- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نغمه های دانایی(۳۳۳) عشق ومحبت؛ مبادلهای که زندگی را معنا میبخشد کارل مارکس در تحلیل روابط انسانی بر این نکته تأکید میکند که بخش بزرگی از روابط اجتماعی بر نوعی معامله و مبادله استوار است؛ انسانها در بسیاری از مناسبات، چیزی را در برابر چیز دیگری قرار میدهند و ارزشها را با یکدیگر معاوضه میکنند.( معامله) اما در روابط عاطفی و انسانی، بهویژه در عشق، محبت و احترام، منطق رابطه میتواند از جنس دیگری باشد: هرچه بیشتر میبخشیم، بیشتر دریافت میکنیم. در معامله، معمولاً چیزی را که در اختیار داریم با چیزی متفاوت و دارای ارزش مورد انتظار معاوضه میکنیم؛ اما در رابطه عاطفی سالم، آنچه میبخشیم اغلب همان چیزی است که دریافت میکنیم: محبت در برابر محبت، احترام در برابر احترام و اعتماد در برابر اعتماد. (مبادله) از همین رو، عشق حقیقی را نمیتوان با پول و کالا خرید. محبتِ اصیل، محصول قیمت نیست؛ محصول رابطه، توجه، اعتماد و بخشندگی متقابل است. البته این سخن به معنای آن نیست که همه روابط انسانی همیشه عادلانه و متقابلاند. گاهی انسان محبت میکند و پاسخی دریافت نمیکند، یا اعتمادش با بیمهری مواجه میشود. اما در روابط پایدار و سالم، پژوهشهای روانشناختی نیز بر اهمیت اعتماد، رفتارهای یاریگرانه، قدردانی، همدلی و پاسخگویی عاطفی در شکلگیری و تداوم پیوندهای انسانی تأکید دارند. بنابراین میتوان گفت محبت، برخلاف کالاهای مادی، با بخشیدن لزوماً کاهش نمییابد؛ در بسیاری از روابط سالم، بخشیدن آن به تقویت شبکهای از اعتماد و تعلق میانجامد. این منطق فقط میان انسانها جاری نیست. رابطه انسان با حیوانات و دیگر موجودات زنده نیز میتواند بر پایه مراقبت و مهر شکل بگیرد. کسی که از موجودی مراقبت میکند، اغلب در مقابل، احساس تعلق، آرامش و دلبستگی دریافت میکند. گویی محبت، هنگامی که در جهان جاری میشود، در مسیرهای گوناگون بازمیگردد. از این منظر، سرمایه واقعی انسان فقط آنچه در اختیار دارد نیست؛ بلکه میزان اعتمادی است که ایجاد کرده، محبتی است که بخشیده و اثری است که در زندگی دیگران بر جای گذاشته است. پول میتواند آسایش بخرد، اما لزوماً نمیتواند عشق بخرد؛ قدرت میتواند اطاعت ایجاد کند، اما الزاماً احترام نمیآفریند؛ شهرت میتواند نام انسان را بر سر زبانها بیندازد، اما تنها رفتار انسانی و اثر ماندگار است که میتواند نامی را در حافظه نسلها زنده نگه دارد. شاید راز ماندگاری بسیاری از عالمان بزرگ عرصه مختلف زندگی وادیبان بزرگان دین وعرفان را نیز بتوان، در کنار نبوغ ادبی و فکری آنان، در همین حقیقت جستوجو کرد: آثارآنان که از عمق عشق به انسان، زندگی و حقیقت آفریده شدند، توانستند از مرز زمان و مکان عبور کنند. قرنها میگذرد، اما کلمات آنان همچنان در ذهن و جان انسانها گردش میکند. محبت شبیه سرمایهای است که با مصرف شدن الزاماً تمام نمیشود؛ گاه هرچه بیشتر در جهان توزیع شود، دامنه اثرش گستردهتر میشود. یک رفتار مهربانانه میتواند در دیگری انگیزهای برای مهربانی ایجاد کند و آن مهربانی به فرد دیگری منتقل شود. به این معنا، عشق و محبت میتوانند به صورت زنجیرهای از رفتارهای انسانی، در جامعه تکثیر شوند. پس در هر زمان و مکان، در هر شغل و حرفه، و با هر میزان از قدرت، ثروت یا موقعیت اجتماعی، عاشق، مهربان و سرشار از احترام باشیم. زیرا آنچه از انسان باقی میماند، فقط داراییها و عناوین او نیست؛ بلکه ردپایی است که در دل و زندگی دیگران بر جای گذاشته است. شاید بتوان گفت عشق و محبت، یکی از مهمترین چسبهای اجتماعی در جهانی متغیر و ناپایدارند؛ نیرویی که انسانها را به یکدیگر پیوند میدهد، رنجها را قابل تحملتر میکند، تابآوری را افزایش میدهد و به زندگی معنا میبخشد. مهر بورزیم، عاشق باشیم، نیکی کنیم؛ تا زمانی که زندهایم، زندگی دیگران را روشنتر کنیم؛ تا پس از رفتن نیز، بخشی از روشنایی ما در جهان باقی بماند. سیدحسن مرد http://t.me/hekmat3zendegi
видео или голосовое, без подписи
💥💥داستانک : فقط یک جمله ! من صندوقدار یک فروشگاهِ موادِ غذایی هستم. شیفتِ شب کار میکنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح وقتی شبها کار میکنی، معمولاً آدمهای ثابتی را می بینی؛ بی خوابها، کارگرهای شیفتِ شب، آدمهایی که کسی منتظرِ آنها نیست و عجله ای ندارند به خانه های شان برگردند! حدودِ دو ماه پیش، مردی ساعتِ ۲ بامداد به صندوقِ من مراجعه کرد و دقیقاً به یاد دارم که ۱۷ دلار و ۲۳ سِنت پول خریدش را با یک اسکناسِ ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی بقیه پول و رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به رسید خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیزِ عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیتِ هوا، یه شکلکِ لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده!» این حرف را خیلی معمولی زد، به نظرم درخواستِ عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی! «مارکوس» رسید را با دقت تا کرد و داخل کیفِ پولش گذاشت. گفت: «ممنونم. تو شش روزِ گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده !» بعد رفت... نمی توانستم از فکرِ آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدونِ هیچ ارتباطِ انسانی و گفتگو با کسی؟!... چطور ممکن بود؟ این ماجرا باعث شد به حال و احوالِ سایرِ مشتریان نیز بیشتر توجه کنم! زنی که حدودِ ساعتِ ۳ صبح می آید غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمی زند. مردی که دور و برِ ساعتِ ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دخترِ نوجوانی که غذا برای یک نفر می خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعتها، اما هر کدام در خلوت و تنهاییِ خودمان! پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ نوشتنِ پیامهایِ کوچک روی رسیدها: - تو مهم هستی! - تو تنها نیستی - تو چقدر دوست داشتنی هستی - یک نفر هست که تو را ببیند - از دیدنت خوشحال شدم - امیدوارم فردا روزِ بهتری باشد - و .... و این کار را ادامه دادم. یک شب همان زنی که غذایِ گربه می خرید آمد، نزدیک به ساعت ۳ صبح بود. ... رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از چندین ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: چه خوب که اینها را می نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن! همانجا پشتِ صندوق. گفت: «دارم طلاق می گیرم. بعد از ۳۲ سال زندگیِ مشترک! این یادداشت ها تنها حرف های مهربانانه ای هستند که در چند ماهِ گذشته شنیده ام! همه شان را نگه داشته ام. چهارده تا از آنها را رویِ یخچالم چسبانده ام عکسی را در گوشی اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخطِ من رویِ همه شان. گفت: تو داشتی با من حرف می زدی. من فقط نمی دانستم چطور جوابت را بدهم.... نوشته های رو رسیدها باب گفتگو را بین مشتریان با من و گفتگوهای دو سه نفره بین خودشان با هم را باز کرد ....! مدیرِ فروشگاه متوجهِ قضایا شد و پرسید: چرا مشتریان ساعت ۲ و ۳ صبح اینجا دورِ هم جمع می شوند؟ گفتم: تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا دورِ هم باشند. فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما مدیر کاری کرد که انتظارش را نداشتم. سه تا نیمکت جلویِ فروشگاه گذاشت و نوشت: نیمکت برای مشتریان شبانه! برای هر کسی که جایی برای نشستن میخواهد. آدمها ساعتِ ا، ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند اینجا ! وقتی خوابشان نمی برد، وقتی دیگر تحملِ تنهایی را ندارند . وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را می بیند. می نشینند، حرف میزنند، و کنارِ هم هستند. همه اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست رویِ یک رسید، کلمه ای، جمله ای ، شکلکی چیزی برایش بنویسم که احساس کند تنها نیست! چون تنهایی یک احساسِ همه گیری است که خیلی ها با این مشکل مواجهند اما درباره اش حرف نمی زنند. ... من هنوز روی رسیدها می نویسم روی تک تک شان.... هر بار جمله ای دلگرم کننده برای یک مشتری که برایِ فرار از تنهایی نیمه شب به بهانهء خرید به فروشگاه سر می زند. شاید برای دیده شدن ... شاید برای دو کلمه گفتگو با کارکنانِ فروشگاه یا تک و توک مشتریانی که آنها هم برای فرار از تنهایی در این موقعِ شب به فروشگاه پناه آورده اند! چون دیده شدن مهم است. چون وقتی احساس کنی کسی هست که با تو همدلی کند می تواند نجات بخش باشد. پیک دوستی ...❤️❤️https://t.me/ARG11313
نغمه های دانایی(۳۳۱) شکست خوردگان سربلند http://t.me/hekmat3zendegi
بزرگی از زندگی سیاسی خود با شکستها، جنگهای داخلی و دشواریهای حکمرانی روبهرو شد و حکومت او به اهدافی که برای عدالت و اصلاح جامعه در نظر داشت، بهطور کامل دست نیافت. اما قرنها بعد، نامهها و سخنان او درباره عدالت، حکومت، حقوق مردم و مسئولیت حاکم همچنان موضوع مطالعه و الهام اخلاقی و سیاسی است. پس شاید لازم باشد میان دو مفهوم تمایز بگذاریم: شکست در رسیدن به هدف و شکست در معنای زندگی. این دو الزاماً یکی نیستند. انسانی ممکن است در انتخابات شکست بخورد، اما فرهنگ سیاسی جامعه را تغییر دهد؛ در جنگ شکست بخورد، اما از کرامت انسانی دفاع کند؛ در یک پروژه شکست بخورد، اما دانشی تولید کند که نسل بعدی از آن بهره ببرد؛ در زمان حیات ناشناخته بماند، اما آثارش قرنها بعد الهامبخش انسانها شود. از این رو، شکست همیشه نقطه مقابل موفقیت نیست. گاهی شکست، هزینهای است که انسان برای وفادار ماندن به یک ارزش میپردازد. البته هر شکستی ارزشمند نیست. شکست زمانی میتواند «سربلند» باشد که انسان در مسیر آن، حقیقت، اخلاق، آزادی، عدالت، دانش یا کرامت انسانی را فدای پیروزی نکرده باشد. نمیتوان هر ناکامیای را فضیلت نامید. آنچه به شکست معنا میدهد، کیفیت هدف و درستی مسیر است. شاید تاریخ در نهایت داور متفاوتی از جامعه زمانه ما باشد. جامعه ممکن است امروز کسی را شکستخورده، ناکام، بیاثر یا حتی مزاحم ببیند؛ اما گذشت زمان گاهی نشان میدهد که همان انسان، بذرهایی کاشته است که در زمان خودش امکان روییدن نداشتهاند. امیرکبیر، رشدیه، گالیله، ماندلا، سالک و بسیاری دیگر به ما یادآوری میکنند که میان «پیروزی در زمان خود» و «ماندگاری در تاریخ» فاصلهای عمیق وجود دارد. بنابراین شاید پرسش درست درباره زندگی این نباشد که: «آیا به مقصد رسیدی؟» بلکه باید پرسید: «آیا در جهت درست حرکت کردی؟ آیا در مسیر خود چیزی بر دانش، آزادی، عدالت، کرامت و زندگی انسانها افزودى؟ و آیا پس از رفتنت، چیزی از تو در جهان باقی ماند که نبودنش جهان را فقیرتر میکرد؟» اگر پاسخ مثبت باشد، حتی اگر انسان در زمان حیات خود شکست خورده باشد، میتوان گفت: او شکستخورده بود، اما شکستخوردهای سربلند؛ زیرا گاهی انسان در میدان زمان شکست میخورد، اما در حافظه تاریخ پیروز میشود. http://t.me/hekmat3zendegi
