هیچ
Статистикаجهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است هزار بار من این نکته کردهام تحقیق #حافظ اینجا از روان خواهیم گفت با چاشنی فلسفه
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 659
- 1/48двое суток
- 1 901
- 1/72трое суток
- 2 050
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بسیاری فکر میکنند که اگر احساس فقدان دارم، یعنی مشکلی در من وجود دارد. اما از دید #لکان فقدان نقص نیست. فقدان همان چیزی است که انسان را موجودی خواهان میکند. اگر فقدان از بین برود، میل، خلاقیت، عشق و هنر از بین میروند. زیرا همهی اینها بر پایهی ناتمامی و ناکامی شکل میگیرند. https://t.me/readinglacan
اضطراب واکنش بیمناک ما به جهانی است که بنا نیست ژرفترین نیازهای ما را برآورد؛ حاصل تحلیل اضطراب چشماندازی تراژیک از هستی است. اضطراب سیر پیشروی زندگی ما را از یک ناکامی واقعی به ناکامیهای فرضی دیگر رقم میزند، با به یاد آوردن تروماهای گذشته و فعال کردن ترسهای قدیمی در این فرآیند. اضطراب همچون خودشناسی بر ما ظاهر میشود، زیرا از طریق تجربه اضطراب است که ما حضور تعارض و کشمکش را در روانمان تشخیص میدهیم و میفهمیم که ما در خانهای تکهتکه به سر میبریم نه در خانهای یکپارچه؛ میفهمیم که سرکوب در درونمان به کمین نشسته است؛ میفهمیم که در سرگذشتمان ناکامیهایی را از سر گذراندهایم که از تکرارشان در زندگیمان هراس داریم؛ و میفهمیم خطری آشنا و بااینحال دیرینه همواره زندگیمان را به شکلی پیشگویانه و رعبآور تهدید میکند. اگر بتوانیم آن امنیت خیالی، امنیتی را که همچون خاطرهای تلخ به یاد میآوریم و جهان دیگر نمیتواند برایمان فراهمش کند، برای همیشه کنار بگذاریم، آنگاه دریافتهایم که چگونه از اضطرابهایمان در «خود»های در حال تکاملمان بهره بجوییم. سمیر چوپرا از کتاب اضطراب ، یک گفتگوی فلسفی ترجمه نصراله مرادیانی
«بچه که به دنیا بیاد همهچیز درست میشه.» اما واقعا چه چیزی روشن میکند که ما آماده و شایسته پذیرش این مسئولیت هستیم؟ شوق بچهدار شدن برای پذیرش این مسئولیت کافی است؟ و مهمتر از همه، آیا خودِ کودک میتواند پاسخ تمام تردیدهای ما باشد؟ این پرسشهای نهچندان تازه در فرهنگهای مختلف پاسخهای مشابهی داشتهاند، پاسخهایی که برای بسیاری از ما چندان قانعکننده نیستند. در جهان امروز این تردیدها حتی پررنگتر شدهاند. کار تماموقتِ والد بودن با تمام مسئولیتهایش برای بعضی تصویری ترسناک از آینده میسازد و برای بعضی دیگر درست همان تصویر رویاییشان از زندگی است. اما فارغ از تصورات ذهنیمان چه معیاری میتواند نشان دهد که ما واقعا صلاحیت فرزندآوری داریم یا نه؟ این پرسش نهفقط وجودی بلکه اخلاقی هم هست. تصویر خیالی ما از آینده سرنوشت دیگریای را رقم میزند که هیچ نقشی در انتخاب آن ندارد. مارا فان در لوخت از کتاب تاملی بر فرزندآوری ترجمه مریم خدادادی
پس از جنگ، افزایش بیمار با شکایت حملات پانیک، شاهدی است بر شکست ظرفیت روانی در مواجهه با تروما. جنگ تجربهای تکاندهنده است که فرد را در برابر اضطراب مرگ و درماندگی مطلق قرار میدهد. اگر این تجربه سوگواری نشود و به شکل کلمات در نیاید، به صورت تجربه خام در روان باقی میماند که هر لحظه ممکن است به فرد هجوم بیاورد.اگر تجربهای کلامی نشود، حذف نمیگردد؛ بلکه زبان بیان خود را تغییر میدهد. حمله پانیک، تپش قلب و احساس خفگی، اختلال در خوابو... زبان بدن برای گفتن همان چیزی است که روان هنوز نتوانسته آن را به نماد تبدیل کند. در واقع، بدن در اینجا زبان ناگفتهها میشود. کار روانکاوی در اینجا، ترجمه است. گام نخست درمان، تبدیل تروما به روایتی که بتوان دربارهاش سخن گفت. چرا که آنچه نامگذاری و روایت و فهم شود، دیگر نیازی ندارد از طریق بدن خود را ابراز کند. به قلم امیررضا مینوییفر | رواندرمانگر تحلیلی
