tgindex
‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 幽暗

‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 幽暗

Статистика

Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво. . . . . https://t.me/HarfChatBot?start=0dd4d36bf096

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
18
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
ur
Категория
Для взрослых
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
198
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2
32 постов
Вовлечённость
1,0%
к подписчикам
Постов в день
2,6
всего 32
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1
1/48двое суток
1
1/72трое суток
1

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار…

  • @faxkzhg

  • 15 авг.2из jrexdk

    ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌پـاکـسـازی ❗ فـور کنیـد + آیدی/ID بزارید به شخصه از پاکسازی خوشم نمیاد اما مجبورم چون به لیمیت رسیدم،مدت این پاکسازی 72 ساعت( 3 روز ) هست، اگر چنلی جوین نباشم جوین میشم و اگر ببینم چنلی توش هستم ولی حمایتی نمیکنه با کمال احترام لفت میدم.

  • 15 авг.2из xsilverla

    سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم  و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حساب‌شده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیک‌تر. نه واضح، نه کامل.. فقط به‌اندازه‌ای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.

  • 15 авг.3из xsilverla

    без подписи

  • 14 авг.1из taekookdarkside

    ‼️یک پاکسازی بکنم ، یکسری چنلارو نمیدونستم چین اصلا: لطفا اگر حمایت متقابل دارید این پیام فور/ ریپلای کنید من برمیگردم.

  • 14 авг.1из Lotus_Drama

    Cheng Lei

  • 14 авг.2из Lotus_Drama

    ‌  🤩 The First Jasmine #pack           𓂃 ִֶָ  Cheng Lei  ִֶָ 𓂃

  • 14 авг.2из mouchiboy

    این پیام رو فوروارد کنید تا بگم اگر گوشی بودید کدومشون میشدید آیفون سامسونگ شیائومی و بگم مدلتون چیه Limit: be join

  • این پیام رو فور کنید تا چنلتون رو به یک مدل ماشین تشبیه کنم. 270

  • без подписи

  • @faxkzhg

  • فور کنید + 𝖨𝖣 بگذارید تا چنل های قدیمی رو چك کنم و چنل های فیو جدید پیدا کنم و جوین شم. - جوین باشید، چك میشه عقیق های سیاه .

  • без подписи

  • ‌ گــاهے عشـق، پیش از آن‌کـہ آغاز شــود، محکوم شـده اســت…گویے جهان، سال‌ها پیش از تلاقیِ نگاه‌ها، کیـ؋ـرِ خواستنشان را نوشتـہ باشـد.با این‌همه، هیچ حکمے، توانِ خاموش کردنِ اشتیاقے را نـداشت کـہ آرام‌آرام در جانمان حلول می‌کرد. ما، براے رسیـدن بـہ یکـدیگر، از میانِ تبعیـد قضاوت‌ها گذشتیم. از لابه‌لاے دهان‌هایے کـہ عشق را با گناه اشتباه گر؋ـتـہ بـودند. از هراس‌هایے کـہ هر شب، ناممان را زمزمـہ می‌کردن و عجیب آن‌کـہ هر چـہ بیشتر می‌باختیم، حضورِ هم، مقدس‌تر از پیش در رگ‌هایمان جریان پیـدا می‌کرد. خواستنت، شبیـہ نوشیـدنِ شرابے بود کـہ مستی‌اش، پیش از نخستین جرعـہ آغاز می‌شـد.براے این عشق، روے چیزهاے بسیارے چشم بستیم. بهایش را با شب‌هاے بی‌خواب، با اضطرابِ ا؋ـشا شـدن،و با ؋ـرو ریختنِ نسخه‌اے از خودمان پرداختیم. امروز اگر دوباره میانِ تو و آسودی، حقِ انتخاب داشتـہ باشم، باز هم تو را برمی‌گزینم. آسودگی، هرگز ارزشِ زیستن نـداشت. زیرا این عشق، آمده تا تمامِ تعریـ؋ـ‌هاے کهنـہ را ویران کند،در ویرانه‌هاے آدمے ریشـہ بدواند، و از میانِ انهـدام، معناے تازه‌اے از رستگارے بیا؋ـریننـد. ‌

  • این پیام رو فور کنید + این پست; دلیل ترند شدنتون توی فضای مجازی رو حدس بزنم. 𝐁𝖾 𝐉𝗈𝗂𝗇 : 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗇 𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾

  • از دور، غرقِ تماشایت مانده‌ام؛ آن‌گونه که پوستِ بی‌رنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان می‌کنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام‌ آرام می‌فشارد؛ هر بار که او دستش را بالا می‌آورد و رشته‌ای از موهای ابریشمی‌ات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان می‌کند. لرزه بر جانم می‌نشیند، وقتی آن‌ گونه به او می‌نگری که روزی به من می‌نگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا می‌پرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشن‌تر می‌شکفد؛ گویی آفتاب، خانه‌اش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت می‌کنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانه‌هایش را با دیگری می‌نویسد. حسادت می‌کنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشک‌هایت، که از الماس نیز گران‌بهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه‌ های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمی‌داند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشن‌ترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش می‌توانستم دستم را به سوی موگه‌ام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدی‌ها برهانم. اگر تنها یک بار از من می‌خواستی، برایت هیگان‌بانا می‌شدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی. و قلبم را، بی‌آن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمه‌های سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانه‌های جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.

  • без подписи

  • без подписи