tgindex
عمریمی بوش یره چالان دنیا.....💔💔🧚‍♀️🧚‍♀️

عمریمی بوش یره چالان دنیا.....💔💔🧚‍♀️🧚‍♀️

Статистика
@hgjkkddch_3Музыкаперсидский

💞 به کانال ما خوش آمدید 💞 💝بابهترین ها در کنار شما عزیزان هستیم💝 با بهترین وتازه ترین آهنگ های ناب وبا متن های دلنشین در خدمت شما عزیران هستیم💖 هدف ما جلب رضایت شماست

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
92
Всего постов
193
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 655
+31 за 5 дн.
Сутки
+5
+0,30%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
27
40 постов
Вовлечённость
1,6%
к подписчикам
Постов в день
13,1
всего 193
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.13из tabadeLa

    без подписи

  • 🌺پاکدلان🌺 – موزیک ترکی پاکدلان

  • 14 авг.10из hgjkkddch_3

    غم ایچینده گئجلر یاتمامیشام... 🍃🌹🍃 @hgjkkddch_3🧚‍♀️🧚‍♀️

  • ​ از یه نفر پرسیدن چرا دیگه خروست نمیخونه گفت همسایه‌ها مون شاکی شده بودن منم مجبور شدم سرشو ببرم @hgjkkddch_3

  • بفرست براش 😔😔😔 @hgjkkddch_3

  • دهه شصتیا... نسلی که سخت بزرگ شد اما محکم موند... پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی @hgjkkddch_3

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🍃❤️👌 ‌@hgjkkddch_3

  • 🎼ویس شاد ترکی جیران💃😍تقدیم به تک تک دوستان خوبم 💗 شاد باشین💝 @hgjkkddch_3

  • 🌺پاکدلان🌺 – موزیک ترکی پاکدلان

  • 🌺پاکدلان🌺 – موزیک ترکی پاکدلان

  • 14 авг.291из hgjkkddch_3

    غم ایچینده گئجلر یاتمامیشام... 🍃🌹🍃 @hgjkkddch_3🧚‍♀️🧚‍♀️

  • 😂😁😁😂😁😂😁😂

  • без подписи

  • حرف هاے قشنگ میزنی فارسی تورکی 🎼🎼

  • اهنگ ترکی که همه دنبالش گوش کنید حتما👌💔🥹

  • توی خونه با هر میوه ای درستش کن☘️ ✅هر میوه ای که دوست داری رو بشور داخل قابلمه بریز به مدت ۴۰ تا۵۰ دقیقه با حرارت ملایم بزار بپزه نیازی به ریختن آب نیست چون خود میوه آب میندازه ✅وقتی پخت بزار از داغی بیفته ولی هنوز کمی گرم باشه اینجوری راحت از صافی رد میشه بعد هم بهش بسته به اندازه ی موادت نمک کمی شکر ودو تا سه قاشق رب انار اضافه کن که این مورد آخر قابل حذف شدنه ✅اگر هم هسته های میوه هارو‌گرفتی بعد پخت با بلندر پوره کن ✅بعد هم روی پلاستیک پهن کن نیازی به چرب کردن پلاستیک نداری خیلی پر قطر نگیر تا سریع خشک بشه اینجوری بافتش نرم میمونه ✅ ولی اگر خواستی داخل سینی بریزی اگر فلزی باشه باید کمی چرب بشه ✅جلوی باد ملایم پنکه بزار پنکه رو هر دو تا سه ساعت حتما خاموش کن ‌استراحت کنه من ظهر پهن کردم مواد رو شب هم پنکه رو کلا خاموش کردم دوباره روز بعد صبح روشن کردم با این حال به یک روز خشک شدند

