همسران بهشتی
Статистика- Последний пост
- 22 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 566
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 259
- 1/48двое суток
- 2 588
- 1/72трое суток
- 2 792
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
♥️🌱🌸🌿 مجری زندگیت، خودت باش... برایت مهم نباشدکه چگونه قضاوت می شوی! #منتطرتاییددیگران نباش... #زندگی_کن با معیارها و باورهای خودت، قانون گذار زندگی خودت باش... توآمده ای بهترین باشی،به بهترین ها برسی. برای #باورهایت ارزش قایل باش. خودت باش، دنبال بهترین خودت نه بهترینی که مردم دلشان می خواهد... #تولایق بهترین هایی، اگرخودت بخواهی وپای باورهایت بمانی... 🌿 🌸 🌱 ♥️ ╭❤️ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت سی و ششم .داشت میرفت که صداش کردم: - وایستا... شهروزخان کی اومد؟ - همین امروز صبح خانوم. - حمیرا خانوم هنوز نیومده؟ - نه خانوم. - باشه برو. - خانوم سینی رو بزارم بعدا بخورید؟ - نه ببرش. زیر دلم درد میکرد، حدس زدم وقت ماه*یانهام باشه. خوشحال شدم که حام*له نشدم. آخرین چیزی که میخواستم حام*له شدن بود. نمیخواستم به این زودی باردار بشم. هنوز نمیدونستم چی به چیه، نمیخواستم یه بچه بیگناه بیاد تو زندگیم. مهمتر از اون نمیخواستم شیرزاد بره. این اولین دردم تو این عمارت بود و نمیدونستم چیکار باید بگم. صبر کردم تا رباب برای ناهار بیاد ازش بپرسم. وقتی اومد بهش گفتم احساس کردم یکه خورد. پرسیدم چرا انقدر تعجب کردی!؟ با تردید گفت: - هیچی خانوم فکر میکردم شما حام*له میشید و حرف و حدیثهای پشت سر شهروزخان تموم میشه. اخمی کردم و با تندی گفتم: - بزارید یه ماه بشه اومدنم بعد حرف و حدیث شروع کنید! هول زده خودش رو جمع و جور کردم و رفت. کلافه و عصبی بودم، از طرفی اتفاقات صبح و ندیدن شیرزاد حالا هم درد و.حشتناک عصبی و زود رنجم کرده بود طوری که میخواستم گریه کنم. ناهار رو هم رد کردم و گفتم برام یه چایی نبات بیاره. رفت و یکم بعد دوباره برگشت ولی باز سینی ناهار رو آورده بود. خواستم بهش بتوپم که گفت: - شهروزخان گفتن ناهارتون رو بخورید. پرخاشگر شده بودم با داد گفتم: - گفتم که نمیخورم چند بار بگم چایی نبات چیشد؟ یه مسکن میتونی برام پیدا کنی. بدون حرف چایی نبات رو داد دستم و رفت بیرون. چایی رو خوردم و رو به شکم جمع شدم روی تخت. خیلی درد داشتم همیشه دردناک بود ولی اینبار بدتر شده بود دنبال بهونه بودم گریه کنم ک اتفاقات صبح کافی بود برام و بیصدا از چشمهام اشک میریخت که در باز شد. فکر کردم رباب مسکن آورده گفتم: - بزارش رو میز برو میخورم. صدایی نیومد با تعجب چشم چرخوندم که دیدم شهروزخان مثل شمر بالا سرم ایستاده. سریع نیم خیز شدم نشستم که یه قدم اومد سمتم و آروم ولی محکم گفت: - چه مرگته!؟ - هیچی آقا... - صبحونه ناهار آوردن چرا رد کردی؟ هوا برتون داشته. منی که همینجوری دنبال بهونه بودم برای گریه و زاری با لحن تندش بغضم بزرگتر شد. - با توام... مادر نباشی صبحی اینجوری افتادی زمین بچه چیزیش بشه!؟ با خجالت سر تکون دادم که عصبی نزدیک تر شد: - سر تکون نده برای من چه مرگته میگم اگه نمیتونی بچهدار بشی بندازمت بیرون یکی با عرضه تر از تو بیارم که بجز تیتیش مامانی بودن کار دیگهای هم بلد باشه.... ادامه دارد..... ╭❤️ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت سی و پنجم نگاهش رو که ازم گرفت نموندم و سریع وارد اتاقم شدم و با ترس در رو بستم. قلبم مثل گنجشک خودش رو به سینهام میکوبید. گوشم رو چسبوندم به در بفهمم چی میگن ولی صدایی نمیاومد. یه دفعه صدای شهروزخان اومد: - همهاش بهونه بهونه... تو چرا حالیت نیست اگه کسی بفهمه هرچی رشته کردیم پنبه میشه. صدای شیرزاد آروم بود متوجه نمیشدم چی میگه ولی صدای شهروزخان واضح بود. آخرش با جدیت گفت: - تمومش کن شیرزاد تمومش کن تا سرماه کارهاتو بکن و برو تا کار دستمون ندادی، تا وقتی هم من اجازه ندادم دیگه حق نداری پاتو بزاری تو اتاقش. -.... - کاریش ندارم نترس... هنوز حرفش تموم نشده بود که یه دفعه در باز شد و خورد به کلهام و افتادم زمین. نمیدونستم بفکر درد سرم باشم یا شهروزخان که مثل عزرائیل بالا سرم ایستاده بود. در رو بست و قفل کرد که با درد ایستادم. چهرهاش هنوزم خشمگین بود. - گوش وایستاده بودی!؟ آب دهنم رو به زور قورت دادم و سرم رو پایین انداختم که یه قدم جلو اومد و گفت: - فعلا کاریت ندارم میزارم هرجور دلت میخواد تو این اتاق پیش شیرزاد بتازونی ولی زیاد طول نمیکشه عمر این روزهات خیلی کمه دل نبند... اینو گفت و رفت بیرون. با ناراحتی به در قفل شده بین خودم و شیرزاد نگاه کردم. دلم گرفت با اینکه از حرفهای شهروزخان ترسیده بودم ولی بیشتر برای شیرزاد کلافه بودم که بخاطر من کلی حرف شنیده بود. یاد جمله شهروزخان افتادم که گفته بود دیگه نمیتونه بیاجازه بیاد پیشم. مطمئن بودم دیگه نمیزاره شیرزاد پیشم باشه. غم عالم به دلم نشسته بود. نمیدونم چیشد انقدر برام مهم شد. دیگه حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو نداشتم. یکم بعد صدای چرخیدن کلید اومد. ترسیده بلند شدم به خیالم شهروزخان بود ولی رباب بود. سینی صبحانه دستش بود. سلامی داد که بدون جواب پرسیدم: - چطور در رو باز کردی؟ - روم به دیوار خانوم شهروزخان دادن خانوم گفتن هر وقت اومدم در رو با این باز کنم رفتنی هم ببندم. اخمی کردم که با ناراحتی گفت: - خانوم خدا شاهده من کارهای نیستم. - مهم نیست رباب در باز باشه یا بسته چه فرقی داره کجا میخوام برم، تو برو. - چشم خانوم... راستی خانوم آقا گفتن من بیشتر پیشتون باشم اگه چیزی لازم داشتید به من بگید اتاقم همین بالاست. - باشه... صبحانه نمیخورم سینی رو با خودت ببر. - ولی خانوم... - برو رباب حال ندارم. ╭❤️ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت سی و سوم اومد سمتم گفت: - من باید برم اتاقم کار دارم کلی عقب افتادم ببخش که نمیتونم کنارت بمونم.. جای اعتراض نزاشت. بیحال گفتم: - اشکال نداره منم خوابم میاد راحت باشید. لبخندی زد و رفت. انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد. صبح که بیدار شدم همون…
↴ افراد #کمالگرا بسیار زیاد از خودشان و دیگران انتقاد میکنند. آنها نقایص کار خود و دیگران را برجستهتر میکنند و قسمتهایی از کار که درست انجام شده است را نمیبینند و به آن توجهی ندارند. این افراد مدام از خودشان و از دیگران عیبجویی میکنند ╭ ╰─► @hamsarane_beheshti