🟥 بسیاری از رنج های ما، ناشی از چیزی است که از دیگری طلب میکنیم، در حالی که آن دیگری قادر به دادن آن نیست🟥 بسیاری از رنجهایی که در تاریکی روان ما رسوب میکنند، منشأ ای مشترک دارند ما از دیگری چیزی طلب میکنیم که او توان، امکان یا حتی زبان پاسخ دادن به آن را ندارد. این خواستن، شبیه تلاشی است برای گرفتن نور از چراغی خاموش، یا نوشیدن آب از چشمهای که سالهاست خشکیده است. با این حال، باز هم لبهایمان را نزدیک میبریم ، شاید این بار معجزهای رخ دهد. این ناکامیها میتوانند در شکلهای گوناگونی خود را نشان دهند مانند نیاز عاطفیای که از سوی والدین برطرف نمیشود، انتظار عذرخواهیای که هیچگاه اتفاق نمیافتد، تنهاییای که پر نمیشود، انتظار حمایتی که هرگز برآورده نمیشود، یا میل و اشتیاق به رابطهای که تنها پاسخهای ناکافی دریافت میکند. اینها تنها مثالهایی از شکافهایی هستند که در روان ما ایجاد میشوند شکاف میان میل ما و ظرفیت پاسخگویی دیگری. میل ما همیشه فراتر از جهانی است که در آن زندگی میکنیم. پذیرفتن این حقیقت آسان نیست اینکه برخی روابط هرگز نمیتوانند آن چیزی باشند که ما میخواهیم و بعضی نیازها، در رابطه با برخی آدمها، همیشه ناتمام، معلق و عقیم میمانند. این، یک سوگواری است سوگواری برای چیزی که هرگز زاده نشده است و هرگز نیز نخواهد شد. دردناک است، بله و همین درد است که ما را به پناهگاههای خیال میبرد به ادبیات، به شعرهایی که جهان را چنان مینویسند که گویی میتوان در آن شفایی یافت به داستانهایی که شخصیتهایش حرفهایی را میزنند که در زندگی واقعی کسی بلد نیست بگوید و به خیالپردازیهایی که مانند مرهم، کمبودهای جهان واقعی را لمس میکنند. شاید چون هنر همان جایی است که دیگری بالاخره پاسخگو میشود، حتی فقط برای لحظهای کوتاه دیر یا زود باید با زندگی روبرو شد اگر واقعیتهای آن را نپذیریم و انکارشان کنیم، یا انتظاراتی کهبرآثرده نمیشوند نابود خواهیم شد وقتی واقعیت را انکار میکنیم، وقتی بر چیزی پافشاری میکنیم که جهان ظرفیت برآورده کردنش را ندارد، زیر وزن همان توقعات ویران میشویم. فروپاشی روانی اغلب اینگونه آغاز میشود از جنگی بیپایان میان آنچه هست و آنچه باید باشد باید بپذیریم که ما تنها میآییم و تنها میرویم. روابط، تنها گوشهای از تنهایی ما را پر میکنند. ناکامیها همیشه وجود خواهند داشت و بسیاری از تمایلات و خواستههایی که طلب میکنیم، هیچگاه برآورده نخواهند شد. و این پذیرش، اگرچه تلخ است، اما ما را از بسیاری رنجها رها میکند زیرا در سکوت همین پذیرفتن است که انسان، برای نخستین بار، به جای دیگری به خودش تکیه میکند. و این آغاز بلوغ و روبهرو شدن با جهان است . قلم : نیما رستمی روانشناس بالینی
«اگر کفشات پایت را میزد و از ترس سخن مردم پابرهنه نشدی و درد را به پایت تحمیل کردی، دیگر در مورد آزادی شعار نده!» آلبرکامو
مدتی پیش از من پرسیدند: «آیا یک روانکاو کاری جز حرف زدن انجام میدهد؟» گفتم: «بله، سکوت میکند.» بهگمانم این موضوع نیز مانند نُتنویسی موسیقی است که «سکوتها» نیز در آن مشخص میشوند. در واقع، هر ارتباطی به زمان متناسب با خود نیاز دارد؛ وگرنه روشنگری اساساً نمیتواند رخ دهد. به یاد نقلقولی از بلانشو میافتم که گفته بود: «پاسخ، بیماری، یا مصیبتِ پرسش است». به عبارت دیگر، این همان چیزی است که کنجکاوی را از بین میبرد. گرچه دادن نوعی پاسخ ذهنی، همانند بسیاری از تفسیرهای روانکاوانه، آسان است، اما بسیار دشوارتر است که بگوییم حتی در مورد تفکر نیز به نظر میرسد نوعی رفتوآمد دوطرفه وجود دارد. -ویلفرد بیون سیمنارهای تویستاک
