tgindex
🍃حیران

🍃حیران

Статистика
@hey_ranперсидский

یادداشت هایِ روزانه یِ اُمِّ علی . مامان دانشجویِ شاعر

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
107
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
63
33 постов
Вовлечённость
58,9%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 33
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
35
1/48двое суток
40
1/72трое суток
43

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یادمه درباره ماجراهای دی ماه داشتم با یه عده صحبت میکردم. البته من صحبت میکردم اونا مسخره و ... . میگفتن که اره تو نفعت تو نفهمیدنه و جوونامونو کشتن و تو که گناهی نداری و از بچگی اینطوری بزرگ شدی. حالا من هی میگفتم آقا اون جوونایی که میگی مسلح بودن و پلیس کشتن و به کلانتری حمله کردن. هر جای دنیا پلیس مقابله میکنه. تهشم که صحبت هامون همونطور که فکر میکردم نتیجه نداد چون هر چی توضیح میدادی طرف مقابل متوجه نمیشد. . به حمیدرضا رجب زاده فکر میکنم. به این که چطور یک انسان میتونه انسان دیگری رو اینطوری ذبح کنه؟ این خشونت، این سطح از حیوان بودن( بلا نسبت حیوانات خدا) از چه تفکری میاد؟ جز تروریست ها؟ راستی سلطنت طلب هم بودن، از قماش ۱۸ و ۱۹ دی که شهرو ناامن کردن. با خودم گفتم خداروشکر جوری بزرگ شدم که هیچ نسبت و علاقه ای به این قماش سطلی ندارم... #حمیدرضا_رجب_زاده

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • کاروانسرای تاریخی شاه عباس صفوی/ لاسجرد/ دوم مرداد ۱۴۰۵/ @hey_ran

  • видео или голосовое, без подписи

  • حال که از ساده ترین چیزها متاثر می شودی، بسی رنج خواهی برد دوست من، این جهان با آدم های بسیار حساس سر سازگاری ندارد. #غاده_السمان

  • راه مبارزه با سرطان، حذف غده سرطانی و شیمی درمانی است! #سرطانی_بنام_اسرائیل #سرطانی_بنام_پایگاه_آمریکایی_فرسخ_ها_دور_تر_از_کشورشون #سرطانی_بنام_ترامپ

  • وطن دلی است که در حال منفجر شدن است... #سعید_مبشر

  • بگذارید کسانی غصه جنوبیان را بخورند که در مرگ و بمباران آن‌ها هلهله نکرده باشند. سکوت کنید و از نجابت این مردمان شرم کنید که شما روسیاهان تاریخ‌اید!

  • و این هم همان عزت و عاقبت زیبایی است که میگفتم. همیشه در مشهد یادِ شما بودم. چون اعتقاد داشتید که مهم ترین مسائل زندگی تان را از امام رضا گرفتید. به ما هم توصیه کردید. نکند شهادت را هم؟ و جایگاه ابدی در جوارِ امام هم از خودِ امام رضا گرفتید؟ 💔 هنیئا لکم. @hey_ran

  • وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنعَمَ اللَّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ ۚ وَحَسُنَ أُولٰئِكَ رَفيقًا آیه ۶۹ سوره نساء و چه خوب رفیقانی هستند... دعا کنید که راهِ شما را ادامه دهیم، و در سرای دیگر نیز هم نشین شما باشیم. برای شاگردهایتان دعا کنید شهیده زهرا حداد عادل... همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم @hey_ran

