tgindex
ܟߺࡄ𝚑𝚎𝚜𝚊𝚔𝚑𝚘𝚋ܟ۬ߺ❟ࡅߺ߲

ܟߺࡄ𝚑𝚎𝚜𝚊𝚔𝚑𝚘𝚋ܟ۬ߺ❟ࡅߺ߲

Статистика
@hesakhob84Музыкаперсидский

ࡅߺ߲ࡄܩܢ‌‌ ߊ‌‌ࡋߺࡋߺܘ ߊ‌‌ࡋߺܝ‌ܟߺܩࡍ߭ ߊ‌‌ࡋߺܝ‌ܟߺࡅ࡙ߺܩܢ‌‌ ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ(◕‿◕). °•ᴛᴇxᴛ✏📃 °ʟᴏᴠᴇ➳♥ °ʀᴏᴍᴀɴ😍 °ᴘʀᴏᴏғ🖼 °ʙɪᴜ🎀 °ɪsʟᴀᴍɪᴄ🤍🕋 "گر سینه شود تنگ، خدا با ما هست ❥ "

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
59
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
702
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
27
40 постов
Вовлечённость
3,8%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 59
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
7
1/48двое суток
8
1/72трое суток
8

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.6из Tab_List_333bot

    حوصلم سر رفته یکی بیاد با هم چت کنیم❤️

  • 13 авг.6из Tab_List_333bot

    10جیبی انترنت رایگان برای همه سیمکارت ها🔰 https://t.me/+CppKUO0c448yYmVl https://t.me/+CppKUO0c448yYmVl این یک تبلیغ نی بلکی راست است جوین شو تا پاک نشده برای اشتراک در تب لیست پر جذب ما آیدی زیر مراجعه نمایید @PV_EXZON @PV_EXZON

  • نه ریشه‌ی ماندن داریم، نه پای رفتن. ایستاده‌ایم بلاتکلیف، خسته، غم‌انگیز. _کیمیا رجبی @hesakhob84

  • و اما ... نیم شبی من خواهم رفت؛ از دنیایی که مال من نیست؛ از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته‌اند ...!! _شاملو @hesakhob84

  • 10 авг.162из EilRF7

    شب‌ است و مشغله‌ام از خودم گریختن است 🫠

  • خستگی وقتی عمیق باشد نه خواب برطرفش می‌کند نه استراحت؛ فقط یک دلخوشی می‌خواهد‌.🍁 @hesakhob84

  • #فکت ساده به نظر میان ولی بدجور هفت خطن....      @hesakhob84

  • ‌ از صحبتِ ناتمامِ بی خاصیتان کنجی و فراغتی و خاموشی بِه... - ابوسعید ابوالخیر @hesakhob84

  • دنیای درون یک زن می تواند به همان سرعتی تغییر کند که جهان در جنگ تغییر میکند! _کریستین‌هانا @hesakhob84

  • هر پایانی،شروعـی تازه‌ست؛)🍃 @hesakhob84

  • «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.♥️ @hesakhob84

  • قطع ارتباط با کسی که به رفتارهای ناسالم خود ادامه می‌دهد و تمایلی برای تغییر ندارد طَرد کرد او محسوب نمی‌شود مراقبت از خود است... @hesakhob84

  • مایل به غافل شدن ز غوغای جهان! @hesakhob84

  • ‌ دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند هزار فتنه به هر گوشه‌ ای برانگیزند... - سعدی @hesakhob84

