آغوش واژه ها📖
Статистикаکسی را نداشت که با آن صحبت کند،پس قلمش را در دست گرفت و خَود مَرحّم دردِ خود شد. 🌼🌊🌘
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
میدانم همهمان هرگز نمیخواستیم جوانیمان در این وطن بگذرد؛ اما وطن بیتقصیر است. باید گفت که این شرایط، این روزگار سنگین و این همه محدودیت، چیزی نبود که سرزمینمان برایمان خواسته باشد. آه… چه شرایطی! انگار طنابی دور گردنمان انداخته بودند؛ نه آنقدر شل که اجازهی زندگی بدهد و نه آنقدر سفت که همهچیز را تمام کند. فقط ما را میان خود گرفتار کرده بود؛ در همان تنگنا، مدام دستوپا میزدیم و برای یک نفس آزادی تقلا میکردیم. اجازه نداشتیم آشکارا شاد باشیم، آزادانه بر خاک سرزمین خویش قدم بگذاریم و حتی گاهی اجازه نداشتیم به فردا امید داشته باشیم. ما همیشه در انتظار روزهای بهتر بودیم؛ روزهایی که هرچه بیشتر میگذشت، دورتر به نظر میرسیدند. و ما، بیآنکه گناهی داشته باشیم، هر روز بیشتر از دیروز با معنای «بهتر» بیگانه میشدیم. امید برای ما چیزی بسیار دور بود؛ آنقدر دور که گاهی حتی جرئت نمیکردیم نامش را بر زبان بیاوریم. اما شاید همین که قلبمان هنوز میتپد، همین که هر صبح چشمهایمان را به روی این جهان باز میکنیم و هنوز نفس میکشیم، خود نشانهای باشد از اینکه امید هنوز در ما نمرده است. شاید ما هنوز با امید بیگانه نشدهایم؛ شاید فقط یاد گرفتهایم آن را در عمیقترین جای وجودمان پنهان کنیم و آرام، بیصدا، برای روزی بهتر زنده بمانیم. #فاطمه_خاموش
او گمان میکرد وقایع زندگی از کنارش نمیگذرند؛ یکییکی به ریسمانهایی بدل میشوند که به هم گره میخورند و در نهایت، همچون طناب داری، دور گردنش حلقه میزنند؛ طنابی که آرامآرام راه نفس کشیدنش را میبندد و سرانجام او را از زندگی محروم میکند. اما نه... هرچند تصورش کاملاً هم اشتباه نبود. اتفاقات، واقعاً به طنابی دور گردنش تبدیل شده بودند، اما با یک تفاوت؛ آن طناب هرگز او را نمیکشت. تنها نفس کشیدن را برایش دشوار میکرد؛ آنقدر که بارها گمان میبرد این همان پایان است. اما باز هم نه... پایانی که انتظارش را میکشید، هیچگاه از راه نمیرسید. این چرخه بیوقفه ادامه داشت تا آنکه دریافت حتی مرگبارترین اتفاقات نیز همیشه انسان را نمیکشند. گاهی تنها او را از زندگی دلسرد میکنند، گاهی به مردهای متحرک بدلش میسازند، اما در نهایت، میگذرند؛ درست مانند نسیمی که لحظهای حضورش را بر پوستت احساس میکنی و پیش از آنکه بفهمی، گذشته است. #فاطمه_خاموش
او دختری بود با زیباییِ لطیف، قلبی جسور و آرزوهایی بلند. برای او هیچ ناممکنی معنا نداشت. در قلب خاورمیانه زاده شد؛ جایی که برای بسیاری از زنان، زندگی بیش از آنکه حق باشد، آرزوست. اما او هرگز سرنوشتش را به دست تقدیر نسپرد؛ زیرا باور داشت که سرنوشت را باید ساخت، نه انتظار کشید. #فاطمه_خاموش
برای عزیزِ دلش که از او دور بود، نوشت: تو برای من، خودِ وطنی؛ زیبا، بیریا و آرام. همانگونه که هیچگاه از زنده بودن در وطن خسته نمیشوم، از بودنِ تو در زندگیام نیز هرگز دلزده نخواهم شد. تو برای من، نه شبیهِ وطن، که خودِ وطنی؛ جایی که هر بار دلم خسته میشود، تمامِ آرزویش بازگشت به توست. #فاطمه_خاموش
و امیدوارم نسلهای پس از ما، هرگز با حسرت در این سرزمین قد نکشند؛ امیدوارم برای ماندن در این وطن، در جستوجوی کوچکترین بهانهای نباشند. آرزو دارم روزی زندگی در این خاک را نه از سر اجبار، که بزرگترین افتخار و ارزش زندگی خود بدانند. #فاطمه_خاموش