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @Hamsarane_Beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸 چطوری یه دختر به آرزوی یه پسر تبدیل میشه : ۱- بامزه و رمانتیک باش بهش بگو اگه یوقت اذیتم کنی میبوسمت میذارمت کنار بعد از کنار برت میدارم میخورمت. ۲- مرموز و سکسی باش. مثلا بگو «بريم يجا خلوت میخوام یه چیزی نشونت بدم که هیچکس نبینه بعد یکی از عکساتو نشون بده». ۳- بانمک باش و اذیتش کن. مثلا بگو: حاظرى بخاطر نجات جون من يكی ديگه رو بوس کنی؟ ۴- رمانتیک و شیطون باش. لباتو بيار جلو ولى هر بار نزدیک شد يكم بكش عقب تا خسته شه دو دستی بگیرتت و محکم بوووست کنه. ۵- پررروو باش و خاطرات رو یادآوری کن. «میدونم چقدر دلت واسه دستام تنگ شده که بذارم دور گردنت. ۶- اغواگر باش و اصطلاح عاشقانه مخصوص بساز. مثلا اگه اسمش آرمینه بگو «آرمینه خونم اومده پایین بدو بیا یه بغل محكم بهم بده میخوام شارژ شم». 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @hamsarane_beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸
قسمت سی و سوم اومد سمتم گفت: - من باید برم اتاقم کار دارم کلی عقب افتادم ببخش که نمیتونم کنارت بمونم.. جای اعتراض نزاشت. بیحال گفتم: - اشکال نداره منم خوابم میاد راحت باشید. لبخندی زد و رفت. انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد. صبح که بیدار شدم همون اول یاد شیرزادخان افتادم جاش خالی بود. بلند شدم لباسم رو عوض کردم و آبی به دست و صورتم زدم. با کنجکاوی رفتم سمت اتاق شیرزادخان، دلم میخواست ببینم اتاقش چطوره و چیکار میکنه. در رو به آرومی باز کردم. اتاقش خیلی بزرگتر از اتاق من بود و انگار یه خونه جدا بود. نگاهم افتاد بهش و دلم گرم شد. با لبخند رفتم سمت تختش، غرق خواب بود. چندتا کتاب و کاغذ دور تختش بود. معلوم بود تا دیر وقت داشته درس میخونده. گوشه تخت نشستم و با دقت بهش نگاه کردم. رو به شکم خوابیده بود، موهاش ریخته بود روی پیشونیش و منظره قشنگی ایجاد کرده بود. به مژههای بلند مشکیش حسودیم شد. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دستهام رو تو موهای مشکی پر پشتش فرو کردم که پلکهاش تکون خورد. دل رو به دریا زدم و سرم رو پایین بردم که کامل چشم باز کرد و با تعجب نگاهم کرد. لبخندی زدم و با خجالت گفتم: - ببخشید... یکم چرخید سمتم و با صدای خواب آلود و دو رگهای پرسید: - اینجا چیکار میکنی مرجان یکی میاد میبینه. قیافمو دلخور نشون دادم و گفتم: - فکر کردم بیدار شی منو ببینی خوشحال میشی! خواستم بلند شم که مچ دستم رو گرفت کشید سمت خودش و گفت: - بیا اینجا بابا چه زودهم بهش برمیخوره! خندم گرفت. همین خنده کافی بود تا بفهمه حساسم و شروع کنه به اذیت کردنم. گفت: - نگفتی منو بیدار میکنی عواقب داره. نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم. - اینجا چه خبره!؟ با صدای شهروزخان وحشت زده رو برگرداندیم .... ادامه دارد.... ╭ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت سی و یک اون سری که شهروزخان نزاشت جذاب بشم اینبار جبران میکردم. بعد رفتن مارال لباسم رو برداشتم و بدون اینکه رباب رو خبر کنم رفتم سمت حموم. با وسواس خودم رو شستم و تمیز کردم برگشتم اتاق. همون لباس قبلی رو پوشیدم، داشتم موهامو شونه میکردم که رباب…
↴ یاد بگیـر ... قدر هرچیزی را که داری بدانی قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند می بایست قدر چیزی را که داشتی می دانستی!!! ╭ ╰─► @hamsarane_beheshti
