tgindex
هیچ‌سـرا

هیچ‌سـرا

Статистика
@hechaaraaКнигиперсидский

بانویِ از تبارِ شعر، ادبیات و هنر نفس‌گیر میانِ واژ‌ه‌ها و عطرِ کتاب‌ها. ོ🕯️📖 ✍🏻 📸 🌚ོ معظمه(: راهِ ارتباطی: t.me/HidenChat_Bot?start=1685066268

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
34
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
353
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
132
33 постов
Вовлечённость
37,4%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 34
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
52
1/48двое суток
59
1/72трое суток
64

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • میخواهم دوام بیاورم به امیدِ روزهای بهتر، سبزتر و آرام‌تر.🌱

  • گفت: هدفت در زندگی چیست؟ گفتم: زندگی کردن. گفت: رسیده‌ای؟ گفتم: کم‌وبیش. گفت: چه چیز کم دارد؟ گفتم: خودم را. شاید عجیب به نظر برسد؛ این‌که هدف آدم «زندگی کردن» باشد، اما خودش را در زندگی‌اش کم داشته باشد. با این حال، فکر می‌کنم خیلی از ما دقیقا همین‌طور زندگی می‌کنیم. روزها می‌گذرند، کارهای‌مان را انجام می‌دهیم، با آدم‌ها حرف می‌زنیم، می‌خندیم، برای آینده برنامه می‌ریزیم و به چیزهایی می‌رسیم که زمانی آرزوی‌شان را داشته‌ایم؛ اما در میان تمام این‌ها، گاهی خودمان از زندگی‌مان جا می‌مانیم. گاهی ما زندگی را گم نکرده‌ایم، خودمان را گم کرده‌ایم. و تا وقتی دوباره به خودمان برنگردیم، هیچ رسیدنی واقعا کامل نیست. شاید به همین دلیل است که بعضی رسیدن‌ها خوشحال‌مان نمی‌کنند و بعضی روزهای خوب هم نمی‌توانند آن خلأیی را که درون‌مان است پر کنند. چون چیزی که کم داریم، همیشه چیزی از بیرون نیست. گاهی خودمان کمیم؛ همان خودِ که زیر فشار زندگی، توقعات، ترس‌ها و روزمرگی‌ها آرام‌آرام فراموشش کرده‌ایم. زندگی کردن، پیش از آن‌که رسیدن به جایی باشد، برگشتن به خودمان است؛ به جایی که بتوانیم دوباره خودمان را در زندگی‌مان ببینیم و احساس کنیم این زندگی واقعا زندگیِ ماست، نه فقط مجموعه‌ای از روزهایی که از کنارشان گذشته‌ایم.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • اما زندگی جریان داشت.

  • تاریکیِ شب همه‌جا را فرا گرفته بود و سکوتی عمیق همه‌جا حکم‌فرما بود. در بستر خوابم دراز کشیده بودم و به سقف اتاق خیره شده بودم. از این پهلو به آن پهلو می‌شدم، با خودم کلنجار می‌رفتم و از این‌که خوابم نمی‌برد، خشمگین بودم. تقریبا سه شب بود که فقط مجموعا سه ساعت خوابیده بودم. نه احساس خستگی داشتم و نه خواب‌آلودگی؛ فقط دل‌نگرانی عجیبی در وجودم بود، دل‌نگرانیِ آمیخته با بی‌قراری و اندوه. افکارم… امان از افکارم! فکر پشتِ فکر می‌آمد. فکر می‌کردم و باز هم فکر می‌کردم؛ گویی نمی‌توانستم دست از فکر کردن بردارم و مدام به خودم یادآوری می‌کردم که چه حال غم‌انگیزی دارم. اگر فکر نمی‌کردم، پس چه می‌کردم؟ در همین کشمکش، تاریکیِ شب آرام‌آرام جایش را به روشناییِ صبح داد. از پنجره دیدم آفتاب داشت طلوع می‌کرد. از جایم برخاستم و دقایقی به تماشای طلوعش نشستم. شب گذشته بود و حالا، حتی اگر خوابم هم می‌آمد، دیگر فایده‌ای نداشت. به آشپزخانه رفتم، چای دم کردم، برگشتم و تنهایی صبحانه خوردم. بعد برادر کوچکم را بیدار کردم تا برای مکتب آماده شود. نگذاشتم مادرم از خواب بیدار شود؛ خودم کمکش کردم آماده شود و برای این که شاید حال و هوایم بهتر شود، او را تا مکتب رساندم. در راه، آدم‌ها را می‌دیدم که هرکدام سرگرم زندگیِ خودشان بودند؛ مردمانی که با عجله به سوی کارشان می‌رفتند و کودکانی که با شوقِ کودکانه‌شان راهیِ مکتب بودند. اما تهِ دلم هنوز همان اندوهِ جان‌کاه خانه کرده بود؛ اندوهی که انگار ذره‌ذره وجودم را آب می‌کرد. هیچ‌چیز قرار نبود حالم را بهتر کند. مسیرم را کمی طولانی‌تر کردم تا دیرتر به خانه برسم، چون می‌دانستم اگر مادرم ببیندم خیلی زود از حالم می‌فهمد و نمی‌خواستم باعث نگرانی‌اش شوم. در راه، چشمم به کافه‌ای افتاد که نزدیک خانه‌مان بود؛ همان کافه‌ای که همیشه همراه خواهرم به آن می‌رفتم. برای لحظه‌ای دودل شدم. بروم یا نه؟ بعد با خودم گفتم: «چرا نروم؟» عجیب بود؛ هیچ ترسی از تنها بودن نداشتم. وارد کافه شدم، نشستم و یک قهوه‌ی سرد سفارش دادم. اما دلم هنوز ناآرام بود و هیچ قراری نداشتم. زود از جا بلند شدم و به خانه برگشتم. به اتاقم رفتم و در را بستم. دیگر خسته شده بودم از این‌که مدام با خودم بجنگم و وانمود کنم حالم خوب است. بعد از مدت‌ها گریه کردم؛ آن‌قدر که انگار همه‌ی بغضِ این چند روز با اشک‌هایم بیرون ریخت. وقتی آرام شدم، احساس سبکی می‌کردم؛ نه این‌که همه‌چیز درست شده باشد، اما دیگر آن فشارِ سنگین روی دلم نبود. 2025/8/3 همیشه نباید با خودمان بجنگیم. گاهی هرچه بیشتر برای خوب بودن تقلا می‌کنیم، بیشتر در رنج فرو می‌رویم. پذیرفتنِ حالِ بد، به معنای تسلیم شدن نیست؛ یعنی به خودمان اجازه بدهیم انسان باشیم. قرار نیست همیشه حالمان خوب باشد، همیشه لبخند بزنیم یا همیشه قوی بمانیم. بعضی روزها فقط باید بپذیریم که حالمان خوب نیست و این هیچ ایرادی ندارد.

