هوشنگ ابتهاج
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 443
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 165
- 1/48двое суток
- 189
- 1/72трое суток
- 203
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
◀️ آینده پزشکیان آخرین رئیس جمهور جمهوری اسلامی توسط استاد معروف لبنانی ⬜️ https://t.me/+D0m_51y2CVZmZmFk
#پیام_ناشناس😀 سلام ببخشید مزاحم شدم یه کانال قبلا گذاشتی پیش بینی شش ماهه قیمت ارز و طلا رو میذاشت خیلی عالی بود میشه یبار دیگه بزارین گمش کردم 😀 بفرما عزیزم 👈 Dollar_TaLa@
🚨 پیش بینی تکاندهنده پیشگوی معروف از سرنوشت جمهوری اسلامی و جنگ داخلی بر سر قدرت تا مهر ۱۴۰۵ که شوکهتون میکنه! مشاهده بدون سانسور➡️
❗🚨دیدم طلا و دلار تند تند میره بالا خواستم طلا بخرم دخترعموم گفت نخر ارزون میشه به حرفش گوش ندادم ۵۰ تومن ضرر کردم گفتم از کجا میدونستی گفت تو مگه اینجا نیستی؟💰👇 OnlineTala
شما در این ویدئو کوتاه امید عشق زندگی رو میبینید😍 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
🔞💦 9 معجزه روغن زیتون و... برای اقایون
❌عوارض نداشتن رابطه برای مردان
🔞💦اگر ۷ روز رابطه زناشویی نداشته باشید چه میشود؟ مشاهده جواب ➡️
سلام بر تو که چشم تو گاهوارهٔ روز سلام بر تو که دست تو آشیانه مهر سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست #ابتهاج 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته ازین زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد #ابتهاج 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
ورود زیر ۲۵ سال ممنوع بدون🚫سانسور👇 https://t.me/+-7fTDdvkJmQyZWU0
مثبت🔞ترین کانال توییت به تلگرام پیوست مشاهده بدون سانسور👙➡️
در لحظه زندگی کن این خلاصه ی تمام کتاب هایی است که دربارہ ی رازهای زندگی شاد نوشته شدہ است... 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
موسیقی طبیعت 🕊🌱 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
شمارو نمیدونم ولی من واقعا ناراحتم که پولام خرج بقا میشن دلم میخواست باهاشون لباسای قشنگ بخرم، فعالیتای مورد علاقم و انجام بدم یا جاهایی که دوست دارم برم؛ بیا، باز گریه ام گرفت. 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
🚨مجموعه «فرد بیزنس» چالش جدیدی برای کسبوکارهای کوچک تعریف کرد: ۱۰ مشتری جدید در ۳۰ روز در شرایطی که بسیاری از کسبوکارهای کوچک این روزها با افت مشتری و رکود نسبی بازار روبهرو هستند 📈مجموعه کوچینگ کسبوکار «فرد بیزنس» برنامه ماهانهای را آغاز کرده که در آن، برای اعضای فعال، هدفی مشخص و قابلاندازهگیری تعریف میشود: جذب ۱۰ مشتری جدید در ۳۰ روز اول 💡بر اساس این برنامه ، هر هفته یک هدف مشخص دریافت میکنند و در کنار آن، تحلیل روزانه بازار و راهکارهای اجرایی از طریق کانال این مجموعه در اختیارشان قرار میگیرد. طبق اعلام «فرد بیزنس» اولین جلسه مشاوره برای کسبوکارهای متقاضی رایگان است علاقهمندان میتوانند جزئیات این برنامه را در کانال فرد بیزنس دنبال کنند: t.me/FardBusiness