یکی از تصورات ایدهآلی که در بسیاری از روابط وجود دارد، این است که رابطه سالم باید فضایی باشد که در آن اضطرابها از میان بروند، تعارضها حذف شوند و فرد بهطور مداوم احساس امنیت، آرامش و رضایت داشته باشد. اما این تصویر بیش از آنکه بازتابی از واقعیت رابطه باشد، نوعی فانتزی است. رابطه، اساساً مستلزم انرژی روانی بسیار است. ورود دیگری به زندگی ما، به معنای ورود جهانی مستقل با تاریخچه، میلها، فقدانها، ترسها و دفاعهای خاص خود اوست. زوجین با یکدیگر زندگی نمیکنند؛ بلکه دو نظام روانی با هم مواجه میشوند. از همین رو، رابطه همواره محل برخورد تفاوتهاست. ما اغلب عاشق تصویری از دیگری میشویم؛ تصویری که بخشی از فانتزیهای ما را ارضا میکند. اما دیر یا زود با انسان واقعی مواجه میشویم؛ انسانی محدود، ناکامکننده، ناتوان از فهم کامل ما، و ناتوان از پاسخ دادن به تمام نیازهایمان. در این نقطه، بسیاری از افراد رابطه را نه به دلیل فقدان عشق، بلکه به دلیل فروپاشی فانتزی اولیه ترک میکنند. افراد گمان میکنند که رابطه قرار است اضطراب را از میان ببرد، حال آنکه رابطه بالغ، برعکس، ظرفیت تحمل اضطراب را افزایش میدهد. رابطه سالم جایی نیست که در آن هیچ تعارضی وجود نداشته باشد؛ بلکه جایی است که دو نفر بتوانند تعارض را تحمل کنند، درباره آن بیندیشند و بدون نابود کردن خود یا دیگری، از آن عبور کنند. به همین دلیل، رابطه انرژیبر است. رابطه نیازمند مذاکره، خودآگاهی، تحمل ناکامی، سوگواری برای تصویر ایدهآل دیگری، و مواجهه با بخشهایی از خود است که تنها در حضور دیگری فعال میشوند. گاهی دیگری ما را خشمگین میکند، زیرا چیزی را در ما لمس میکند که پیش از آن نمیدیدیم. رابطه فقط محل تجربهٔ عشق نیست؛ محل آشکار شدن ناخودآگاه نیز هست. فردی که انتظار دارد رابطه همیشه آرامشبخش باشد، ممکن است با نخستین موج اضطراب با خود بگوید: "پس این آدم مناسب من نیست." اما پرسش تحلیلیتر این است: "آیا مسئله، این رابطه است، یا اینکه من هنوز ظرفیت بودن در رابطه را پیدا نکردهام؟" رابطه بالغ وعده زندگی بدون رنج نمیدهد؛ بلکه این امکان را فراهم میکند که انسان در کنار دیگری، ظرفیت بیشتری برای مواجهه با رنج، تفاوت و پیچیدگی پیدا کند. عشق، نه حذف دشواری رابطه، بلکه توانایی ماندن و اندیشیدن در دل دشواری آن است. (امیررضا مینوییفر | رواندرمانگر تحلیلی)
روانکاوی درمان از طریق عشق است. #فروید
پاسخ لکان به بیگانگی: جداشدگی پرسشِ «من کیستم؟» نسخهای عامهپسند از موضوعی اساسی در هستیشناسی است؛ آیا هستهای مرکزی برای هویت آدمی وجود دارد؟ در واقع نفس این پرسش بیانگر گونهای تردید و اضطراب است، شاید من آن شخصی نیستم که باید میبودم. پس این یعنی میان آنچه اکنون هستم و آنچه در کنه وجودم هست تفاوتی وجود دارد؛ یا میان آنچه هستم و آنچه میتوانستم بشوم تمایزی است. تردید در آن است که تمام آن چیزهای خوبی که میتوانستم بشوم توسط جامعه و به خصوص نظام والدینی تحریف و مختل شدهاند. این سبک استدلال بر فرجامشناسی ارسطویی استوار است که به موجب آن هر موجود زندهای در پی آن است که خود را به نحو احسن تحقق بخشد. اگر خودتحققبخشی ما با مانعی رو به رو شود، حاصل نسخهای کمتر واقعی از ما خواهد بود. همین استدلال ممکن است در تشخیص یا رواندرمانی نیز به کار برود. فرد به سبب تأثیرات ویرانگر آموزش و تربیتش که توسط فرهنگ و طبقهٔ اجتماعی تعیین شده دچار آشفتگی روانی میشود. پس رواندرمانی بایست به بیماران کمک کند تا از خود دروغینشان خلاص شده و هویت اصیل خود را بازکشف کنند تا بتوانند به خود واقعیشان وفادار بمانند. مشکل اینجاست