tgindex
تَرَشُحآت مَغزِ اوُ

تَرَشُحآت مَغزِ اوُ

Статистика
@ibariwpianodailyВидеоперсидский

اندکی از تراوشات ذهن بارون🤍 نواختن و گاه نوشتن و اندکی هم در میانه ی زندگی. @Bariwm_bot

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Видео (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
419
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
775
25 постов
Вовлечённость
185,0%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 25
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
42
1/48двое суток
48
1/72трое суток
51

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بسیار ممنونم ازتون که انقد من رو قابل میدونین🥹🌻

  • خصلت آفرینشگری موهبت گرانقدری ست که اثر حیات در جهان هستی به تک تک نهاد جان‌های آزاده ی شما هدیه داده است *براستی، چرا هنرمندان باید در روند بی‌وقفه آفرینش خود متوقف نشوند؟* آیا آفرینش هنری نه حامل رازهایی سر به مهری است که در اعماق وجود هنرمند نهفته‌اند؟…

  • 11 авг.472из Bariwm_bot

    خصلت آفرینشگری موهبت گرانقدری ست که اثر حیات در جهان هستی به تک تک نهاد جان‌های آزاده ی شما هدیه داده است *براستی، چرا هنرمندان باید در روند بی‌وقفه آفرینش خود متوقف نشوند؟* آیا آفرینش هنری نه حامل رازهایی سر به مهری است که در اعماق وجود هنرمند نهفته‌اند؟ وقتی هنرمندی به وجود خصلت آفرینشگری در نهاد جانش پی می‌برد، در حقیقت با هنگامه‌ای جذبه‌آور و شهودی مواجه می‌شود. چشم‌انداز ویژگی‌های بی‌همتا و منحصر به فردی پیش رویش گشوده می‌شود، به‌گونه‌ای که معرفت او به طرز شگفت‌آوری به وسعت و عمق می‌رسد و همه خصایل بنیادین و باورهای او درباره جهان بودنش به یکباره آشکار و عیان می‌شود. در لحظاتی که در انتهای مستی و اوج میل از حیات خویش است، دلهره‌ای او را فرا می‌گیرد که ای کاش این حال همیشگی و لایزال باشد. هنرمندی که برای صیانت و حفظ این حالت، به سرعت آن را با استفاده از همان ویژگی‌های منحصر به فرد ذات آفرینش، عامدانه دوباره برای خود خلق می‌کند، در حقیقت تنها کسی است که راز آن را کشف کرده و با وجود خود عجین ساخته است. همان‌طور که هرگز نمی‌توان وانمود کرد چیزی را که نمی‌دانیم، دانسته‌ایم، آفریدن نیز عاری از هر گونه وانمودی است. به قول عارفان شرقی، متخلق شدن به اخلاق خداوندگاری است. از مرتبه جذبه‌ی شهود—که فقط یک دم است—به مرتبه حال می‌رسد—که بزم است و مدتی مستی که آن نیز تمام شدنی است—و زمانی که از حال به مرتبه مقام می‌رسد، یعنی دیگر تمامیت جان عارف به ذات مقام معرفت مبدل شده است و مرتبه مقام، مرتبه‌ای لایزال و جاویدان است. بنابراین پیدایش آفریدن از آفریدن دوم و بی‌وقفه و مدام به وجود آمدنی است. آفریدن کنش عامدانه‌ی خصلت آفرینشگری است و فقط به همین صورت است که در زمان بسیار مختصری به نیرویی جاودان و خصلتی لایزال بدل می‌شود. آفریدن‌های دوباره و دوباره است که خصایل آفرینندگی را در زبان و ذهن هنرمند پیکربندی می‌کند. آفریدن هرگز از جنس واکنش نیست؛ آفریدن کنشی است عامدانه، مصرانه و بس. پرسش دوم این است که چرا هنرمند، پس از درک این خصلت، باید تا پایان عمر بی‌وقفه داستان از پی داستانی خلق کند و مصرانه سرنوشتی از پی سرنوشت دیگر بسازد؟ البته گفتیم که این روند بی‌پایان، همچون آتش عشقی در دلش می‌سوزد و هرگز به سردی نمی‌گراید که نشانه‌ای از عمق و غنای جهان تعالی‌یافته‌ی وجود اوست. اما چرا او باید تا آخر عمر، همچنان خستگی‌ناپذیر و مصرانه، داستان‌های جدیدی برای جهانیان و ابناء بشر بیافریند؟ به نظر می‌رسد پاسخ این سوال بنیادی باید در آنچه او می‌آفریند، یعنی در خود اثر هنری نهفته باشد. حداقل ۲۷ قرن است که ما انسان‌ها دریافته‌ایم که تنها راه مقابله با هر نوع احتمال فروپاشی تمدن و انقراض زندگی، خلق پی‌درپی سرنوشت‌های نوین در عین حال قابل تجربه با کنش فردی است. تاریخ معاصر ماحصل خلق بی‌شمار سرنوشت‌های متنوع در عین حال مستقل از هم است. در حقیقت داستان در اثر هنری خلق همین مجموعه‌هایی از سرنوشت است. همان بذرهای زندگی، همان هسته‌های حیات و نطفه‌های وجود است که بودن زندگی را در سایه‌ی آزادی خلق انواع زندگی حفظ و صیانت می‌کند. به ویژه زندگی شخصی هنرمند که سرچشمه‌ی بی‌نهایت آثار اجتماعی‌اش می‌شود. سیاستمدار با قوانین تصاحب زندگی، سعی دارد با ارائه فقط یک نوع الگوی ایده‌آل برای سرنوشت همگان داد سخن سر دهد، در حالی که هنرمند با آفرینشگری‌های مدام در پی آفریدن بی‌وقفه‌ی داستان از پی داستان‌های بی‌شمار، آزادی انتخاب هر گونه سرنوشتی برای هر نوع سلیقه‌ای را رقم می‌زند. آیا نه این است که هنرمند با هر اثرش نه تنها امکان‌های سرنوشت خود را بلکه زمینه‌ی تحقق تمام ممکنات سرنوشت‌های جمعی بشر را نیز می‌سازد؟ در همین راستاست که هنر آفرینشگری هنر همواره آغازگر می‌شود. تسامحاً به طرز سهل الوصولی متضاد هر نوع ویرانگری جلوه می کند. آغازگری که به مثابه ضرورتی برای بقای خود خصلت آفرینش و حتی ابزاری برای مقاومت در برابر هرگونه زوالی، همیشه عمل می‌کند. آغازگری در اثر هنری مطابق با خصلت اثر حیات، مطابق روند لحظه لحظه‌ی پویایی جهان هستی است. تعاملی شگفت انگیز از شبکه های در هم تنیده ی اعمال فزاینده و اعمال کاهنده. جهان همیشه این گونه کار می‌کند؛ یک بار آفریده شده است و برای ماندگاری خود مدام و بی‌وقفه در حال آغاز و آفریدن اسرارآمیز خویش است. اثر هنری، آینه گردان همین ترجمان است.

