tgindex
حرة
@horreh_81персидский

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
240
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
196
22 постов
Вовлечённость
81,7%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 22
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
92
1/48двое суток
105
1/72трое суток
113

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • تو این اوضاع اجتماعی وقتی میام کلمه زبان بخونم و طوری که هرروز پایبندم به خوندن و یادگرفتن یک تعداد جدید، حس اون کسی رو دارم که داشت تو تایتانیک برا لحظات آخر ویولن می‌زد. بامزه و احمقانه است. ولی خب شمع کوچک خودم رو روشن می‌کنم تا حداقل توی این وضعیت ناامیدی اجتماعی روشن بمونم حالا شاید اون چندتا نخی که به زندگی وصلم کنه همون کلمات زبان باشه با چیزهای دیگه، نمی‌دونم.

  • 14 авг.802из ziadyavehmigooyam

    و اگر تصمیم گرفتی شهر دیگه‌ای درس بخونی این رو هم بدون که تو قراره تمام ارتباط‌های مفید، تمام دوستی‌ها و خاطره‌هات، تمام فرصت‌های پیشرفتت رو توی اون شهر درست کنی. خیلیا به عنوان یه تجربه موقتی و کوتاه بهش نگاه می‌کنن می‌گن ۴ سال می‌خونیم برمی‌گردیم. ولی برگردی کجا؟ توی شهر خودت دیگه دوستی برات نمی‌مونه کسی نمی‌شناسدت که بخوای سر کار بری فعالیت‌های فوق برنامه نداری چون تمام این مدتی که هم‌سن‌وسالات توی شهر خودت داشتن پیشرفت می‌کردن تو توی یه جای دیگه مشغول ارتباط‌سازی بودی. اگه قصد برگشتن داری این رو هم بدون که باید از اول تلاش کنی برای ورود به جامعه. حتماً برای آینده زندگی خوابگاهی‌تون برنامه داشته باشید. این یه عارضه طبیعی گریبان‌گیر تمام خوابگاهی‌ها هست. وقتی مدتی رو دور از خانواده زندگی کرده باشی دیگه زندگی کردن در چارچوب خانواده برات سخت می‌شه.

  • من هر وقت زیر آوار مانده‌ام کوچ کرده‌ام سمت مشهد. بعدش دیگر کاری نکردم، همه‌چیز را سپردم به امام رضا.ع. و برگشتم و به خانه‌ام نرسیده بودم که آتش بر من سرد شده بود. از دریا عبور داده شده بودم و حوتی که مرا بلعیده بود به سلامت به ساحل رسانده بود.

  • 12 авг.1053из sedalihasani

    فطریه‌ی امسالم با بلیط اتوبوس محاسبه میشه.

  • اگه این‌بارم؟ بعدتر راهم را می‌کشم و دور می‌شوم تا قاعده‌ی این‌بارها، حداقل و دست‌کم گریبان من یکی را نگیرد. و شب‌بخیر.

  • عزیزم، من هنوز هم نمی‌خواهم فقط ازدواج کنم. هنوز می‌خواهم بی‌مرز دوست بدارم و داشته شوم آن هم نه تنها به عنوان یک همسر. من هنوز هم می‌خواهم کسی را طوری ببینم و کسی مرا طوری ببیند که انگار گمشده‌ای پیدا کرده که از روز نخستِ خلقت انسان گم کرده بوده؛ نه چون زنی که مادرش دیده، نه چون زنی که تنها خانواده‌ام را می‌شناسد. من هنوز هم فکر می‌کنم و به جد معتقدم ایرادی در کار عالم وجود دارد که تنها به معجزه عشق می‌توان پشت‌سر گذاشتش.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • نیستی را به گوشه‌ای از شهر کشاندند اما نهالی با کم‌تر از ده برگ محکم به زندگی چسبیده بود؛ شبیه آدم‌های این جغرافیا. جایی میانِ آوارهای جنگ.

  • کاش دوتا آدم از خودم بودم. خیلی خوب می‌شد که خدا ماها رو دوتایی خلق می‌کرد.

  • ابرها؛ روی نیمکت نشسته بودم. باد از روی دریاچه می‌گذشت و می‌پیچید بینِ شاخه‌ها و برگ‌هایی که تعلقی به درخت نداشتند را به زمین برمی‌گرداند. برگی افتاد روی چادرم، وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، گوشه برگ سوراخ بود. برگ را گذاشتم داخل جیبِ کوچک‌ِ کیفم. احتمالا اگر چندسال قبل بود، دنبالِ برگ سالمی می‌گشتم اما آن ساعتی که آن‌جا نشسته بودم و در انتظار، به نقصِ روی برگ و داستانِ پشتِ آن فکر کردم؛ به آرواره‌های کوچکِ ملخ یا لارو پروانه‌ای که شاید روی برگ متولد شده باشد. احتمالا اگر چندسال قبل بود برگِ سوراخ شده را شبیه زندگی نمی‌دیدم؛ نصف‌و‌نیمه، ناقص اما واقعی و پُر ماجرا. شنبه؛ هفدهم مردادماه/۱۴۰۵.

