- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 14
- 1/48двое суток
- 16
- 1/72трое суток
- 17
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
ماموریت شماره 11: تویی که شرلوک هم گاهی از قلمت شوکه میشد... یک وسیله رندوم دورت انتخاب کن و با قلم جادوییت وقتی شروع کردی به داستان سرایی اون رو به مهم ترین مدرک یه قتل تبدیل کن.
مامور پرسید :« و تو چطور انگیزه رو میدونی؟» نیشخندی زدم :« چون من، به نیابت از انجمن نویسندگان ایالت برای برگردوندن تعادل این ماموریت رو به ثمر رسوندم.» من، قاتل بودم. The endـ
کد پرونده: ۱۱ اسم پرونده: جومانجی جرم: قتل مجرم: تحت تعقیب آلت قتاله: بالشت و مداد وضعیت حل پرونده: ناتمام شرح پرونده از زبان کارآگاه خصوصی: بالای سر جسد ایستادن برایم طبیعی شده بود. حداقل خوبی شغل من این بود که مرده ها نمیتوانستند حرف بزنند... لااقل نه به زبان آدم ها، نه مثل زنده ها. صدای وراجی مامور اداره پلیس را از پشت سرم شنیدم. دستاورد های ناقصشان را شرح داد :« کارآگاه... تیم ما معتقده که قتل با حمله شئ تیز انجام شده... احتمالا قربانی بر اثر از دست دادن خون جان باخته. با این حال بازم باید منتظر نتیجه کالبد شکافی بمونیم.» به جسد روی تخت خیره شدم... و ثانیه ای بعد نظریه او را رد کردم :« غلطه.» جسد متعلق زنی ۲۲ ساله به نام خانم اسپرینگز بود که با مداد نویسندگی محبوبش به قتل رسیده بود... یک نویسنده تازه کار و ناکار بلد که به محض ورود به صنعت نویسندگان، دشمن تراشی را برای خودش آغاز کرده بود. توضیح دادم :« اون با شئ تیز کشته نشده. مدادی که توی گلوش فرو کردن در واقع صحنه سازی صحنه جرم بوده.» به دست ها و پاهای جسد اشاره کردم :« ببین... از حالت قرار گیری پاش معلومه که داشته تقلا میکرده... به خصوص اینکه ناخن های دستش خراشیده شده... داشته به چیزی جنگ میزده. از زنی مثل اون بعیده که نسبت به ناخن های کاشت و گرون قیمتش سهل انگاری به خرج بده پس قطعا شرایطش خیلی بدتر از این بوده که بخواد نگران ناخن هاش باشه. اتاق به هم ریخته نیست پس یعنی قاتل رو مهاجم به حساب نمیآورده... سعی نکرده از خودش دفاع کنه... یا درواقع، اصلا انتظار اینو نداشته که قاتل بهش حمله کنه.» به کف دست های بی جانش اشاره کردم :« اگه مرگ مال لحظه ای بوده که قاتل مداد رو توی شاهرگ اون فرو کرده، باید کف دستاش خونی میبود... چند ثانیه ای طول میکشید تا بمیره و اگه زنده میبود بدنش به صورت خودکار برای در آوردن مداد اقدام میکرد.» مامور پشت سرم گلویش را صاف کرد :« پس نظر تو چیه...؟ اول اون رو چطور کشته؟ دستاش رو دور گردن مقتول حلقه کرده؟ یا از سم پنتوباربیتال استفاده کرده؟ شاید هم سیانور؟» سری به نفی تکان دادم :« سیانور یا پنتوباربیتال نبوده.» به چای روی میز اشاره کردم :« پنتوباربیتال برای عمل کردن ۱۰ دقیقه زمان میبره... توی این ده دقیقه قاتل برای اینکه مقتول مشکوک نشه باید حداقل چای میخورد، اما نه تنها دسته فنجون به سمت تخت متمایله که نشون میده چای متعلق به خود مقتول بوده، نه مهمانش، بلکه این باز هم ناخن هاش و تقلایی که برای آزادی انجام داده رو توجیه نمیکنه.» تخت را دور زدم تا بیشتر به جسد مشرف باشم. به مامور گفتم :« اینطوری هم نبوده که با دست خفه اش کنه... چون دور گردن مقتول هیچ کبودی ای نیست و اگه هم میخواست سرش رو توی آب فرو ببره اونوقت نمیتونست روی تخت خودش بکشتش، چون رد تقلا کردن مقتول روی لحاف تخت افتاده.» دست هایم را دوبار منظم به هم زدم :« اما! بزار معما رو برات حل کنم! قاتل وارد اتاق شده... اونا آشناهای قدیمی بودن پس مقتول فکرش رو نمیکرده که این شخص تمایلی به قتلش داشته باشه. اما قاتل یهویی وارد عمل میشه، بالشت زیر سر مقتول رو میزاره روی صورتش و درحالی که مقتول داشته برای نجات جونش تلاش میکرده اون رو خفه میکنه. بعد از اینکه از مرگ اون مطمئن میشه، بالشت رو دوباره زیر سر جسدش میزاره و مرتبش میکنه... برای همینه که موهای جسد نسبت به باقی بدنش وضع بهتری دارن. بعد برمیگرده... میره سروقت مداد مخصوص نویسندگی مقتول... احتمالا از قبل میدونسته که اون مداد رو کجا میزاره. مداد رو برمیداره، برمیگرده سروقت جسد و بوم!» نیشخندی زدم :« جسد هنوز گرم بوده... پس با فرو شدن نوک تیز مداد آهنی توی گردنش، خون شروع