اندر احوالات توسعه، با چاشنی اقتصاد، سیاست و فرهنگ
Статистика- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Экономика
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 14
- 1/48двое суток
- 16
- 1/72трое суток
- 17
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عدد شاید بیش از هر تحلیل دیگری درباره منطق نظامی ایران حرف بزند: طبق برآورد سیپری، ایران در سال ۲۰۲۵ تنها ۷.۴ میلیارد دلار هزینه نظامی داشته؛ در برابر حدود ۴۸ میلیارد دلار اسرائیل و ۸۳ میلیارد دلار عربستان. با این حال، ایران بزرگترین زرادخانه موشکهای بالستیک خاورمیانه را ساخته و برآوردهای پیش از جنگ، موجودی آن را بین ۲۵۰۰ تا ۶۰۰۰ موشک قرار میداد. معنای این اعداد روشن است: راهبرد ایران رقابت متقارن نیست؛ تبدیل پول کمتر به هزینه بیشتر برای دشمن است. موشک، پهپاد، زیرساخت زیرزمینی و جغرافیای خلیج فارس ابزارهای همین جنگ نامتقارناند. نقطه قوت ایران توان تحمیل هزینه و ادامه جنگ است؛ نقطه ضعفش این است که این توان لزوماً به برتری هوایی، حفاظت از زیرساختها یا توان پایان دادن جنگ با شرایط مطلوب تبدیل نمیشود.
ترکیه، عربستان و پاکستان اکنون سازوکاری برای مشورت و دفاع مشترک ایجاد کردهاند. این سازوکار میتواند بحرانهای واقع در آناتولی، خلیج فارس، دریای سرخ، افغانستان و جنوب آسیا را بیش از گذشته به یکدیگر مرتبط کند. برای ایران، مهمترین تحول همین تبدیل چند محیط امنیتی جداگانه به یک شبکه مرتبط است. اگر در قرن هفدهم بغداد و قندهار دو سر یک خط فشار بودند، امروز آنکارا، ریاض و اسلامآباد سه رأس یک مثلثاند. فلات ایران در میانه این مثلث قرار گرفته است. جغرافیایی که فراموش نمیکند دوستان من! دولتها، سلسلهها و ایدئولوژیها تغییر میکنند، اما جغرافیا با سرعت بسیار کمتری دگرگون میشود. صفویه از میان رفته، عثمانی فروپاشیده و امپراتوری گورکانی به تاریخ پیوسته است، اما فلات ایران همچنان میان آناتولی، شبهجزیره عربستان و شبهقاره قرار دارد. در قرن هفدهم، شاه عباس با تصرف بغداد و قندهار مرزهای ایران را در غرب و شرق گسترش داد، اما همان دو پیروزی موجب شد عثمانی و گورکانی منافع خود را در برابر ایران به یکدیگر نزدیک ببینند. در ۱۶۳۸، صفویان پیامد این اتصال را با از دست دادن تقریباً همزمان بغداد و قندهار تجربه کردند. امروز موضوع بر سر تصرف بغداد یا قندهار نیست. مسئله، بازگشت همان دستور زبان ژئوپلیتیکی در قالبی جدید است: پیوند خوردن قدرتهای مستقر در پیرامون ایران و تبدیل موقعیتهای جغرافیایی جداگانه به یک چارچوب امنیتی مشترک.