  • без подписи

  • 8 авг.119121

    «نور»

  • «همه می‌گویند انسان، خدا را پس از مرگ پیدا می‌کند. اما هیچ‌کس از آن بنده‌ای سخن نمی‌گوید که خدایش، پیش از خودش مُرد.» تو مُردی؛ نه در گور، نه در خاک، بلکه در جایی هولناک‌تر؛ در آن بخش از جهان که هنوز نفس می‌کشد اما دیگر معنا ندارد. از آن روز، جهان برای من به دو نیم تقسیم شد؛ جهانی که تو در آن بودی و جهانی که از شرمِ نبودنت، دیگر حتی شایسته‌ی نامِ «جهان» نیست. می‌پنداشتم عشق، راهی به سوی رستگاری است. اکنون می‌دانم عشق، ظریف‌ترین شکلِ فروپاشی است؛ زیرا انسان را وامی‌دارد در چهره‌ی انسانی دیگر، امرِ مطلق را جست‌وجو کند. چه گناهِ زیبایی بود که از یک انسان، خدا ساختم. محرابم شانه‌های تو بود، دعاهایم نام تو، و ایمانم لرزشِ صدایت. تمام آنچه فیلسوفان «مطلق» نامیده‌اند، پیش از آن، در سکوتِ چشمان تو بر من مکشوف شده بود. اما معبودهای زمینی جاودانه نیستند. پس از رفتنت، زمان دیگر نگذشت؛ فقط از روی پیکرِ رؤیاهایم عبور کرد. صبح‌ها طلوع کردند، بی‌آنکه نوری بیاورند. شب‌ها آمدند، بی‌آنکه از درونِ من تاریک‌تر باشند. مردم زندگی کردند، خندیدند، عاشق شدند؛ و من با حیرت به آنان نگریستم، گویی همه در جهانی نفس می‌کشند که سال‌ها پیش، روحش را از دست داده است. از خودم پرسیدم: اگر جهان می‌تواند بعد از رفتنِ تو همچنان ادامه پیدا کند، آیا از آغاز، هیچ حقیقتی در آن وجود داشته است؟ به کتاب‌ها پناه بردم، نه برای دانستن، بلکه برای یافتنِ کسی که تاریکی را فهمیده باشد. داستایفسکی از رنج گفت، کامو از سکوتِ جهان، و سیوران از فرسودگیِ بودن؛ اما هیچ‌یک نتوانستند جای خالیِ خدایی را پر کنند که روزی با نامِ تو صدایش می‌کردم. شاید حقیقت از آغاز همین بوده است: ما خدا را در آسمان گم نکرده‌ایم؛ در انسان‌ها ساخته‌ایم. و هر بار که یکی از آنان می‌رود، بخشی از ایمانِ ما نیز با او دفن می‌شود. او برای لحظه‌ای کوتاه، در هیبت یک انسان از کنار ما گذشت؛ فقط آن‌قدر که ایمان بیاوریم، و درست همان لحظه که سجده کردیم، ناپدید شد تا بفهمیم ایمان، چیزی جز تمرینِ فقدان نیست. اکنون سال‌هاست در ویرانه‌های همان معبد زندگی می‌کنم. نه از آن رو که هنوز چشم‌به‌راهِ بازگشتِ تو باشم؛ بلکه چون می‌دانم اگر از این خرابه بیرون روم، باید بپذیرم که هیچ معبدی هرگز وجود نداشته است. و این، از تمامِ فقدان‌ها هولناک‌تر است. پس دیگر نمی‌دانم برای تو دلتنگم... یا برای آن انسانی که پیش از شناختنت، هنوز می‌توانست به جهان اعتماد کند. شاید سهمِ عاشق، رسیدن به معشوق نباشد. شاید سهمِ او این باشد که تا پایانِ عمر، میانِ ویرانه‌های ایمانی سرگردان بماند که خود آن را ساخته بود. و آن‌گاه درمی‌یابد که آخرین چیزی که از خدا باقی می‌ماند، نه معجزه است، نه دعا، نه حتی امید... فقط سکوت. و شاید سکوت، نه آخرین نامِ خدا، بلکه آخرین پاسخِ اوست. باران همتی✍🏻