که هیچکس واقعاً نمیتواند بداند این خود واقعی چیست. لکان این بیگانگی را امری ضروری در شکلگیری هویت آدمی میداند. در نهایت هویت کوشش ما برای مشابه شدن با تصاویر و دالهایی است که از سوی دیگری عرضه میشود. هنگامی که هستی در سطح زبان پدیدار میشود، سوژه واقعیتِ هستیِ خود را از دست میدهد. از نظر لکان، این مستلزم نوعی انتخاب است؛ زیرا هر تصمیمی که گرفته شود، همواره چیزی برای همیشه از دست میرود. او این وضعیت را با مثال کلاسیکی توضیح میدهد: دزدی راه را میبندد و میگوید: «یا جانت یا پولت!» هر انتخابی که انجام دهید، در هر صورت پولتان را از دست خواهید داد. عنصری که در فرایند تبدیل شدن به یک انسان از دست میرود خودِ هستی است. بنابراین از همان ابتدا سوژه میان از دست دادن ضروری هستیاش از یک سو و معنای همواره بیگانهسازی که از سوی دیگری میآید شکاف میخورد. لکان از هر ایدهٔ جوهرگرایانهای فاصله میگیرد. شکاف سوژه میان بخشی اصیل و کاذب رخ نمیدهد؛ بلکه شکاف برسازنده سوژه است. سوژه از هستی واقعش جدا گشته و برای همیشه میان دالهای متناقضی که از سوی دیگری آمدهاند سرگردان است. لکان به نقل از تی.اس. الیوت میگوید: «ما آدمها توخالی هستیم! ما آدمها پر شدهایم/ به هم تکیه دادهایم و لبریزیم از خاشاک. افسوس!» هستهٔ اصلی شخصیت ما یک فضای خالی است، با لایه لایه پیش رفتن در همسانسازیها در نهایت به هیچ میرسیم. آشکار است که برای لکان هیچ خود اصیلی وجود ندارد. بخشهایی از مقالهٔ «پاسخ لکان به بیگانگی: جداشدگی» نویسنده: پل فرهاگه مترجم: خشایار داودیفر متن کامل:
زیستن خود هنری است و در حقیقت مهمترين و در عین حال مشکلترین و پیچیدهترین هنری است که انسان تجربه میکند. هدف این هنر انجام کار بهخصوصی نیست، بلکه هدف آن زندگی شایان تحسین و پرورش استعدادهای ذاتی است. در پهنه هنر زیستن انسان هم هنرمند است و هم محصول هنر، هم مجسمهساز است هم سنگ مرمر، هم پزشک است هم بیمار. اریک فروم از کتاب انسان برای خویشتن ترجمه اکبر تبریزی
تقویمها دروغ میگویند؛ آدمی ساعتشمار ندارد. در روانکاوی آموختهایم که زمان، آن خطِ صافی نیست که رویِ کاغذِ تقویمها کشیدهایم. در ساحتِ ناهشیار، چیزی به نام «گذشته» وجود ندارد؛ هر چه بوده، همواره «هست». آن زخمِ قدیمی، آن لبخندِ دور، آن لحظهیِ تلاقیِ نگاهها... همه در اعماقِ ناهشیارِ ما، هماکنون در حالِ نفس کشیدناند. روانکاوی به ما میگوید که ما زندانیِ تاریخ نیستیم؛ ما «معمارِ» خاطراتیم. ما هر لحظه که رشد میکنیم، گذشته را با نگاهِ امروزمان بازنویسی میکنیم. واقعهای که سالها پیش رخ داده، امروز که «عاشقانه» یا «خردمندانه» به آن مینگریم، معنایی دگر مییابد. به همین دلیل است که «بودن» بر «تاریخ» پیشی میگیرد. در ناهشیار، تکرارِ یک حضورِ حقیقی، از هزاران تاریخِ ثبتشده در تقویم، اصیلتر است. ما در زمانِ تقویمها زندگی نمیکنیم؛ ما در «لحظاتِ گشودگی» زندگی میکنیم. همان لحظاتی که زمانِ ساعت میایستد، تقویمها رنگ میبازند و در آن، آنِ واحد، ما نه در «زمان»، که در «ابدیتِ بودن» غرق میشویم. بگذارید تاریخها بگذرند... سوسن حاجی زاده
⭕️ ایلان ماسک توضیح داد چرا دخترش نباید بایک مردفقیر ازدواج کند!!!! چندسال پیش کنفرانسی در ایالات متحده درموردسرمایه گذاری و امور مالی برگزار شد. یکی ازسخنرانان،ایلان ماسک بودو در جلسه پرسش و پاسخ، سوالی از او پرسیده شدکه همه رابه خنده انداخت. آیا شما بعنوان ثروتمندترین مردجهان،اجازه میدهید دخترتان با یک مردی فقیر یا متواضع ازدواج کند؟ پاسخ او تعبیر جدیدی از ثروت در جهان ایجاد کرد!!!! ایلان ماسک: اول از همه، این را درک کنید که ثروت به معنای داشتن حساب بانکی چاق نیست. *ثروت دردرجه اول، توانایی خلق ثروت است.