از این رو، پیمان مکه را نباید صرفاً توافقی میان سه کشور مسلمان یا واکنشی موقت به بحرانهای منطقه دانست. اهمیت تاریخی آن در این است که قدرتهای عمده غرب، جنوب و شرق ایران را در یک نظم دفاعی به هم پیوند میدهد. تاریخ دقیقاً تکرار نشده، اما هندسه قدرت دوباره ظاهر شده است. برای ایران، پرسش اصلی این نیست که چه کسی امروز خود را دشمن مینامد. پرسش مهمتر این است که چه قدرتهایی در کدام سوی نقشه به یکدیگر متصل شدهاند و این اتصال چه اثری بر آزادی عمل، موازنه منطقهای و امنیت آینده ایران خواهد گذاشت
قدرت اصلی همگرایی عثمانی و گورکانی در همین قابلیت اتصال جبههها بود. هر منازعه بهتنهایی قابل مهار بود، اما همزمان شدن آنها موازنه را تغییر میداد. موازنهای که پس از ۱۶۳۸ شکل گرفت پس از تصرف بغداد و قندهار، هر دو امپراتوری به هدف فوری خود رسیده بودند. عثمانیها مرز شرقی و موقعیت خود در عراق را تثبیت کردند و شاهجهان نیز بار دیگر قندهار را به قلمرو گورکانی افزود. با این حال، منطق فشار از دو سوی ایران از میان نرفت. ایران صفوی میدانست که هر بحران در غرب میتواند بر توان آن برای دفاع از شرق اثر بگذارد و هر منازعه در قندهار ممکن است با تحرک عثمانیها در عراق همزمان شود. همین احتمال، حتی در دورههایی که جنگ بزرگی در جریان نبود، بخشی از محاسبات امنیتی صفویان باقی ماند. در سال ۱۶۴۹، شاه عباس دوم قندهار را دوباره تصرف کرد. این بار گورکانیان چندین لشکرکشی بزرگ برای بازپسگیری شهر ترتیب دادند. شاهزادگان و فرماندهان برجسته به جبهه قندهار اعزام شدند و هزینههای فراوانی صرف محاصره شهر شد، اما تلاشهای ۱۶۴۹، ۱۶۵۲ و ۱۶۵۳ به نتیجه نرسید. عثمانیها در آن مقطع جنگ تازهای در غرب آغاز نکردند و صفویان توانستند نیروی بیشتری برای دفاع از قندهار متمرکز کنند. همین تفاوت نشان میدهد که مهمترین مزیت سال ۱۶۳۸، خودِ همزمانی فشارها بود. هرگاه پیوند میان جبهه غربی و شرقی از بین میرفت، ایران امکان بیشتری برای تمرکز نیرو و مقابله با تهدید پیدا میکرد. از این جهت، تجربه صفوی فقط داستان اتحاد یا عدم اتحاد دو امپراتوری نیست. مسئله اصلی این است که ایران در چه شرایطی با دو جبهه مستقل روبهرو بود و در چه شرایطی این دو جبهه به یکدیگر متصل میشدند. سرنوشت بغداد و قندهار نشان داد که اتصال جبههها میتواند به اندازه یک پیمان رسمی اهمیت داشته باشد. پیمان مکه و بازسازی همان هندسه چهار قرن بعد، پیمان مکه بار دیگر قدرتهای مستقر در پیرامون فلات ایران را در قالبی واحد به یکدیگر متصل کرده است. این بار، آرایش تنها از غرب به شرق امتداد ندارد. عربستان نیز در جنوب به آن افزوده شده و یک مثلث ژئوپلیتیکی کاملتر شکل گرفته