نغمه های دانایی(۳۳۱) شکستخوردگانِ سربلند؛ وقتی پیروزی، پایان راه نیست تاریخ را معمولاً از منظر فاتحان مینویسند؛ از کسانی که به قدرت رسیدند، در انتخابات پیروز شدند، جنگی را بردند، بر رقیب خود غلبه کردند یا در زمان حیات خویش به شهرت و موفقیت دست یافتند. اما اگر تاریخ را عمیقتر بخوانیم، در کنار فاتحان، با گروه دیگری نیز روبهرو میشویم: انسانهایی که در زمان خود شکست خوردند، اما تاریخ بعدها نشان داد که شکست آنان، پایان راه نبوده است. شاید بتوان آنان را «شکستخوردگان سربلند» نامید؛ کسانی که ممکن است در دستیابی به مقصد ناکام مانده باشند، اما در انتخاب مسیر، وفاداری به حقیقت، اصلاح جامعه یا دفاع از کرامت انسان، پیروز بودهاند. در تاریخ معاصر ایران، امیرکبیر نمونهای برجسته است. او در زمان حیات خود نتوانست بسیاری از برنامههای اصلاحیاش را به سرانجام برساند و سرانجام نیز به قتل رسید؛ اما نهادهایی مانند دارالفنون و برخی اصلاحات اداری و آموزشی او، تأثیری فراتر از عمر سیاسیاش بر جای گذاشتند. دارالفنون در سال ۱۸۵۱ آغاز به کار کرد و زمینهای برای آموزش پزشکی، مهندسی و علوم جدید در ایران فراهم آورد. حتی برخی استادان خارجی که برای تدریس به آنجا آمدند، پس از سقوط امیرکبیر کار خود را ادامه دادند. میرزا حسن رشدیه نیز نمونهای روشن از این حقیقت است. او در سال ۱۸۸۹ مدارس جدید را با روشهای آموزشی متفاوت و علوم جدید در ایران بنیان گذاشت، اما با مقاومت شدید متولیان مکتبخانهها و برخی درباریان روبهرو شد. با این حال، پژوهش تاریخی دانشگاه کمبریج نشان میدهد که مدارس او بهتدریج جایگاه پیدا کردند و بعدها الگوی «دبستان» جدید در ایران شدند. بنابراین، ممکن است انسانی در زمان خود شکست بخورد، اما ایدهاش پیروز شود. این قاعده فقط به ایران محدود نیست. نلسون ماندلا بیش از ۲۷ سال از عمر خود را در زندان گذراند. از منظر ظاهری، زندان طولانیمدت میتوانست نشانه شکست یک مبارز سیاسی باشد؛ اما او پس از آزادی به یکی از مهمترین چهرههای گذار آفریقای جنوبی از آپارتاید به دموکراسی تبدیل شد و در سال ۱۹۹۴ نخستین رئیسجمهور منتخب دموکراتیک آن کشور شد. حتی پیشنهاد آزادی مشروط را نیز زمانی نپذیرفت که آزادی شخصی او به قیمت کنار گذاشتن اصول مبارزه تمام میشد. وینستون چرچیل نیز تجربه شکست سیاسی را داشت. او پس از رهبری بریتانیا در جنگ جهانی دوم، در انتخابات ۱۹۴۵ شکست خورد و از قدرت کنار رفت؛ اما این شکست پایان کار او نبود و در سال ۱۹۵۱ بار دیگر به نخستوزیری بازگشت. در عرصه علم نیز نمونههای فراوانی وجود دارد. گالیله به دلیل دفاع از دیدگاه خورشیدمرکزی با محکومیت کلیسا روبهرو شد و سالهای پایانی زندگی خود را تحت محدودیت و حبس خانگی گذراند؛ اما آنچه در زمان خود شکست به نظر میرسید، بعدها به یکی از نمادهای پیروزی روش علمی و اندیشه انتقادی تبدیل شد. در پزشکی، جوناس سالک نیز نشان میدهد که «پیروزی» همیشه به معنای کسب ثروت و شهرت نیست. واکسن فلج اطفال او در دهه ۱۹۵۰ به موفقیتی بزرگ تبدیل شد و موارد ابتلا در آمریکا بهشدت کاهش یافت. سالک و بنیاد مرتبط با کار او، فرمول و فرایند تولید واکسن را در اختیار تولیدکنندگان قرار دادند و سالک از آن ثروت شخصی به دست نیاورد. سازمان جهانی بهداشت نیز نقش این واکسن را در مبارزه جهانی با فلج اطفال ثبت کرده است. در هنر نیز ونسان ونگوگ نمونهای تکاندهنده است: هنرمندی که در زمان حیاتش هرگز به جایگاه و شهرتی که امروز دارد نرسید، اما آثارش پس از مرگ به بخشی ماندگار از میراث هنری بشر تبدیل شد. از این منظر، شاید یکی از خطاهای بزرگ ما در ارزیابی انسانها این باشد که موفقیت را فقط با رسیدن به مقصد اندازه بگیریم. فلسفه ژیل دلوز نیز، هرچند دقیقاً با همین زبان بیان نمیشود، توجه ما را از «بودنِ ثابت» به مفهوم شدن، حرکت، تفاوت و فرایند معطوف میکند. در اندیشه او، زندگی چیزی ایستا و از پیش تعیینشده نیست؛ بلکه فرایندی از شدن و آفرینش است. از این منظر میتوان گفت: ارزش یک زندگی فقط در این نیست که به کجا رسید؛ بلکه در این است که به کدام سو حرکت کرد و در مسیر خود چه چیزی آفرید. ممکن است دو انسان به یک مقصد برسند، اما یکی از مسیر نادرست آمده باشد و دیگری در راهی دشوار، اما انسانی و اخلاقی حرکت کرده باشد. بنابراین، رسیدن به مقصد بهتنهایی نمیتواند معیار ارزش یک زندگی باشد. در فرهنگ و تاریخ اسلامی نیز میتوان این معنا را مشاهده کرد. امام حسین(ع) در واقعه کربلا از نظر نظامی شکست خورد و به شهادت رسید؛ اما اگر معیار را صرفاً پیروزی نظامی بدانیم، کربلا یک شکست است. در سطح اخلاقی و تاریخی، اما معنای آن کاملاً متفاوت است: ایستادگی در برابر آنچه ناحق میدانست، به الگویی ماندگار از مقاومت، کرامت و مسئولیت اخلاقی تبدیل شد. امام علی(ع) نیز در بخش