  • без подписи

  • «در میانه ی زندگی»

  • در انتهای هزارتوی خاموشِ خویشتن، آن‌جا که حتی خاطره نیز از سنگینیِ خود فرو می‌پاشد، انسان با حقیقتی روبه‌رو می‌شود که تمام عمر از آن گریخته است: هیچ‌چیز در انتظار ما نیست. جهان، نه دشمنِ ماست و نه پناهگاهمان. آن‌قدر عظیم و بی‌اعتناست که بودن و نبودنِ ما، تفاوتی در سکوتِ ابدی‌اش ایجاد نمی‌کند. تنهایی، سرنوشتِ انسان نیست؛ صورتِ حقیقیِ وجود است. هر آگاهی، زندانی‌ست که دیوارهایش از خودِ آگاهی ساخته شده‌اند. ما هرگز به یکدیگر نمی‌رسیم؛ تنها برای لحظه‌ای، توهمِ رسیدن را زندگی می‌کنیم. شاید آنچه هنر می‌نامیم، واپسین تقلای موجودی باشد که فهمیده هیچ معنایی در جهان از پیش وجود ندارد. نه برای نجات. نه برای جاودانگی. بلکه تنها برای آن‌که سقوط، اندکی زیباتر به نظر برسد. ما معنا را کشف نمی‌کنیم؛ از ترسِ خلأ، آن را اختراع می‌کنیم. تمام عشق‌ها، ایمان‌ها، رؤیاها، و تمام آنچه «امید» نامیده‌ایم، شاید چیزی جز نام‌های متفاوتِ یک انکار نباشند؛ انکارِ این حقیقت که جهان، هرگز از بودنِ ما آگاه نبوده است. هولناک‌ترین حقیقت، مرگ نیست. مرگ تنها لحظه‌ای است که جهان، بی‌آن‌که حتی متوجه باشد، ردّ کوتاهِ حضورِ ما را پاک می‌کند. گویی هیچ‌گاه نبوده‌ایم. شاید آگاهی، بزرگ‌ترین اشتباهِ هستی بود؛ لحظه‌ای که ماده، چشم گشود و فهمید محکوم به نابودی است. از آن لحظه، تمام تاریخِ انسان، تلاشی بود برای فراموش کردنِ همین آگاهی. و شاید آخرین حقیقت، حتی از این هم تاریک‌تر باشد: نه رنج معنایی دارد، نه زیبایی، نه امید، و نه خودِ انسان. همه‌چیز، تنها لرزشی کوتاه در دلِ خلائی بی‌انتهاست. و ما، پیش از آن‌که خاموش شویم، تنها موفق شدیم نامِ این خلأ را «زندگی» بگذاریم. باران همتی✍🏻