امیل سیوران در یکی از گزینگویههایش مینویسد: «ما نه از فقدانِ امید، بلکه از زنده ماندنِ امیدهای واهیمان رنج میبریم.» بزرگترین شکنجهی یک رابطه یا یک مسیرِ شغلی، تمام شدنِ آن نیست؛ بلکه آن «شاید»ِ کوچکی است که تهِ ذهنت نگه میداری. همان بارقهی ضعیفی که میگوید: شاید اوضاع درست شد، شاید تغییر کرد. همین امیدِ مسموم است که تو را در برزخ نگه میدارد، به زنجیر میکشد و اجازه نمیدهد سوگواریات را تمام کنی. تا زمانی که به جسدِ یک رابطه شُک الکتریکی میدهی، هرگز طعمِ رهایی را نخواهی چشید. برای شروعِ دوباره، ابتدا باید شجاعتِ پذیرشِ «مرگِ مطلقِ» گذشته را داشته باشی... 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
آرزو میکنم ناخواسته بدست بیاوری آنچه که بیصدا از قلبت گذر کرده، و آنگاه شگفتزده با خود بیاندیشی کسی برایم دعا کرده بود؟! 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸
без подписи
یه ترازو می ذاشت جلوش و به جدول کنار خیابون لم می داد. خاکی بود. هم لباساش ، هم دلش ... رو یه تیکه کاغذ نوشته بود «هزاری نداری فدای سرت ، خودت رو وزن کن مهمونِ من». من مشتری ثابتش بودم. هر روز تو مسیر برگشت به خونه، یه هزاری بهش می دادم و یه هفتاد کیلو می شنیدم. غلام پسر هفده ساله ای بود که مچپای چپش مادرزاد مشکل داشت و سخت می تونست راه بره. برای همین با ترازو و هزار تومن هزار تومن پول در می آورد. یه روز وقتی رفتم رو ترازو غلام گفت پنجاه کیلو... نگاه کردم دیدم هفتاده. خودش خنده ش گرفت. گفت امروز همه رو میگم پنجاه کیلو. گفتم حالا چرا پنجاه؟ گفت پنجاه کیلو بود. گفتم کی؟ گفت اسمش رو که نمی دونم ولی جای خواهرم نباشه!!! خیلی قشنگ بود. گفتم به سلامتی... فکر نمی کنی واست زوده؟ گفت هم سن و سالای من بچه دارن. گفتم لابد نسل شما زود شروع می کنه. گفت شاید نسل شما دیر شروع می کنه. دیدم راست میگه. با شرایطی که داشت بیشتر نگرانش بودم تا خوشحال... می ترسیدم از طرف چیزی بشنوه که نباید بشنوه. از فردای اون روز غلام حسابی عوض شد. اولین تغییرش این بود که دو هزار تومن ازم می گرفت و می گفت هفتاد کیلو. دیگه خبری از اون نوشته ی هزاری نداری فدای سرت هم نبود. غلام داشت پول جمع می کرد تا بره خواستگاری. می گفت به ننه م گفتم عروس خوشگل نمی خوای؟ ننه م گفته کی زنت میشه آخه ... منم گفتم سمیه ! غلام تو رویاهاش با سمیه، آروغ بچه ش رو هم گرفته بود! یه روز وقتی داشتم خودم رو وزن می کردم غلام با دست به اون سمت خیابون اشاره کرد و گفت خودشه! نگاه کردم دیدم دو تا دختر دارن میان این سمت خیابون. دخترایی که مانتو و شال و کفش شون درآمد یک سال غلام بود. رفتم یه گوشه وایسادم به تماشا... فقط دعا می کردم غرورش له نشه. تو همین فکرا بودم که دیدم اون دو تا دختر از کنار غلام رد شدن... تو همین فکرا بودم که دیدم اون دو تا دختر از کنار غلام رد شدن... نه اونا به غلام نگاه کردن و نه غلام به اونا ... غلام بلند شد و با پای چپی که رو زمین کشیده می شد رفت به استقبال... عصا رو از زیر بغل سمیه گرفت و سمیه به شونهی غلام تکیه داد. غلام عصای سمیه رو گذاشت رو زمین و دستش رو گرفت و کمکش کرد بره رو ترازو... بعد نگاه کرد به من و با خنده گفت از الان همه پنجاه و دو کیلو ... #حسین_حائریان 🌸 @hoshang_ebtehaaj 🌸