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کُشتی گرفت؛ خیلی کثیف میشوی و مهمتر از آن، اینست که خوک از این کار لذت می برد! ✍ #جرج_برنارد_شاو 📚 @PDFbo0ok
تجربه تاریخ، از ایران عصر مغول تا جوامع معاصر، نشان میدهد که آزادی را نمیتوان با محدودیت از میان برد. آزادی، مانند آب، همواره راهی برای جاری شدن پیدا میکند؛ اگر در مسیر طبیعی خود جریان نیابد، از مسیرهای پنهان عبور خواهد کرد. هنر حکمرانی خردمندانه آن است که با به رسمیت شناختن همزمان آزادی مثبت و آزادی منفی، این نیروی عظیم انسانی را در مسیر قانون، گفتوگو، خلاقیت، توسعه و پیشرفت جامعه هدایت کند، نه آنکه آن را به عرصههای پنهان و غیرقابل مدیریت براند. سیدحسن مرد http://t.me/hekmat3zendegi
چرا آزادی هرگز از میان نمیرود؟ آیزا برلین فیلسوف سیاسی برجسته قرن بیستم، ، در مقاله مشهور «دو مفهوم آزادی» میان دو نوع آزادی تمایز قائل میشود: آزادی منفی و آزادی مثبت. آزادی منفی به این پرسش پاسخ میدهد که: «چه کسی حق دارد در زندگی من دخالت کند؟» مقصود از آن، نبود اجبار و مداخله در قلمرو خصوصی انسان است؛ یعنی هر فرد بتواند تا جایی که به حقوق دیگران آسیب نمیزند، درباره شیوه زندگی، اندیشه، پوشش، هنر، موسیقی، سفر، معاشرت، سبک زیستن و انتخابهای شخصی خود آزادانه تصمیم بگیرد. در مقابل، آزادی مثبت به این پرسش پاسخ میدهد که: «آیا من توانایی و امکان تحقق آرزوها و استعدادهای خود را دارم؟» این نوع آزادی به وجود آموزش، اشتغال، رفاه، امنیت، سلامت، عدالت، فرصتهای برابر و امکان مشارکت در زندگی اجتماعی وابسته است. انسانی که از فقر، بیکاری یا تبعیض رنج میبرد، حتی اگر از نظر حقوقی آزاد باشد، از آزادی مثبت کافی برخوردار نیست. نکته اساسی در اندیشه برلین آن است که این دو نوع آزادی رقیب یکدیگر نیستند، بلکه مکمل هماند. جامعهای آزاد و توسعهیافته، هم از مداخله بیدلیل در زندگی خصوصی شهروندان پرهیز میکند و هم شرایط شکوفایی استعدادهای آنان را فراهم میآورد. تجربه تاریخ نیز نشان میدهد که اگر آزادیهای انسان محدود شود، میل به آزادی هرگز از میان نمیرود؛ بلکه تنها شکل بروز آن تغییر میکند. هرگاه آزادی مثبت کاهش یابد و امکان مشارکت، خلاقیت و تحقق استعدادها محدود شود، انسان ها برای بدست آوردن آن ممکناست به شیوه های غیر قانونی وغیر اخلاقی پناه ببرند، هم چنین انسانها برای حفظ آزادی منفی خود به عرصههای خصوصی، غیررسمی یا پنهان پناه میبرند. این یک قانون پایدار در تاریخ جوامع انسانی است. تاریخ ایران نمونهای روشن از این واقعیت را پیش روی ما قرار میدهد. پس از یورش مغول، جامعه ایران بخش بزرگی از آزادی سیاسی، اجتماعی و امنیت خود را از دست داد و امکان مقاومت سازمانیافته از میان رفت. در چنین شرایطی، جامعه به درون خود عقب نشست. خانقاهها، تصوف و عرفان رونق گرفتند و انسان ایرانی کوشید آزادی ازدسترفته بیرونی را در جهان درون و ساحت معنویت جستوجو کند. یکی از درخشانترین ثمرات این دوره، ظهور مولانابود؛ اندیشمندی که پیام عشق، آزادی روح و رهایی انسان از قیدهای درونی و بیرونی را به میراثی جهانی تبدیل کرد. به یک معنا، مولانا را میتوان یکی از بزرگترین دستاوردهای فرهنگی و معنوی ایران در دوران پس از هجوم مغول دانست. در دوران معاصر نیز تجربه نشان داده است که محدودیتهای شدید در حوزههایی مانند موسیقی، به حذف آن منجر نشد، بلکه آن را به فضای زیرزمینی منتقل کرد. هنگامی که یک پدیده اجتماعی از عرصه رسمی حذف میشود، امکان هدایت فرهنگی، ارتقای کیفیت و نظارت بر آن نیز کاهش مییابد و گاه آثار سطحی جایگزین آثار فاخر میشوند. در نهایت نیز سیاستگذاری ناگزیر میشود بخشی از واقعیتهای اجتماعی را بپذیرد. نمونهای دیگر، گسترش باغویلاهاست. بخشی از این پدیده را میتوان تلاشی برای جبران کمبود فضاهای عمومی، تفریحی و تجربه آزادی در زندگی روزمره دانست. اما این انتخاب، پیامدهایی همچون تخریب زمینهای کشاورزی، مصرف بیرویه منابع آب، انجماد سرمایههای ملی، افزایش هزینههای نگهداری و کاهش سرمایهگذاری در تولید و اشتغال را در پی داشته و حتی بر توسعه صنعت گردشگری داخلی نیز اثر منفی گذاشته است. همچنین، بخشی از سفرهای پرهزینه خارجی و حتی برخی مهاجرتها را میتوان تلاشی برای دستیابی به آزادی منفی و تجربه سبک زندگی مطلوب دانست؛ آزادیای که افراد احساس میکنند در محیطی دیگر آسانتر قابل دسترس است. جامعهشناسان بر این باورند که هرگاه یک نیاز طبیعی انسان، به جای مدیریت خردمندانه، به زیرزمین رانده شود، از بین نمیرود؛ بلکه از دید سیاستگذار پنهان میشود و به تدریج رشد میکند. چنین روندی میتواند در آینده به بحرانهای فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی، زیستمحیطی، اقتصادی و حتی سیاسی تبدیل شود. امروز، تورم، فقر و کاهش قدرت خرید، آزادی مثبت شهروندان را نیز محدود کرده است؛ زیرا توانایی آنان برای آموزش، اشتغال، کارآفرینی، خلاقیت و تحقق استعدادهایشان را کاهش میدهد. اگر این وضعیت با نگرشی همراه شود که تکثر فرهنگی و تنوع سبکهای زندگی را به رسمیت نشناسد و بخواهد همه انسانها را در قالبی واحد و ایدهآل قرار دهد، نتیجه آن گسترش شکاف میان جامعه و حاکمیت، کاهش سرمایه اجتماعی و افزایش رفتارهای غیررسمی خواهد بود.