تو گمان میکردی بعد از آن اتفاق، همهچیز دوباره به روال عادی برمیگردد؛ آرام، بیهیچ دلخوری و بیهیچ زخمی که در دل باقی مانده باشد. یا شاید هم میدانستی میان ما چیزی دیگر مثل گذشته نیست، اما ترجیح میدادی احساسات مرا نادیده بگیری. و درست از همانجا بود که همهچیز به پایان نزدیک شد. روزی که تصمیم گرفتم برای تکتک حرفهایت در سکوت اشک بریزم، اما در حضورت با لبخندی گرم و صمیمی از تو استقبال کنم. تصمیم گرفتم در خلوت، بارها خودم را سرزنش کنم و هر بار که کنارت بودم، باز هم گناه را به گردن خودم بیندازم. اما این قصه قرار نبود تا همیشه ادامه پیدا کند. رابطهی ما به نخی باریک میمانست؛ نخی که من با مقصر دانستن خودم، با تمام توان میکوشیدم آن را از گسستن نجات دهم. تا اینکه روزی فهمیدم اشتباه واقعی، نه آن چیزی بود که تصور میکردم؛ بلکه این بود که همیشه خودم را مقصر میدانستم. و همان لحظه دریافتم که گاهی زیباترین و شجاعانهترین تصمیم، رها کردن است. شاید پایان دادن به این رابطه، بهترین راهی بود که میتوانستم انتخاب کنم. #فاطمه_خاموش
صبور باش، عزیزم... روزی خواهد رسید که دست در دست هم، راهیِ بامیان شویم؛ بر آبهای آرامِ بندِ امیر، سوار بر قایقهای رنگین، رؤیاهایمان را به نسیم بسپاریم. در آغوشِ طبیعتِ افسونگرِ نورستان قدم بزنیم و تا غروب، از عطرِ جنگلها و آوازِ رودها سرمست بمانیم. سپس رهسپارِ مزار شویم؛ شهری که گنبدِ فیروزهای مسجدش، تکهای از آسمان را در آغوش گرفته است. آری، عزیزم... آن روز که آزادی بر این سرزمین طلوع کند، افغانستان دوباره خانهی ما خواهد شد؛ خانهای که کوچهکوچهاش را با عشق خواهیم پیمود و وجببهوجبش را زندگی خواهیم کرد. #فاطمه_خاموش
میدانم از هر قطره خون برادران و خواهرانم که به دست گلولههای زهرآگین بر خاک میچکد، هزاران سوگند برای آزادی در سینه جوانان فردا متولد میشود. #فاطمه_خاموش
خجالت میکشم بگویم در حالی که زنان بسیاری برای برابری میجنگند، دختر افغان هنوز درگیر ابتداییترین حق خویش است؛ حقِ زنده ماندن. #فاطمه_خاموش
روزی که آزادی بر خاک سرزمینمان بوسه زند، ما نیز چون بهار شکوفه خواهیم زد. #فاطمه_خاموش
حسرت میخورم؛ برای فرهنگی که بوی اصالت میدهد، برای دخترانی که لبریزِ استعدادند، و برای تمدنی که میتوانست روشناییِ یک جهان باشد… اما دریغ، که در دستانِ چه کسانی افتاده است. #فاطمه_خاموش
عید مبارک.☺️✨
نامردیست که در دینِ رحمت، مرا «رحمت» خطاب کنند، اما در تفسیرِ خویش، مهرِ حرام بر من بزنند. #فاطمه_خاموش
احساس میکنم حقم بود در این سن بیشتر بخندم، بیشتر سبک باشم، و امید، چیزی نزدیک و قابل لمس باشد، نه دور و لرزان. گمان میکردم این روزها قرار است زمانِ تلاشِ مطمئن باشد؛ تلاشی که میدانی به جایی میرسد، نه تلاشی که هر لحظه با تردید نفس میکشد و زیر لب میپرسد: «نکند هیچ نشود؟» این سن، قرار بود فصلِ کشف باشد، فصلِ ساختنِ رویایی روشن که میدانستم روزی در دستان خودم شکل میگیرد؛ نه آیندهای که حالا با ترس به آن نگاه میکنم و جرأت نزدیک شدنش را ندارم. و حالا… احساس میکنم روزگار بیآنکه اجازه بگیرد زیباترین سالهایم را از من ربود؛ آنقدر بیصدا که حتی نفهمیدم کی و چگونه باید جلویش بایستم و بگویم: "مگر چند بار زندگی میکنیم که اینگونه بیرحمی؟" #فاطمه_خاموش
زمانی که کودک خردسالی بودم، برای هر زخم کوچکی که بر تنم مینشست، بیپروا و عمیق گریه میکردم؛ آنقدر که صدایم در هوا میپیچید تا مادرم مرا در آغوش میگرفت و برای آرام کردنم، همان شیء بیجانِ مقصر را تنبیه میکرد… و من با سادهدلیِ کودکانهام آرام میشدم. اما حالا که بزرگ شدهام، دردهای جسمی حتی عمیقترینشان دیگر اشکم را جاری نمیکنند. انگار چیزی در من تغییر کرده… یا شاید چیزی در من خاموش شده است. پشت این سکوت، حقیقتی عمیقتر پنهان است؛ من دیگر برای زخمهای تنم گریه نمیکنم… برای زخم هایی گریه میکنم که هیچکس نمیبیند. در خفا، دور از چشم آدمها، بیصدا میشکنم… آنقدر بیصدا که سالهاست یادم رفته گریهام چه صدایی دارد. #فاطمه_خاموش
درد از آنجا آغاز میشود که انسان خود را با شرایط وفق میدهد؛ وگرنه رنجهایی که بشریت بر دوش میکشد، توان درهم شکستن کوه را هم دارد. #فاطمه_خاموش
در کوچکترین موضوعات، خودم را بازنده احساس میکردم، حتی وقتی که حق با من بود. انگار از همان روزها، بیشتر از سنم درد را میفهمیدم؛ عمیقتر از آنچه باید. شاید اسمش پوچی باشد… حسی که بعضیها به آن میخندند، بعضیها درکش میکنند، و خیلیها بیتفاوت از کنارش میگذرند. اما من آن را زندگی کردم. دیدمش، لمسش کردم، و برای چیزهای کوچکی درد کشیدم که هرگز نباید اینقدر سنگین میشدند. گاهی احساس میکنم حلقهای نامرئی دورم کشیده شده؛ حلقهای خفهکننده که نفس را از من میگیرد… دردی که آرامآرام، هم جسمم را ربود و هم روحم را. و حقیقت این است… این همه، با من منصفانه نبود. #فاطمه_خاموش
وقتی که آزادی را به زنجیر بستهاند، هر جملهای یک اسیر؛ تفسیر آیههای پرواز است… شقایق سرینا
چشمهایم را باز میکنم و ناگهان شوکه میشوم؛ از دیدن خودم در جسمی کوچک، با دستهایی کوچکتر و تنی ظریف. تعجب میکنم... نه، چیزی فراتر از تعجب. انگار میان رؤیا و واقعیت گم شده باشم. چند لحظه بعد میفهمم تمام آن اتفاقات فقط خواب بودهاند. من آن دخترِ خسته و در آستانهی فروپاشی نیستم؛ همان دختری که شغل، مسئولیت و هزاران دغدغه داشت و شبها از فکر کارهای ناتمام، خواب از چشمانش فرار میکرد. درِ الماری را باز میکنم؛ خبری از کتابهایی که باید برای امتحان میخواندم نیست. به جایش، اسباببازیهای رنگارنگ و زیبایی آنجا چیده شدهاند؛ همانهایی که کودک درونم را صدا میزنند تا بنشیند، بازی کند و دنیا را برای چند ساعت فراموش کند. الماری لباسهایم را باز میکنم؛ دیگر اثری از لباسهای بلند و رسمیِ بزرگسالی نیست. همهچیز تبدیل شده به لباسهای صورتی، سرخ و فانتزیای که زمانی بیشتر از هر چیزی دوستشان داشتم. به سمت دیگر اتاق میروم؛ لپتاپم نیست... همان وسیلهای که مجبورم میکرد پروژههای نیمهتمام را کامل کنم و ساعتها روی کتابی کار کنم که با تمام سختیها، آرزو داشتم روزی چاپ شود. کشوهای میز آرایشم را با شتاب باز میکنم؛ خبری از لوازم آرایش و وسایل مراقبت پوستی نیست که این روزها آنقدر برایم مهم شدهاند. فقط کشموهای رنگارنگ، دستبندهای کودکانه و برس موی صورتیرنگی که عاشقش بودم، آرام گوشهای افتادهاند. و در آخر، نگاهم به آینه میافتد... صورتم کودکانه است؛ ناز، آرام و رها از تمام دغدغههای بزرگسالی. پوستی شفاف که قرار نیست برای جوشهای مزاحمش اخم کند. چشمانی سبک، بدون خستگیِ شبهای طولانی. خودم را میبینم؛ کودکی آزاد، فارغ از رنج دنیا. کودکی که تمام برنامهی زندگیاش صبحانه، بازی با اسباببازیهایش و در نهایت خوابیدن بود. و من... سالهاست در بزرگسالی، دلتنگ همان کودک شدهام. #فاطمه_خاموش
اگر برایت بگویم به پای همهی آن اتفاقها خون گریه کردهام، آیا باورم میکنی؟ #فاطمه_خاموش