هزار و یک برگ | ادریس جامی
Статистикаنویسهها و یاداشتها، دلانهها و دلنوشتهها، مقالهها و مقولهها و نیز داستانهایی که هرزگاهی، قلمم به دیکتهی دل، راهی دفتر میکند. نقدها و پیشنهادات...⬇️ @Edrisjami
- Последний пост
- 18 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عزیز دلم، جگر گوشهی برادر، غم را برایم فقط چشمان زیبا و پاک تو تفسیر میکنند. کاش آن شانهای که سرت را رویش گذاشتی مال من میبود. کاش نزدیک بودی و من میتوانستم تو را در آغوش بگیرم و با نزدیک کردنت به قلبم اندکی از دردی که وجدانم دارد را کم میکردم. این صورت سرشار از غم و گلوی پر از بغض، کاش وجدان ما خوابیدگان را بیدار کند. کاش ما را به یاد انسان بودنمان بیاندازد. سامی عزیز! مرد کوچک، امروز غمهای تو، بزرگتر از جسم تو و طولانیتر از عمرت هستند، اما یقین دارم از قلبت بزرگتر نیستند. غم نبودن پدر و مادر و خواهرت، این روح بزرگ و بی آلایش را مکدر کرده نمیتواند. غمهایت را در دلت نگهدار. هر چند اگر آنها را به زبان نیاوری چشمانت به ما نشانشان میدهند. زود بزرگ شو و قد بکش، برای آزادی وطنت و برای انتقام خانواده و و دوستانت، منتظر ما نباش. ما اگر عرضهی کاری را داشتیم، با شهادت و به خاککشیده شدن هزارها چون تو، باید از خواب بیدار میشدیم. خودت، آرمان آزادی و پاکی فلسطین از سگهای صهیونیست را جلو چشمانت بگذار و هر چه زودتر بزرگ شو. شما ثابت کردید که میتوانید این کار را بکنید و ما خوابیدگان هم ثابت کردیم که میتوانیم بر انسانیت و مسلمانیتمان چشم ببندیم و شما را فراموش کنیم. شرمندهام عزیز دلم، جز اینکه به چشمان زیبایت نگاه کنم و حالم از خودم به هم بخورد کاری کرده نمیتوانم. مرا ببخش و در پیشگاه خدا از من شکایت نکن که به اندازه کافی در قبال مسجد الاقصی و مردمانش کوتاهی کردیم و ملامت هستیم. زیبایی و معصومیت چشمانت را فراموش نمیکنم و امیدوارم روزی آنها را از پشت چفیهای مانند چفیهی ابو عبیدا ببینم. در حالیکه پایت را بر گلوی یک صهیونیست گذاشتی و شکوه اسلام و مسجد الاقصی و بزرگمردی مردان عزه را به جهانیان نشان دادهای. همانگونه که سنوارها و هنیهها و ضیفها نشان دادند. به امید روزی که تو را از نزدیک ببینم و بتوانم بر کفشهایت بوسهی محبت و عشق و افتخار و احترام و عذرخواهی بزنم. . . ادریس جامی #غزه #نسل_کشی
без подписи
چرا باید به دنیایی که خوشیهایش اینقدر زودگذر هستند که میترسیم به آنها عادت کنیم و نتوانیم روال معمولی این زندگی را تاب بیاوریم، دل ببندیم. من تا به خود آمدم، زندگیام طوری بود که هر وقت اتفاق خوبی برایم میافتاد بیشتر از اینکه خوشحال باشم، میترسیدم. میترسیدم که غمِ بعد از این خوشی، آن قدر ناگوار و سنگین باشد که نتوانم آن را تاب بیاورم. البته ما انسانها معمولا تاب میآوریم. عادت هم میکنیم. دنیا هم مانند سیاستمدارها، راه و رسم فشار آوردن را بلد است. کم کم که غم بگذارد روی دل مان، آن را تاب میآوریم و به آن عادت میکنیم. سعی میکنیم خود را با هر شرایط بدی وفق دهیم. و دردآور تر این است که به این خمشدن و نشکستن، افتخار هم میکنیم و نام آن را میگذاریم پختگی؛ ما فقط به این خاطر پخته میشویم که دنیا بتواند بارهای بیشتری را روی دلم مان بگذارد. ما اگر غافل هم میشویم، اگر غرق هم میشویم، فقط در غم، غرق