  • •رمان:#اشنایی‌تو‌منم •نویسنده:#بی‌پژواک •قسمت: آخـر سه سال گذشت در این سه سال طعم واقعی خوشبختی را چشیدم حالا ما چهار نفر بودیم جهان با دعا و زید مصروف بود دعا دخترم و زید پسرم اسم زید را لالا زین گذاشت و دعا را من با انتخاب جهان _جهان اینقدر نخندانینش مریض میشن _خب چیکار کنم خیلی شیرینن بیبین دخترم چقدر شبیه تو است عمرم _و زید هم شبیه تو خیلی یک ترکیب زیبا _حیات جهان چقدر این راه سخت بود اما می ارزد چقدر وجود شما برایم ارامش است منم پهلوی جهان نشستم جهان مرا به اغوشش گرفت و گفت میدانی هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم حیات جهان خیلی دوستت دارم و جبینم را بوسید صنمم خیلی ممنون بابت عشقت بابت این هدیه های زیبایت همه نشستیم در صالون زید و دعا نزد زلیخا مادر بودن خیلی یک خانواده خوشبخت بودیم کاش کاکا اجمل و پدرم هم بودن ان وقت بهشت میشد چند روز بعد از اینکه از ان بیشرف اکبر فرار کردم اکبر دستگیر شد و به حبس شد دیگر خبری از هیچکدامشان نشد و قصهٔ ما… نه با «پایان» بلکه با «ماندن» تمام شد ماندنِ دو قلبی که بعد از هزار زخم،بالاخره آرامشِ هم شدند سال‌ها بعد… شاید کسی قصهٔ ما را نخواند شاید هیچ‌کس نفهمد پشتِ آن لبخندهای آرام، چند شبِ پر از اشک پنهان بود اما مهم نبود چون ما، میانِ این جهانِ شلوغ و بی‌رحم همدیگر را پیدا کرده بودیم او همان آرامشی شد که بعد از تمامِ جنگ‌های درونم دنبالش می‌گشتم و من خانه‌ای شدم برای قلبِ خستهٔ او شاید عشق، همیشه با فریاد شروع نشود گاهی آرام می‌آید در میانِ مراقبت‌های کوچک، نگاه‌های یواشکی. دعواهای کودکانه، و دعاهایی که نیمه‌شب روی سجاده شکسته می‌شوند… و یک‌روز، ناگهان می‌فهمی کسی را داری که دیگر نمی‌توانی زندگی را بدونِ او تصور کنی این‌گونه بود که قصهٔ ما تمام نشد بلکه تازه آغاز شد پایان…. هر پایانی، آغاز داستانی تازه است… این پایان قصه بود؛ قصه‌ای که با چند کلمه آغاز شد، با هزاران احساس ادامه یافت و در دل کسانی که آن را خواندند، برای همیشه ماندگار شد. سپاس از همراهی تان تا آخرین صفحه این رمان📖❤️ منتظر رمان‌های جدید، زیبا و دلچسب از کانال ما باشید.🌸✨ همچنان منتظر نظریات زیبا و ارزشمند شما عزیزان هستیم؛ دیدگاه‌های شما باعث دلگرمی و پیشرفت ما می‌شود. اگر از این رمان لذت بردید، فراموش نکنید با لایک و حمایت‌های‌تان ما را همراهی کنید و کانال مان را با دوستان و عزیزان‌تان نیز شریک بسازید تا آن‌ها هم از داشته های مان بهدمند شوند ❤️ @hesakhob84

