سود تقسیمی به ازای هر سهم 1189 ریال معادل 60 درصد سود خالص به تصویب رسید.
خیلی ، خیلی جالب و خواندنی هست داستان: درسی که هیچ مدرسهای یاد نمیدهد: هر روز غذای همکلاسیِ فقیرم را میدزدیدم تا با تحقیرش سرگرم شوم… اما روزی که نامهای را خواندم که مادرش در کیسه غذا پنهان کرده بود ، غذا در دهانم طعم خاکستر گرفت. من ترسناکترین قلدر مدرسه بودم. اسمم سباستین است. پدرم سیاستمدار بود و مادرم صاحب زنجیرهای از مراکز لوکس سلامت. بهترین کفشها را میپوشیدم، جدیدترین آیفون را داشتم و در قصری بزرگ زندگی میکردم… اما درونم، تنهایی خفه کنندهای لانه کرده بود. قربانیِ همیشگی من پسری بود به نام توماس. دانشآموز بورسیهای با لباسهای کهنه ، سر همیشه پایین، و غذایی در یک کیسه کاغذی قهوهایِ چروک و لکه دار از روغن. هر روز زنگ تفریح، «شوخی» تکراریام را انجام میدادم . کیسه را از دستش میکشیدم، روی میز میرفتم و فریاد میزدم: «بیایید ببینیم شاهزاده زاغهها امروز چه آشغالی آورده توماس هرگز مقاومت نمیکرد. ساکت میایستاد، با چشمانی سرخ ، و در دلش دعا میکرد هر چه زودتر تمام شود. غذایش را بیرون میآوردم گاهی یک موز له شده، گاهی برنج سرد و وسط خنده جمع ، در سطل زباله میانداختم. بعد با کارت اعتباریِ بیسقفم میرفتم پیتزا میخریدم. یک سه شنبه خاکستری، تصمیم گرفتم تحقیر را شدیدتر کنم. کیسه را کشیدم. از همیشه سبکتر بود. با تمسخر گفتم: امروز خیلی سبک هست ، چی شده توماس؟ حتی پول برنج هم تموم شده؟ توماس سعی کرد کیسه را پس بگیرد. با صدایی شکسته گفت: «خواهش میکنم سباستین… امروز نه…» همین بیشتر تحریکم کرد. کیسه را جلوی همه برگرداندم. غذایی نیفتاد. فقط… یک تکه نانِ سفت، خالی، و یک کاغذِ تا خورده. بلند خندیدم: نگاه کنید! نونِ سنگی! مواظب دندوناتون باشید. کاغذ را بر داشتم تا بیشتر مسخره کنم. بازش کردم و نمایشی، با صدای بلند خواندم: پسر عزیزم: ببخش که امروز نتوانستم پنیر یا کره بخرم. صبحانه نخوردم تا این تکه نان را با خودت ببری. این همه دارایی ماست تا جمعه که حقوقم را بدهند. آهسته بخور تا سیر کنندهتر باشد . درس ات را خوب بخوان . تو افتخار و امید منی. با تمام جان دوستت دارم… مادرت. صدایم خط به خط میلرزید و فرو میریخت. وقتی به امضا رسیدم، سکوتی سنگین حیاط مدرسه را گرفت. به توماس نگاه کردم. بی صدا گریه میکرد و صورتش را از شرم پوشانده بود. به نان روی زمین نگاه کردم. آن نان، آشغال نبود. صبحانه مادرش بود. فداکاریِ گرسنگیِ تن برای سیر کردن عشق. یادم افتاد کیف غذای چرمیِ ایتالیاییام روی نیمکت مانده؛ پر از ساندویچهای لوکس، نوشیدنیهای وارداتی و شکلاتهای گران. مادرم حتی نمیدانست داخلش چیست؛ خدمتکار آن را آماده کرده بود. و سه روز بود که مادرم از من نپرسیده بود مدرسهام چطور گذشت. از خودم بیزار شدم. من سیر بودم… اما دلم گرسنه. توماس گرسنه بود… اما لبریز از عشقی که مادرش را گرسنه نگه میداشت. به سمتش رفتم . همه منتظر ادامهی تمسخر بودند. اما من زانو زدم . نان را با احترام بر داشتم، تمیزش کردم ، و همراه نامه در دستش گذاشتم. بعد به سراغ کیفم رفتم، غذای فاخرم را بیرون آوردم و در دامنش گذاشتم. با صدایی گرفته گفتم: «با من غذا عوض کن توماس… لطفاً. این نان، از هر چیزی که دارم با ارزشتر است.» کنارش نشستم. و برای اولینبار در زندگیام… پیتزا نخوردم. تواضع خوردم. و به خودم قول دادم تا وقتی پولی در جیبم هست، هیچ وقت مادری مجبور نشود، برای سیر کردن فرزندش از گرسنگیِ خودش بگذرد… حکمت: بعضی کیسهها خالیاند، اما لبریز از کرامت. و بعضی دلها پرند… اما از انسانیت خالی.