* کسی که در لاتاری یا قمار برنده میشود،حتی اگر 100 میلیون برنده شود، ثروتمند نیست. بلکه او یک مرد فقیر با پول زیاد است.!! به همین دلیل است که 90 درصد میلیونرهای لاتاری، بعد از 5 سال دوباره فقیر میشوند. شما افرادثروتمندی هم دارید که پول ندارند.مثل اکثر کار آفرینان!! آنها در حال حاضر در مسیر ثروت هستند، حتی اگر پولی نداشته باشند، زیرا در حال توسعه هوش مالی خود هستند و آن ثروت است. فقیر و غنی چه تفاوتی با هم دارند؟ به بیان ساده:ثروتمند ممکن است بمیرد تا ثروتمندشود!، درحالی که فقیر ممکن است بکشد تا ثروتمند شود!!. اگر جوانی رادیدید که تصمیم دارد تمرین کند، چیزهای جدید بیاموزد و دائماً خود را بهبود ببخشد، بدانید که او ثروتمند است. ولی اگر جوانی را دیدید که فکر میکند مشکل از دولت است، ثروتمندان همه دزدند و مدام انتقاد میکند، بدانید که او یک فقیر است. ثروتمندان متقاعد شدهاند که فقط به اطلاعات و آموزش نیاز دارند تا پرواز کنند. ولی فقرا فکر میکنند که دیگران باید به آنها پول بدهند تا بلند شوند. در خاتمه، وقتی میگویم دخترم با مرد فقیر ازدواج نمیکند، من در مورد پول صحبت نمیکنم، در مورد توانایی ایجاد ثروت صحبت میکنم. ببخشید که این را میگویم، اما بیشتر جنایتکاران مردم فقیر هستند!!!! وقتی حریصانه فقط بدنبال پول میدوند، عقلشان را از دست میدهند، به همین دلیل دزدی میکنند، دزدی میکنند و ... برای آنها این یک افتخار است، زیرا نمیدانند چگونه میتوانند به تنهایی درآمد کسب کنند. یک روز نگهبان یک بانک، کیسهای پر از پول پیدا کرد، کیف را برداشت و آن را به مدیر بانک داد. دیگران وقتی شنیدند، این مرد را احمق خطاب کردند، اما در واقع این مرد فقط یک مرد ثروتمند بود که پول نداشت!!! یک سال بعد، بانک به او پیشنهاد شغلی با عنوان پذیرش مشتریان داد، سه سال بعد او بخاطر کسب امتیازات عالی، مدیر بخش مشتریان شد و ده سال بعد مدیریت منطقهای این بانک را برعهده گرفت. او اکنون صدها کارمند را مدیریت میکند و پاداش سالانه او، بیش از مبلغی است که میتوانست دزدیده باشد. ثروت ، اول از همه یک حالت ذهنی است.
فرانتس کافکا در ۴۰ سالگی که هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، در حال قدم زدن در پارکی در برلین با دختر کوچکی که در حال گریه کردن بود برخورد کرد زیرا عروسک مورد علاقه خود را از دست داده بود دختر کوچولو و کافکا به دنبال عروسک گشتند ولی بی نتیجه بود.کافکا به او پیشنهاد داد که روز بعد دوباره همانجا ملاقات کنند و با هم به دنبال عروسک بگردند. روز بعد، کافکا که هنوز عروسک را پیدا نکرده بود، نامهای را به دختر کوچک داد که توسط عروسک نوشته شده بود: «لطفاً گریه نکن، من برای دیدن دنیا به سفری رفتهام». درباره سفر و ماجراهایم برایت مینویسم. بدین ترتیب داستانی آغازشد که تا پایان عمر کافکا ادامه یافت. کافکا در طول ملاقاتهایشان، نامههای عروسک را که با دقت نوشته شده بود، همراه با ماجراها و مکالمههایی میخواند که دختر کوچک آنها را شایان ستایش میدانست. در نهایت کافکا عروسک را به او بازگرداند (یکی خرید) که گویی به برلین بازگشته بود. دخترک گفت: «اصلاً شبیه عروسک من نیست» سپس کافکا نامه دیگری به او داد که عروسک در آن نوشته بود: «سفرهای من، مرا تغییر داده» دختر بچه عروسک جدید را در آغوش گرفت و خوشحال شد سال بعد کافکا درگذشت. سالها بعد، دختر کوچکی که اکنون بالغ شده بود، پیامی را در داخل عروسک پیدا کرد در نامه کوتاهی که کافکا آن را امضا کرده بود، نوشته بود: «هر چیزی که دوست داری احتمالاً از دست میرود، اما در نهایت عشق به گونهای دیگر باز خواهد گشت.»
