انجمن اسلامی علوم پزشکی هرمزگان
Статистикаشبکه اطلاعرسانی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علومپزشکی هرمزگان(دفتر تحکیم وحدت) راه ارتباطی(ربات کانال): @iahumsbot بله: https://ble.ir/iahums_ir اینستاگرام: https://instagram.com/iahums.ir?igshid=YmMyMTA2M2Y
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 97
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Медицина
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 133
- 1/48двое суток
- 152
- 1/72трое суток
- 164
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
📌اطلاعیه شماره سه شورای تحقیق: اعلام اسامی نهایی کاندیداهای بیستوششمین دوره انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان علومپزشکی هرمزگان(دفتر تحکیم وحدت) کاندیداهای محترم میتوانند طبق برنامهی زمانی، تبلیغات خود را از تاریخ "شنبه ۲۴ مرداد تا پایان یکشنبه ۲۵ مرداد " انجام دهند. 🆔️ @iahums_ir
📌اطلاعیه شماره دو شورای تحقیق: اعلام اسامی ابتدایی کاندیداهای بیستوششمین دوره انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان علومپزشکی هرمزگان(دفتر تحکیم وحدت) 🆔️ @iahums_ir
📌اطلاعیه شماره یک شورای تحقیق: بدینوسیله به اطلاع کلیه دانشجویان میرساند، مراحل انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان طبق برنامه زمانی فوق برگزار میگردد. لذا دانشجویانی که داوطلب نامزدی در انتخابات میباشند، در روزهای ۱۸ و ۱۹ مردادماه، جهت نامنویسی در لینک زیر اقدام نمایند: https://digiform.ir/w527d9f258 📭 شورای تحقیق گروهی از اعضای تشکل میباشند که قصد شرکت در انتخابات را نداشته و بیطرفانه و براساس اساسنامه مسئول برگزاری انتخابات میباشند. انتخابات انجمن اسلامی تنها انتخاباتی در دانشگاه میباشد که به صورت کامل توسط دانشجویان برگزار میشود و مجموعههای مسئول دانشگاهی صرفا نقش نظارتی دارند. جهت ارتباط با شورای تحقیق میتوانید با شماره 09172311536 تماس حاصل فرمایید. 🆔️ @iahums_ir
📝 پاسخ رهبر انقلاب اسلامی به نامه بیعت دبیرکل و رزمندگان حزبالله لبنان 🗒 حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پاسخ به نامه اعلام بیعت و وفاداری دبیرکل و رزمندگان مؤمن و شجاع حزبالله، با اشاره به پیشگامی حزبالله لبنان در مبارزه با دشمن صهیونیستی و الهامبخشی آن برای ملتهای آزاده جهان در رهایی از ظلم استکبار جهانی، بر استمرار سیاست راهبردی ایران در دفاع از مجاهدان لبنان تأکید و خاطرنشان کردند: جمهوری اسلامی ایران حفظ تمامیت ارضی لبنان و رفع کامل و بدون قید و شرط تجاوز رژیم صهیونیستی را بهعنوان شرط اول تفاهمنامه پایان جنگ تحمیلی با امریکای متجاوز قرار داده است. 🔻 متن کامل پاسخ رهبر انقلاب به نامه رزمندگان حزبالله به این شرح است: ▪️بسم الله الرّحمن الرّحیم «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً...»[۱] ▪️جناب حجةالاسلام و المسلمین آقای شیخ نعیم قاسم دامعزّه دبیرکل محترم حزبالله لبنان و تمامی فرماندهان و رزمندگان جانبرکف، صبور و مقاوم حزبالله السّلام علیکم جمیعاً و رحمةالله ▪️نامهی شما برادران و فرزندانم، رزمندگان مؤمن و شجاع حزبالله سرافراز که حامل پیام پایداری و استقامت برای اعتلای کلمةالله و باورمندی به وعدههای قرآن عظیم و آرمانهای عزّتآفرین امام خمینی و قائد شهید آیتاللهالعظمی خامنهای رضواناللهتعالیعلیهما بود، موجب تقدیر و تکریم است. ▪️امروز که ملّتهای جهان از ظلم و بیداد دولت امریکا و صهیونیستهای جنایتکار و نابودکنندهی حرث و نسل به ستوه آمدهاند، راهی جز جهاد و مقاومت، پیشِ رو نمانده است و پایداری در این راه، نصرت موعود الهی را نصیب مجاهدانِ راه حق خواهد کرد «...وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ»[۲]. ▪️اکنون که حزبالله لبنان بهعنوان پیشگام گروههای جهادی در برابر هجوم سَبُعانهی رژیم صهیونیستی و حامیانش، چون صخرهای ستبر ایستاده است، این پایداری پیامی الهامبخش برای ملّتهای آزادهی جهان در جهت رهایی از ظلم و ستم استکبار جهانی و دستنشاندگانش شده است. بیتردید بخش قابل توجهی از این دستاورد بزرگ مرهون صبوری، نجابت، فداکاری و همراهی مردم لبنان خصوصاً منطقهی جنوب بوده است. ▪️جمهوری اسلامی ایران نیز در راستای خطّمشی رهبر معظّم و شهید انقلاب امام سیّدعلی خامنهای رضواناللهتعالیعلیه دفاع از این مجاهدان مظلوم و مقتدر را سیاست راهبردی خود تعیین کرده، و حفظ تمامیّت ارضی لبنان و رفع کامل و بدون قید و شرط تجاوز رژیم صهیونیستی را بهعنوان شرط اوّل تفاهمنامهی پایان جنگ تحمیلی با امریکای متجاوز قرار داده است. ▪️صلوات و رحمت خدای متعال بر شهدا و مجروحین و خانوادههای صبور آنان، مهاجران فیسبیلالله که تحمّل مصائب را بر خود هموار کردند. سلام خدا بر روح ملکوتی سیّدالشّهدای حزبالله سیّدحسن نصرالله و همهی فرماندهان سَلَف مقاومت و یاران شهیدش رضوانالله تعالیعلیهماجمعین که نهال مقاومت اسلامی را به درختی تنومند مبدّل کردند که اصلها ثابت و فرعها فیالسّماء، رزمندگانی که با جهاد و مقاومت خود، عزّت و سربلندی لبنان را در جهان اسلام به ارمغان آوردهاند. ▪️در خاتمه امیدوارم به برکت دعای خیر سرورمان عجّلاللهتعالیفرجهالشّریف انواع عنایات و الطاف الهیّه شامل حال همهی مجاهدان و شهدا وجانبازان مقاومت و مهاجران و خانوادههای صبور آنان باشد. ▪️«وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»[۳]. والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته ✍ سیدمجتبی حسینی خامنهای [۱] سورهی توبه، آیه ۱۲۳ [۲] سورهی روم، آیه ۴۷ [۳] سورهی قصص، آیه ۵ 💻 Rahbar.ir/s/1672 | 📲 @Rahbar_ir
🔸 پایان مهلت رایگیری مسابقه «روایت آخرین دیدار» • ضمن تشکر از بزرگوارانی که در مسابقه روایت دیدار شرکت کردند به اطلاع میرسانیم نتیجه آثار دریافتی پس از ارسال در کانال بله انجمن اسلامی دانشجویان و رایگیری عمومی همراه با داوری تخصصی به زودی از طریق همین بستر اطلاعرسانی خواهد شد. 🆔 @iahums_ir
♦️مِثْـــــلِي لاَ يُبَـــــايِعُ مِثْـــــلَهُ♦ 🕊️ ای کاروان آرام، کجاست اشتیاق رفتن؟ هر ساله کربلا را، دل میکند وطن من 🕊️ 🔷کاروان دانشجویی «شهید حسن دانشمند» دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان 📣پیشثبتنام پیادهروی اربعین ویژه دانشجویان ✅ اولویت ثبتنام با دانشجویان عزیز ✍🏻مهلت ثبتنام: ۲ مردادماه ۱۴۰۵ 🗓️تاریخ اعزام: ۵ الی ۱۱ مردادماه ۱۴۰۵ 📌ثبتنام از طریق اسکن بارکد یا لینک زیر: لینک ثبت نام 📞برای کسب اطلاعات بیشتر در بله یا روبیکا یا ایتا پیام دهید. 🍃 قدمهای کوچک، عشقهای بزرگ... این بار نوبت توست که راهی شوی 🍃 «اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج» 🌐 بسیج دانشجویی علوم پزشکی هرمزگان را در بله | ایتا | تلگرام دنبال کنید.
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۹ نوای الله اکبر گوش کوچک و بزرگ را در عالم کر میکند، نوایی از یمن وجود بنده عزیز خدا. خامنهای بنده خوب خدا بود، بود و نبودش را از خدا میدانست، جگرگوشه و خانوادهاش را هم برای بندگی خدا فدا کرد. بنده ی خوب خدا که باشی بزرگ میشوی، در چشم دوست و دشمن. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا» (سوره مریم، آیه ۹۶)؛ یعنی خدا برای کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، در دل مردم محبت و مودت قرار میدهد. این خیل میلیونی جمعیت، این اشکها از وجود بزرگ اوست؛ او که اعتبار بخشید، اعتبار بخشید به عشق، عشق به آرمانها و خدایش و مردمش و فرزندانش. هر چقدر هم که بکشند، این خونها میجوشد. «ما را بکشید، ملت ما بیدارتر میشود». این بیداری جهان از خون کوچک و بزرگ ما میآید. دیری نیست که این ملت و این امت، پرچم خونخواهی حسین علیهالسلام و عدالت علی علیهالسلام را به دست مهدی موعود عجلاللهتعالیفرجه برساند. ما و سربازان در گهواره شما عهد بستیم که «هیهات من الذله».