#بهمن ❇️ پیشنهاد هییت مدیره به #مجمع_عمومی_فوق_العاده در خصوص #افزایش_سرمایه(اصلاحیه) شرکت #بهمن_موتور ▪️ سرمایه فعلی: 80,000,000 میلیون ریال ▪️ درصد افزایش سرمایه: 233 درصد ▪️ مبلغ افزایش سرمایه: 186,532,616 میلیون ریال ▪️ محل تامین افزایش سرمایه: مازاد تجدید ارزیابی دارایی ها ▪️ موضوع افزایش سرمایه: اصلاح ساختار مالی و در راستای اجرای ماده 14 قانون حداکثر استفاده از توان تولیدی و خدماتی کشور ▪️ تاریخ تصویب هیئت مدیره: 1405/05/12 دلایل اصلاح:اصلاح و گزارش توجیهی جدید برمبنای تجدید ارزیابی هم زمان زمین و ساختمان توضیحات: بدیهی است انجام افزایش سرمایه یادشده منوط به موافقت سازمان بورس و اوراق بهادار و تصویب مجمع عمومی فوق العاده می باشد.
بسیارمهم برای شرکتهای بورسی «دستورالعمل نحوه افزایش سرمایه از محل تجدید ارزیابی داراییها در شرکتهای سهامی عام ثبتشده نزد سازمان بورس» 💥 قیمت سهم: پس از افزایش سرمایه، قیمت سهم نباید از ارزش اسمی (۱۰۰۰ ریال) کمتر شود. سازمان بورس اخیرا دستورالعمل افزایش سرمایه از تجدید ارزیابی دارایی ها رو تصویب کرده که مهمترین نکته در دستورالعمل جدید این است که : ✳️ قیمت سهم بعد از اجرای افزایش سرمایه از تجدید ارزیابی ، نباید زیر قیمت اسمی( زیر ۱۰۰ تومان) بیاید این معنایش این است که قیمت سهم حداقل باید به اندازه درصد افزایش سرمایه رشد کنه و خبر بسیارخوبی برای شرکتهایی است که امسال افزایش سرمایه سنگین دارند مثلا سهمی قیمت تابلویش امروز ۲۰۰ تومان است از طرفی به استناد گزارش توجیهی کارشناسان رسمی دادگستری ۶۰۰ درصد مازاد تجدید ارزیابی دارایی از طبقه زمین داره خوب این یعنی سهم باید ۷۰۰ تومان رشد کنه که پس از اعمال تجدید ارزیابی بشه ۱۰۰ تومان یک شرکت بورسی اصولاً وقتی وارد فرایند تجدید ارزیابی مازاد دارایی هایش میشه ، نمی تواند بخشی از سهام و دارایی و اموال و زمین و املاکش را اظهار نکند لذا باید قیمت سهمش را بالا ببرد
видео или голосовое, без подписи
#خبهمن توضیحات مدیر عامل در مورد افزایش سرمایه گروه بهمن از محل تجدید ارزیابی داراییها در مجمع
#شتران 480 ریال تقسیم کرد
#سمگا ۳۰۰ ریال سود تقسیم کرد
#خرینگ ۴۵۰ ریال سود تقسیم کرد
#نطرین ۴۰ ریال تقسیم کرد
#خبهمن ۲۵۰ ریال تقسیم کرد
#وبملت 46 ریال تقسیم کرد
#شپنا ۷۴۰ ریال تقسیم کرد
#پتایر 30 ریال تقسیم کرد
#وساپا 583 ریال سود تقسیم کرد
#ومهان 850 ریال تقسیم کرد
#شاراک 1100 ریال تقسیم کرد
#شبریز 4795 ریال تقسیم کرد
#خبهمن در گزارش ۱۲ماهه حسابرسی شده به سود ۵۴۲ ریالی رسیده است در سود تلفیقی ۱۲ماهه این عدد ۱۰۴۵ ریال بوده است