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @Hamsarane_Beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸 ۱۰ چیزی که یادت میده نجات خودت مهمتر از نجات رابطهست : 1- اگه باید خودتو کوچیک کنی تا بمونی، اون عشق نیست. 2- اگه از ترس تنها شدن موندی، خودتو فروختی. 3- آدمی که واقعاً دوستت داره، دلتو نمیلرزونه هر شب. 4- نجات یه رابطهی اشتباه، غرق شدن توئه. 5- وقتی یه رابطه ارزش خودتو ازت میگیره، وقتشه بزاریش زمین. 6- تو مسئول خوشحال کردن کسی نیستی که خودش نمیخواد خوب باشه. 7- دوستداشتن باید سبک کنه، نه خفه 8- جنگیدن یهطرفه یعنی شکست، نه تلاش 9- هیچکس نمیتونه جای خودتو برات پُر کنه 10- گاهی باید بری، تا خودتو دوباره پیدا کنی 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @hamsarane_beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸
🦋↴ بعضی آدم ها شبیه پناهگاه اند ، بغلشان که میروی ، انگار هیچ درد و سختی ای در دنیا وجود ندارد . مثل خانه ، کنارت که هستند ، هر جای دنیا که باشی ، حس آرامش و امنیت داری . ╭ ╰─► @hamsarane_beheshti
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @Hamsarane_Beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸 ازدواج، راهحلی مناسب برای ترمیم شکست عشقی نیست شکست عشقی در برخی موارد، انگیزهای قوی برای ازدواج جوانان است. درد شکست و رنج جدایی همراه با خلأ عاطفی ناشی از شکست عشقی، آنها را بر این میدارد که به ازدواج بهعنوان گزینهای برای رهایی از این درد روانشناختی فکر کنند. آنها به خود میگویند: «برای رهایی از این همه رنج و فشار راهی جز ازدواج وجود ندارد». چنین ازدواجهایی اغلب بدون شناخت کافی و عجولانه صورت میگیرد، به همین دلیل اغلب دردسرساز هستند. در حالی که شروع رابطهی عشقی جدید و ازدواج، راهحل مؤثری برای رهایی از بار فشار و شکست عشقی گذشته نیست، این افراد به مشاوره و مداخلات روانشناختی نیازمندند. آنها همچنین باید کمی به خود زمان بدهند تا بتوانند تجربهی تلخ قبلی را هضم کنند. کنار آمدن با تجربهی شکست، حداقل یک سال زمان میبرد. از طرفی، آنها زمانی میتوانند چنین تجارب دردناکی را هضم کنند که به نقش خود در شکست رابطهی عشقی پی ببرند، احساسات خود را تخلیه کنند و تصمیم بگیرند که اشتباهات خود را تکرار نکنند. تنها در این وضعیت است که فرد میتواند دور از گرد و غبار حاصل از شکست عاطفی قبلی، ازدواج مناسبی داشته باشد. اگر شما جزء این عده از افراد هستید، باید بدانید که پس از شکست عشقی و ناکامی در ازدواج، به خودتان زمان بدهید و سپس به برقراری رابطهی عاطفی جدید یا ازدواج فکر کنید. 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @hamsarane_beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸
🦋↴ مدت زیادی در این جسم نخواهید بود با شرف زندگی کنید ╭ ╰─► @hamsarane_beheshti