میشویم. دنیا چیز دیگری ندارد تا ما را در خود غرق کند. اوج خوشیهای جهان جز سیاهی و اندوه نیست. البته اینها غمهایی است که ما فرار میکنیم و دنیا روبرویمان میگذاردشان. اما در مورد غمهایی که خودمان به جان میخریم، موضوع فرق میکند. آنها برایمان خوشی میآورند، سبکی و آرامش میآورند. و این راز جهان غمآلود ماست. اگر میخواهی به آرامش برسی، سختیهای روزگار را نادیده بگیر و برو دنبال سختیهایی که خودت برای خودت انتخاب میکنی... فرار از غم به سوی سختیها برای فرار از درد و رسیدن به یک آرامش نسبی... . . ادریس جامی
دردها، رنجها و زحمتهایی که به دون هیچ اجباری، به خاطر خود یا دیگران به جان میخریم، ما را به آرامش میرسانند. . . ✍🏻ادریس جامی
روز خوبترین و زیباترین و پاکترین و مهربانترین و دوستداشتنیترین جنس انسانیت مبارک❤️❤️
خوب راستش خوب که فکر میکنم پول هم چیز بدی نیست. من اگر پول میداشتم به بیشتر آرزوهایم میرسیدم. سفر میکردم و هر جا و هر کسی را که میخواستم میدیدم. برای خودم یککتابخانهی خصوصی و بزرگ درست میکردم. یک کافه کتاب رایگان میزدم و هر وقت خستهمیشدم آنجا میرفتم و تنها سر میز مخصوصم مینشستم و قهوه مینوشیدم. و یا حد اقل مجبور نبودم برای اینکه بخشی از عمرم را در بدبختی نگذرانم بخش دیگر آن را بفروشم. ما کار میکنیم و اینگونه حصهای از وقت و عمر محدود و ارزشمند خود را به صاحبکار خود میفروشیم. راستش از هر طرف نگاه میکنم ما در این معامله ضرر میکنیم و پولدار ها سود میکنند. . . ✍🏻ادریس جامی
تا حالا دقت کرده اید، غمها دارند به ما نزدیکتر میشوند. دارند ما را بیشتر در خود فرو میبرند. مانند یک سیاه چاله. مانند اعماق ناپیدا و ناکجای یک اقیانوس. پیشترها، شب و روز جمعه را دوست داشتم و از آن لذت میبردم، از شب جمعه و از فردایش که قرار نبود مکتب برویم و کسی هم ما را صبح وقت، به زور، از لای رختخواب گرم بیرون نمیکشید. این خوشحالی، ادامه داشت تا صبح شنبه، صبح روز شنبه را معمولا دوست نداشتم که عادی هم بود. ولی حالا این غم بزرگی که روز شنبه روی دلم میگذارد، انگار کش آمده و شب روز جمعه را هم در بر گرفته، معمولا تا بعد از ظهر جمعه خوش میگذرد، ولی از دمدمای عصر دیگر دلم تنگ میشود و بغض میکند. غمها دارند کش میآیند. دغدغههای به درد نخورِ بیمورد کلافهکننده، دارند بیشتر میشوند. زمان، دارد به سرعت میگذرد؛ به خصوص وقتی که حال دلمان خوب است و کنار عزیزی دارد خوش میگذرد. امیدوارم شما متوجه این اتفاقات نشده باشید. امیدوارم وقتی این کلمات را میخوانید، با خود بگویید چه نوشتهی بیخود و بیمعنایی. من که اصلا چیزی نفهمیدم. چون تا وقتی نفهمید، خوش میگذرد. فشار روزگار شما را به فکر وا میدارد و فکر، شما را متوجه غمناکبودن زندگیتان میکند. براستی چرا باید این قدر رنج کشید. چرا باید دردهای زندگی را به جان خرید تا فقط مردم، شما را به شکل یک انسان عادی ببینند. چرا باید برای رسوا نشدن، مشقتِ همرنگبودن را تحمل کرد. یعنی راه آسانتری وجود ندارد.؟ و شاید مرجع تمام این دردها، تعلقاتی است که خانواده، دوستان و جامعه، آنها را به جان انسان آویزان میکنند. تعلقاتی که اگر به پوچی و هیچی گراییم میشود همه را با یک لبخند به فنا داد. به قول بیدل: چنان باش فارغ زباغ تعلق * که بر دوش اگر سر نباشد، نباشد. خوش به حال کسانی که این جرئت را داشتند تا همهی این وابستهگیها را پشت سر بگذارند و فقط برای خود زنده باشند. خوش به حال فارغان... . . ✍🏻ادریس جامی