به دنبال خودکشی فرزند یکی از مشهورترین روانپزشکان دنیا، اروین دیوید یالوم: خودکشی در میان روانشناسان و روانپزشکان؛ وقتی نجاتدهنده غرق میشود این روزها که بحث سلامت روان حسابی داغ شده، کمتر کسی به این نکته تلخ توجه میکند: آمار خودکشی در میان خودِ روانشناسان و روانپزشکان بالاتر از جمعیت معمولی است. شاید عجیب باشد، اما واقعیت دارد. کسی که تخصصش التیام دردهای روانی دیگران است، چطور ممکن است خودش به چنین سرنوشتی دچار شود؟ این چند روز دارم درباره این تناقض فکر میکنم. در روانکاوی لاکان، یک مفهوم وجود دارد به اسم «Passage à l'acte» یا گذر به فعل. به زبان ساده: لحظهای که فرد دیگر حرف نمیزند، دیگر نمیخواهد دیده شود یا پیامی بدهد، فقط یک کار میکند و از همه چیز جدا میشود. ژیژک، این لحظه را «سقوط در دل تهچاله معنا» توصیف میکند. جایی که واژهها بیاثر میشوند و هیچ حرفی نمیتواند جلوی سقوط را بگیرد. اما چرا یک درمانگر به این نقطه برسد؟ به نظر می رسد، سه عامل اصلی دست به دست هم میدهند: ۱. دوگانگیِ نقاب حرفهای با زندگی شخصی. درمانگر تمام روز نقش «کسی که میداند و میتواند کمک کند» را بازی میکند، اما فراموش میکند که خودش هم یک انسان است با آسیبها و رنجهای شخصی. اگر این دو بخش زندگی را از هم جدا نگه ندارد و جایی برای روایت رنج خودش نباشد، آرامآرام این فاصله تبدیل به یک بحران خاموش میشود. ۲. فروپاشی تصویری که از خودش ساخته. درمانگر در ذهن خودش و مراجعانش، نماد دانایی و توانایی است. اما وقتی یک مراجع کننده به نتیجه مطلوب نمیرسد، یا بدتر، وقتی مراجعی دست به خودکشی میزند، این تصویر فرو میریزد. ناگهان درمانگر با این پرسش بیپاسخ مواجه میشود: «اگر من نمیتوانم نجات بدهم، اصلاً من کیستم؟» ۳. از کار افتادن زنگهای خطر درونی. در زندگی روزمره، اضطراب نقشی شبیه یک هشدار دهنده دارد که به ما میگوید: «مواظب باش، از خط قرمز رد نشو!» اما وقتی درمانگر آنقدر درگیر رنج دیگران میشود که دیگر نمیداند این غم، مال خودش است یا مال بیمارانش، این زنگ خطر خاموش میشود. دیگه هیچ چیز نیست که جلویش را بگیرد. ژیژک یک نکته دیگر هم اضافه میکند که به نظرم خیلی بهجاست. او میگوید در جامعه امروزی، همه ما مدام تحت فشار هستیم که «لذت ببریم، شاد باشیم، موفق باشیم». حالا تصور کنید کسی که شغلش شنیدنِ تمامنشدنیِ رنج دیگران است، مجبور است در عین حال این پیام را هم از جامعه بگیرد که «خوشحال باش!». خودکشی، از این زاویه، نوعی پاسخ افراطی به این تناقض است؛ انگار که میگوید: «اگر فشارِ لذت بردن اینقدر زیاد است، پس من هیچلذتی را انتخاب میکنم.» واقعیت این است که نجات از این نقطه، نیازمند چند پذیرش ساده اما دشوار است: اول اینکه درمان همیشه موفق نیست و شکست، بخشی از ماهیت این کار است. دوم اینکه درمانگر قرار نیست قهرمان باشد؛ فقط میتواند در کنار مراجعهکننده باشد. سوم اینکه درمانگر هم نیاز به شنیده شدن دارد، هم به مشورت با همکاران، هم به فرصتی برای روایت کردن رنج خودش. همین شبکه انسانیِ ساده، میتواند مانع از سقوط او در آن چاله بیمعنایی شود. به نظر من، خودکشی در میان متخصصان سلامت روان نه یک رویداد تصادفی و نه صرفاً یک مشکل فردی. این پدیده، آینهای است که خلأهای ساختاریِ نظام درمانی و حتی جامعه را به ما نشان میدهد. شاید بزرگترین درسی که میتوان گرفت این باشد که درمانگرها هم حق دارند آسیبپذیر باشند، حق دارند رنج بکشند، و حق دارند از رنج خودشان حرف بزنند سهیل بهزادی
درباره ناجوانمردی نزدیکان آنچیزی که در خیانت و ناجوانمردی نزدیکان، تروماتایز است، نه خود آن خیانت یا ناجوانمردی، بل فروپاشی جهان است که درد دارد. در خیانت عزیزانمان، گویی جهان بر سر ما آوار میشود و معنای خود را از دست میدهد. خیانت یک «اتفاق» است، اما آنچه ما را فلج میکند، «فروپاشی روایت» زندگیمان است. عزیزان، لنگرگاههای معنای ما هستند؛ وقتی آنها خیانت میکنند، نه فقط به ما، بل به جهانی که با آنها ساخته بودیم پشت کردهاند. این همان «مرگِ یک جهان ممکن» است که دردناکتر از خودِ خیانت است. انسان برای تابآوری، نیاز به عدالت در جهان دارد. خیانت نزدیکان، این فرض را میشکند که «آدمهای مهم زندگیمان، بخشی از امنیت ما هستند». در یک لحظه، جهان از یک «خانهی امن» به «مکانی دهشتناک» بدل میشود و این شوک، هویت و اعتماد به نگاهمان به واقعیت را متلاشی میکند. بخشی از فروپاشی جهان ما در خیانت عزیزانمان، به این بازمیگردد که مجبور میشویم تمام خاطرات شیرین گذشته را با لنز جدیدی بازبینی کنیم. هر لحظهی خوب، حالا میتواند نشانهای از «نادیدهگرفتنِ نشانهها» یا «سادهلوحی» باشد. این بازنویسیِ اجباریِ تاریخچهی عاطفی، خود نوعی سوگ سنگین است. ما خیانت و ناجوانمردی نزدیکانمان بسیار آسیب میبینیم، چراکه آنها بخشی از «خودِ گسترشیافته»ی ما بودهاند. در خیانتهای بیرونی (مثلاً همکار یا غریبه)، جهان فرو نمیپاشد، چون آنها تعریفکنندهی هویت ما نبودهاند. پس عمق این فروپاشی، نسبتی مستقیم با میزان «در همتنیدگی وجودی» با خائن دارد. دردِ اصلی، فقدانِ معناست، نه فقدانِ وفاداری. چون وفاداری را میتوان با دیگری ساخت، اما جهانِ فروپاشیده را سخت بتوان دوباره سرهم کرد. در حقیقت، خیانتِ نزدیکان، یک «ضربهی عاطفی» نیست؛ بل یک زلزلهی معرفتشناختی است که ما را وادار میکند از زیر آوارِ معنایِ ازدسترفته، دستی برای ساختنِ جهانی تازه (با تعریفی تازه از اعتماد) بیرون بیاوریم. اکبر جباری
صادق هدايت تو كتاب بوف كور ميگه: حس ميكردم كه اين دنيا براى من نبود! براى يک دسته آدمهاى بى حيا، پررو، گدامنش ، نامرد و چشم و دل گرسنه بود...
