tgindex
داستان کوتاه

داستان کوتاه

Статистика
Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
19
Всего постов
558
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
20 942
−17 за 5 дн.
Сутки
−3
−0,01%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
805
40 постов
Вовлечённость
3,8%
к подписчикам
Постов в день
2,7
всего 558
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
по 3 постам
1/24сутки в ленте
739
1/48двое суток
846
1/72трое суток
912

Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.

Посты

  • با حرف قابله دنیا رو سرم خراب شد زنعمو خوشحال از جا بلند شد و کل کشید دست میزد و میگفت دیدین دیدین گفتم دختر من از گل پاک تره چقدر گفتم این بچه رو با اون دختر که پدر بالا سرش نبوده و هر غلطی خواسته کرده مقایسه نکنید حالش دست خودش نبود انگار از خوشحالی کم…

  • فرهاد نگاهی به من انداخت و دستاشو مش ت کرد خواست چیزی بگه که این بار خان بابا گفت: _کافیه دیگه اصلا حالا که کار به اینجا رسید هم این قابله و هم قابله ده خودمون باید بیان که حرفی نمونه دیم خاله برگشت سمت فرهاد حتما میخواست بپرسه حالا چیکار کنیم که فرهاد…

  • ساعت انگار کش اومده بود و اصلا نمیگذشت یاد دفعه پیش افتادم که با خوش خیالی منتظر بودم قابله بیاد همه چی تموم بشه حالا حتما سیمین هم حال اون روز منو داشت بالاخره بعد یک ساعت که واسه من یک عمر گذشت مش رحیم خبر از اومدن شهرناز خانوم داد هر چهارتامون دوییدیم‌…

  • 14 авг.7271318

    برای شناختن یه آدم، فقط نبین با تو چطور رفتار می‌کنه؛ ببین با آدم‌هایی که هیچ سودی براش ندارن چطوره. ببین وقتی عصبانیه چقدر خودش رو کنترل می‌کنه، با حیوان‌ها چطور برخورد می‌کنه، چه آدم‌هایی رو برای دوستی انتخاب کرده و درباره بقیه چطور حرف می‌زنه. خانواده‌ای که توش بزرگ شده، هدف‌هاش، اولویت‌هاش، طرز فکرش و حتی رفتارش توی موقعیت‌های ساده، همه مهمن. آدم‌ها بیشتر از حرف‌های قشنگ، خودشون رو توی همین جزئیات نشون می‌دن. گاهی چیزی که در نگاه اول «یه نکته کوچیک» به نظر میاد، بعداً تبدیل می‌شه به مهم‌ترین بخش شخصیت یک آدم. #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

  • 14 авг.7041710

    🌷🌷🌷 قدرت را به دیگران منتقل کنیم دیروز دختر یازده‌ساله‌ام گفت: «هماهنگ کرده‌ام که بتوانی مسابقه والیبالم را ببینی.» مسابقه که شروع شد، در بهت ماندم. تقریباً بهترین بازیکن زمین بود. قدرت، اعتمادبه‌نفس و تسلطش، مرا غافلگیر کرده بود. در راه بازگشت از او پرسیدم: «تو که فقط یک سال است والیبال را شروع کرده‌ای و این‌قدر خوب بازی می‌کنی، چرا وقتی با من بازی می‌کنی، در همان سطح ابتدایی می‌مانی؟» لبخندی زد و گفت: «چون تو پدرمی.» گفتم: «چه ربطی دارد؟» گفت: «من می‌خواهم با هم بازی کنیم، نه اینکه ببرمت. می‌دانم پایت آسیب دیده؛ نمی‌خواهم مجبور شوی بدوی.» سکوت کردم. ناگهان یاد سال‌هایی افتادم که خودش کودک بود. آن روزها، عمداً به او می‌باختم تا لذت بردن را تجربه کند. تا بداند پیروزی چه مزه‌ای دارد. و امروز... بی‌آنکه با او درباره‌اش حرفی زده باشم، همان کار را برای من می‌کرد. آن لحظه فهمیدم که سال‌هاست مرا می‌بیند. توانایی‌هایم را... محدودیت‌هایم را... و حتی ضعف‌هایم را... و در سکوت، مراقب آن‌هاست. همان‌طور که من روزی مراقب او بودم. چه قدر مضحک است که منبعد بخواهم برای او نقش همه چیز دان را بازی کنم و مجوز عبور از خود را به او ندهم و او را در حین عبور بدرقه و حمایت نکنم. آن روز، معنای دیگری از پدر بودن را فهمیدم. پدر بودن، فقط دست فرزند را گرفتن نیست. روزی هم باید دستت را آرام‌آرام از دوچرخه رها کنی... از کنار زمین کنار بروی... و با لبخند تماشا کنی که او، بی‌نیاز از تو، محکم‌تر و زیباتر از تو بازی می‌کند. اگر هنوز اصرار داشته باشی همیشه قوی‌ترین آدم میدان باشی، رشد عزیزانت دیر یا زود متوقف خواهد شد. اما اگر بتوانی از قدرتت عبور کنی، قدرت در وجود آنان ادامه پیدا می‌کند. قدرت، وقتی در ما متوقف بماند، به سلطه تبدیل می‌شود؛ اما وقتی به دیگری منتقل شود، به میراث. سهیل رضایی #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚 🌷🌷🌷