  • ناهید🎧 دلـکم🫀

  • سرگذشت زندگی آفاق #قسمت_صدونه مامان نفس عمیقی کشید و گفت:اختیار دار آفاق پدر و مادرشن، تو بهتره به فکر خودت باشی که با این سن و سال عذب موندی، ده بار نگفتم بیا ده یه نگاه به دخترخاله هات بنداز، یا حتی دخترهای همسایه، شاید یکی رو دیدی و پسند کردی! خونه داری، شغل خوب هم داری، واسه چی زن نمیگیری... رضا کلافه گفت:دلیلش رو خودت بهتر میدونی، من برم یه سری به آفاق بزنم، شما هم لطف کن انقدر دهن به دهن این دختر نذار... سریع به سمت اتاقم دویدم و روی تشک دراز کشیدم، قلبم تند تند میزد و همش تو فکر این بودم که رضا چی میخواست بگه که مامان بهش اجازه نداد! رضا تقه ای به در زد، گلویی صاف کردم و بفرماییدی گفتم... وارد اتاق که شد از جا بلند شدم و روبه روش نشستم، رضا لبخندی زد و گفت:بیا بیرون خانم، قهر کردنم حدی داره! بیا کم کم ناهار آماده اس، میخوام بعد ناهار ببرمتون یکم تو شهر بچرخیم... بی میل از جا بلند شدم، پشت سر رضا که وارد سالن شدم چشمم به مامان افتاد، مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:اگر به خانم برنمیخوره بیا سفره بنداز ناهار رو بکشم! نیشخندی زدم و با طعنه گفتم:من یک سال تمام هرکاری بگی تو اون خونه کردم، زیر بارون فرش شستم، واسه یه ایل غذا درست کردم، جلوی هووم خم و راست شدم... یه سفره انداختن که کاری نداره... سفره رو از دست مامان گرفتم، رضا با اعتراض گفت:میشه لطفا بحث رو تموم کنید! مادر روز اول عیدی رو به کاممون تلخ نکن لطفا! مامان با غیض گفت:من؟ من تلخ کردم؟ من یا این دختره که بعد این حرفها الانم طلبکاره... دندون هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم، مامان غرغر کنان ناهار رو کشید،مدام زیر لب میگفت باید برگردی ده سر زندگیت، میگفت آقاجونت قبول نمیکنه من بدون تو برگردم! هرچی هم سکوت میکردم و جواب نمی‌دادم بدتر بود انگار! آخرش دیگه طاقت نیاوردم، بشقاب نصفه نیمه ام رو پس زدم و قاشقم رو کوبیدم تو بشقاب:بسه مامان... بسه...خسته ام کردی! چیکار کنم؟ برگردم به اون خونه ای که به هزار سختی ازش بیرون اومدم تو راحت میشی؟ من بدبخت بشم که تو بری نون آقاجون رو بخوری و مهر طلاق نخوره تو شناسنامه ات؟ مامان با حیرت نگاهم کرد و گفت:تحویل بگیر آقا رضا! اینو تو انقدر پرو کردی ها! از بس که بهش بها دادی خیال کرده خبریه! آخه دختره ی نادون، به جز اون رحیم ، کی بهت نگاه میکنه که طلاق گرفتی اومدی بست نشستی اینجا؟ فکر کردی رضا زندگی نداره؟ چهار صباح دیگه که زن گرفت میخوای چیکار کنی؟ سربار تازه عروس و داماد بشی؟ رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان، از جانب من حرف نزن! من حالا حالا ها نمیخوام زن بگیرم، تو رو خدا انقدر جنگ و دعوا راه نندازید... مامان با قاطعیت گفت:برمیگردیم ده، همین فردا...با توام هستم رضا، میای از آقاجونت معذرت خواهی میکنی، دستش رو میبوسی... بابت اشتباهی که کردی.. آفاق هم برمیگرده سر زندگیش... همه چی تموم میشه... هم این حرف و حدیث ها، هم این جنگ و دعواها.. با حرص از جا بلند شدم و گفتم:رضا رو شاید بتونی ببری! اما منو نه! میفهمی مامان! من نمیام! به سرعت به سمت اتاقم رفتم و بی توجه به صدا زدن های مامان در رو محکم بهم کوبیدم... خیال میکردم مامان دست برمی‌داره از اصرار بی جا! اما مامان اومده بود تا سوهان روح من بشه! عصر همون روز وقتی رضا رفته بود چرت بزنه اومد سراغم و گفت بیا تلفن کارت داره! منم خیال کردم آفرینه و زنگ زده واسه تبریک عید! اما وقتی گوشی رو برداشتم و صدای رحیم رو شنیدم فهمیدم مامان تصمیمش برای برگردوندن من به ده جدیه! نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه جواب سلام رحیم رو بدم تلفن رو کوبیدم سرجاش و رو به مامان که خونسرد داشت چایی می‌خورد گفتم:چی گیرت میاد از عذاب دادن من؟ این چند سال نون با منت خوردن چقدر بهت مزه کرده که گذشته ات رو یادت رفته؟ یادت رفته حاضر بودی کلفتی خونه ی مردم رو بکنی اما زیر بار حرف زور نری؟ یادته هربار میگفتی هرکاری میکنی تا دخترات خوشبخت بشن؟ منو ببین مامان! یکبار حرف های من رو بشنو! ببین از من چه آواره ای به جا مونده... قدمی به سمتش برداشتم و از لای دندون های کلید شده ام گفتم:من دیگه اون دختر نادون چهارده ساله نیستم که بهم بگی هیس و ساکت بشم، منو نگاه کن مامان... این یک سال قد ده سال بزرگ شدم... من بعد این زیر بار حرف زور نمیرم.... من تازه آزاد شدم، تازه معنی زندگی رو فهمیدم و میخوام زندگی کنم... بهم فشار بیاری برای برگشتن به ده، یک جوری خودم رو ناپدید میکنم که تا آخر عمرت هم بگردی، پیدام نکنی! پس سر به سر من نذار! بذار گوشه ی این خونه زندگیم رو بکنم، به وقتش خودم رو جمع و جور میکنم و از اینجا میرم و مستقل میشم... توام برگرد ده، برو به آقاجون بگو آفاق مرده، اصلا برو تو ده پر کن بگو آفاق مرده... بگو یک شب خوابید دیگه بیدار نشد...