برای دختران سرزمینم! فکر کنید دیگر مکاتب و دانشگاهها باز نخواهد شد، شما چه میکنید؟! گِله و شکایت؟! مطمئن باشید راه به جایی نمیبرد و جز ناامیدی و یأس چیزِ دیگری به بار نمیآرَد. مکتب رفتن موفقیتِ حتمی آدمی را ضمانت نمیکند، اگر از من میشنوید: وقتتان را مدیریت کنید! قرآن حفظ کنید، کتاب بخوانید، کورسهای آنلاینِ رایگان را در یوتیوب و ویبسایتهای دیگر فرا بگیرید، زبانهای خارجی یاد بگیرید، خلاق باشید و به جای مصرفِ بذلیاتِ دنیای مجازی که جز اتلاف وقت نیست، محتوایِ ارزشمند پُست کنید، قول میدهم! الله متعال درهای بزرگی به رویتان باز خواهد کرد و همه انگشت به دهان خواهند ماند. قول میدهم! این جدّ و جهدِ تان برای کسب دانش جز عبادت چیز دیگری نخواهد بود و خداوند پاداش هیچ نیکوکاری را ضایع نخواهد کرد. بیش ازین بیهوده شکوه نکنید! سحاب سالار
پنجره، روزنه ای رو به امید. برای من پنجره همیشه همین بوده. دریچهای که آرزوهای در یادمانده را پشت خود پنهان کرده است. آرزوهایی که شاید، دست تقدیر برآن رفته که همیشه آرزو بمانند. خواستههایی که شاید هیچگاه در نوار تقدیر من گذاشته نشده بودند. و دلیلش هم زیبایی بیش از حد آن خواستهها بود. چون رسیدن به آرزو، آن را به دنیای ما وصل میکند و وقتی به این دنیا وصل شد، به پلیدیها و ناپاکیهای آن آغشته میشود و این از زیبایی و صافی و نقاوت آن میکاهد. به همین خاطر است که انسان وقتی چیزی را نداشته باشد، برایش عزیز است و خواستنی. اما وقتی بود، هست و نیازی نیست تا به آن توجهی بکند و عشقی بورزد. و نقش پنجره این در خواستن و نگرفتن، این است که شما را به آرزوهای زیبایتان نزدیک میکند اما نمیگذارد از زیبایی و خوبیشان کاسته شود. اینکه داخل یک خانه، با نوری آغشته به تاریکی، مانند کمسویی خورشیدِ عصر، بنشینم و از یک پنجرهی چوبی با شیشههایی غبارگرفته بیرون را نگاه کنم و از لای چهارچوب آن، جز آسمان و یک شاخهی سبز، چیزی به چشم نخورد، برای من یعنی تمام آرزوهایی که به آنها دست نیافتم. آرزوهایی که هنوز آمال اند و یکی همین پنجره مرا به آنها نزدیک میکند و یکی هم خوابهایی که هرزگاهی به سراغم میآیند و آن هم وقتی میفهمم خواب دیدم شیرینی رویا به فنا میرود. البته پنجره، زمانی که با عاشقانهای دیگر، ترکیب شود، پیامهای دیگری دارد. مثلا تلاقی باران و پنجره.. باران و پنجره، گاهی چنان دلتنگیِ آرامشبخشی به آدم میدهد که هیچ چیز دیگری از پس اینکار بر نمیآید و شاید حتی آغوش یار دیر دورماندهای.. به همین دلیل «صدیق قطبی» در نوشتههایش از این تلاقی رویایی، خیلی یاد میکرد و همین جملهی «تلاقی باران و پنجره» هم که در ذهنم مانده، از نوشتههای اوست. شما میتوانید پنجره را با هزار صحنهی رویایی دیگر نیز ترکیب کنید. با ستاره، با طوفان و آرامشِ این طرف پنجره، با بازی کودکان در بیرون و یا با ردشدن یک عزیز که انتظار دیدنش را نداری... پنجرهها، واقعا نعمتهای زیبایی اند. و شما از ترکیب چه چیزی با پنجره، لذت میبرید.؟ . . ✍🏻ادریس جامی #پنجره