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۸ من معتقدم که اگر انسان چیزی را در سطوح پایین انجام ندهد به امید آنکه روزی میخواهد کار بزرگی را انجام دهد، به احتمال خیلی خیلی زیاد این آسودگی با فطرت آسایشطلب آدمی جور میشود و هیچوقت فرصت انجام آن کارِ بزرگ پیش نمیآید. مثالِ خیلی خیلی ساده و عینیاش را این میدانم که انفاقهای بزرگ و خیلی اثرگذار خیلی آرزوهای شیرین و مطلوبی هستند اما حالا که میدانم که ندارم، حالا که نهایت انفاق یا صدقه یا کمکِ من به برگزاری یک مراسم مذهبی یا روضه به مبالغ خُرد محدود میشود، باید بدم. اگر ندادم و گفتم که: خدایا! بماند برای روزگارِ ثروتمندی؛ به احتمالِ زیاد آن روز دیگر جدا شدن از هر مبلغ خرد و کلانی برایم سخت و غیر ممکن است. حالا از همین منظر که نگاه میکنم نمیدانم شیعهی حجتیهای که سالها در تمامی صفحات تاریخ فقط نظارهگر و طعنهزننده به جمهوری اسلامی بوده است، کسی که به "باید برخاست" طعنه میزند و معتقد است که برخاستن اشتباه است، کسی که از بغض جمهوری اسلامی، پهلوی و آمریکا و اسرائیل را هم در آغوش میگیرد و روی گونهی تمام دشمنان اسلام بوسه میکارد، روزی که حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور و قیام کنند و "باید برخاست" بگویند، چطور قرار است این جماعت حجتیهای تازه قیام کردن را شروع کنند و تقویتِ تشیع را یاد بگیرند و به روی یاران سابقِ خود که دشمنان خدا هستند شمشیر بکشند و از جانِ خود برای دینِ خدا انفاق کنند؟ حقیقت این است که آن روز هم برنخواهند خاست، اینها سالیان سال است که غیرت را درون خود کشتهاند و این شیعه علی و پیرو مکتب امام روح الله و خامنه ای کبیر است که قبل از منجی برمی خیزد و طومار فتنه را میخشکاند...
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۷ امام شهید خامنهای همیشه برای من نهایتا آقای خامنهای بود. درست یادم نیست، رد کمرنگی تو ذهنم مونده که وقتی یکبار در خیابانها شعار مرگ بر دیکتاتور میدادن، اومد سخنرانی کرد و گفت اینها که میگویند دیکتاتور، نمیدانند دیکتاتور کیست. ما دیکتاتوری رضاخان را تجربه کردیم...همچین جملاتی بود که واو به واوش رو یادم نیست اما یادمه که پوزخند میزدم. حالا که امشب یاد این صحنه افتادم، صورتم رو محکم به بالشت فرو بردم و جیغ کشیدم. دلم برای اون همه مظلومیت سوخت. به خونی که به جگرش شد. آدمیزاد قدرنشناسی رو چطور باید تاب بیاره؟ هر چقدر خودم رو به کری و کوری بزنم، بازم نمیتونم بارِ سنگین روی قلبم رو پایین بذارم. بازم نمیتونم تحمل کنم، آقای شهید خامنهای خودت کمک کن، به جد شهیدت قسمت میدم خودت کمک کن آقا. من نمیتونم. کمک کن طاقت بیارم و بشم همونی که ازش راضی هستی. از دخترو پسر ایرانی مسلمان چه توقعی داشتی؟ کمکم کن بشم همون و بعد عین خودت شهید شم. حسرت میخورم که قدر ندونستم، دلم تنگ شده. هرچقدر اجتناب میکنم از دیدن و شنیدن و تمرکز کردن، انگار قلبم خراش برداشته و هی روش نمک میریزن. کلمهها نمیتونن حجم این درد رو توصیف کنن، ولی ازشون کمک میگیرم چون شما کلمههارو دوست داشتین، شما کتابها رو دوست داشتین. سخته، خیلی سخته؛ اما دووم میارم چون شما آدمِ دووم اوردن بودید. مردِ شعر و عشق و مبارزه و مقاومت. امام شهید سیدعلی خامنهای...