  • без подписи

  • без подписи

  • 14 авг.6761из رها

    👇👇پیشنهاد ویژه ی مدیر کانال👇👇 آخرین نسخه تلگرام اصلی که توش : ☄️ اکانت پریمیوم رایگان شده 💥✅(استوری و ایموجی و... رایگان شدن) هوش مصنوعی برای تولید عکس و فیلم رایگان داره ▶️⌨️📸 پروکسی جادویی اختصاصی خود تلگرام بدون قطعی 🔗🌐 کاملا امن دانلود شده از فروشگاه گوگل 🛒💯 B23

  • 12 авг.5652удалён 14 авг.

    🔮‌انجام انواع طلسم و جادو و ادعیه رحمانی و یهودی  با ضمانت کتبی برگشت وجه 💰‌💶‌ 🕙‌فقط در ۲۴ ساعت  شاهده معجزه باشین🕙‌ 🔮‌ بازگشت معشوق از راه دور ۲۴ ساعته 💰‌ طلسم جذب ثروت فراوان ♥️ بخت گشایی فوری 🌀‌طلسم فروش ملک زمین در ۲۴ ساعت 🧿‌دعای باطل کردن سحر و جادو ⚖موفقيت در دادگاه و امور اداری 💶بازگشت مال از دست رفته 📚موفقیت در درس و دانشگاه 🤐‌ دعای زبونبند قوی 📜‌صدرصد تضمینی📜‌ 🥀طلسم و جادو نابودی 📬‌📦‌ارسال به تمام نقاط کشور📦‌📬‌ 👇👇👇👇👇👇👇👇👇 https://t.me/+nmJjH2jt0JViM2Y0 https://t.me/+nmJjH2jt0JViM2Y0 https://t.me/+nmJjH2jt0JViM2Y0 https://t.me/+nmJjH2jt0JViM2Y0 https://t.me/+nmJjH2jt0JViM2Y0 https://t.me/+nmJjH2jt0JViM2Y0

  • هق زدم و گفتم : _توقع زیادی نداشتم توقع مادری داشتم توقع داشتم حرفامو باور کنه منی که دخترش بودم و تمام عمر جلوی چشمش توقع داشتم دست منو گلی رو بگیره از اینجا ببره خودش زندگیمونو بسازه تا ساده ترین کارو انتخاب کنه با شوهر دادنم از دستم راحت بشه توقع داشتم…

  • 12 авг.1 084188

    🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘ ☘ برگی_از_زندگی دوستی می گفت: یکی از همسایه‌های ما،استعدادهای عجیبی دارد. تا می‌فهمد عزیزی از خانواده‌ای به رحمت خدا رفته، چند روز بعد سر و کله‌ اش پیدا می‌شود ومی‌گوید: -دیشب خدا بیامرز را خواب دیدم. صاحب عزا هم با نگرانی می‌پرسد: -خیر باشد.چه می گفت؟ -می گفت :هوس حلیم کرده‌ام. صاحب عزا می‌پرسد: -خب حالا چکار کنم؟ می‌گوید: -یک نذری حلیم بدهید، بین همسایه‌ها پخش کنید،روحش شاد می‌شود. حالا من مانده‌ام خدا بیامرز واقعاً حلیم می‌خواسته یا بعضی از همسایه‌ها از طرف اموات سفارش غذا می‌گیرند. 😂 خلاصه چند بار برای خشنودی اموات، نذری داده‌اند و بعضی از همسایه‌ها هم با کمال میل به وظیفه انسانی خود عمل کرده‌ و نوش جان فرموده‌اند.😄 البته جای شکرش باقیست که آن همسایه هنوز خواب کوبیده وماهیچه ندیده وگرنه صاحب عزا باید وام بگیرد.😉 ✍️ مژگان_نیازی 𝄟᭄★░ #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

  • ☁️🌱ᥫ᭡ 📗پسر جوانی بیمار شد. اشتهای او کور شد و از خوردن هر چیزی معده‌اش او را معذور داشت. حکیم به او عسل تجویز کرد. جوان می‌ترسید باز از خوردن عسل دچار دل‌پیچه شود لذا نمی‌خورد. حکیم گفت: بخور و نترس که من کنار تو هستم. جوان خورد و بدون هیچ دردی معده‌اش عسل را پذیرفت. حکیم گفت: می‌دانی چرا عسل را معده تو قبول کرد و پس نزد و زود هضم شد؟ جوان گفت: نمی‌دانم. حکیم گفت: عسل تنها خوراکی در جهان طبیعت است که قبل از هضم کردن تو، یک‌بار در معده زنبور هضم شده است. پس بدان که عسل غذای معده توست و سخن غذای روح توست. و اگر می‌خواهی حرف تو را بپذیرند و پس نزنند و زود هضم شود، سعی کن قبل سخن گفتن، سخنان خود را مانند زنبور که عسل را در معده‌اش هضم می‌کند، تو نیز در مغزت سبک سنگین و هضم کن سپس بر زبان بیاور! #داستان_کوتاه 📚🌱 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ 📚 @irDastanak 📚