است. ترکیه وارث موقعیت راهبردی آناتولی است. این کشور بر مسیرهای میان اروپا، قفقاز، دریای سیاه، مدیترانه و خاورمیانه قرار دارد و از ارتشی بزرگ، تجربه عملیاتی و صنایع دفاعی پیشرفته برخوردار است. حضور ترکیه در پیمان، ضلع غربی و شمال غربی آن را میسازد. پاکستان ضلع شرقی است. این کشور با ایران مرز زمینی دارد و در محل اتصال افغانستان، آسیای مرکزی، هند و دریای عمان قرار گرفته است. پاکستان علاوه بر ارتش بزرگ، یک قدرت هستهای است و در معادلات امنیتی جنوب آسیا جایگاهی محوری دارد. عربستان ضلع جنوبی را تشکیل میدهد. ریاض در قلب خلیج فارس و دریای سرخ قرار دارد، از منابع مالی و انرژی گسترده برخوردار است و میتواند زیرساخت، سرمایه، نفوذ دیپلماتیک و عمق ژئواکونومیک لازم برای یک همکاری دفاعی گسترده را فراهم کند. در نتیجه، پیمان مکه سه ظرفیت مکمل را کنار هم قرار میدهد: توان نظامی و صنعتی ترکیه، ظرفیت هستهای و نیروی انسانی پاکستان، و منابع مالی، انرژی و موقعیت دریایی عربستان. اما مهمتر از مجموع این ظرفیتها، اتصال سه فضای امنیتی است. ترکیه به فضای آناتولی، قفقاز و مدیترانه متصل است. عربستان به خلیج فارس، دریای سرخ و جهان عرب. پاکستان به افغانستان، آسیای مرکزی، شبهقاره و دریای عمان. ایران در نقطه تلاقی همین سه فضا قرار دارد. در قرن هفدهم، عثمانی و گورکانی دو انتهای غربی و شرقی این جغرافیا را نمایندگی میکردند. پیمان مکه اکنون جنوب را نیز وارد آرایش کرده است. آنچه در دوره صفوی یک محور غربی و شرقی بود، امروز به مثلث غربی، جنوبی و شرقی تبدیل شده است. مسئله اصلی برای ایران اهمیت پیمان مکه برای ایران را نباید فقط در این پرسش جستوجو کرد که آیا اعضای آن ایران را دشمن اعلام کردهاند یا نه. در سیاست بینالملل، ائتلافها پیش از آنکه بیانگر نیتهای آشکار باشند، سازنده ظرفیتهای جدیدند. هر پیمان دفاعی میتواند تبادل اطلاعات، هماهنگی نظامی، رزمایش مشترک، همکاری صنایع دفاعی، انتقال فناوری، پشتیبانی لجستیکی، هماهنگی دفاع هوایی و دسترسی متقابل به زیرساختها را آسانتر کند. هنگامی که چنین همکاریای میان قدرتهای واقع در سه سوی یک کشور شکل میگیرد، محیط راهبردی آن کشور تغییر میکند، حتی اگر در متن پیمان نامی از آن برده نشده باشد. در دوره صفوی نیز مسئله فقط دشمنی عثمانی با ایران یا اختلاف گورکانیان بر سر قندهار نبود. مسئله تعیینکننده زمانی پدید آمد که این دو منازعه قابلیت اتصال پیدا کردند. ایران ممکن بود در هر جبهه بهتنهایی از خود دفاع کند، اما همزمانی فشارها قدرت انتخاب و تمرکز آن را محدود میکرد. پیمان مکه همین مسئله را در قالبی نهادیتر بازمیگرداند.