видео или голосовое, без подписи
مذاکره؛ هنر گشودن گرههای به ظاهر ناگشودنی داود فیرحی: نظریهپردازان « مذاکره » معتقدند که مذاکره، بنبست ندارد، یعنی اگر آدمها باهوش باشند، میتوانند راهی بیابند و انسانهای خلاق، همیشه راهی برای گریز از جنگ، پیدا میکنند. ( در ماجرای حدیبیه) قریش میگفت ما اجازه زیارت خانههایی که بتهای ما در آن است را به شما نمیدهیم، اما مسلمانان میگفتند اینجا خانه خداست و ما دوست داریم مانند دیگر مردم عرب که به زیارت میآیند، آن را زیارت کنیم. این نوعی بحران در مذاکره، ایجاد کرد و پیامبر برای حل آن، راه بسیار خوبی یافت. راه حل آن حضرت این بود که: نظر شما امسال درست باشد و نظر ما در سال بعد. بدینگونه یک راهحل برای بحران پیشنهاد میکند و آن، این است که ما امسال به زیارت نمیرویم و شما نیز از اکنون، تعهد کنید که در سال بعد مانع ما نشوید. این شرایط چنان بر مسلمانان، سخت گذشت که نمیخواستند پیشنهاد پیامبر را بپذیرند و آن را ذلت میشمردند؛ بنابراین خود پیامبر اقدام به قربانی و حلق کرد و دیگران نیز از او تبعیت کردند. پس در مذاکره اگر طرفین، اهل فن باشند، هیچ راه بنبستی وجود ندارد و بالاخره گزینهای پیدا میشود که طرفین بتوانند غرورهای خود را توجیه کنند. قریش، میتوانست جشن بگیرد که مانع پیامبر شده و آنگاه افتخار کند که آزادانه به مسلمانان مدینه گفتیم، سال بعد به حج بیایند. مسلمانان نیز میتوانستند بگویند: رفتن به حج در امسال، خطر داشت و ما درگیر نشدیم؛ اما سال بعد با امنیت کامل میتوانیم طبق قرارداد، وارد مکه بشویم. کسانی هم که از ترس نیامده بودند، همه میتوانستند در سال بعد، وارد این سفر زیارتی بشوند. همانطور که تاریخ نشان میدهد که در این سفر، 1400 تن همراه پیامبر بودند اما در سفر بعدی، نزدیک به دو برابر آن حضرت را همراهی کردند و این نشان میداد که ریسک سفر، پایین آمده بود. با این توضیح، روشن است که چگونه مذاکره بنبست ندارد و هر گروهی به نتیجهای میرسد. معنای قضیه این است که غرور اهمیت چندانی در مذاکره ندارد. پیامبر (در این قرارداد ) آنقدر تحت فشار بود که نمیتوانست به مردم توضیح بدهد و آنان را توجیه بکند که چرا این قرارداد را میبندد. یعنی ریسک این قرارداد آنقدر بالا بود و ظاهرش نشان میداد که بهزیان آن حضرت است؛ بنابراین قرارداد صلح حدیبیه امکان توجیه چندانی نداشت؛ تا آنجا که خدا به کمک پیامبر آمد و سوره «فتح» نازل شد. برشی از کتاب « پیامبری و قرارداد » درسگفتارهای داود فیرحی آنچه مرحوم داود فیرحی در تحلیل صلح حدیبیه بیان میکند، تنها یک روایت تاریخی از صدر اسلام نیست؛ بلکه بیانگر یک اصل ماندگار در سیاست و مدیریت بحران است: مذاکره، اگر با تدبیر، خلاقیت و آیندهنگری همراه باشد، بنبست ندارد. پیامبر اسلام(ص) در صلح حدیبیه، با وجود آنکه بسیاری از یارانش مفاد قرارداد را به ظاهر تحقیرآمیز میدانستند، راهی را برگزید که در کوتاهمدت دشوار، اما در بلندمدت زمینهساز فتح مکه و گسترش اسلام شد. ایشان به جای اصرار بر پیروزی فوری، فرصت ساختن آینده را انتخاب کرد. تاریخ معاصر ایران نیز نمونهای قابل تأمل از این منطق سیاسی را در رفتار احمد قوام (قوامالسلطنه) نشان میدهد. در بحران اشغال شمال ایران پس از جنگ جهانی دوم، هنگامی که ارتش شوروی از خروج نیروهای خود خودداری میکرد، قوام به جای رویارویی نظامی، مسیر مذاکره را برگزید. او با پذیرش برخی تعهدات و وعدههایی که اجرای آنها منوط به تصویب نهادهای قانونی کشور بود، زمینه خروج نیروهای شوروی از خاک ایران را فراهم کرد. پس از آنکه ارتش شوروی عقبنشینی کرد، آن تعهدات به تصویب نرسید و بخش بزرگی از سرزمین ایران از خطر تجزیه و اشغال رهایی یافت. صرفنظر از اختلافنظر مورخان درباره جزئیات این ماجرا، اصل این تجربه نشان میدهد که یک سیاستمدار دوراندیش گاهی با انعطاف تاکتیکی، از منافع راهبردی کشور پاسداری میکند. مذاکره به معنای تسلیم نیست؛ بلکه هنر یافتن راهی است که بدون جنگ، منافع ملی حفظ شود. همانگونه که صلح حدیبیه در ظاهر عقبنشینی و در باطن پیروزی بود، تجربه قوام نیز نشان میدهد که موفقیت در مذاکره بیش از آنکه به شعارهای تند وابسته باشد، به عقلانیت، خلاقیت، زمانشناسی و تشخیص درست منافع ملی وابسته است. تاریخ بارها ثابت کرده است که پیروزی همیشه از میدان نبرد به دست نمیآید؛ گاه برنده واقعی کسی است که پشت میز مذاکره، آینده را بهتر از دیگران میبیند. http://t.me/hekmat3zendegi
