tgindex
HMN
@hwmunauКнигиперсидский

فلسفهِ‌کتاب‌ِحامینا. و برای صحبت های ناشناسی که گاها به شناس تبدیل می‌شود. https://t.me/BluChtBot?start=60a2ae06b8d5aa8b8e41

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
31
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
142
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
177
31 постов
Вовлечённость
124,6%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 31
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
36
1/48двое суток
41
1/72трое суток
44

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • 30 июн.188из nooram_man

    پسرِ اروین دیالوم خودکشی کرد! عجب تیترِ عجیبی. عجبِ روزِ جالبی. شاید بعضی چیزها درمان داشته باشند، اما «انسان بودگی» جزوِ این امور نیست!

  • 30 июн.204из hwmunau

    видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • من زخم می‌خواهم تا دوباره بودن را احساس کنم. تا دوباره تسکین شدن را. می‌خواهم دوباره دیده شوم. حتی اگر نیستم

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 26 июн.198из dieFolgewidrigkeit

    видео или голосовое, без подписи

  • نامهٔ سما به دستم رسید. هیچ چیز بیش از این نمیتوانست من را کمی به زندگی بازگرداند.

  • 25 июн.178из MathematicalMusings

    یکی نوشته جلسه دفاع دکتری دوستم در MIT که ریاضی می‌خونده رفته بودم. ده دقیقه اول یه چیزهایی می‌گفت و من هم کم‌وبیش متوجه می‌شدم. حس خوبی هم داشتم.بعد یهو رفیقم برگشت رو به جمعیت گفت: متاسفم دوستان و حضار گرامی، از این لحظه باید دیگه برم سراغ real math می‌گه: بعد از اون دیگه یه کلمه هم نفهمیدم چی می‌گه.

  • видео или голосовое, без подписи

  • به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه‌ای در قفس است. حرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد. و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت. و به آنان گفتم: هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند، هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخهٔ بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ می‌شنیدم که بهم می‌گفتند: سحر می‌داند، سحر! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند. باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد. خانه‌هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخهٔ هوش. جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم. -سهراب سپهری.

  • 23 июн.149из weliveinoasis

    به رقصیدن در این آستانهٔ اجبار، ادامه میدیم.

  • زهرا.

  • و شاید کمی هم لمس زندگی چیزی بدی نباشد زن مگر نه؟

  • باید کتاب را بست باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه کرد، ابهام را شنید، باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت باید به ملتقای درخت و خدا رسید باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف. -سهراب سپهری.