اما همین دو پیروزی، دو امپراتوری بزرگ را در دو سوی ایران به یکدیگر نزدیک کرد. عثمانیها بغداد را میخواستند و گورکانیان قندهار را. از این لحظه، بغداد و قندهار دیگر دو منازعه جدا از هم نبودند. آنها به دو انتهای یک خط ژئوپلیتیکی تبدیل شدند که از سراسر فلات ایران عبور میکرد. منطق این همگرایی روشن بود. اگر عثمانیها از غرب به ایران حمله میکردند و گورکانیان همزمان از شرق حرکت میکردند، صفویان ناچار بودند نیرو، منابع و توجه خود را میان دو جبهه تقسیم کنند. اگر ازبکها نیز از شمال شرق وارد خراسان میشدند، فشار بر ایران کاملتر میشد. در سالهای پایانی سلطنت جهانگیر، مذاکراتی برای همکاری با سلطان مراد چهارم آغاز شد. مراد چهارم، که در ۱۶۲۳ به سلطنت رسیده بود، بازپسگیری بغداد را یکی از مهمترین اهداف خود میدانست. دربار گورکانی نیز به دنبال فرصتی برای جبران شکست قندهار بود. مرگ جهانگیر در ۱۶۲۷ اجرای این طرح را به تأخیر انداخت، اما مسئله با روی کار آمدن شاهجهان اهمیت بیشتری پیدا کرد. شاهجهان بیش از پدرش به میراث آسیای مرکزی دودمان گورکانی توجه داشت. برای او، قندهار، کابل، بلخ و بدخشان صرفاً مناطق مرزی نبودند، بلکه بخشی از جغرافیای تاریخی دولت تیموری محسوب میشدند. در سوی دیگر، مراد چهارم پس از تثبیت قدرت خود در استانبول، مقدمات یک لشکرکشی بزرگ برای بازپسگیری بغداد را فراهم میکرد. بدین ترتیب، در دهه ۱۶۳۰ منافع دو امپراتوری بیش از هر زمان دیگری بر هم منطبق شد. شاهجهان میر ظریف اصفهانی را به دربار عثمانی فرستاد. سفر سفیر گورکانی از هند به حجاز و سپس به سوی عراق و قلمرو عثمانی، خود نشاندهنده اهمیت این مأموریت بود. میر ظریف هنگامی به اردوی مراد چهارم رسید که سلطان عثمانی برای حرکت به سوی بغداد آماده میشد. در ظاهر، سفارتها با تبادل هدایا، اسبهای مرغوب و عبارات پرطمطراق سلطنتی همراه بودند. اما موضوع اصلی سیاسی بود. دو دربار درباره موقعیت صفویان و امکان بهرهبرداری از فشار همزمان بر ایران گفتوگو میکردند. در این مکاتبات، زبان مذهبی نیز به کار میرفت. عثمانیها خود را حامی اهل سنت و حامل خلافت میدانستند و صفویان را رقیبی مذهبی و سیاسی تلقی میکردند. دربار گورکانی نیز در برخی مکاتبات از همین زبان استفاده میکرد. اما پشت این ادبیات، منافع سرزمینی کاملاً مشخصی قرار داشت: بغداد برای عثمانی، قندهار برای گورکانیان و خراسان برای ازبکها. مذهب میتوانست به همگرایی مشروعیت بدهد، اما این جغرافیا بود که آن را به ضرورتی راهبردی تبدیل میکرد. سال ۱۶۳۸؛ قندهار در شرق، بغداد در غرب سال ۱۶۳۸ نقطه اوج این همگرایی بود. در شرق، موقعیت علیمردانخان، والی صفوی قندهار، متزلزل شده بود. شاه صفی نسبت به بسیاری از رجال و فرماندهان دوره شاه عباس بدگمان بود و شماری از آنان را برکنار، زندانی یا اعدام کرده بود. علیمردانخان نیز بیم داشت که احضار او به دربار به سرنوشتی مشابه منتهی شود. او از مدتی پیش با دربار گورکانی تماس داشت. سرانجام تصمیم گرفت قندهار را به شاهجهان واگذار کند و خود به قلمرو گورکانیان پناه ببرد. با گشوده شدن دروازههای قندهار، شاهجهان بدون یک محاصره طولانی به مهمترین هدف شرقی خود