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @Hamsarane_Beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸 نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه، دلم میخواد وارد رابطه بشم اما حوصله این روابطه آبدوغ خیاری امروزی رو ندارم، دلم میخواد تنها نباشم در عین حال تنهاییم رو هم دوست دارم. دلم میخواد مثل قدیم همه چیز برام مهم باشه و با مسائل مختلف خوشحال یا ناراحت یا.. بشم، اما دیگه احساس بیخیالی و بی حوصلگی دارم. دلم میخواد برم بیرون، اما دوست دارم خونه بمونم. دلم میخواد روی یه سری چیزا تعصب داشته باشم، مثل بقیه اما دیگه هر چیزی رو منطقی و نرمال میبینم و حل میکنم. دلم میخواد برم سفر، اما خیلی خسته ام. دلم میخواد کار کنم و مستقل باشم، اما راحت بودن رو هم دوست دارم. 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @hamsarane_beheshti 🔹🔸🔹🔸🔹🔸
قسمت سی و یک اون سری که شهروزخان نزاشت جذاب بشم اینبار جبران میکردم. بعد رفتن مارال لباسم رو برداشتم و بدون اینکه رباب رو خبر کنم رفتم سمت حموم. با وسواس خودم رو شستم و تمیز کردم برگشتم اتاق. همون لباس قبلی رو پوشیدم، داشتم موهامو شونه میکردم که رباب برام شام آوردم. با تعجب نگاهم کرد و پرسید: - خانوم حموم بودید؟ - آره. با ترديد پرسید: - خانوم ببخشید چرا شهروزخان که نیستن! یکه خوردم ولی به روی خودم نیاوردم سریع گفتم: - برای دل خودم رباب پوسیدم از بس تو این اتاق موندم حالا شاید شهروزخان نباشه... چیزی نگفت ولی معلوم بود فکرش مشغوله. تو این مدت حتی یکبار هم نرفته بودم پایین. یعنی اجازه نداشتم. تنها شانسم این بود مادر شهروزخان اصلا پیگیر من نبود و حتی یک بار هم نخواسته بود منو ببینه. با اینکه حمیرا خواهرزادش بود ولی مسلم بود وارث پسرش مهمتر بود که کاری به کارم نداشت. موهام رو باز ریختم دورم و رفتم یکم شام بخورم بعد با خیال راحت به خودم برسم. ولی ترسیدم شیرزادخان زود بیاد و من کارم تموم نشده باشه برای همین سریع برگشتم جلو آینه و مشغول شدم. از همون عطر قبلی روی خودم زدم و با لذت تو آینه نگاه کردم. اونسری قسمت نشد ولی اینبار جبران میکردم واسه دل خودم... نیم ساعت همونجا جلو آینه منتظر نشستم و هی به خودم نگاه کردم تا بلاخره شیرزاد خان اومد. همونطور که فکر میکردم مات و مبهوت مونده بود. لبخندی زدم و جلو رفتم. - سلام شیرزادخان.... به جای جواب سلام با تحسین نگاهم کرد و لب زد: - چقدر خوبی تو.... به چشمهاش خیره شدم و نزدیکش شدم و گفتم: - مگه نبودم شیرزادخان!؟ نفسش رو حبس کرد و لب زد: ..همیشه بودی...قصدت جان منه - نه فقط میخوام ازت تشکر کنم.... مرسی شیرزاد امروز کار بزرگی برام کردی دیدن خواهرم بهترین و مهمترین چیز بود برام. لبخندی زد و گفت: میخوای که منو پریشون کنی؟ - شایدم برعکس!؟ بدون حرف خیره نگاهم کرد. بخاطر اینکه صدامون نره بیرون همه حرفهامون آروم بود انگار که لب میزنیم. ادامه دارد... ╭❤️ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت بیست و نهم تمام امیدم پر کشید یعنی دیشب الکی گولم زده بود! حالت صورتم رو که دید ادامه داد: - ولی نمیخوام اینجوری ناراحت ببینمت یه کاریش میکنم. دوباره امید برگشت به دلم و چشمهام برق زد . - ولی شرط داره. با ذوق گفتم: - چه شرطی هر چی باشه قبوله. - حرفهای…