  • “I wish you all the joy that you can wish.”

  • واقعا سمت شمال کشور ما، هر ولایت لهجه‌گک قشنگِ خودش را دارد. وقتی حرف می‌زنند، آدم زود متوجه می‌شود که اهلِ کدام ولایت هستند. امروز با یکی از هموطنان ما که نمی‌گویم اهلِ کدام ولایت بود و می‌گذارم خودتان حدس بزنید، صحبت می‌کردم. وسط حرف‌هایش گفت: «خانه‌مانه دزد زده بودین، کل چیزای مانه زدین، بردین، خوردین. طلای مانه بردین، عینه موترمانه بردین.» من نگاهش می‌کردم، لبخند می‌زدم و از اینکه چه‌قدر قشنگ و شیرین حرف می‌زد، لذت می‌بردم. آخرش هم به شوخی آزارش دادم و گفتم: «به‌خدا ما نبودیم؛ ما نزدیم، نبردیم و نخوردیم».

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • هر چند جهان او به جهنمی افسرده بدل شده است؛ اما انگار هنوز آسمان پرستاره، دریا و تمام مناظر این منطقه شگفت‌انگیز می‌تواند روح او را از دنیای زمینی بالا کشد و به نشاط در بیاورد.

  • هنوز هم زندگی سبز است، در وادیِ رنج‌ها!🌱

  • من هیچ‌گاه فیلم هندی ندیده‌ام و خوش هم ندارم ببینم. امروز در جریان درس استاد پرسید: «فیلم هندی می‌بینی؟» دروغ گفتم: «بله، می‌بینم و خوشم می‌آید.» باز پرسید:« فیلم‌های مورد علاقه‌ات کدام‌‌ها اند؟ آخرین فیلم هندی که دیده‌ای چه بوده؟» آه… همان لحظه با خودم گفتم: «اصلا چرا دروغ گفتی؟ تو که هیچ‌وقت فیلم هندی ندیده‌ای و حتی اسم‌هایشان را هم نمی‌دانی، حالا چه می‌خواهی بگویی؟» چند لحظه مکث کردم، چند تا اِه‌آه گفتم و زود رفتم گوگل. نوشتم: ده فیلم برتر هندی. گوگل هم چند تا اسم نشانم داد. زود همان اسم‌ها را گفتم و گفتم آخرین فیلم هندی که دیده‌ام «سیارا» بوده است. استاد لبخند زد و گفت: «بسیار خوب.» بعدش صدبار به خودم گفتم که چرا دروغ گفتم چرا؟ حالا با خودم فکر می‌کنم، اگر دربارهٔ فیلم ازم سؤال می‌کرد، یا می‌پرسید: «کدام صحنه‌اش را بیشتر دوست داشتی؟ بازیگر نقش اصلی کی بود؟ داستانش چه بود؟» آن وقت چه می‌گفتم؟ همان‌جا فقط اِه و آه می‌کردم. خدا رحم کرد که وقت تمام شد و استاد دیگر چیزی نپرسید؛ وگرنه افشا می‌شدم. دروغ نگویید، حتی در کوچک‌ترین چیزها!

  • کابل🌱

  • без подписи

  • без подписи