رسید. علیمردانخان در هند با احترام پذیرفته شد و به یکی از برجستهترین رجال امپراتوری گورکانی تبدیل شد. او بعدها مناصب مهمی به دست آورد و در توسعه شهرها، باغها، راهها و شبکههای آبیاری نقش ایفا کرد. انتقال او فقط تغییر وفاداری یک والی نبود، بلکه جابهجایی یک قطب مهم نظامی و اداری از ساختار صفوی به ساختار گورکانی بود. در همان سال، مراد چهارم شخصاً فرماندهی لشکر عثمانی را برای تصرف بغداد بر عهده گرفت. ارتش عثمانی پس از یک حرکت بزرگ تدارکاتی به بینالنهرین رسید و شهر را به محاصره درآورد. مقاومت صفویان شدید بود، اما بغداد در دسامبر ۱۶۳۸ سقوط کرد و بار دیگر به قلمرو عثمانی پیوست. یک سال بعد، پیمان زهاب دستاورد عثمانی را تثبیت کرد و چارچوبی برای مرزهای غربی ایران و عثمانی به وجود آورد که آثار آن تا دورههای بعد باقی ماند. در نتیجه، ایران صفوی در یک سال قندهار را در شرق و بغداد را در غرب از دست داد. این همزمانی مهمترین بخش مقایسه تاریخی است. عثمانیها و گورکانیان ارتش مشترک نداشتند و عملیات آنان از یک ستاد واحد هدایت نمیشد، اما از نظر ژئوپلیتیکی اثر کارشان همان بود که یک فشار دوطرفه ایجاد میکرد. دو قدرت مستقر در دو سوی ایران، تقریباً در یک مقطع، به اهداف اصلی خود دست یافتند. در چنین وضعیتی، حتی هماهنگی ناقص نیز میتوانست نتیجهای بزرگ به بار آورد. صفویان ناچار بودند تحولات غرب و شرق را همزمان زیر نظر بگیرند، نیروها را میان جبههها توزیع کنند و دربار را برای مقابله با تهدیدهایی آماده سازند که هزاران کیلومتر از یکدیگر فاصله داشتند.
از بغداد و قندهار تا مکه بازگشت یک هندسه ژئوپلیتیکی در پیرامون ایران پیمان مکه میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان را باید پیش از خواندن بندهای آن، روی نقشه دید. چرا که سه حوزه امنیتی پیرامون فلات ایران را در قالبی واحد به یکدیگر متصل میکند. اهمیت اصلی پیمان نیز دقیقاً در همین هندسه نهفته است.اما این آرایش، یک سابقه تاریخی مهم دارد. در قرن هفدهم، ایران صفوی میان امپراتوری عثمانی در غرب و امپراتوری گورکانی هند در شرق قرار گرفته بود. هنگامی که عثمانیها برای بازپسگیری بغداد و گورکانیان برای تصرف قندهار به حرکت درآمدند، دو منازعه ظاهراً جداگانه به دو سر یک مسئله واحد تبدیل شدند: اعمال فشار همزمان بر ایران از غرب و شرق. از این منظر، پیمان مکه را میتوان صورت تازهای از یک منطق قدیمی ژئوپلیتیکی دانست. اگر همگرایی عثمانی و گورکانی خطی از غرب به شرق ایران میساخت، پیمان ترکیه، عربستان و پاکستان اکنون مثلثی در غرب، جنوب و شرق ایران شکل میدهد. شباهت اصلی نه در هویت دولتها، بلکه در موقعیت آنهاست. بازیگران عوض شدهاند، اما فلات ایران همچنان در میان آناتولی، شبهجزیره عربستان و شبهقاره قرار دارد. قندهار ، گره شرقی فلات ایران روابط صفویان و گورکانیان هند از آغاز خصمانه نبود. بابر، بنیانگذار دولت گورکانی، در کشاکشهای آسیای مرکزی برای مدتی از حمایت شاه اسماعیل صفوی برخوردار شد. چند دهه بعد، همایون پس از شکست در هند و از دست دادن تاجوتخت خود به دربار شاه تهماسب پناه برد. کمک سیاسی و نظامی صفویان به او امکان داد