  • سرگذشت زندگی آفاق #قسمت_صدوهشت با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:آره،تو راست میگی، با عزت و احترام بردنم، با عزت و احترام جوری کتکم زدن که چند ساعت کور شدم! میفهمی مادر نمونه؟ با عزت و احترام هم سرم هوو آوردن و منو کردن نوکر بی جیره مواجب خودشون.. رضا با هشدار گفت:آفاق... صدات رو بیار پایین... با خشم گفتم:نمیارم پایین، چون هیچکس نمیفهمه من چی کشیدم تو این یک سال، چون شماها فقط دور ایستادید تا بدبختی من رو ببینید... چون اشتباهش رو یکی دیگه کرد تاوانش رو من بدبخت دادم... مامان بی رحمانه سیلی محکمی به صورتم زد و فریاد زد:بفهم حرف دهنت رو... چطور میتونی در مورد پدرت اینجوری حرف بزنی؟ رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان... بسه... بهت گفتم به آفاق کار نداشته باش...اومدی نمک رو زخمش بپاشی! از جا بلند شدم، تمام بدنم داشت میلرزید... با بغضی که داشت خفه ام میکرد رو به مامان که انگار اون سیلی رو حق من میدونست گفتم:دستت درد نکنه مامان، مادری رو در حقم تموم کردی، تا امروزم سنگ تموم واسم گذاشتی... تو... تویی که از روز اول همه چیو میدونستی و هی ساکتم کردی، تویی که هربار خواستم زبون باز کنم و به رضا بگم چی به سرم اومده گفتی هییس... ساکت... گفتی بشین ببین تهش چی میشه... دیدی تهش چی شد؟ دیدی چطور بدبخت شدم؟تو اگر مادر بودی یکبار میومدی و می‌نشستی پا درددل دخترت... ولی نبودی... تو مادر هرکی بودی، مادر من یکی نبودی.... زانوم سست شد و هق هق کنان روی زمین نشستم، انتظار داشتم مامان بیاد پیشم.... بیاد بغلم کنه و دلداریم بده... بیاد بهم بگه حق با من بوده... بیاد یک چیزی بگه که داغ دلم سبک بشه... اما به جاش رضا اومد و با صدای خفه ای گفت:بلند شو آفاق... بریم تو اتاقت... بی جون بلند شدم، تا دم در اتاق رفتم، لحظه ای ایستادم و به سمت مامان برگشتم، سرش رو انداخته بود پایین و داشت گریه میکرد... ولی خیلی دیر بود واسه گریه کردن و دل سوزوندن واسه آفاق بیچاره... رضا گفت:گریه نکن ... گریه نکن... تموم شد... مگه رضا مرده باشه... گریه ام شدت گرفت، کاش میشد اون روزها رو از ذهنم پاک کنم... کاش زمین و زمان جور دیگه ای میچرخید... کاش هیچوقت به اون ده نمی‌رفتیم...کاش مامان من رو بپای آسیه نمی‌کرد... رضا با چشم های قرمز شده لبخندی زد و گفت:روز اول عیدی میخوای همش گریه کنی ؟ ماهی خریده بودم که امروز سبزی پلو درست کنی ها! آهی کشیدم و گفتم:برو بگو مامانت واست درست کنه، تنهام بذار.. رضا اخمی کرد و گفت:مگه من مرده ام که تو غصه بخوری؟ اصلا تو میدونی شیراز چقدر جاهای دیدنی داره که ما تو اون سال ها حتی از کنارش هم رد نشدیم؟ یک باغ بزرگ داره اسمش باغ ارم هه.. ارگ کریم خان رو داره، یه مسجد خیلی قشنگ داره... حافظ و سعدی که جای خود... من همش چهار پنج روز اول عید در مکانیکی رو بستم ها! میخوام کل شهر رو نشونت بدم... بی حوصله گفتم:فعلا تنهام بذار رضا، حوصله ندارم... رضا باشه ای گفت و از جا بلند شد، تنهام که گذاشت دوباره زدم زیر گریه... باعث و بانی همه اش هم مامان بود... مادری که به جای حمایت از دخترش پشت شوهرش ایستاده بود، زنی که کل غصه اش این بود که نکنه طلاقش رو از شوهرش بگیرن... همش با خودم میگفتم اگر روز اول مامان به جای ساکت کردنم اجازه می‌داد همه چیو به رضا بگم، کار من به اینجا کشیده نمیشد... شاید رضا مشکل رو حل میکرد و منم سر زندگیم بودم! اصلا شاید بچه دار شده بودم... دم ظهر بود که کسل از خوابیدن زیاد از اتاق بیرون زدم، یواشکی وارد سالن شدم، صدای حرف زدن مامان و رضا از آشپزخونه میومد، پاورچین پاورچین به سمت پنجره ای که آشپزخونه رو به سالن وصل میکرد رفتم و گوشم رو تیز کردم... رضا شاکی گفت:هزار بار گفتم انقدر سر به سر آفاق نذار! حال و روزش رو نمیبینی.. مامان شاکی گفت:خوبه دیگه، از بس طرف این دختره رو گرفتی خیال ورش داشته که هر کاری میخواد میتونه بکنه! رضا... به خدا قسم، بفهمم اون چیزایی که تو سرته رو میخوای بهش بگی... به خدا قسم من میدونم و تو! ده بار گفتی، هزار بار بهت گفتم نه! میفهمی؟ حداقل تا روزی که من زنده ام نمیخوام آفاق چیزی بفهمه! رضا با ناراحتی گفت:چرا نفهمه؟ مامان با غیض گفت:بسه رضا... حتی نمیخوام به زبونش بیاری! بسه... این مدتم که گذاشتم اینجا بمونه از نادونیم بوده، خودم باهاش حرف میزنم، قانعش میکنم رجوع کنه به شوهرش... بعدم دستش رو میگیرم و برش میگردونم ده... رحیم از خداشه آفاق برگرده... گفته واسش خونه سوا میگیره،دیگه نمیذاره تو خونه ی باباش کلفتی کنه! دیگه چی میخواد از این بهتر؟ شوهرش سر به راه شده! میخواد زندگی کنه... رضا با خشم گفت:زن دومش رو چیکار میکنه؟ آفاق برگرده دوباره با هوو سر کنه؟ مامان این پنبه رو از گوشت در بیار که من راضی بشم آفاق برگرده به اون زندگی!

  • سرگذشت زندگی آفاق #قسمت_صدوهفت رضا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:الانه که سال تحویل بشه آفاق خانم... بعد سال تحویل از رفیقم یه دوربین قرض میگیرم با سفره عکس بندازیم... نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم و نشستم، صدای یا مقلب القلوب که بلند شد گفتم:عيدت مبارک داداش... انشالله سال جدید کنار زن جدید، سال بعدیش کنار بچه ات، بعد بچه ی بعدی و بچه ی بعدی و بچه ی بعدی... رضا با خنده گفت:تیم فوتبال قراره بسازم؟ انگشتی تو سمنو زدم و شونه ای بالا انداختم:چه اشکالی داره؟ خونه به این بزرگی باید توش پر از بچه باشه، کار و بارت هم که خوبه... یکدفعه هینی کشیدم و سریع از جا بلند شدم، رضا با حیرت گفت:چی شد؟ بدو بدو به سمت اتاقم رفتم و جعبه ی نارنجی رنگ رو از زیر لباس هام بیرون کشیدم و برگشتم تو سالن.... جعبه رو به سمت رضا گرفتم و گفتم:بفرمایید، این عیدی شما... رضا ابرویی بالا انداخت و گفت: تو کی رفتی واسه من کادو خریدی؟این مدت که همش با هم بودیم، از ترس آقاجون تا سر کوچه هم نمیرفتی! خندیدم و گفتم:خدا نکنه زن جماعت بخواد کاری کنه آقا رضا! خندید و جعبه رو باز کرد، یک ساعت مچی با بند استیل براش خریده بودم،میدونستم عاشق ساعته، اما دلش نمیومد واسه خودش خرج کنه... لبش به خنده ای عمیق باز شد و ساعت رو روی مچ دستش بست و کمی دستش رو عقب کشید و گفت:خیلی قشنگه آفاق، الحق که خوش سلیقه ای... بعدم دست کرد از جیب شلوارش یک جعبه ی کوچک به سمتم گرفت، چشم هام برقی زد و هیجان زده گفتم:برای منه؟ چشم هاش رو باز و بسته کرد، سریع جعبه رو برداشتم و بازش کردم، یک زنجیر طلا بود... با یک پلاک شبیه به هلال ماه... هیجان زده نگاهی به رضا انداختم و گفتم:این... این خیلی قشنگه داداش... بهترین هدیه ای که تو عمرم گرفتم... حس غریبی داشتم، افکار عجیبی ته ذهنم بود .. با قدم های بلند به سمت اتاقش رفت... حیرت زده مسیر رفتنش رو نگاه کردم، هیچ نمیفهمیدم چی به سر رضا اومده! رفتارهای عجیبش... حرف های آفرین و تحقیر های آقاجون تو سرم می‌پیچید... گازی از سیب سبز سر سفره زدم و شاخه ی سنبل رو بوییدم و تو آیینه ی کوچک سفره ی هفت سین خیره شدم به گردنبند طلا... دلم گواهی بد میداد... صبح زود با صدای زنگ در چشم باز کردم، ساعت تازه شش صبح بود و هوا هنوز کامل روشن نشده بود، با تعجب از جا بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم، پرده ی حریر سفید رنگ رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم، رضا با عجله به سمت در حیاط رفت و بازش کرد، کمی بعد چشمم به مامان افتاد، با چادر مشکی و یک کیف تقریبا بزرگ و شونه هایی افتاده... وارد حیاط که شد کیف از دستش افتاد ... سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، هنوز از سه پله ی ورودی پایین نرفته بودم که صدای گرفته ی مامان به گوشم رسید:آقاجونت زده به سیم آخر... ننه گلی اگر نبود همین کیف و چادر رو هم نمیذاشت با خودم بیارم... گفت برو به دخترت بگو یا رجوع میکنی و برمیگردی پیش شوهرت، یا طلاق تو رو از ستار میگیرم... رضا کیف مامان رو برداشت و گفت:بریم تو مامان، واسه چی گریه میکنی؟ مگه رضا مرده؟ بی جون لبه ی بالکن نشستم، مامان با دیدنم گریه اش شدت گرفت:هرچی میکشیم از دست این دختره، آخه دختره ی نادون، فکر کردی طلاق بگیری بعدش مدال میندازن گردنت؟خودت رو بدبخت کردی حالا نوبت منه؟سر پیری مهر طلاق میخوای بندازی تو سه جلد منِ بدبخت؟ لب هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم... تا بی حرمتی نکنم... رضا هم چشم و ابرویی اومد که یعنی تو چیزی نگو.... بعدم زیر بازوی مامان رو گرفت و بردش داخل... کلافه دنبالشون راه افتادم، انگار خوشی به من نیومده بود، هر لحظه یکی باید میومد تا تن و بدن من رو بلرزونه سینی صبحانه رو برداشتم و راهی سالن شدم، رضا و مامان داشتن خیلی آروم با هم حرف میزدن، تا چشمشون به من خورد رضا سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند محوی زد، حس بدی داشتم، انگار داشتن در مورد من حرف میزدن... اخمی کردم و سینی رو جلوی رضا گذاشتم و گفتم:راحت باشید، من مزاحم خلوت پسر مادری نمیشم... رضا گفت: بشین... دلخور روبه روی مامان نشستم، کمی بعد مامان با دلخوری گفت:تو پدر و مادر نداشتی که سرخود طلاق گرفتی؟ من باید از زبون آفرین بشنوم این چیزا رو؟ تکه ای از نون کندم و با حرص گفتم:به این فکر کن که چرا یک سال و اندی بعد شوهر کردن دخترت،باید حال و روزش رو از زبون آفرین بشنوی مادر من! مگه تو این مدت شما یکبار اومدی ببینی تو اون چی به سر من میارن؟ مگه یکبار خواستی بدونی دهتری که انداختی تو دست اون خانواده چی به سرش اومده؟ مامان به تندی گفت:رحیم نامزد تو بود، چهار سال نامزد بودین! دوستش داشتی... خودت گفتی! بعدم که با عزت و احترام بردنت، دیگه چی میخواستی؟ اگر حرف نمیزدم همونجا دق میکردن از غصه...