HMN
Статистикаفلسفهِکتابِحامینا. و برای صحبت های ناشناسی که گاها به شناس تبدیل میشود. https://t.me/BluChtBot?start=60a2ae06b8d5aa8b8e41
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 31
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 36
- 1/48двое суток
- 41
- 1/72трое суток
- 44
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
پسرِ اروین دیالوم خودکشی کرد! عجب تیترِ عجیبی. عجبِ روزِ جالبی. شاید بعضی چیزها درمان داشته باشند، اما «انسان بودگی» جزوِ این امور نیست!
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
من زخم میخواهم تا دوباره بودن را احساس کنم. تا دوباره تسکین شدن را. میخواهم دوباره دیده شوم. حتی اگر نیستم
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
نامهٔ سما به دستم رسید. هیچ چیز بیش از این نمیتوانست من را کمی به زندگی بازگرداند.
یکی نوشته جلسه دفاع دکتری دوستم در MIT که ریاضی میخونده رفته بودم. ده دقیقه اول یه چیزهایی میگفت و من هم کموبیش متوجه میشدم. حس خوبی هم داشتم.بعد یهو رفیقم برگشت رو به جمعیت گفت: متاسفم دوستان و حضار گرامی، از این لحظه باید دیگه برم سراغ real math میگه: بعد از اون دیگه یه کلمه هم نفهمیدم چی میگه.
видео или голосовое, без подписи
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژهای در قفس است. حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد. و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظهها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخنهای درشت. و به آنان گفتم: هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند، هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند میگشاید گرهٔ پنجرهها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخهٔ بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟ میشنیدم که بهم میگفتند: سحر میداند، سحر! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند. باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد. خانههاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخهٔ هوش. جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینهها آشفتیم. -سهراب سپهری.
به رقصیدن در این آستانهٔ اجبار، ادامه میدیم.
زهرا.
و شاید کمی هم لمس زندگی چیزی بدی نباشد زن مگر نه؟
-
باید کتاب را بست باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه کرد، ابهام را شنید، باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت باید به ملتقای درخت و خدا رسید باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف. -سهراب سپهری.