قندهار و کابل را بازپس گیرد و زمینه بازگشت به هند را فراهم کند. دربار گورکانی نیز عمیقاً با فرهنگ ایرانی پیوند داشت. فارسی زبان اصلی دیوان و فرهنگ درباری بود. شاعران، هنرمندان، معماران، دبیران و فرماندهان ایرانی در ساختن امپراتوری گورکانی نقش مهمی داشتند. این پیوندها چنان گسترده بود که نمیتوان مناسبات دو دولت را صرفاً با تمایز شیعه و سنی توضیح داد. با این همه، یک مسئله جغرافیایی همواره میان آنها باقی ماند: قندهار. قندهار تنها یک شهر مرزی نبود. این شهر در محل اتصال خراسان، کابل، آسیای مرکزی و شبهقاره قرار داشت. مسیرهای تجاری و نظامی میان ایران و هند از آن میگذشتند و کنترل آن برای دفاع از مرزهای شرقی ایران یا مرزهای شمال غربی هند اهمیت حیاتی داشت. برای صفویان، قندهار بخشی از حوزه تاریخی خراسان و سدی در برابر پیشروی قدرتهای شبهقاره بود. برای گورکانیان، این شهر دروازه کابل و حلقه اتصال هند با سرزمینهای تیموری آسیای مرکزی به شمار میرفت. از همین رو قندهار بارها میان دو امپراتوری دستبهدست شد. حتی در دورههایی که سفیران و هدایا میان دو دربار رفتوآمد میکردند، هیچیک از طرفین از ادعای خود بر آن چشم نمیپوشید. در دوران اکبرشاه، عبداللهخان ازبک تلاش کرد گورکانیان را به یک آرایش گستردهتر علیه صفویان بکشاند. قرار بود ازبکها از شمال شرق، عثمانیها از غرب و گورکانیان از شرق بر ایران فشار وارد کنند. اما اکبر با این پیشنهاد همراه نشد. او میدانست که تضعیف بیش از اندازه صفویان میتواند ازبکها را به قدرت مسلط آسیای مرکزی تبدیل کند و مرزهای کابل را مستقیماً در معرض فشار آنان قرار دهد. برای اکبر، ایران صفوی هم رقیب بود و هم بخشی از موازنهای که از قدرتگیری بیش از اندازه ازبکها جلوگیری میکرد. این محاسبه نشان میداد که حتی در عصر دولتهایی با مشروعیت مذهبی، منافع جغرافیایی و موازنه قدرت بر همبستگی مذهبی تقدم داشت. این وضعیت در سال ۱۶۲۲ تغییر کرد. شاه عباس اول از بحرانهای داخلی دربار جهانگیر و اختلاف میان شاهزادگان گورکانی استفاده کرد و قندهار را به تصرف درآورد. واکنش گورکانیان کند و پراکنده بود و شهر پس از چند هفته محاصره به دست صفویان افتاد. تصرف قندهار یک پیروزی بزرگ برای شاه عباس بود. ایران نهتنها موقعیت خود را در مرز شرقی تثبیت کرد، بلکه بر مسیر اصلی ارتباطی میان هند، خراسان و آسیای مرکزی نیز مسلط شد. برای جهانگیر، اما از دست رفتن قندهار شکستی نظامی و حیثیتی بود. بازپسگیری این شهر از همان زمان به یکی از اهداف اصلی دربار گورکانی تبدیل شد. بغداد و اتصال دو جبهه همزمان با تحولات قندهار، شاه عباس در جبهه غربی نیز موقعیت ایران را تقویت میکرد. در سالهای ۱۶۲۳ و ۱۶۲۴، بغداد از دست عثمانی خارج شد و بار دیگر تحت کنترل صفویان قرار گرفت. بغداد برای عثمانی فقط یک شهر مرزی نبود. این شهر مرکز بینالنهرین، حلقه اتصال آناتولی با خلیج فارس و یکی از مهمترین مراکز تاریخی و مذهبی جهان اسلام بود. تصرف بغداد توسط صفویان، امنیت مرزهای شرقی عثمانی را برهم زد و راه نفوذ ایران به عراق عرب را گشود. شاه عباس در فاصلهای کوتاه به دو پیروزی بزرگ رسیده بود: قندهار در شرق و بغداد در غرب.