  • 21 июн.8662315

    بداهه نوازی توی هنرستان...📚🎶 #بداهه_نوازی 𝗗𝗔𝗬 28🦋

  • без подписи

  • گویی تمام حقیقت زندگی، در همین تناقض خاموش پنهان شده باشد؛ در چیزی که شکسته است اما هنوز آواز می‌دهد. این‌جا، میان آجرهایی که سال‌ها وزنِ زمان را تحمل کرده‌اند و سازی که زخم‌هایش را پنهان نمی‌کند، چیزی فراتر از یک مکان وجود دارد؛ شاهدی بر اینکه ویرانی همیشه پایان نیست. هر ترک، هر شکستگی، هر سکوتِ باقی‌مانده، روایتی‌ست از جهانی که بارها فرو ریخته و با این حال، انسان هنوز پشت یک ساز می‌نشیند و تلاش می‌کند از دلِ سکوت، صدا بیافریند. ما در این گوشه‌ی کوچکِ جهان، با تمام جنگ‌ها، فقدان‌ها و خستگی‌های تاریخ، دوباره آموختیم که زندگی را نه در بی‌نقص بودن، که در ادامه دادن باید جست‌وجو کرد. شاید امید همین باشد؛ ادامه دادن نه چون جهان پاسخی دارد، بلکه چون هنوز دستی هست که بر کلیدی خاموش فرود آید و از دل سکوت، چیزی شبیه زندگی برخیزد. باران همتی. پ.ن:هنرستان موسیقی موازی و کمی از آثار جنگ.

  • без подписи

  • 28 мая996176

    انسان بالاخره به همه‌چیز عادت می‌کند.

  • 24 февр.1 060224

    امسال، بیش از هر سالِ زیسته‌ام، برای زادروزم خوشحال و مفتخرم. نه از آن رو که یک سال دیگر بر شمار روزهایم افزوده شده است، بلکه از آن جهت که معنای «بودن» را در میان طوفان فهمیده‌ام. امسال، تولد برایم فقط یک مناسبت شخصی نیست؛ آیینه‌ای‌ست که در آن چهره‌ی مردمانی را می‌بینم که برای آزادی، برای حق زیستن، برای لبخندهای ساده و بی‌ادعای من جانشان را بر کف گرفتند و بی‌چشمداشت، تقدیم خاک مقدس ایران کردند. چه هدیه‌ای باشکوه‌تر از این که انسان، در سرزمینی نفس بکشد که فرزندانش آزادی را نه در واژه، که در خونِ جاریِ رگ‌هایشان معنا کردند؟ امسال، تولدم را در میان مرگ و زندگی جشن می‌گیرم؛ در آستانه‌ای ایستاده‌ام که تاریخ و امید دست در دست هم داده‌اند. در لحظه‌ای که هر سپیده‌دم بوی رهایی می‌دهد و هر شب، زمزمه‌ی فردایی روشن‌تر را در گوش خاک می‌خواند. زادروزم را جشن می‌گیرم نه فقط برای خودم، که برای تمام آن رویاهایی که هنوز زنده‌اند، برای نام‌هایی که در حافظه‌ی این سرزمین جاودانه شده‌اند، برای لبخندهایی که قرار است دوباره بر لب‌ها بنشیند. امسال، تولدم باشکوه‌تر از هر سال دیگر است؛ چرا که آموخته‌ام زندگی، تنها تپش قلب نیست، که ایستادن است. امید داشتن است. باور کردنِ فردایی که شاید هنوز نیامده، اما در جان ما ریشه دوانده است. زادروزت مبارک، باران 🤍 که نامت خود نویدِ باریدن است؛ و چه زیباست که در میانه‌ی خشکسالیِ اندوه، باران، تولدش را به امیدِ رویش جشن بگیرد. ۱۹ سالگی. باران همتی✍🏻

  • 20 февр.1 4502327

    دی ماه۱۴۰۴🖤 #بداهه_نوازی 𝗗𝗔𝗬 27🦋

  • 16 февр.2 1002629

    40 days have passed🖤

  • 14 февр.1 523124

    ایران فقط یک مکان و یک خاک نیست. ایران یک عظمت است. عظمتی به وسعت مردمش💚

  • 3 февр.1 52086

    موسیقی The death of brave son اثر آرمن استپانیان دودوکِ آرمن استپانیان روایتگرِ لحظه‌ای است که خبرِ نیامدنِ جوان‌ترین پسرِ قبیله می‌رسد؛ زمان می‌ایستد. در فرهنگ ارمنی، افتادنِ یک پسر شجاع فقط غیبتِ یک نفر نیست؛ با او، امید و تداومِ نامِ قبیله فرو می‌ریزد. دودوک، این سوگِ ملی را در لرزشِ نُت‌ها ثبت می‌کند.

  • 3 февр.1 250816

    без подписи