بهار از مزار چشمهایت میگذشت. شبیه پارچهای از ابریشم که غبار از روی یاد فراموش نشدهی عزیزی رفته پاک میکند. بهار بود، چشمهای تو نبود و این مزار مانده دهنکجی میکرد به آنچه باید از یاد انسان میرفت اما هرگز نرفت... کمی آن دورترها میان بوی بهار و باران در کوچههای گلکاغذی منتهی به دریا کودکی شادی را قهقه میزد تا بزرگسالی با تصویر چشمهای تو گریه کند. و غروب در آن لحظات غریب چه بیوقفه فریاد میزد: تمام زندگی یک "پایان بیپایان" بود؟ باد غبار از مزار چشمهای تو پاک میکرد، راستی! تو در بهار بعدی باز خواهی گشت؟ نیلوفر دادور @Niloofardadvar
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران #رباعیات #خیام
🏷️ میترسم از اینکه یک روز صبح قلم را بردارم و... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ✍️ ادریس جامی؛ عضو کانون نویسندگان الفباء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میترسم از اینکه یک روز صبح قلم را بردارم…
رمضان مبارک❤️❤️
در سوگ صمیمیتهای از دست رفته صمیمیتهای از دست رفته؛ شبیه درختهاییاند که آتش در جانشان نشسته و جز خاکستر چیزی بر جای نگذاشته است. نه سایهای برای آسودن، نه ثمرهای برای چیدن و نه منظرهای برای تماشا. اما تصویرشان هنوز در ذهن مانده شبیه نقشی بر آب، خالی بر دیوار حافظه و حسرتی در دل. همانقدر دور، همانقدر دستنیافتنی و همانقدر واقعیِ غیرواقعی. گاهی دلت برای غروبهایی تنگ میشود که در جوار آن درخت مینشستی و دلت گرم میشد. غروبهایی که آفتاب، میان شاخههایش گم میشد و تو فکر میکردی این صمیمیت، این محبت، این درختِ سبزِ همیشهبهار تا همیشه هست. اما به ناگه بادی از بیمهری، حسادت، سوءتفاهم و یا رفتاری نابهجا کبریتی انداخت و درخت سوخت. آتش آمد. بیصدا، بیخبر، بیپناه. حالا آن درخت، آن صمیمیت، آن محبت خاکستر شده و بادِ بیمهری هر روز تکهای از آن را در آسمان حسرت شبیه پری بیمایه و سبک به بازی میگیرد. با درخت سوخته چه باید کرد؟ با صمیمیت از دست رفته چطور؟ شاید باید نشست و تماشا کرد. باید سوگوار بود بیآنکه چشم از منظره برگرفت. شاید باید پذیرفت که بعضی چیزها، حتی اگر تصویرشان در منظرهی دل ابدی باشد اما دیگر هرگز سبز نخواهند شد. و تو باید بیاموزی در کنار خاکسترها هم باید زندگی کرد با خاطرهای که گاهی گرمت میکند و گاهی میسوزاندت. صمیمیتهای از دست رفته را نه میتوان پس گرفت، نه فراموش کرد، نه رها کرد و نه حتی نجات داد. آنها در تو خواهند ماند مثل درختهای سوختهای که سایه ندارند اما هنوز تصویرشان در خاطراتت باقی است. نیلوفر دادور @Niloofardadvar
کلمات از من فراریاند شاید دلیلش این باشد که من از نوشتن در بارهی تو سر باز میزنم و شاید چون نمیخواهم زخمهای کهنه دوباره تازه شوند و آن خاطرات شیرین دوباره جان بگیرند چه میشد اگر میبودی و من مجبور نبودم این کلمات را، که حاکی از زیبایی جادویی…
کلمات از من فراریاند شاید دلیلش این باشد که من از نوشتن در بارهی تو سر باز میزنم و شاید چون نمیخواهم زخمهای کهنه دوباره تازه شوند و آن خاطرات شیرین دوباره جان بگیرند چه میشد اگر میبودی و من مجبور نبودم این کلمات را، که حاکی از زیبایی جادویی تو اند، به بند نگفتن بکشم چه میشد!؟ . . ✍🏻ادریس جامی