عراق برای ایران همزمان چند کارکرد دارد: عمق امنیتی، مسیر ارتباطی، بازار اقتصادی، حوزه نفوذ مذهبی، میدان موازنه در برابر آمریکا و کشورهای عربی و مهمتر از همه، مانعی در برابر انتقال مستقیم بحران به مرزهای ایران. اگر این مجموعه کارکردها تضعیف شود، منازعه از شکل رقابت منطقهای و نیابتی خارج خواهد شد و به مرحلهای نزدیکتر میشود که هدف آن، خود ایران و انسجام داخلی آن است. به همین دلیل، معتقدم پس از تضعیف موقعیت ایران در عراق، وارد مرحله نهایی فشار خواهیم شد؛ مرحلهای که الزاماً به معنای آغاز فوری یک جنگ کلاسیک نیست. محتملتر آن است که طرف مقابل، فشار نظامی، اقتصادی، سیاسی، اطلاعاتی و اجتماعی را بهصورت همزمان و مرحلهبندیشده به کار گیرد. هدف اصلی در این الگو، شکست ایران در یک نبرد واحد نیست؛ بلکه فرسودهکردن تدریجی ظرفیت تصمیمگیری، کاهش توان اقتصادی دولت و ایجاد شکاف میان جامعه و حاکمیت است. در این چارچوب، بازه زمانی تا مارس ۲۰۲۷، یعنی حوالی نوروز ۱۴۰۶، اهمیت ویژهای پیدا میکند. سناریوی محتمل آن است که فشارها تا آن زمان ادامه یابد تا اقتصاد ایران بیش از پیش درگیر رکود، تورم، کمبود منابع و کاهش قدرت پاسخگویی دولت شود. سپس یک بحران اجتماعی، اعتراضی یا معیشتی میتواند به نقطه تمرکز فشار تبدیل شود. این بحران ممکن است ریشههای واقعی و داخلی داشته باشد، اما همزمان از طریق عملیات رسانهای، شبکههای اجتماعی، جنگ شناختی و مداخله بازیگران خارجی تشدید و جهتدهی شود. من از «بحران اجتماعی دستکاریشده» سخن میگویم، نه به این معنا که همه نارضایتیها مصنوعیاند، بلکه به این معنا که شکافهای واقعی جامعه میتوانند شناسایی، برجسته، هماهنگ و به یک بحران سیاسی فراگیر تبدیل شوند. عملیات نفوذ مدرن، بحران را الزاماً از صفر تولید نمیکند؛ بلکه بر نارضایتیهای موجود سوار میشود، زمان ظهور آنها را تنظیم میکند، مطالبات متنوع را حول یک هدف سیاسی واحد سامان میدهد و مانع از ترمیم شکاف میان دولت و جامعه میشود. حلقه دیگری که باید در روزها و ماههای آینده زیر نظر گرفت، امکان ایجاد شکاف در مرجعیت و گفتمان دینی شیعه است. پروژه تضعیف نیروهای نزدیک به ایران فقط از مسیر فشار نظامی یا حقوقی پیش نخواهد رفت. این نیروها بخشی از مشروعیت خود را از مفاهیمی مانند مقاومت، دفاع از حرم، مقابله با اشغال و فتاوای مراجع شیعه به دست آوردهاند. بنابراین، برای تضعیف پایدار آنها، باید در بنیان مذهبی و فقهی این مشروعیت نیز شکاف ایجاد شود. ممکن است در داخل ایران یا در میان شبکههای مذهبی نزدیک به ایران، صدایی ظهور کند که از نظر فقهی یا سیاسی به مواضع مقتدی صدر نزدیک باشد؛ صدایی که بر دولت ملی، انحصار سلاح در دست حکومت و پرهیز از مداخله فرامرزی تأکید کند. چنین موضعی در ظاهر میتواند یک اختلاف اجتهادی یا سیاسی تلقی شود، اما در سطح