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۶ عموما اهل غر زدن نیستم. وقتی بقیه درباره یه موضوعی ناراحتن سعی میکنم جنبههای مثبت ماجرا رو ببینم. اما امروز واقعا ناراحت کننده بود. حالا اینکه کلا ایده برنامه مصلی متوجه نشدم و به نظرم ضروری نبود (حداقل دو روز نه) اما برنامهریزی و نظمش به نظرم واقعا خوب بود. تقریبا هر یکی دوساعت جمعیت خارج و عده جدیدی وارد میشدن. سربلند برنامه تشییع از نگاه من، شهرداری تهران بود. اما درباره امروز، واقعا نمیدونم باید چه کلمات و جملاتی رو انتخاب کنم که هم صادقانه باشه هم...! چی باید گفت واقعا؟ خیلی ناراحتکننده و عصبانیکننده بود. ما خیابون دماوند بودیم، کلی منتظر موندیم، بعد فهمیدیم یهو مسیر تغیر کرده. جدای از اینکه هی رفتیم و رفتیم و رفتیم و نرسیدیم و حتی از دورادور ماشین حمل پیکر رو ندیدیم، بگذریم. کلی آدم وسط راه واقعا ناچار شدن برگردن، از این هم بگذریم. اما سوال من اینه که راننده ماشین حمل پیکرها چرا انقدر عجله داشت؟ با مردم مسابقه گذاشته بودن؟ اصلا این همه عجله برای چی بود؟ خب هرکی خسته میشد برمیگشت. واقعا منطق پشت تغیر مسیر ناگهانی رو نمیتونم هیچجوره درک کنم. مردم رو اذیت کردید، ناراحت کردید. بیاحترامی واقعی بود. قبلا اطلاع نداشتین که اون مسیر قبلی 'امنیت و سلامتی' مردم رو ممکنه به خطر بندازه؟ بعد یهو صبح متوجه شدید؟ اصلا همه چی عجیب بود. کلی آدم شخصا میشناسم که اومده بود صبح تو مراسم شرکت کنن و بعد سوار ماشینشون بشن و برگردن ولی انقدر برنامهریزی عجیب بود که خیلی اذیت شدن و ناراحت و دلخور برگشتن شهرشون. به لطف و محبت و همراهی مردم، مراسم خیلی باشکوه برگزار شد. جمعیت بینظیری بود، اربعین رو کف تهران تجربه کردم. اما خب دلم سوخت که میشد خیلی باشکوهتر از اینها باشه و نشد. مسئله لزوما این نیست که تصمیم درستی بود یا نه بلکه این سوپرایز کردنا و یهو تغیر برنامه دادنا و کارهای این مدلی اونم وسط چنین روز تاریخیای عمیقا منزجر کننده بود، همین... ولی همه اینا فدای یه تار موی آقامون که دل مارو کشوند آورد ور دلش تا حالمونو خوب کنه تا درس وطن دوستی میهن دوستی بهمون بده...
آقا سفرت سلامت، به امید دیداری همراه با پیروزی خون بر شمشیر...
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۵ امام بزرگ و مجاهد، مردِ یک عمر عشق و شور و مبارزه. مرد تاریخساز. قیامکننده علیه ظلم و جورِ فاسقترین و فاسدترینهای جهان. بزرگ و باشکوه، اسطورهای. از قضا وقتی بعد شما سنگ روی سنگ بند شد، بزرگیتون رو درک کردم. وقتی دیدم هنوز ایران در گیر و دار تشییع شما بود و خیل عظیمی مشغول مجلس سوگ، بسیاری هم مشغول سفر و خرید لباس و تفریح و زندگی روزمرهان، متوجه شدم چه کسی دیگه بینمون نیست. فروشگاهها بازن، مردم خرید میکنن، تو پیادهروها قدم میزنن، روزمرگی مثل همیشه در جریانه. ای امام شهید روز دهم، من وقتی شهر بهم نریخت شمارو شناختم. در تاریخ خونده بودیم وقتی پادشاهان و اُمرا و حاکمان از دنیا میرفتن، مقتدرترین حکومتها، کشور خود ما، سالها درگیر شورش و هرج و مرج میشد. بعدِ کوروش، بعدِ شاپور ساسانی، بعدِ خسروپرویز که طی چهارسال ده نفر بر تخت شاهی نشستن، حتی بعد نادرشاه افشار و کریمخان زند هم آشفتگیها فراوان شده بود. شاهان فراری و تبعیدی رو هم پشتسر گذاشتیم. شما رو با هیچکس مقایسه کردن روا نیست. امنیتی که ساختید، خودباوری و اعتقادی که به جان این ملت تزریق کردید، مردمی که تربیت کردید موجب شدن بعد نبودنتون هم اینچنین در زیست روزمره ما، ثبات وجود داشته باشه. حتی با حمله برترین قدرتهای نظامی دنیا، فرو نریختیم بخاطر مردی که عمرش رو صرف ایران و ایرانی کرد. 