نغمه های دانایی(۲۳۰) ننه دلاور و فرزندانش؛ روایتی از انسان در میانه بحران «ننه دلاور و فرزندانش» از مشهورترین نمایشنامههای برتولت برشت است که در سال ۱۹۳۹، همزمان با آغاز جنگ جهانی دوم، نوشته شد. برشت در این اثر نشان میدهد که جنگ تنها در میدان نبرد قربانی نمیگیرد، بلکه آرامآرام بنیان زندگی مردم عادی را نیز فرسوده میکند. داستان در بستر جنگ سیساله اروپا میگذرد. «ننه دلاور» زنی دورهگرد است که با گاری خود از شهری به شهر دیگر میرود و از راه فروش کالا به سربازان و مردم جنگزده امرار معاش میکند. او میکوشد در دل آشوب، زندگی خود و سه فرزندش را حفظ کند؛ اما جنگ یکی پس از دیگری هر سه فرزندش را از او میگیرد. در پایان، او که همه عزیزانش را از دست داده است، بار دیگر گاری خود را به دوش میکشد و در پی ارتش به راه میافتد؛ گویی چرخه رنج و ویرانی پایانی ندارد. راز ماندگاری این نمایشنامه در آن است که تنها درباره یک جنگ یا یک سرزمین نیست؛ بلکه درباره سرنوشت انسان در روزگار بحران است. امروز نیز جنگها و تنشهای نظامی در نقاط مختلف جهان، از اروپا تا خاورمیانه و دیگر مناطق، تنها مرزهای جغرافیایی را درگیر نمیکنند، بلکه آثار اقتصادی و اجتماعی آنها به سراسر جهان سرایت میکند. افزایش تورم، گرانی، نااطمینانی نسبت به آینده، مهاجرت، گسترش فقر و نگرانی خانوادهها درباره امنیت و آینده فرزندان، پیامدهایی هستند که میلیونها انسان، حتی دور از میدانهای نبرد، آنها را تجربه میکنند. در چنین شرایطی، مردم عادی بیش از همه هزینه میپردازند. آنان ناچارند برای حفظ زندگی، با دشواریها سازگار شوند، در حالی که فرصتهای رشد، رفاه و آرامش نسلهای آینده به تدریج فرسوده میشود. پیام برشت امروز نیز همچنان زنده است: هیچ پیروزی نظامی نمیتواند جایگزین جان انسانها، امنیت کودکان و آرامش خانوادهها شود. تاریخ بارها نشان داده است که آغاز جنگ آسانتر از پایان دادن به زخمهای آن است و بازسازی اعتماد، امید و زندگی، سالها و گاه دههها زمان میبرد. شاید زمان آن رسیده باشد که همه تصمیمگیران، سیاستمداران و آنان که بر طبل جنگ میکوبند، بیش از هر چیز صدای مادران، کودکان و مردمانی را بشنوند که بزرگترین قربانیان هر درگیری هستند. صلح، گفتوگو و احترام به کرامت انسانها، نه نشانه ضعف، بلکه عالیترین جلوه خرد و مسئولیتپذیری است. آیندهای امنتر برای جهان، تنها زمانی ممکن خواهد بود که حفظ جان و کرامت انسان، بر هر منفعت سیاسی و نظامی مقدم شمرده شود. http://t.me/hekmat3zendegi
یک روز نوجوانت دیگر با تو حرف نمیزند... نه چون لجباز شده، نه چون تو را دوست ندارد... فقط بخوبی میبیند که کنار تو دیده نمیشود. #دکتر_ویلیام_گلسر در #تئوری_انتخاب_برای_والدین_و_نوجوانان میگوید: بیشترِ فاصلهای که بین والد و فرزند میافتد، از تفاوت نسلها نیست؛ از تلاش بیوقفه ما برای کنترل یکدیگر است. فرزندت قرار نیست نسخهای از تو باشد. او آمده تا زندگی خودش را انتخاب کند. هنر پدر و مادر بودن این نیست که فرمان بدهی؛ هنر واقعی این است که کاری کنی فرزندت، حتی وقتی اشتباه کرده، اولین کسی که به ذهنش میرسد «تو» باشی. بکوشی تا تصویر اول دنیای مطلوب او باشی. خانهای که در آن فقط صدای دستور شنیده میشود، کمکم از صدای دردِ فرزندان خالی میشود... بایستی قبل از اینکه دیر شود، رابطه را نجات داد. آموزههای #دکتر_ویلیام_گلسر به ما میگوید: «شما نمیتوانید فرزندتان را کنترل کنید؛ فقط میتوانید رابطهای بسازید تا او دلش بخواهد به حرفتان گوش دهد.» از همان روزی که خیال میکنیم با اجبار، تهدید یا سرزنش میتوانیم آینده فرزندمان را بسازیم، آرامآرام رابطهای را خراب میکنیم که قرار بود بزرگترین سرمایه تربیت باشد.
نمیشود که! همه چیز را خراب کنی، حرفهایی که نباید را بزنی، دلی که نباید را بشکنی، خشمی که نباید را سر ریز کنی و با خیال راحت بروی. بعد برگردی و توقع داشتهباشی همهچیز مثل روز اول لطیف و بکر باشد! نمیشود که عزیز من! توهر کار هم که بکنی، طرف مقابلت هرچقدر هم که مهربان و بخشنده و صاحب شعور باشد، یک چیز هایی را نمیشود فراموش کرد. کدورتی ناخواسته شبیه به سیمهای خاردار حوالی احساست قدمیکشند و اجازه نمیدهند عمیقا دوست داشته باشی و دوباره راحت به کسی اعتماد کنی. اینها را میگویم برای خودمان. که یادمان باشد رابطه مراقبت میخواهد و به وقت خشم و عصبانیت، هر حرفی را نباید زد و هر واکنشی را نباید بروز داد و نباید به سادگی از کوره در رفت و به این خیال بود که همیشه فرصتی برای جبران هست و میتوان پاککن برداشت و همه چیز را پاک کرد. که گاهی چیزی به وسعت حرمت شکسته میشود و با هیچ عذرخواهی و آغوش و بوسهای، درست نخواهد شد. 🌷🌷🌷درودها🌷🌷🌷
نغمه های دانایی (۳۲۹) زندگی نزیسته؛ چرا همیشه مسیر نرفته زیباتر به نظر میرسد؟ بخش قابل توجهی از حسرتهای انسان از «زندگی نزیسته» سرچشمه میگیرد؛ زندگیای که هرگز تجربه نشده، اما در ذهن، کامل، زیبا و بینقص تصویر میشود. جملاتی مانند «اگر ازدواج میکردم»، «اگر هرگز فرزنددار نمیشدم»، «اگر مهاجرت میکردم» یا «اگر شغل دیگری انتخاب میکردم»، نمونههایی از همین ذهنیت هستند. ذهن انسان بهراحتی میتواند از هر مسیری که هرگز نپیموده است، بهشتی خیالی بسازد؛ زیرا آن مسیر هنوز با واقعیت، دشواریها، مسئولیتها و محدودیتهای زندگی برخورد نکرده است. ازاینرو، بسیاری از افراد با مقایسه زندگی خود با زندگی دیگران، دچار احساس محرومیت و حسرت میشوند، در حالی که از پیچیدگیها و هزینههای آن سبک زندگی آگاهی کافی ندارند. واقعیت آن است که هیچ سبک زندگیای بهطور مطلق بهترین نیست. آنچه برای یک فرد مطلوب و رضایتبخش است، ممکن است با ویژگیهای شخصیتی، تواناییها، شرایط جسمی، روانی و ارزشهای فردی شخص دیگری سازگار نباشد. با این حال، برخی افراد بدون توجه به این تفاوتها، صرفاً با تقلید از دیگران، مسیر زندگی اصیل خود را گم میکنند. این آسیب زمانی عمیقتر میشود که والدین، آرزوها و حسرتهای تحققنیافته خود را بر فرزندان تحمیل کنند. آنان میکوشند زندگی نزیسته خویش را از طریق انتخاب رشته، شغل، سبک زندگی یا حتی علایق فرزندان جبران کنند، بیآنکه به استعدادها، تواناییها و خواستههای واقعی آنان توجه داشته باشند. نتیجه چنین رویکردی، فاصله گرفتن فرزندان از هویت و زندگی اصیل خویش است. برای کاهش این خطای ذهنی، دو راهکار مهم وجود دارد: نخست، گسترش ارتباطات اجتماعی و آشنایی عمیق با زندگی افراد گوناگون. دوستی با یک پزشک، مهندس، خلبان، کارگر، رفتگر، استاد دانشگاه، کارمند، بازاری یا صاحبان دیگر مشاغل، این فرصت را فراهم میکند که از نزدیک با واقعیتهای زندگی آنان آشنا شویم. این آشنایی، تصویری واقعبینانهتر از مسیرهایی که خود نپیمودهایم به ما میدهد و از شکلگیری آرمانگراییهای غیرواقعی جلوگیری میکند. دوم، مطالعه زندگینامهها، رمانها و تاریخ است. انسان در این آثار، با شخصیتهای گوناگون همذاتپنداری میکند، فراز و فرود زندگی آنان را تجربه میکند و با ابعاد مختلف زیستن آشنا میشود. این تجربههای غیرمستقیم، افق دید انسان را گسترش میدهد و او را از اسارت تصورهای سادهانگارانه درباره زندگی دیگران رها میسازد. مطالعه و معاشرت، اگرچه بر طول عمر انسان نمیافزایند، اما بر «عرض عمر» او میافزایند؛ یعنی دامنه تجربه، فهم و آگاهی او را گستردهتر میکنند. چنین انسانی گویی چندین زندگی را در یک عمر تجربه کرده است. در نتیجه، حسرتهایش کاهش مییابد، انتخابهایش آگاهانهتر میشود و به جای شیفتگی نسبت به بهشت خیالیِ زندگی نزیسته، ارزش و معنا را در زندگی واقعی و اصیل خویش جستوجو میکند. سید حسن مرد http://t.me/hekmat3zendeg
این فایل صوتی را با حوصله گوش کنیدعلت پایداری ایران واهمیت فرهنگ وروح ایرانی را به خوبی بیان می کند این روزها آگاهی از مطالب آن امید را در دل زنده و باعث تاب آوری خواهد شد http://t.me/hekmat3zendegi
هر قدر انسان شریفتر و نجیبتر و حساستر باشد، از جنایت دیگران بیشتر رنج میبرد، و این دو علت دارد: یکی اینکه خود را مستحق خیانت نمیبیند، و دیگر اینکه منتظر نیست که سایرین با او عملی کنند که خود او با سایرین نکرده است... 👤 الکساندر دوما 📚 @bo0ok_lovers
نغمه های دانایی(۳۲۸) توهم زدگی افراد با هوش وبی شعوری لطفابا حوصله مطالعه فرمایید http://t.me/hekmat3zendegi
برخی از آنان، آگاهانه یا از سر همسویی ایدئولوژیک، دانش و تخصص خود را در خدمت اهداف غیرانسانی قرار دادند. این واقعیت نشان میدهد که دانش و هوش، اگر از فضایل اخلاقی مانند صداقت، همدلی، مسئولیتپذیری و فروتنی جدا شوند، نهتنها مانع شرارت نیستند، بلکه میتوانند آن را کارآمدتر و سازمانیافتهتر کنند. به همین دلیل، آموزش و پرورش نباید تنها به انتقال دانش بسنده کند، بلکه باید همزمان به پرورش وجدان اخلاقی و فضایل انسانی نیز بپردازد. سه فضیلت اساسی میتوانند هوش و استدلال را در مسیر حقیقت قرار دهند: صداقت، کنجکاوی و فروتنی. صداقت، یعنی تعهد به حقیقت و بهکارگیری تواناییهای ذهنی برای کشف واقعیت، نه برای توجیه باورهای از پیش پذیرفتهشده. کنجکاوی نیز نقش مهمی در مقابله با تعصب دارد. پژوهشهای دن کاهان نشان میدهد که کنجکاوی، یکی از مؤثرترین عوامل کاهش سوگیریهای شناختی است. کنجکاوی زمانی شکل میگیرد که انسان بپذیرد دانستههایش محدود است و هنوز چیزهای بسیاری برای آموختن وجود دارد. این آگاهی، او را به جستوجوی بیشتر، شنیدن دیدگاههای متفاوت و گشودگی ذهنی سوق میدهد. انسان کنجکاو، حقیقت را میجوید، نه صرفاً تأیید پیشفرضهای خود را. فضیلت سوم، فروتنی فکری است. فروتنی یعنی پذیرش محدودیتهای ذهنی و آمادگی برای اصلاح باورها در پرتو شواهد جدید. ریشه بسیاری از تعصبات، غرور و خودبزرگبینی است. هنگامی که فرد خود را معیار نهایی درستی و هوشمندی بداند، پذیرش اشتباه برای او بسیار دشوار خواهد شد. فروتنی به ما میآموزد که باورهای ما، هویت ما نیستند و تغییر آنها از ارزش انسانی ما نمیکاهد. انسان فروتن همواره با خود میگوید: «با توجه به شواهد و استدلالهای موجود، اکنون این باور را پذیرفتهام؛ اما اگر در آینده شواهد معتبرتر و استدلالهای قویتری ارائه شوند، آمادهام باور خود را اصلاح کنم.» در نهایت، رهایی از تعصبات و سوگیریهای ذهنی تنها با افزایش دانش و مهارتهای استدلالی ممکن نیست؛ بلکه نیازمند پرورش فضایل اخلاقی همچون صداقت، کنجکاوی و فروتنی نیز هست. این فضایل سبب میشوند که هوش و قدرت استدلال در خدمت کشف حقیقت قرار گیرند، نه در خدمت توجیه باورهای نادرست. انسانی که به حقیقت متعهد است، با ذهنی گشوده و انعطافپذیر، همواره آماده یادگیری، بازنگری و اصلاح باورهای خویش خواهد بود. تولید صوت به متن از کانال آوای فلسفه در یوتیوب http://t.me/hekmat3zendegi