🦋↴ لطفا در جواب بعضی از اشتباها قهر نکنید ... بلکه اون شخص و به طور کل بذارید کنار ، دوست داشتن یه نفر دلیل خوبی برای تحمل کردن همه ی رفتارهاش نیست ╭❤️ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت بیست و نهم تمام امیدم پر کشید یعنی دیشب الکی گولم زده بود! حالت صورتم رو که دید ادامه داد: - ولی نمیخوام اینجوری ناراحت ببینمت یه کاریش میکنم. دوباره امید برگشت به دلم و چشمهام برق زد . - ولی شرط داره. با ذوق گفتم: - چه شرطی هر چی باشه قبوله. - حرفهای شهروزخان که یادت نرفته!؟ حتی یه کلمه هم نباید راجب این قضایا با کسی حرف بزنی. زبون باز کنی یه کلمه از راز این ازدواج به کسی بگی دودمانت رو به باد میدی مرجان خواهرتم تو بد مخمصهای میندازی. با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم: - بچه که نیستم میفهمم من هیچوقت کاری نمیکنم به دردسر بیفتیم اینو مطمئن باشید. - خوبه که حواست هست... میدونم دختر باهوشی هستی شهروزخان برای همین انتخابت کرده ولی باز میگم که یادت باشه چه شرایطی داری. تو کم کسی نیستی مرجان تو عروس شمسی مادر وارث این خاندان بزرگ من باشم یا نباشم همیشه باید مراقب کارها و رفتارت باشی. با اینکه من خیلی صبورم ولی باز با حرفهات از کوره در رفتم میترسم پس فردا جلو شهروزخان هم زبون درازی کنی اون مثل من نیست مرجان... با هیچکس شوخی نداره برات بد میشه حتی اگه مادر وارثش باشی بازم مراعات نمیکنه. با ناراحتی نگاهش کردم و برای اولین بار پرسیدم: - یعنی واقعا میخوای منو تنها بزاری بری فرنگ؟ چرا مگه اونجا چی داره که اینجا نداره! میدونم اگه باز تکرار کنم ناراحت میشی ولی واقعا میخوام بدونم حسی به من نداری اصلا برات مهم نیستم. بدون اینکه جوابم رو بده بلند شد از تخت رفت پایین. حس بدی به این جواب ندادنش داشتم، حتما اونجا دخترهای بهتری بودن که من فقیرزاده به چشمش نمیاومدم. شب بازم اومد پیشم، معلوم بود چشم شهروزخان رو دور دیده بود وگرنه حق نداشت پیش اون بیاد پیشم. یه هفتهای از نبود شهروزخان میگذشت، نزدیکهای غروب بود که صدای در اومد. خداروشکر شیرزاد در رو باز کرده بود و دیگه زندانی نبودم. فکر کردم ربابه گفتم بیا تو ولی در باز شد و با دیدن مارال شوکه از جا پریدم و نفهمیدم چطور سمتش پرواز کردم و بغلش کردم. انگار دنیا رو بهم دادن. من میخندیدم ولی اون با بغض و دلتنگی نگاهم کرد. - خوبی؟ چرا لاغر شدی!؟ خندم گرفت. - خواهر من کجا لاغر کردم آخه! دلم برات یه ذره شده بود. ادامه دارد... ╭❤️ ╰─► @hamsarane_beheshti
قسمت بیست و هفتم نفسم رو با آه بیرون دادم و بغضم رو فرو خوردم. من اهل گریه و زاری نبودم، بلد بودم بجنگم به این زودی وا نمیدادم. با سیاست زناانگیم کاری میکردم به التماسم بیفته. روی تخت نشستم و فکر کردم چیکار کنم. بیشتر از دلتنگی نگران مارال بودم که تا الان…
🦋↴ بعضی جملهها رو نگیم… چون دلِ مرد میشکنه خیلی وقتا فکر میکنیم «اگه بچهها خوشحال باشن، دیگه همهچی خوبه.» اما واقعیت اینه که زندگی مشترک فقط بچهها نیستن. محمد ۴۵ ساله میگفت «هر بار همسرم میگه بچهها خوشحال باشن کافیه دلم میگیره… میخوام بدونم خوشحالی من هم براش مهمه. ما دو نفر چی؟ رابطهمون چی؟ این جمله واقعاً ناامیدم میکنه. توی #همسرداری، مرد هم دل داره مردها هم مثل زنها نیاز دارن دیده بشن،حس کنن مهمن، حس کنن فقط «پدر بچهها» نیستن… همسرن، شریک زندگیان، و شادیشون ارزش داره.وقتی زن به مردش بگه: «عزیزم، خوشحالیت برام مهمه.» یا «من و تو هم باید حالمون خوب باشه.»رابطه یههو گرم میشه، دل مرد قرص میشه، و خونه پر از آرامش «من خوشحالی تو رو هم میخوام… ما دو نفر هم مهمیم.» همین جملهی ساده، میتونه یه مردو از ته دل آروم کنه و رابطه رو چند برابر قشنگتر ╭ ╰─► @hamsarane_beheshti