  • 11 авг.1 001225

    💠🌀⭕️    🔷🔹 🌀 ⭕️ 🔷 🔹 مادرش می‌گفت: دخترم! بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده‌ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردن دارد.! پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه جا را نگاه کن بعد سرت را پایین بنداز و با صدای آرام بگو؛ سلام! نمی‌خواهم پشت سر دخترم حرف درست کنند که چقدر خودخواه و بی‌تربیت بود... یک وقت هول نشوی! رنگت عوض می‌شود با خودشان می‌گویند: "دختره آدم ندیده است" سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشود که دستت بلرزد و آقای داماد را شرمنده کنی... حواست جمع باشد اول بزرگتر... یک وقت نبینم که سینی را یک‌راست بردی جلوی آقای داماد!! فکر می‌کنند که حالا پسرشان چه آش دهان‌سوزی است. آرام و باحوصله راه برو، دوبار کمتر تعارف نکن، سرت را بلند نکن، آرام حرف بزن، حتی اگر جُک هم تعریف کردند نخند!! وگرنه از فردا رویت عیب می‌گذارند که دختره بی‌حیا و پر رو بود. عزیزم! می‌دانم که سخت است ولی چند دقیقه بیشتر نیست، تحمل کن از قدیم گفته‌اند: "در دروازه شهر را می‌شود بست ولی در دهان مردم را نه..." لحظه موعود فرا رسیده بود... دستورها را مو به مو اجرا می‌کرد سینی چای را دو دستی چسبیده بود سعی کرد به هیچ چیزی فکر نکند شانه‌هایش را پایین انداخت محکم و استوار قدم بر می‌داشت. همه چیز روبراه بود چند قدم بیشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد که چادرش را جلو کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ می‌کرد...! گوشهایش را تیز کرد صدای مادر را شنید که می‌گفت: ماشاالله هزار ماشاالله همچین چایی میاره که انگار نسل اندر نسل قهوه‌چی بوده‌اند... واقعا "در دروازه رو می‌شه بست ولی در دهن مردم رو نه..." پس برای خودتون زندگی کنید نه حرف مردم #داستان_کوتاه 📚🌱 📚 @irDastanak 📚

  • без подписи

  • با تعجب به مسعود گفتم : _دنبال من؟ چرا؟ نزدیک در عمارت بودیم مش رحیم جلوی در وایساده بود و با دیدن من گفت : _اومدین خانوم؟ کجا بودین ؟ همه دنبال شمان اخ خدا اصلا فکر نکرده بودم چه دلیلی واسه نبودنم بیارم به مسعود گفتم : _چیشده؟ _همه دنبال شمان بی خبر گذاشتین…

  • پسرک خواب آلود سلام کرد ننه پرسید : _چه وقت خوابه بچه؟ برو کنار ببینم سید خونه اس؟ پسربچه رو کنار زد و خودش رفت تو حیاط داد زد: _ سید خواستم برم تو که جواد بازومو گرفت با التماس زل زد بهم‌ و گفت: _الان بهترین موقعیت بهار بیا بریم دستمو از دستش کشیدم…

  • خودم رفتم سمت در و کمی بعد ننه و جواد هم راه افتادن تو دلم آشوب بود باز دلشوره اومده بود سراغم باورم نمیشد به همین راحتی داشتم خلاص میشدم از دستشون البته خیلی هم راحت که نبود بعد از این باید یه فکری به حال بنچاق میکردم اگه عمو میفهمید بنچاقو دادم دست اینا…

  • 11 авг.775из AkharinkhabarOfficialудалён 14 авг.

    без подписи

  • 11 авг.8061удалён 14 авг.

    آخرین نسخه تلگرام مجهز به : ☄️ اکانت پریمیوم رایگان تلگرام 💥✅ هوش مصنوعی تولید عکس و فیلم رایگان ▶️⌨️📸 پروکسی های اختصاصی و بدون قطعی 🔗🌐 کاملا امن دانلود شده از فروشگاه گوگل 🛒💯

  • هرقدر سطح انتظارت از آدم ها پایین‌تر باشه ، آسوده تری ، به قول نادر ابراهیمی: از هیچ ، به قدرِ هیچ باید خواست و نه بیشتر #داستان_کوتاه 📚🌱