- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 62
- 1/48двое суток
- 71
- 1/72трое суток
- 76
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حس کردم… ستاره ای گُرگرفته از مدار ستارگان خارج و به سینهام پناهنده شده است حس کردم… جنگلی انبوه در زیر لباس هایم سر برکشیده است
دست از سر خدا بردارید اگر قرار بود کاری کند، تاریخ لبریز از جنایات نبود، به عقل خودتان رجوع کنید. — چارلز داروین.
زندگی شهد گلیست که میخوردش زنبور زمان، تنها چیزی که باقی میماند عسل خاطره هاست.
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو، بار دیگر تو.
سخت ترین دلتنگی برای خاطره ها نیست، برای احتمال هایی است که هیچوقت فرصت واقعی شدن پیدا نکردند.
شب میشه آسمونو باز قدم میزنم تا برسم به بازتابت تو ماه.
زنده میشن همه قصه هام به خوندنت سرت شیرین ترین بار روی شونمه شاعر میمونم، تا وقتی که یه شعر نابه بودنت
نمیشه گفت دیگه زندگی وجود نداره. زندگی هست و اینو نمیگم چون فقط زندهایم. میگم هست، چون هممون غمگینیم. این یعنی داریم غمی رو زندگی میکنیم. زندگی وجود داره به شکل تاریک و دردناکش. دلم نمیخواد از درد بگم ولی مگه غیر از این چیز دیگهای هم هست؟
حتی در شرایط سخت سعی میکنی به زندگی وصل بمونی، وقتی به خود کلمه ی زندگی فکر کنی شبیه یه وقت تلف کردن بنظر میاد وجود داشته باشی، چند وقتی ازمون و خطا کنی و بعد توی یکی از همون ازمون و خطاها ببینی داری به اخرای راه نزدیک میشی برای همینه که زیاد نباید به زندگی فکر کرد فقط باید پیش رفت و به اطراف نگاه کرد بدون اینکه فلسفه ی خاصی براش بچینی
ماه امشب به اسم strawberry moon ثبت شده :)
تو فرق نداشتی، من متفاوت دیدمت.
без подписи
مخواه که هردو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، یک شیوه نگاه کردن را، همسفر بودن و همهدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست
هرکسی لایق به یاد ماندن نیست.
« نصف قهوهات را که خوردی، بیا فنجان هایمان را عوض کنیم، در کافه های شهر نمیشود یکدیگر را بوسید.»
без подписи
از دلِ تنگتون برام بگید، از هرچی دوست دارید بگید
از دلِ تنگتون برام بگید، از هرچی دوست دارید بگید
اگر سخن میان من و تو پایان یافت و راه های وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم، از نو با من آشنا شو
نه ما میمانیم نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حبابِ نگرانِ لب یک رود قسم، و به کوتاهیِ آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه ها هم میگذرد