  • هوالهادی بعد از شهادتتان مدت هاست که به شما فکر میکنم. نه اینکه خاطرات زیادی با شما داشته باشم و بخواهم آن ها را مرور کنم. به راهِ و رسم شما فکر میکنم. شده اید یک کلاف تو در تو که هر روز باید قسمتی را باز کنم، تا به گره اصلی برسم و معما برایم حل شود. راستش شاید آنقدر ها هم پیچیده نباشد و من پیچیده کردمش. به عزت و عاقبت خوشِتان، به دوست داشتنی بودنتان در زمان حیات و بعدِ شهادت می اندیشم. من شما را خیلی دوست داشتم، ولی نه از آن دوست داشتن ها که ابراز زیادی داشته باشد. معمولا شاگرد خجالتی ای بودم، نه روی حرف زدن زیاد با شما را داشتم نه روی آمدن به محل کارِ شما یعنی اتاقِ فرهنگی. گرچه آن اتاق همیشه برایم جادویی و پر از اسرار بود. حتی شده از جلویش رد میشدم که ببینم شما آمده اید، هستید یا نه؟ ولی حتی یکبار از خودم نپرسیدم که آخر چرا یک نفر باید اینقدر دوست داشتنی باشد؟ شاید اگر آن روز ها این سوال و این جواب را می یافتم میتوانستم ذره ای به فهمِ شما نزدیک شوم. گفتم، خاطرات زیادی ندارم، همه چیز بر میگردد به سالهای ۹۳ تا ۹۷_۹۸. عمر دانش آموزی من در دبیرستان فرهنگ و عمر شاگردِ شما بودن. و اینها در عین ناباوری در نزدیک ترین حالت برای ۷ سال پیش است و من در این ۷ سال، از کوچه پس کوچه هایی رد شدم، از دالان هایی عبور کردم که احساس میکنم قرن هاست فاصله دارم با آن سالها. قبل شهادتتان اینطور فکر نمی کردم. همیشه میگفتم انگار همین دیروز بود که مدرسه میرفتم، اما حالا همه چیز دور و دست نیافتنی شده. شاید بخاطر اینکه شما هم دست نیافتنی شدید، البته جسمتان... چند خاطره بیشتر از شما یادم نیست که همانها را شاید قبلا گفته باشم، اما بیشتر از اینکه خاطره داشته باشم، جنس حضور شما را به یاد دارم. جنس حضوری توام با احساس شادمانی و لذت برای من. احساساتم را خوب بیاد می آورم، شاید برای اینکه من بیشتر آدمی بودم که درون خودم سفر میکردم. پس میگردم دنبال چیزهایی که از شما می گویند، تا یک سرنخی پیدا کنم. میخواهم بدانم، از کجا شروع شد، چه کار کردید، چگونه زیستید که چنین زیبا، با عزت، خدا خریدارتان شد. خب خودم جواب های از پیش آماده شده ای دارم، جواب های کلی، همانهایی که میدانم. مثلا میدانم که اخلاق خوشی داشتید که معروف بودید به #تواضع. یعنی شاید مشهود ترین صفت تان این بود. میدانم که خیلی آدم پرکار و اهل تلاشی بودید. استراحت زیادی شاید نداشتید و همیشه دغدغه مند زیستید. میدانم که نسبت به جامعه بی تفاوت نبودید، دغدغه ی مردم به خصوص بچه هایی با بضاعت مالی کم را داشتید. از دغدغه ی مدرسه دلگانِ سیستان و بلوچستان گرفته، تا بچه های محله ای در دروازه غار که یکی دوبار توفیق همراهی تان را داشتم. خب اینها دانه های تسبیحی هستند که از شما پیش من یادگار مانده، اما کل آن تسبیح چه؟ این روزها، تشنه تر شدم. تشنه ی یاد گرفتن شما. گویی شما به عنوان معلم تبدیل شدید به آخرین درس و مهم ترین درسِ شاگردتان و رمز قبولی و موفقیت او، یاد گرفتن شما، فهمیدن شما و خواندنِ شماست. آخرین درس که خیلی برایم سخت بنظر می رسد. فاصله های زیادی بین ما هست. شاید در سالهایی من جسما به شما نزدیک بودم، و البته قدر این همجواری را چنان که باید ندانستم، ولی حالا احساس میکنم بین جسم و روح مان فاصله ای به قدر یک ابدیت هست. و راستش میخواهم مثل شما بشوم، برای اینکه آخرین درس این کلاس را یاد بگیرم، باید تلاش کنم اما، فاصله زیاد، طاقتم را طاق میکند. دانه های دیگر تسبیح را برای فهمِ شما، از سخن دیگران جستجو میکنم. هر چیزی بقیه درباره تان گفته اند را می جورم و زیر و رو میکنم تا برسم به آن نقطه ای که باید. ظاهرا توصیه تان دعای مکارم الاخلاق بوده، مداومت بر این دعا. فکر میکنم به جای خالی این دعا در زندگی ام. شاید این آن چیزی است که فاصله مان را کم کند. بعد دوباره به دغدغه مندی و کارِ زیاد فرهنگی و هنری و علمی تان می اندیشم. شاید هم جواب این باشد. و خب حتما این وسط رازهای دیگری هم هست... رازهایی مثل دوستیِ با شهدا، سفرهای هر ساله ی راهیان نور، دعا و تضرعی که از شما سراغ دارند و در نهایت، انگار خیلی دوستش داشتید. شهادت را می گویم. مثل تشنه ای دنبالش بودید و عاقبت در آغوشش کشیدید. گوارای وجودتان باد. دارم فکر میکنم دوباره. به اینکه چطور در آن دنیا هم با کسانی که دوستشان دارم باشم. همنشین آدم های خوبِ زندگی ام شوم. نه مثل این دنیا، نه مثل سالهای شاگردی که سهمم از شما، کلاس های درس و چند اردو و رد شدن گذری از جلوی درِ اتاق فرهنگی بود. هم نشینی که قرآن میگوید. به نمازم دقت میکنم. به : اهدنا الصراط المستقیم به : صراط الذین انعمت علیهم و راستی چه نعمتی بالاتر از شهادت. مگر خود خداوند در جایی دیگر از کتاب نورانی اش نفرمود که: @hey_ran

  • ترسم که روز وصل خدا نگذرد ز ما شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم @hey_ran

  • #خانم_حداد_ما چه خوش عاقبت بود... چه سفری چه همسفرانی... @hey_ran

🍃حیران — tgindex