نغمه های دانایی(۳۲۸) توهمزدگی افراد باهوش و بیشعوری افرادِ دارایدانش توهمزدگی چهرهای دوگانه دارد. همانگونه که نادانی و کندذهنی میتواند مانعی بر سر راه حقیقتجویی باشد، دانش و هوش نیز گاه بستری برای شکلگیری توهم فراهم میکنند. برخلاف تصور رایج، توهم تنها بر ذهنهای خام و ناآگاه سایه نمیافکند؛ بلکه گاهی ذهنهای باهوش، تحلیلگر و استدلالورز نیز گرفتار آن میشوند. «دن کاهان»، استاد حقوق دانشگاه ییل و پژوهشگر برجسته آمریکایی در حوزه روانشناسی اجتماعی و علوم رفتاری، در سال ۲۰۱۳ با انجام پژوهشهایی در حوزه روانشناسی شناختی نشان داد که هوش و سواد علمی، لزوماً افراد را در برابر تعصبات و پیشداوریها مصون نمیکنند. حتی به شکلی غیرمنتظره، افراد باهوش و توانمند در استدلال، گاهی بیش از دیگران دچار سوگیریهای شناختی میشوند؛ بهویژه هنگامی که موضوع به باورهای سیاسی، مذهبی یا ایدئولوژیک مربوط باشد. کاهان توضیح میدهد که انسانها تمایل دارند اطلاعات را به گونهای پردازش کنند که با باورهای ریشهدار و هویت فردی و اجتماعیشان سازگار باشد. او این فرایند را «استدلال انگیزشی» (Motivated Reasoning) مینامد. در این حالت، هدف فرد کشف حقیقت نیست، بلکه دفاع از باورهایی است که پیشتر پذیرفته است. طبیعی است که افراد باهوش در این زمینه نیز مهارت بیشتری داشته باشند؛ زیرا توانایی بالاتری در پردازش اطلاعات دارند و میتوانند استدلالهایی پیچیدهتر و قانعکنندهتر برای توجیه باورهای خود بسازند. در نتیجه، هوش بیشتر الزاماً به معنای حقیقتجویی بیشتر نیست، بلکه گاهی تنها به معنای توانایی بیشتر در دفاع از باورهای نادرست است. این موضوع را میتوان با نظریه «تز همگرایی ابزار و هدف» نیز توضیح داد. بر اساس این نظریه، هوش صرفاً ابزاری برای دستیابی به اهداف است و میان میزان هوش یک سیستم و ارزش اخلاقی اهداف آن، هیچ ملازمهای وجود ندارد. هوش بالا تنها به این معناست که یک سیستم میتواند در رسیدن به اهداف خود کارآمدتر عمل کند، فارغ از اینکه آن اهداف سازنده باشند یا مخرب. اگرچه این نظریه ابتدا درباره هوش مصنوعی مطرح شده است، اما بهخوبی درباره انسان نیز صدق میکند. انسانهای باهوش میتوانند استعداد خود را در خدمت حقیقت، عدالت و پیشرفت به کار گیرند یا همان توانایی را صرف توجیه خطا، فریب دیگران و حتی خودفریبی کنند. نمونهای تاریخی از این واقعیت، جی. رابرت اوپنهایمر، یکی از برجستهترین فیزیکدانان قرن بیستم و مدیر علمی پروژه منهتن است. نبوغ علمی، بهتنهایی تضمینکننده درستی تصمیمهای اخلاقی نیست؛ همانگونه که هوش بالا، بدون جهتگیری اخلاقی، میتواند در خدمت پیامدهایی بسیار خطرناک قرار گیرد. افراد باهوش، هنگامی که به حقیقت متعهد نباشند، گاه از همان توانایی ذهنی خود برای بیاعتبار کردن شواهد مخالف یا نادیده گرفتن حقایقی که دوست ندارند استفاده میکنند. به جای اصلاح باورهای نادرست، استدلالهای پیچیدهتری برای توجیه آنها میسازند. این همان روشی است که گاهی در رفتار برخی وکلا، سیاستمداران و رسانهها نیز مشاهده میشود؛ استفاده ماهرانه از استدلال، نه برای کشف حقیقت، بلکه برای پیشبرد منافع شخصی یا گروهی. از این رو، اگر دانش و قدرت استدلال در خدمت حقیقتجویی نباشند، تقویت این مهارتها ممکن است افراد را در فریب دیگران و حتی خودفریبی توانمندتر کند. بنابراین، راهحل صرفاً افزایش دانش یا آموزش مهارتهای استدلالی نیست؛ بلکه باید به پرورش فضایل اخلاقی نیز توجه کرد. در اینجا باید میان «دانش» و «شعور» نیز تمایز قائل شد. داشتن اطلاعات فراوان، تحصیلات عالی یا تخصص علمی، لزوماً به معنای برخورداری از شعور، خردورزی و بلوغ اخلاقی نیست. دانش، توانایی دانستن و تحلیل کردن را افزایش میدهد، اما شعور، جهت و نحوه استفاده از آن دانش را تعیین میکند. ازاینرو، ممکن است فردی از نظر علمی بسیار آگاه باشد، اما در عمل، به دلیل تعصب، خودبزرگبینی، منفعتطلبی یا فقدان صداقت، از دانش خود در مسیر نادرست استفاده کند. به همین دلیل، گاهی با پدیده «افراد صاحب دانش اما بیشعور» روبهرو میشویم؛ کسانی که توانایی استدلال و انبوهی از اطلاعات دارند، اما فاقد فضایل اخلاقی لازم برای بهکارگیری درست آن دانش هستند. در چنین شرایطی، دانش نهتنها به حقیقت نزدیکترشان نمیکند، بلکه ابزار پیچیدهتری برای توجیه خطاها و گمراه کردن خود و دیگران در اختیارشان قرار میدهد. تاریخ نیز نمونههای روشنی از این واقعیت در اختیار ما قرار میدهد. حکومت آدولف هیتلر صرفاً محصول جهل و ناآگاهی نبود. بسیاری از دانشمندان، پزشکان، مهندسان، حقوقدانان و استادان دانشگاه در آلمان نازی، افرادی تحصیلکرده و متخصص بودند که بخشی از ساختار آن حکومت را تشکیل میدادند.