'حجاب معاصرت' یعنی همین که وقتی در بطن ماجرا و درست وسط یک برگ از تاریخ زندگی میکنی به سختی میشه همه ابعاد وجودی انسانهای همعصر تاریخساز رو بفهمی. از قتل امیرکبیر، حدودا صد و هفتاد و چندسال میگذشت که هنرمندی روی صحنه دربارهاش خوند و زندگیش رو اجرا کرد. میرزا تقی خانی که باج به بریتانیای کبیر، قدرت زمانهاش نمیداد و شاید مردم دوره قجر خوب نشناخته بودنش. هرچند که در این دوره دهها و صدها مثل و بزرگتر از امیر کبیر دیدیم؛ اما حالا اطمینان دارم سالها بعد کسی روی صحنه میره، از شما میگه و آیندگان بیوقفه تشویق و قضاوت خواهند کرد که چه بیبدیل بودید و به طرز دلشکنندهای، کم و گنگ شناخته شده. حجاب معاصرت یعنی ساحل نشینانی که بعد مدتی به صدای موج دریا عادت میکنن. علیرغم دشمنانتون که در منتهای رذالت و بیاخلاقی بودن، شما حتی برای اونها هم دشمن شریفی بودید. خوب یادم هست که در جریان کودتای خونین دی ماه با صدای رسا گفتید: حتی آنها که، با فتنهگرها همراه شدند، چند قدمی حرکت کردند، اینها هم فرزندان ما هستند، و ما برای اینها طلب رحمت و مغفرت میکنیم. داغدار و عزادار خونهای ریخته شدهایم... پدر بودید برای همه ما. حالا در تشییع شما شرکت کردم، اون جمعیت بینظیر، گرمای کشنده و ازدحامی که گویی از دل زمین آدم میجوشید رو با چشمهای خودم دیدم. هر قدمی که برمیداشتم تصور میکردم برای کی، کجای دنیا و کدوم مردمی حاضرن وقتی خورشید مستقیم به سر و چشمها میتابه، در خیابانها حاضر بشن و ساعتها پریشانی رو به جون بخرن؟ افرادی که هرکدوم برای خودشون کسی بودن اما با کمال میل حاضر شدن، برای قدردانی از رهبری که پای ایران ایستاد؛ لب جوی بنشینن و خسته و خاکی برگردن خونه. بهونهگیر شدم، گله میکنم و بازهم دلم آروم و قرار نداره. حتی اگر عظیم ترین تشییع قرن رو هم که دیده باشم حفره عمیق قلبم پر نمیشه. چنین شکوهی هم در برابر شما کم و کوچیکه. لحظهای چشمم درگیر زیبایی چنین روزهایی میشه؛ لحظه دیگه یادم میفته دیگه نیستید و چقدر دلتنگم. آقا دعا کن برای ما یتیم شدگانت. گفتن بعد مرگش داره میره سفر، خواستن خوارت کنن ولی ستودنت. من سفرهای استان به استانت یادمه، دلواپس این بودید که کسی با کفش نره تو چادر زلزلهزدهها، خوب یادمه. اما هرسال از دور نگاه کردی و نرفتی زیارت اربعین تا مردمت برن. دوسمون داشتی مطمئنم داشتی. جایی خونده بودم دوست داشتن، یه احساس نیست؛ بلکه فداکاریه. من هرگز این جمله رو اینطور درک نکرده بودم ولی وقتی سکانس آخر زندگی شمارو دیدم، با تمام وجود فهمیدمش. پای ایران و ایرانیها ایستادی، پای همه مسلمین و تمام مظلومان جهان ایستادی، قبل اینکه که بقیه مردم دنیا از فلسطین بگن، جزو اولین مبارزان ضد صهیونیسم بودی. در صف اول مدافعین حرم بودی. فداکاری کردی، فدا شدی؛ پس ما رو ندیده دوسمون داشتی. قسم به تکتک قدمهای برداشته شده پشت تابوت شما و خانوادهات، ما هم خیلی دوستت داریم. پای شما و آرمان شما میمونیم ای سردار ایرانی، پیشوای من، قهرمان زندگیم. داغت نمیشه باورم ای رهبرم... دعای عاقبت به خیری کن برای همه ما. حالا بعد عمری، در جوار جدّتون پیامبر خدا و امیرالمومنین استراحت کنید. سلام مارو به امام حسین برسونید ای مظلوم صبور و مقتدر. در پیشگاه خدا شهادت میدیم حسینی زندگی کردید و حسینی موندید و با هیچ مثل یزیدی بیعت نکردید.