میکنه به بیرون ریختن... و این صحنه تراژدیک خلق میشه.» مامور اخمی کرد :« پس معتقدی از روی خشم و کینه قدیمی بوده؟» سری به نفی تکان دادم :« ابدا. قتلی که با چنین مراحل دقیقی انجام بشه عمرا از روی خشم نبوده.» مامور تلخندی زد :« عملا هیچ ارزشی برای قتل های از روی خشم قائل نیستی... نه؟» شانه بالا انداختم :« معلومه که نه! اگه قراره جرمی انجام بشه، معتقدم که باید به بهترین نحو انجام بشه.» مامور به مداد فرو شده در گردن مقتول اشاره کرد :« اگه فقط میخواسته اون رو با برنامه ریزی قبلی بکشه، چرا بعد از مرگش این مداد رو توی گردنش فرو کرده؟» دست به سینه شدم :« چون این یک نماده. نماد اینکه این شخص از اول هم نباید تعادل انجمن نویسندگان رو به هم میزد. اینکه این شخص داشت با سواستفاده از قلم بقیه برای خودش شهرت دست و پا میکرد. این بود که اون رو به کشتن داد. در این موقعیت اگه یک مجرم حواسش به تمام بعد ها بوده باشه، پلیس شکست خورده! در اون صورت حتی اگه انگیزه قتل رو هم بفهمی به دردت نمیخوره.» درحالی که صدای دویدن نیروی انتقال جسد درون اتاق پیچید،
без подписи
ماموریت شماره 4: بعضی خاطره ها تاریخ انقضا ندارند. به گذشته سفر کن. فقط یک جمله برای خودت توی پایان سال تحصیلی راهنماییت بنویس. نه از برای تغییر گذشته. فقط برای اینکه بدونه آینده اون رو فراموش نکرده.
زندگی سخته و قراره سخت تر بشه! بیشتر تلاش کن تا زیر فشار سختی ها دووم بیاری
без подписи
ماموریت شماره 1 : برای تویی که اتفاقی به دنیای سوپرنچرال کشیده شدی و گیر یک موجودی افتادی که از خاطرات تغذیه میکنه. تنها یه راه برای برگشتن داری... یک خاطره ای که هیچ وقت حتی اگه جونت رو بگیرن فراموش نمیکنی بنویس...
ماموریت شماره 1 : برای تویی که اتفاقی به دنیای سوپرنچرال کشیده شدی و گیر یک موجودی افتادی که از خاطرات تغذیه میکنه. تنها یه راه برای برگشتن داری... یک خاطره ای که هیچ وقت حتی اگه جونت رو بگیرن فراموش نمیکنی بنویس... اون روز که توی کافیشاپ همهچیز دست به دست هم داده بود تا یه افتضاحِ بهیادماندنی بسازه_ دل درد پارتنرم و چاییای که روی لباسش ریخت😭😭 من هم بدون لباس گرم توی یخبندون اون روز سرما خورم ولی همونقدر که اون روز خندهدار و عجیب بود برای من قشنگترین خاطرهی ممکنه انگار همهچیز دنیا هم که علیه ما میشد ما فقط بلد بودیم بخندیم 😭😭🙏🏻
без подписи
ماموریت شماره 17: گاهی وقتا مردم درمونده میشدن و این موقع بود که میومدن سراغت. شاید دنبال یه روزنه امیدی بودن که توی فال تاروتشون درمیومد و بهت اعتماد میکردن، شایدم میخواستن از بلاتکلیفی دربیان ، اما همه میدونستن که دستی هست که گره زندگیشون رو باز کنه... …
без подписи
без подписи
без подписи
ماموریت شماره 9: لحظه بینهایت... تا اخر امشب برای خودِ سه سال پیشت یک نامه بنویس و بزارش بمونه. فقط برای اینکه بدونه تونست دووم بیاره.
After that person leaves, You can still move forward, she's not thinking about you as much as you think she is. and you can still succeed. There will be many hard days, but in the end, the only person who will always stay with you is yourself. So start learning how to be alone. Try to accept it. Even if everyone leaves, you'll still keep going. One day, the things you find in your quiet moments will become more valuable than the people you lost. And most importantly, fight for your own happiness. Not everything will go the way you planned, and that's okay. In the end, fight for love; the love of music, the love of peace, the love of art, and the love of those little moments that make life feel beautiful.
без подписи
ماموریت شماره 8: فرمان فرقه گوسولان: [همه انچه شنیدی ، تمام حقیقت نیست.] قبل از اینکه درباره کسی قضاوت کنی ، داستان رو از زاویه خودش دوباره نگاه کن. اما فرمان تو: کدام باور قدیمی رو داشتی که بعدا فهمیدی اشتباه بوده؟
نمیدونم اینم باور حساب میشه یا نه ، باور داشتم که "سرنوشتی" هست و برای همیشه زمان دارم به کسایی که دوستشون دارم ابراز علاقه کنم چون اونا جایی نمیرن و برن پیداشون میکنم یا پیدام میکنن و هنوزم فرصتش رو دارم ولی الان فقط حسرت اون زمانها رو میخورم