  • •رمان:#اشنایی‌تو‌منم •نویسنده:#بی‌پژواک •قسمت: پنجا و چهارم _بله عزیزم جعبه را به دستش دادم و گفتم برای ما است بگیر جهان دستم را گرفت و بوسه ای پشت دستم کاشت _عزیزم از ان روز چقدر وقت شد چرا قبلا ندادی _نمیدانم شاید خاست خدایم امروز بود باز کن جعبه را باز کرد با دیدن دستبند ها حکاکی اسم هایما گفت صنم این برای ما است چقدر زیباست بیا به دستت ببندمش دستم را نزدیکش کردم دستبند که اسم جهان بود را در دستم بست و منم دستبند که اسم من در ان بود را بستم جهان جقدر زیباست میبینی _جهان مرا به اغوش گرفت و گفت چون صنمم زیباست خیلی زیباست عمر من _جهان میخایم یک چیز دیگر هم بگویم جهان کنجکاو نگاهم کرد که دستش را گرفتم و به شکمم گذاشتم جهان قرار است پدر شوی جهان متعجب گفت صنم تو تو مطمین استی یعنی قرار است صاحب فرزند شوم سرم را تکان دادم که از جاش بلند شد و مرا به اغوش گرفت و دور اتاق چرخید وای خدایا یعنی قرار است پدر شوم با ترس گفتم جهان پایین بگذاریم جهان زود مرا گذاشت و کفت صنم ببخشید خوب استی ندانستم از دست خوشی چیکار میکردم دستش را گرفتم _خوبم چیزی نیست _حیاتم تو از کجا فهمیدی _همان روزیکه با اسما رفتم بیرون بعدش حالم بد شد رفتیم بیمارستان انجا فهیمدم که حال چند روزم بخاطر این بود _اما اسما که چیزی نگفت _اونم خبر ندارد میخاستم خودم به همه بگویم اما اون اتفاق افتاد جهان جگرخون گفت من ان احمق را میکشم _جهان لطفا نکن دستت را با خون یک کثیف الوده نکن میخاهی فرزندانت بدون پدر بزرگ شون _جهان متحیر گفت فرزندانم _بله چون دوگانگی است جهان خیلی خوشحال شد اصلا از خوشی نمیدانست چیکار کند شب وقتی بیهوش شدم زخم های صورتم را پانسمان کرده بود پایین رفتیم همه خیلی از دیدنم تعجب کردن خیلی خوشحال بودن وقتی فهمیدم قرار است صاحب فرزند شویم  خاله زیبا هم امد به دیدنم. و کفت حتما بروم پیش مروه چون خیلی نگرانم است دو هفته گذشت بلاخره روز عروسی فرا رسید صبح با صدای اذان صبح بیدار شدم وضو گرفتم و برای خالقم  سجده شکر ادا کردم به اریشگاه رفتیم تقریبا چهار ساعت دربر گرفت من مروه و اسما تمام شدیم چقدر زیبا شده بودن واقعا با ان لباس افغانی محشر کرده بود مروه و اسما خیلی گفتن وای صنم چقدر زیبا شدی امروز حتما لالایم با دیدنت سکته میکد در دلم گفتم خدانکند خیلی ارایش ساده در حین حال چشمگیر در صورتم پیاده کرده بود راضی بودم قرار شد اول مروه برود بعدش من اسما با مروه رفت منم منتظر مرد خود بودم اسما دوباره امد و مرا با خود برد جهان دروازه را باز کرد در سیت جلو نشستم مروه با لالا یاسر میرفت بعد از طی کردن فاصله محدود رسیدم به هوتل جهان دستم را گرفت و پایین شدیم از موتر خاله زیبا و زلیخا مادر امدند خیلی قربان صدقه ما رفتن دست در دست جهان رفتیم عروس خانه جهان شالم را دور کرد هردو متحیر به یکدیگر نگاه میکردیم بازم جهان افتاب مجلس شده بود با این لنگی و لباس افغانی چقدر زیبا شده بود _ای ماشالله دلبرم تسکین نیابد جان من، صدبار اگر بینم تورا. خجالت میکشم و سرم را پایین میکنم که جهان با دستش سرم را بلندمیکند عریزم این همه شرم بهر چی نورچشمم در گوشه لالا زین و مروه نشسته بودن لالا زین امد نزدیک ما  اول جهان را به اغوش گرفت و بهد رو به من مرد تبریک باشه خواهرم ان شالله به پای هم جوان بمانین _تشکر لالا تو هم با مروه خوشبخت شوین محفل عروسی تمام شد و نکاح به بار دوم بسته شد جهان خیلی متوجه ام بود خیلی گفت نباید اینقدر لباس بزرگ میپوشیدی تا اخر محفل همین حرفش بود خیلی خوشحال بودم من عروس جهانم شده بودم خیلی خوشبخت بودم مروه و لالازین انقدر زیبا در کنار هم معلوم میشدن بلاخره محفل عروسی تمام شد و همه به سوی عمارت حرکت کردیم جای کاکا اجمل خیلی خالی بود برایم مثل پدر  بود هردویما داخل اتاق میشویم اتاق خیلی زیبا تزیین شده بود جهان چشمانم را بوسید و گفت دوباره یک زندگی بدون درد و رنج اغاز میکنیم قول میدهم دیگر خم به ابرویت نیاید @hesakhob84

  • براى آزادى لازم نيست آسمان و زمين را بخريد تنها خودتان را نفروشيد ... راه دشوار آزادی | نلسون ماندلا @hesakhob84