تا آماده شویم برای میعادگاهمان، برای تشییع فردا. هرچند "تشییع آقا؟ آه. باورکردنی نیست." روز تشییع فرا رسید. برنامهریزی کرده بودیم که اگر حرکت جمعیت از میدان امام حسین و ساعت هشت صبح شروع شود، ما چند ساعتی بعدتر بتوانیم خودمان را مسیر جمعیت و پیکرهای مطهر شهدا برسانیم که صبح خبر دادند پیکر از میدان آزادی وارد جمعیت شده و خب آن ساعت اصلا امکان رسیدن به جمعیت میدان آزادی برای ما وجود نداشت. هدف را با هم مرور کردیم. ما خواسته بودیم نقطهای باشیم و اقیانوس بینهایت جمعیت. گفتیم همان مسیر خودمان را میرویم و در همین دوری هم بهیاد تو قدم بر میداریم. از حوالی میدان فردوسی وارد جمعیت شدیم. تازه آنجا معنای حب الشهید یجمعنا بیشتر به جانم رفت. در بین جمعیت کثیری بودم که نمیشناختمشان. ولی دوستشان داشتم. چون کسی را دوست داشتند که جوانیام به دوستداشتنش گذشته بود. سه چهار ساعتی در بین جمعیت بودیم، به یاد آقایمان قدم برداشتیم، شعار سر دادیم، بهار شدیم و گریستیم و نهایتا پس از آنکه به میدان انقلاب رسیدیم، عزم برگشت کردیم. اویسوار آقای شهیدمان را تشییع کرده بودیم. با اینکه به دیدار نرسیدیم، اما از حرارت قلبمان کم نشده بود. تازه در مسیر تشییع که بر میگشتیم داشت حالیمان میشد جدی جدی چه بر سرمان آمده. عصر ۱۵ تیر تشییع تمام شد و پس از تشییع ما بودیم و فراق آقا. آقایی که به ما گفته بود "شما من را میبینید و دوستم دارید؛ من شما را نمیبینم و دوستتان دارم". اما اینبار برعکس شده بود. آقا ما را میدید و دوست داشت، و ما با اینکه ایشان را نمیدیدیم، از بن استخوانمان دوستشان داشتیم.
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۴ بسم الله الرحمن الرحیم صبح روز ۱۲ تیر، وسایلم را که جمع کرده بودم دم در گذاشتم، لباسهای بیرونیام را پوشیدم و با دعای مادرم راهی پردیس دانشگاه شدم. خیلی از بچهها قبل از من به مسجد دانشگاه رسیده بودند. چند نفری را میشناختم، چند نفری را نه. اما با همه احساس صمیمیت میکردم، که حب الشهید یجمعنا. با یکی دو ساعت تاخیر نسبت به زمان مقرر سوار اتوبوس شدیم و حرکت را آغاز کردیم. یک مسیر ۲۴ ساعته طولانی تا رسیدن به تهران. به تهران که رسیدیم گفتند امکان ورود اتوبوس به محدوده شهری وجود ندارد. توفیقی شد که حرم امام خمینی توقفی داشته باشیم. اتوبوس آنجا پارک شد، به امام و شهدا سلامی دادیم، در ایستگاه متروی حرم جمع شدیم و به سمت ایستگاه متروی میدان امام خمینی که نزدیکترین ایستگاه به محل اسکان بود حرکت کردیم. دقایقی نگذشت که به محل اسکان رسیدیم، محل استقرار هر نفر تعیین شدیم، و به قول معروف بالاخره جاگیر شدیم. وداع با پیکر مطرح شهدا از روز شنبه ۱۳ تیر در مصلای امام خمینی تهران آغاز میشد. عجب داستان جالبی. شروع شهید با دم مسیحایی خمینی و پایان ظاهری شهید از مصلای امام خمینی. که لقد کنا امواتا فاحیانا الامام الخمینی. اکثرا استراحت مختصری که کردیم، برنامهریزی کردیم که به مصلی مشرف شویم. برخی زودتر رفتند و برخی دیرتر. اما نهایتا همه یک نقطه مشترک داشتیم. ۱۳م که شب شد، همه در مصلی جمع میشویم. برای نماز فردایش. آفتاب که پایین رفت، هم جماعتی به گوشهای رفتند، یکی از همان اول راهی مصلی شد، یکی رفت زیارت امامزاده صالح، یکی دوباره دلش هوای گلزار شهدا کرد و ما هم رفتیم خیابان شهیدکشوردوست. بهیاد آقای کشوردوست ایران. چند شب قبلتر از رسیدن ما کار رواق کشوردوست به پایان رسیده بود. و ورود به مقتل شهدا هم ممنوع بود، در نتیجه خیلی چیزی دستگیرمان نشد. گفتیم آقا جان، ما به قصد قربت آمدیم. دلهایمان را به روح منورت نزدیک کن. از کشوردوست راهی مصلی شدیم. در ازدحام عجیب و غریب مترو. یکی دو ایستگاه آنطرفتر از مصلی پیاده شدیم و تا مصلی پیاده رفتیم. دربها یکی یکی بهعلت ازدحام جمعیت بسته بودند و باید به درب بعدی میرفتیم. از آن شلوغیهایی بود که در آن شتر با بارش گم میشد. آنهم کِی؟ بیش از ۱۲ ساعت مانده به اقامه نماز شهدا. از چند نفر از بچهها در خلال جمعیت جدا افتادیم. نهایتا یک جمع دونفره باقی ماندیم و رفتیم داخل مصلی. تابوت شهدا آن بالا جلوهگر بود و بغض مهمان گلو. سلامی دادیم و نشستیم. مجلس روضه حاج منصور ارضی برقرار بود. الحق و الانصاف دم برگزارکنندگان گرم. مجلس روضه و دعا و قرائت قرآن تا همان لحظه نماز توقف نداشت. دم و دید نماز صبح بود که پرچم متبرک حرم سیدالشهدا وارد جمعیت شد، آمدم متبرک شوم، سیل جمعیت مرا با خود برد و به خودم آدم و دیدم زیر پرچمم و دارم اینسو و آنسو میروم. احساس سبکبالی میکردم که "بهسمت دریا تو میکشانی". من هم از خداخواسته با پرچم سیدالشهدا در کنار آن جمعیت دلداده تا نماز صبح دور مصلی را گشتم. نماز صبح را به جماعت خواندیم. یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت چند ظرفیت خدمت در مصلی را داریم، هستید؟ من گفتم چه دعوتی از این بهتر؟ با هم پای ستون ۱۰۳ ملاقات کردیم. و وظایف تقسیم شد. وظیفه من شد نظمدهی به عبور و مرور و صفوف، آنهم کجا؟ دقیقا روبروی تصویر امام شهید انقلاب. دیگر هوا به گرمی گذاشته بود و آفتاب خودنمایی میکرد. ولی از خیل جمعیت کم که نمیشد هیچ، لحظه به لحظه بر آن افزوده میشد. قبل از اقامه نماز حاج میثم مطیعی آمد، آخرین مداحیهای قبل از اقامه نماز آقا. شروع کرد. "ای دل تماشا میکنی؟ غوغاست اینجا..." از نماز جمعه نصر یاد کرد. بغض بود که با مصرع به مصرع راه گلو را میبست که "از راه آمد عاقبت روز جدایی". حاج میثم ادامه داد، تا آنجا که رسید به "آقا سلام. آقای مظلوم شهیدم. من چندماهی هست، رویت را ندیدم..."؛ اینجا دیگر نگهداشتن بغض جایز نبود. بغضم ترکید و اشکم به پهنای صورت جاری شد. چه کسی باورش میشد ما پنجماه بود تو را ندیده بودیم؟ یک ساعت بعد آیتالله سبحانی وارد مصلی شد و به نماز ایستاد و ما هم پشت سر ایشان. خودم را موظف میدانستم عبارت به عبارت را تکرار کنم. نمازها را خواندیم و پیکرها به مکانی دیگر منتقل شدند. ما هم لوازم خدمت را پس از راهیکردن جمعیت تحویل دادیم و از مصلی بیرون آمدیم. با وجود اینکه با فاصله زمانی قابلتوجهی از جمعیت از مصلی خارج شده بودیم اما انگار هیچ تفاوتی در موج جمعیت ایجاد نشده بود. خیل جمعیت باعث شده بود مسیرهای ورود به ایستگاههای مترو قفل شده باشند. نزدیک به یک ساعت و نیم و سه ایستگاه مترو را پیاده طی کردیم تا بالاخره ورودی یکی از ایستگاهها باز بود. سریع خودمان را به مترو و پس از آن به اسکان رساندیم.
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۳ من کان یرید العزه فلله العزه جمیعا میبینی؟ چه عزتی، چه احترامی داری آقا خامنهای شهیدم، تو قلب ملتها رو فتح کردی، فتح عظیم؛ تو محبوب دلها بودی، تو باید میماندی، تو افسانه روزگار این دوران بودی... کاش چهار ماه پبش تو خواب عمیق بودم، یک خوابی که مامانم بگه پاشو که نماز صبح قضا نشه... ای کاش! آقا شهید امت، آقای عزیز من، جانفدای لق لقه زبانم نبود، حاضر بودم جانم ذره ذره فدات میشد. میدونی من از زمانی که پدرم از دست دادم، بیشتر از بیشتر دوستت داشتم و وابستهات شدم. تمام سعیام کردم گوش به فرمانت باشم، با تمام جونم میخواستم برات بچه خوبی باشم. هر روز برای سلامتیت دعا میکردم، تو قنوت میگفتم: خدایا عمر منو بگیر بده بهش، خب؟ آزمون نگیر، کمرمونو نشکن، دشمن شادمون نکن، عمود خیمه علمداروم نگه دار... تورو خدا ازمون نگیر. از اون روز تا الان دارم میسوزم و تموم نمیشم. چقدر دوست داشتم یه روزی حضوری حتی از خیلی دور میدیدمت، ولی قسمت من شد. خیلیها این آرزو رو داشتند، ولی آخرین دیدار از خیلی دور دیدمت آقا شهید من.... تو مارو دیدی، مطمئنم بهتر از دیدار حضوری.... ما رو دعا کن که دعای تو اثر دارد، بیشتر از بیشتر.... من قول دادم به خودم گوش به فرمان پسرت باشم، با تمام دل و جانم .... به امید دیدار در بهشت برین...