لکان، یه حرف جالبی داره. میگه ما تو رابطهی جنسی، درواقع با «نداشتههامون» سروکار داریم، نه با داشتههامون. یعنی چی؟ یعنی وقتی دو نفر میرن تو یه رابطهی بلندمدت، هرکدوم یه خلأهایی دارن. یه جاهایی رو که توی زندگیشون کم آوردن. یه کمبودهایی از بچگی، از گذشته، از تجربههای قبلی. خیلی از ما فکر میکنیم اگه اون یکی کامل باشه، اونوقت رابطهی جنسیمون هم کامل میشه. اما لکان میگه نه، هیچکس کامل نیست. اون میگه خیلی از ما توی سکس دنبال یه چیزهایی هستیم که اصلاً کلمهای نیستن. یعنی نمیشه باهاشون حرف زد یا توی ذهن قشنگ توضیحشون داد. یه جور حسِ گمشدهی درونیه که میخوایم توی اون لحظه پیداش کنیم. ولی نمیشه. چون اون حس، همیشه جای دیگهست. پس اون چیزی که توی یه رابطهی خوب، سکس رو نه فقط خوب، که عمیق میکنه، این نیست که یکی دیگری رو کامل کنه. بلکه اینه که هر دو قبول کنن که ناقصاند و با همین ناقصی، کنار هم موندن رو انتخاب میکنن. همون لحظهای که دیگه از طرف مقابل توقع نداری همهی آرزوهاتو برآورده کنه، تازه صمیمیت واقعی شروع میشه. سکس دیگه یه «عمل» نیست که باید نتیجه بده. میشه یه جور «حرف زدنِ بدون کلمه» دربارهی چیزهایی که هیچوقت به زبون نمیاد. و اینجوریه که امنیت، احترام و دلبستگی، نه بالای سکس، که توی دلِ همون سکس معنا پیدا میکنه.
معضلی است بسیار جدی و نگرانکننده که بخش عظیمی از نوشتارهای روانشناسان توسط هوش مصنوعی نوشته میشود. آن هم در مورد مهمترین موضوعاتی که قرار است لیبیدوی حقیقی ما صرف آن شود و نه دادهسازیها و جملهبندیهای تکراری چتجیپیتی. نوشتههایی که فریب میدهند و مردمی که با این متنهای مصنوعی پر از احساس و ایده میشوند. این یک فریب و تزویر جدید است که پشت دغدغهمندی برای مهمترین مسائل بشری پنهان میشود و نتیجتاً بجای خلق تفکر، فکر تولید مینماید. تفکر محصول آلفا فانکشن است و لذا به پیوندهای جدید ذهنی میانجامد و فکر اینجا صرفا چیزی است که نه از دل رویاورزی بلکه از طریق ماشینهای عاری از تفکر تولید شدهاند. دو الگوی اصلی را چتجیپیتی در نوشتن متنهای احساسی بهکار میگیرد: ۱_این فقط یک "فلان" نیست بلکه یک "بهمان" است: برای مثال: _اگر صدای زن جرم تلقی شود، سکوت مردان دیگر بیطرفی نیست؛ سکوت بخشی از عادیسازی سرکوب است. پیج اینستاگرام @sarashadabi_psychologist _بعضی جملهها دربارهی مرگ نیستند، دربارهی جاگذاشتناند (پیج اینستاگرام @drfaridehramezani) ۲_الگوی دوم: تعداد متعددی معنی، راهکار یا دلالت به صورتی مصنوعی پشت سر هم ارائه میشوند: برای مثال: _ما از مردان میخواهیم: .اجرا نکنند .اثر منتشر نکنند .با نهادهای رسمی همکاری نکنند پیج اینستاگرام @sarashadabi_psychologist _کنار ایستادن یعنی: .تجربهی شما را مصادره نکنم .قابل هضم نکنم .و درد را طوری روایت نکنم که آرامکننده شود. .یعنی اجازه بدهم درد همانقدر ناتمام بماند. @drfaridehramezani پیج اینستاگرام ۳_الگوی سوم: جملاتی که با "وقتی" یا "گاهی" شروع میشوند با توجه به فرم و محتوای نوشتار در برخی موارد به وضوح نشانهی استفاده از هوش مصنوعی است. برای مثال عناوین بسیاری از پستهای پیج اینستاگرام @drfaridehramezani: _وقتی خواب دیگر پناهگاه نیست. _وقتی نمیدانم چه بنویسم. _وقتی حتی آزادی آرامت نمیکند. _وقتی بودن بیش از حد سنگین میشود. جالب است که خوانندگان بهمرور زمان آنچنان دچار گونهای کرختی و عدم حساسیت شدهاند که دیگر متوجه