  • •رمان:#اشنایی‌تو‌منم •نویسنده:#بی‌پژواک •قسمت:پنجا و سوم اه مرد من وجودم چقدر صدایش شکسته شده چی بر سر جهانم امده سیگار را از دستش گرفتم و به زمین پرتابش کردم به اغوش گرفتمش امن ترین جای دنیا جهان بی حرکت ایستاده بود و نفس های عمیق میگرفت شاید باورش نمیشد منم گریه هایم شدت گرفت جهانم سکوت کرده بود و چی ازار دهنده بود این سکوتش بلند گفت خدایا دوباره خیالش را میبینم اینبار واقعا دیوانه شدیم _ارام جانم منم خیال نیس صنمت استم با صدای دو رگه گفت _ص صنم بعدش محکم کرا به اغوشش فشرد و سرش را در موهایم فرو برد نفس های عمیق میکشد سیب گلویش بالا و پایین میشد و روی موهایم بوسه های مکرر میکاشت صدایش میلرزید و درست حرف زده نمیتانست _صنمم نورچشمم نکن گریه نگن دیگر توانش را ندارم نابود میشود قسم است شکستم  جان من نکن گریه دستش طرف چشمانم امد و اشک هایم را پاک کرد و گفت ظالم چرا مرا تنها ماندی مگر نمیدانی این مرد بدونت نابود میشود میمیرد به ولا میمیرد دیگر پاهایم توان وزنم را نداشت سرم گیچ رفت و جهان در اغوش گرمش فشارم داد صنمم چشمانت را نبد چیشده  صدایش  دیگر  محو شد و همه جا تاریک با سوزش دستم چشمانم را باز کردم دیدم تار بود بعد از چند لحظه واضح شد اه جهانم چقدر دلتنگت شده بود چقدر زیبا بنده گی میکند جهانم چقدر شکسته شده بود در این چند روز چی بلای سرش امده یاد حرف اکبر افتاد جهان را کی با چاقو زخمی کرد حرفش مول چکش روی روحم تاثیر کرد زود بلند شدم که دستم سوزش گرفت _جهان با عجله طرفم امد و گفت خواب شو چی میکنی صنمم با بغض گفتم اسمش را گرفتم _حیات جهان جان من خوب استی درد نداری _خوبم وقتی تو پیشم باشی مگر میشه خوب نباشم جهان غرق صورتم شد عصبانی بود و نگران بود خاستم فضا را تغییر بدهم خوشتیپ خیلی دلتنگت شده بودم _عزیز جهان مرا ببخش نتوانستم ازت محافظت کنم تورا میان ان گرگ ها رها کردم دستش را نوازش وار در صورتم گذاشت و گفت جذای تک تک این زخم هارا پس میدهد او به گلم ضرر رسانده نابودش میکنم  مرد نباشم اگر نابودش نکنم دستش را گرفتم و بوسه ای کاشتم چقدر دلتنگ این مرد غضب شده بودم چقدر دلتنگ حرفایش شده بودم جهانم من خوبم بیبین در کنارت استم فراموش کن همه چیز را جهان امد پهلویم نشست و مرا به اغوشش گرفت عمر جهان وجودم چقدر دلتنگ این مهربانیت شده بودم میدانی این چند شب را با دیدن عکسات سپری کردم چقدر دنبالت گشتم اما نبودی گل من رفته بود و جهانش شکست میدانی مرگ را تجربه کردم صنمم نبودت مرا شکست دیگر چیزی از جهان باقی نمانده _جهانم خدانکند اینگونه نگو تو همان جهانم هستی مرد قوی من جهان خیلی میترسیدم دیگر نبینمت فکر این که دیگر نمیتوانم صدایت را بشنوم دیوانه ام میکرد  بخاطر تو تحمل کردم میدانستم روزی دوباره میبینمت جهان مرا از این دنیا و ادمایش دور کن من میترسم میفهمی در اتاق تاریک حبسم کرده بود من من خیلی میترسیدم به جهان نگاه کردم که اشک از چشمانش جاری شد نه نباید مرد من گریه کند جهانم لطفا بیشتر از این ناتوانم نکن من جهان خودم را میخاهم مگر مرد گریه میکند با دستم اشک هایش را پاک کردم جهان جبینم را بوسید و حلقه دستش را تنگ تر کرد _تک تک جزای کار هایش را میرسم نابودش میکنم او چشم به جان من دوخته به ولا میکشمش _جهان لطفا _وجود جهان ارام باش بیبین خوب نیستی _بیبین مه بدرنگ شدیم نه اما تو مجبور به تحملم استی جهان بلند خندید اه صنمم هنوزم همان صنم شیرین خودم استی مجبور نی با جان دلم و ها دیگر حق نداری به حیاتم بدرنگ بگوی _جهاان این سیروم را بکش دلم را تنگ کرد _نه بگذار تمام شود حالت خوب نیس خیلی به سختی راضی اش کردم که سیرو را بکشد _جهان مرا ببخش من خیلی بدم _جهان مرا به اغوشش فشرد و گفت صنم من خیلی خوب است دیگر از این حرفا مزن اشک هایم دوباره جاری شد وقتی جهانم در بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکرد _بخاطر من زخمی شدی کاش من هرگز نبودم تا تو اذیت نشی جخان عصبی و با غضب گفت صنم بار اخرت باشه اینگونه حرف بزنی هیچ ربطی بتو ندارد موهایم را نوازش  میکرد و گاهی بوسه مکرر میکاشت تا خود صبح جهان یک لحظه هم نگذاشت از اغوشش بیرون شوم خدایا دوباره این ارامش را برایم برگرداندی خیلی خیل ممنونم تا صبح هردو حرف زدیم از جام بلند شدم اول جهان ممانعت کرد مه خوب نیستی اما بسیار به مشکل راضی اش کردم مه خوبم اتاق خیلی بهم ریخته بود مطمینم جهان کسی را داخل نگذاشته نزدیک الماری رفتم دستبند که با مروه گرفته بودم را گرفتم فراموش شده بود که بدهمش به جهانم امروز با خبر خوش برایش میدهم _جهان با چشمانش مرا میپاید رو برویش نشستم و گفتم جهانم یادت است برایت گفته بودم تحفه دیگر هم برایت دارم لایک فراموش تان نشود عزیزان... @hesakhob84

  • ‌ در گلو می‌شِکند ناله‌ام از رِقَت دل قِصه‌ها هست ولی طاقتِ ابرازم نیست - هوشنگ ابتهاج @hesakhob84

  • انارها را چید و رفت و هرگز نفهمید راز تنها درخت سیبی که به عشق او انار می‌داد. @hesakhob84