  • без подписи

  • توی آسانسور یک پسرک رو دیدم. بهش لبخند زدم. گفتم اسمت چیه؟ اول فکر کردم می‌گه امیر. بعد گفتم امیر؟ گفت نه امین! بهش می‌گم معنای اسمت رو می‌دونی؟ گفت: نه. بهش گفتم یعنی کسی که امانت‌داره و همیشه به قول‌هاش عمل می‌کنه! بعد سنش رو پرسیدم. پنج‌سالش بود. گفتم می‌خوای اسم منو بدونی؟ می‌خوای باهام دوست بشی؟ بعد بهم لبخند زد گفت نه. خاله حالا من شاید به یک‌نخ وصل بودم تو زندگیم نباید این‌طوری بگی نه که.

  • مجنونِ لیلا؛ موقعی که باید تست‌های فیزیک و شیمی را حل می‌کردم و گردش مواد در پارامسی را می‌خواندم و کارکرد نفرون‌ها را یاد می‌گرفتم، نظامی را باز می‌کردم و مصرع به مصرع داستان خسرو و شیرین را مزه‌مزه می‌کردم. گاهی کرنومتری که زمان کنکورم داشتم ساعت‌ها جلو می‌رفت و من تکان خوردن یالِ اسبِ شیرین را در باد می‌دیدم‌. فرهاد، همیشه برایم در داستان‌ها نمادِ شجاعت بود. روستازاده‌ای خالی دست ولی به قوتِ موهبتِ حُب، بازوهایش قوت کندن بیستون و زبانش جرأتِ به مصاف پادشاه رفتن را پیدا کرده بود. اما وقتی به قصه‌ی مجنون می‌رسیدم، ملال می‌پیچید دور دست‌وپایم. هرجا را چشم می‌انداختم مردی شوریده نشسته بود و اشک می‌ریخت. از کودکی لیلی و مجنون را در داستان‌های پدرم شناخته بودم اما مجنونِ تصوراتِ من، وجه تمایزش با مجنونِ نظامی، شجاعت داشتن بود. وقتی مصرع‌ها را می‌خواندم، ابیات را پنج‌تاپنج‌تا یا ده‌تا‌ده‌تا رد می‌کردم تا داستان تمام شود. می‌خواستم کلمات را به شمشیری و اسبی مبدل کنم، تفنگی چیزی تا به دستِ آن مرد بدبختِ بخت برگشته بدهم تا لیلی را از قبیله‌اش برباید. مجنون برایم نماد ترس بود نه عاشق. وقتی پریشان‌حالی‌اش را بینِ داستان می‌دیدم، کفری می‌شدم. انگار ایستاده بودم و می‌خواستم هُلش بدهم تا دستِ لیلی را بگیرد و بر اسب بنشاندش و از میان انبوه تیرها، به نقطه‌ای دور، رحل سفر ببندد. می‌خواستم لیلی را ترغیب کنم تا جسارتِ ایستادن در برابر تمام قبیله‌اش را پیدا کند. بعدتر وقتی جلد یک آتش بدون دود را خواندم، انگار نیمی از آرزوهایم برای مجنون را گالان به تحقق رسانده بود و نیم دیگرش برای لیلی را سولماز. انسان، اگر مردد شود، اگر در لحظه‌‌ی خطر، مصمم‌تر نشود، اگر تیرهایش را به موقع از چله کمان رها نکند، همیشه محکوم است. سه‌شنبه؛ روزهای تابستان/۱۴۰۵.

  • 4 авг.2472из seetiiinn

    без подписи

  • تو حرم امام حسین.ع. به خاطرتون گریه کردم. قلبم از داغ غمتون فقط تو حرم آقا می‌تونست قدری التیام پیدا کنه‌. از ده اسفند هربار عکستون رو دیدم گریه کردم. صداتون رو شنیدم گریه کردم. به آخرین قابِ مصلی، به تابوت‌ها فکر کردم گریه کردم. وسط کارها یادم افتاد گریه کردم...

  • از ۱۱تیر تا الان که ۱۱ مرداده خونه نیستم و نصفش رو توی جاده بودم. واقعا دیگه بس.

  • گلِ کوچکِ رها شده در شارع محمدالامین؛ قابِ آخر.

  • یا اباعبدالله ما در کنار ضریح تو، با اعتقادی که از تمام قطرات خونمان می‌تراوید، فریاد زدیم؛ لبیک یا خامنه‌ای، لبیک یا حسین.ع. است.