این الگوی تکراری و مصنوعی نمیشوند. مساله این است که ما چقدر ساده و احمقانه در حال فریب خوردن هستیم و با همین نوشتارهای سراسر تصنعی برای دیگری و خودمان اعتبار فیک میسازیم و میخریم. اعتباری پوشالی که عینا خود دروغینی است که وینیکات از آن سخن میگفت. ما با رمانها، دیالوگها، کارگاهها، نقاشیها، معماریها، طراحیها و ... مواجه خواهیم شد که به اسم آدمها اما به هزینهی هوش مصنوعی به وجود آمدهاند. روندی هولناک که در آن هوش مصنوعی فالیک و فالیکتر شده و ما برده و بردهتر. هوش مصنوعی محیط زیست را نابود میکند و ما خوشحال که توانستیم بدون زحمت کشیدن خود دروغینمان را بفروشیم و محبوب شویم. سوپرویژنهایی که از chatgpt گرفته میشود و روان درمانگرهایی که با نوشتارهای chatgpt خود را به مخاطبینشان افرادی دغدعهمند و اصیل نشان میدهند. ما با یک فاجعه روبرو هستیم که دیگر اصالت در آن هیچ جایگاهینخواهد داشت. و بیچاره مراجعینی که قرار است با چنین افرادی که وجودشان سراسر آغشته به دروغ و فریب است "روان درمانی" دریافت نمایند. #امیرحسین_کمیجانی
🔹 چرا شهرت و قدرت مثل آب شورند؟ (خوانش لکانی از یک تشبیه کهنه) ✍محسن محمودی خیلی وقت است که گفتهاند: «مطلوبهای اجتماعی مثل آب شورند؛ هرچه بیشتر بنوشی، تشنهتر میشوی.» شهرت، قدرت، ثروت، مقام – همهشان. اما چرا؟ چرا با وجود رسیدن به آنها، نه تنها آرام نمیگیریم، که طمع مان بیشتر میشود؟ ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، در نظریه «فقدان بنیادین» و «میل»، پاسخ دقیقی به این پرسش میدهد. ۱. ما با یک فقدان ساختاری متولد میشویم از دید لکان، انسان در لحظه ورود به زبان و قانون (نظم نمادین)، «بودِ طبیعی» خود را از دست میدهد. یک شکاف، یک خلأ، یک فقدان در هستی ما ایجاد میشود که هیچگاه پر نمیشود. این فقدان «ساختاری» است، نه «موقتی». یعنی نه قابل درمان، نه قابل پر کردن. ۲. میل، محصول همین فقدان است ما تشنهایم. اما نه تشنگیِ جسمی، تشنگیِ وجودی. میل ما به سمت «چیزی» میرود که لکان نامش را ابژه الف میگذارد: علت میل، اما هرگز در دسترس. هر شیء عینی (شهرت، پول، قدرت) فقط یک جانشین موقت برای آن ابژه از دست رفته است. ۳. آب شور تشنگی را بیشتر میکند هر بار به یک لیوان آب شور میرسیم: · یک مقام تازه میگیریم → تشنه مقام بالاتر میشویم. · شهرتی به دست میآوریم → از ترس فراموشی، بیشتر به دنبال دیده شدن میدویم. · ثروتی جمع میکنیم → احساس کمبود و تنهایی عمیقتر میشود. دلیلش ساده است: فقدان بنیادین با هیچ شیء بیرونی پر نمیشود. هر بار که فکر میکنیم «به مقصد رسیدیم»، ته لیوان را میبینیم و تازه میفهمیم که تشنگیمان تازه شروع شده است. ۴. پس راه حل چیست؟ لکان نمیگوید از مطلوبهای اجتماعی دست بکشیم. او میگوید: · یا در بازی بیپایان آب شور میمانیم (روانرنجوری، تکرار وسواسی). · یا حقیقت میل خود را میپذیریم: «هیچ چیز نمیتواند فقدان مرا پر کند. پس بیاموزم زیستن فقدان را.» این همان «اخلاق روانکاوی» لکان است: نه انکار فقدان، نه تلاش بینتیجه برای پر کردنش. فقط زیستن با آن، با چشم باز، بدون خیال نجات. ۵. برای امروز ما دفعه بعد که دیدی فلان سلبریتی بعد از فلان جایزه، افسردهتر از قبل شده، یا فلان سیاستمدار قدرتمند، پوچتر از همیشه – به یاد بیاور که آب شور نوشیدهاند. و هیچ آب شوری تشنگی را رفع نمیکند. اما شاید همین «فهمیدن»، خودش اولین جرعه آب گوارا باشد.