#به_قلم_شما زندگی، مملو از پندها و آموزههایی است که گاهی با چاشنی نعمت به ما داده میشوند و گاهی با ترکیب نقمت. سهم من از این درسها شاید اینها بودهاند: درس نخست: هیچوقت قرار نیست معجزهای اتفاق بیفتد و هیچ میانبری وجود ندارد. قرار نیست یک خوششانسیِ خارقالعاده زندگی ما را زیر و رو کند و تمام مشکلاتمان را نابود سازد. آیندهی ما، همان اکنون ماست و حالِ ما، آیندهی بسیار نزدیکمان. پس منتظر معجزه نباشیم. درس دوم: هیچوقت تمام پلهای پشت سر خود را خراب نکنیم، حتی اگر بازگشت به آن راه را غیرممکن بدانیم. در دنیا و زندگی، در هیچ امری تضمینی وجود ندارد. گاهی زندگی همچون یک مهرهی کوچک، ما را از حالِ حالمان جدا میکند و دوباره بر خانهی نخست مینشاند؛ ما را محتاج کسانی میسازد که سالها از آنان فاصله گرفتهایم و فرسنگها جلو زدهایم. هیچ تضمینی نیست که در یک لحظه، دارایی، اعتبار و آبروی خود را از دست ندهیم و به خاک سیاه ننشینیم. درس سوم: قرار نیست هر چیزی که ما دوست داریم یا برایمان ارزشمند است، برای دیگران نیز همانگونه باشد. انسانها در ابعاد گوناگونی زندگی میکنند و هیچکس نمیتواند بهطور کامل بُعد دیگری را درک کند. فهمیدن این اصل به ما کمک میکند تا آسانتر باورهای مخالف و مغایر باور خود را دریابیم و با آنها کنار بیاییم. این آموزگار حکیم، به شما چه درسهایی داده است؟ به قلم: ادریس جامی @DarululoomAHRT
#میلاد_نور_مبارک از مصطفی صلیاللهعلیهوسلم گویمت...
بعضی یادها را باید لای یک پارچهی گلدوزی شدهی سرخ پیچید و در امنترین جای صندوقچهی دل پنهان کرد. همان صندوقچهای که کسی آدرسش را ندارد و جز نگاه تو در تلاقی هیچ نگاهی نیست... نیلوفر. 🤍.
🏷️ نود دقیقه تا نویسنده شدن! ✍️ به قلم ادریس جامی داشتم به یک پادکست از «شاهین کلانتری» نویسنده و مدرس نویسندگی گوش میکردم. میگفت: برای اینکه در نویسندگی رشد کنید، باید روزانه حداقل نود دقیقه برای نوشتن وقت بگذارید و در این نود دقیقه، باید آفلاین باشید، گوشیتان دم دست نباشد، در حالت روحی و جسمی مناسبی باشید، چیزی میل نکنید و تمام تمرکز خود را روی نوشتن بگذارید. نود دقیقه، فقط برای نوشتن. زمان این نود دقیقه نوشتن باید در طول روز مشخص باشد؛ اینکه مثلا از فلان ساعت تا فلان ساعت را پای دفتر یا کیبورد لپتابم مینشینم و با تمرکز تمام مینویسم. اینطور نه که هر وقت حال داشتم یا فرصت کردم نود دقیقه مینویسم. کلانتری میگفت: برای این نود دقیقه نوشتن، خوب است که دو ساعت وقت را اختصاص دهیم؛ مثلا از ساعت هفت تا نه صبح یا از چهار تا شش عصر، یا زمان دیگری را تعیین کنید تا اگر خواستید، در بین این نود دقیقه، تنفسی بگیرید و یا یک تفریح کوچکی داشته باشید یا آب بخورید یا دستشویی بروید، تا کار بیرون از برنامهای نکرده باشید. البته فرقی نمیکند که روی دفتر بنویسید یا داخل لپتاب، حتی میتوانید نیمی از این نود دقیقه را تایپ کنید و هر وقت خسته شدید، قلمی بردارید و در دفتر بنویسید. او میگفت: نوشتن روزانه نودد قیقه با تمرکز و به طور مداوم، به شما اجازه میدهد که در طول یک یا دو هفته، به اندازه یک سال رشد کنید. این یکسال شاید کمی اغراقآمیز به نظر برسد، اما همینطور است. شما در این دو هفته نوشتن، میتوانید به اندازه یک سال نوشتن پراکنده و نامنظم رشد کنید. میگفت: من خودم این را تجربه کردم و دارم از روی تجربهام با شما حرف میزنم؛ نودد قیقه تا نویسنده شدن. بیایید ما نیز تجربهاش کنیم. #پویش_تابستانه #نویسندگان_الفباء @Alefba99 | الفباء