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۲ به نام خداوند جان آفرین حس آشنایی در افکارم میپیچد. قبلا اینجا بوده ام، سال ها پیش برای اقامه ی نماز عید فطر. از پله ها که به سمت خیل جمعیت قدم برمیداریم، پنجره ای رو به گذشته در ذهنم باز میشود. مثل همان روز، قلبم آرام و قرار ندارد. صدای تپش هایش آنقدر بلند است که آن را در گوش هایم میشنوم. لبخند از لب هایم پاک نمیشود، با یک دست چادر خودم و با دست دیگر، چادر مادر را محکم میگیرم تا میان جمعیت گم نشوم. "مامان، مطمئنی واقعا خود آقا میاد؟" "آره مامان، حضرت آقا قراره خودشون برای اقامه ی نماز بیان." شوق در چشمانم میدرخشد. "میشه یه جایی بشینیم که بتونیم آقا رو ببینیم؟" لبخندی میزند و نگاهی به چند متر آن طرف تر میاندازد. بعد از کمی فکر، پاسخ میدهد: "اگه ردیف های جلو جا باشه، میبرمت اونجا تا بتونی آقا رو ببینی." قدم هایم تندتر میشود، سر از پا نمیشناسم! "پس زودتر بریم که بتونیم جلو بشینیم!" نگاهم به اطراف میچرخد، چقدر آدم برای دیدار ایشان آمده! یعنی ما میتوانیم جایی بنشینیم که آقا را ببینیم؟ تا امروز، چهره ی زیبای او را، فقط در قاب شیشه ای تلویزیون دیده ام، اما مطمئنم آن لبخند گرمی که هر از چند گاهی روی چهره همچو ماهش نقش میبندد، از نزديک هزار بار دوست داشتنی تر و زیباتر است. مثل لبخند های بابا، دلگرم کننده و سرشار از محبت. کاش زودتر هنگام اقامه ی نماز برسد و آقا بیاید- "فاطمه زهرا!" صدای دوستم، مثل طنابی محکم من را از گذشته بیرون میکشد. به چشم های مهربانش نگاه میکنم، انگار کمی نگران است. هرچند دوستی من و او جدید و تازه است و از صندلی های اتوبوس شروع شده،اما این مقصد و داغ جانسوز مشترک ، زودتر از آنچه فکر میکردیم دل هایمان را به یکدیگر نزدیک کرده بود. "مطمئنی خسته نیستی؟ تو زودتر از ما اومده بودی مصلی، اگه بخوای میتونیم بریم توی شبستان بشینیم تا یکم استراحت کنی." لبخند میزنم. اشک پای چشم هایم مینشیند. نگاهم را میدوزم به رنگ های سبز و سفید و سرخ پرچم سرافراز ایران که پنج تابوت متعلق به آقا و خانواده ی ایشان را در برگرفته. نمیدانم چه مدت است که در دریای خاطرات شیرین اولین دیدار غرق شده بودم. چگونه فراموش کردم که این بار برای خداحافظی آمده بودم؟ حتی هنوز هم باورم نشده. ای کاش میشد که با کتمان این خبر، واقعیت تلخ فراق و دوری را هم از دل پاک کرد. اشک ها امان نمیدهند و از چشمانم فرار میکنند، درست مثل کلمات از زبانم. بغضی که از رمضان در وجودم رخنه کرده بود، به گلویم چنگ میاندازد. نرم وآهسته، پاسخ میدهم: "نه... خیلی ممنونم، همینجا خوبه. از ردیف های جلو میتونم آقا رو ببینم..." •"اولین و آخرین"
💠 مسابقه روایت آخرین دیدار 🔸بخش روایت متنی، متن شماره ۱ گاهی تاریخ، تنها در کتابها نوشته نمیشود؛ گاهی در خیابانها، در اشک چشم مردم و در سکوت جمعیتی که برای آخرین وداع گرد هم آمدهاند، ورق میخورد. آن روز، تصاویر بدرقه را که دیدم، احساس کردم ایران یکپارچه ایستاده است؛ پیر و جوان، زن و مرد، هرکدام با زبان خود، اما با یک احساس مشترک. بعضی آرام اشک میریختند، بعضی زیر لب دعا میخواندند و بعضی تنها به تابوتی مینگریستند که گویی بخشی از خاطرات یک ملت را با خود میبرد. در آن لحظه فهمیدم که شهادت، پایان راه نیست. شهید، از میان مردم میرود، اما در دل مردم میماند. نامش به خاطره تبدیل نمیشود؛ به مسئولیت تبدیل میشود. با خود اندیشیدم که اگر امروز هزاران نفر برای بدرقه آمدهاند، فردا باید میلیونها نفر راه عدالت، خدمت، صداقت و عزت را ادامه دهند. ارزش یک تشییع باشکوه، تنها در حضور مردم نیست؛ در ادامه دادن راهی است که شهید برای آن جان خود را فدا کرده است. آخرین دیدار، پایان نبود؛ آغاز عهدی دوباره بود. عهدی که هر ایرانی، به اندازه توان خود، سهمی در وفاداری به آن دارد.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи