- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 20
- 1/48двое суток
- 22
- 1/72трое суток
- 24
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
روزی تمام دنیایم بودی ، امروز فقط یک خاطره ، یاد گرفتم گاهی ، فراموشی زیبا تر از دلبستگی هست 🖤🤚
ما میتوانیم خیلی چیزها به آدم های اطرافمون هدیه کنیم ! مثل عشق ، رفاقت و شادی ؛ اما لیاقت داشتن این ها رو ما نمیتونیم بهشون بدیم .
من اونجایی فهمیدم عاشقت شدم که با خنده هات داشتم ذوق میکردم...🙂❤️
گفت از حالت بگو گفتم...: دلی ویران ، سری حیران ، غمی پنهان ، تنی بی جان🖤
کوچه ها خیلی خلوت بودند هر کسی را که میدیدم آنقدر درگیر فکر و نگرانی های خودش بود که حتی حوصله نداشت دوروبرش را نگاه کند. راستش جای تعجب هم ندارد؛ این روزها تقریبأ هر آدمی با یک درد یا یک دغدغه زنده گی میکند… MAR…
گفت: بزرگترین ویژگیات این است که هیچگاه برای پذیرفته شدن نقش دیگری را بازی نکردهای همیشه خود واقعی خودت ماندهای و همین ارزشمندترین بخش وجودت است… MAR…
این روزها بیشتر از قبل یاد گرفتم که همه چیز را جدی نگیرم… بعضی وقتها فقط میگویم: «بیخی مهم نیست» چون آرامش دلم از هر بحث و هر چیزی با ارزشتر است… MAR…
هر بار می گویند: پدرت خوش شانس است که فرزندان چون شما دارد. لبخند میزنم؛چون باور دارم خوش شانسی دو طرفه است اما سهم ما بیشتر است ما پدری چون او داریم… MAR…
خرم آن روز که زین منزل ویران بروم راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم.… حافظ
راهی که من میرم رو توهم برو اگه برگشتی حرف میزنیم!
افتخار به خیانت، افتخار به بیلیاقتیه؛ چون خیانت نه قدرته، نه هنر، فقط نشونهی ضعف شخصیته.
نه اینکه هیشکی رو بهتر از تو ندیده باشم. دیدم ولی حسی رو که از تو گرفتم از هیچکس دیگه ای نتونستم بگیرم 💫🌙
خودمون یه جاییم ، دلمون یه جا ، فکرمون هزار جا .
اما حقیقت این است که هیچوقت قرار نیست از آشوبهای درون یکدیگر باخبر شویم هرکس جنگی را در سکوت خودش پیش میبرد؛ لبخندها تنها پردهای هستند که زخمهای پنهان را از چشم دیگران پنهان میکنند ما تنها روایت آرام زندگی هم را میبینیم، نه فصلهایی را که در سکوت، بارها فرو ریختهاند…
ما از قبیلهی نور آمده بودیم؛ با قلبهایی که به روشن کردن جهان ایمان داشتند، اما دنیا پیش از آنکه بدرخشیم، چراغهایمان را خاموش کرد…
نمیدانم چرا شبها دلم ناگاه میگیرد؛ انگار با خاموش شدن چراغهای شهر، چراغ خاطرهها یکییکی روشن میشود سکوت شب دستم را میگیرد و مرا تا کوچههایی میبرد که سالهاست کسی در آنها زندگی نمیکند جز دلتنگی عجیب است؛ روزها میتوانم خودم را میان شلوغی دنیا گم کنم، اما شب که میرسد هیچچیز به اندازهی صدای قلبم بلند نیست شاید شبها غم نمیآورند؛ فقط پردهها را کنار میزنند تا حقیقت دل بیهیچ بهانهای خودش را نشان بدهد..
تشنه بودم که تو ساک سفرت را بستی حیف از آن آب که پشت سر تو پاشیدم آه ای کعبه از چشم خدا افتاده ! کاش انقدر به دور تو نمیچرخیدم
ولی اگه بلد نیستید و عرضهشو ندارید آدما رو حیف نکنید؛ ذوقشونو، عشقشونو، احساسشونو.