راهبردی، ظرفیت آن را دارد که انسجام گفتمان مقاومت را از درون تضعیف کند. اگر این شکاف از سطح اختلاف میان دولتها به سطح اختلاف میان مراجع، روحانیان و نیروهای مذهبی منتقل شود، آثار آن بسیار عمیقتر از یک بحران سیاسی معمولی خواهد بود. در برابر این روند، اتکای صرف به قدرت موشکی کافی نیست. موشک همچنان بخشی مهم از توان بازدارندگی ایران است و نمیتوان نقش آن را نادیده گرفت؛ اما مسئله این است که جنس منازعه تغییر کرده است. وقتی فشار اصلی بر اقتصاد، مشروعیت، شبکههای مالی، پیوندهای منطقهای، انسجام اجتماعی و قدرت روایتسازی متمرکز است، پاسخ صرفاً نظامی نمیتواند معادله را تغییر دهد. حتی ممکن است استفاده نامتناسب از قدرت سخت، دقیقاً همان تصویری را تقویت کند که طرف مقابل برای منزویکردن ایران به آن نیاز دارد
عراق؛ آخرین سنگر و آستانه مرحله نهایی فشار بر ایران برداشت من این است که تحولات عراق را نباید مجموعهای از رخدادهای پراکنده، واکنشهای مقطعی یا صرفاً رقابتهای داخلی میان جریانهای شیعی دانست. آنچه در حال شکلگیری است، بهاحتمال زیاد بخشی از یک فرایند منظم برای بازتعریف جایگاه ایران و نیروهای همسو با آن در ساختار سیاسی و امنیتی عراق است؛ فرایندی که هدف نهایی آن، کاهش تدریجی عمق راهبردی ایران و انتقال کانون منازعه از پیرامون جغرافیایی به داخل مرزهای کشور است. نخستین مؤلفه این طرح، تغییر تصویر و جایگاه حشدالشعبی است. حشد در وضع موجود، صرفاً یک نیروی شبهنظامی خارج از دولت نیست، بلکه از نظر حقوقی و سازمانی بخشی از ساختار رسمی امنیتی عراق محسوب میشود. بااینحال، پروژهای در جریان است که میکوشد این نیرو را از یک نهاد رسمی برآمده از شرایط امنیتی عراق، به یک بازیگر موازی، مسئلهساز و در نهایت «تهدیدی علیه حاکمیت ملی» تبدیل کند. الگویی که برای حشد در نظر گرفته شده، شباهت زیادی به الگویی دارد که درباره حزبالله لبنان به کار گرفته شد: نخست تفکیک آن از جامعه و دولت، سپس نسبتدادن همه بحرانهای کشور به حضور آن، و در نهایت تبدیلکردن آن به موضوع اجماع داخلی و فشار خارجی. انتخاب علی الزیدی به نخستوزیری عراق را نیز باید در امتداد همان الگویی دید که پیشتر با انتخاب جوزف عون به ریاستجمهوری لبنان تثبیت شد: عبور از بنبست سیاسی از طریق معرفی چهرهای ظاهراً فراجناحی و مصالحهای که برای واشنگتن و متحدان عرب آن قابلقبول باشد و مأموریت اصلیاش، بازگرداندن انحصار سلاح و اقتدار امنیتی به دولت معرفی شود. جوزف عون با پشتوانه پیشینه نظامی و علی الزیدی با سیمای یک تکنوکرات و بازرگان بیرون از طبقه سنتی سیاست، از دو مسیر متفاوت به یک کارکرد مشابه میرسند: ایجاد دولتی که بتواند بدون اعلام رویارویی مستقیم با محور مقاومت، حزبالله در لبنان و گروههای قدرتمند حشدالشعبی در عراق را مرحلهبهمرحله از منابع قدرت، مشروعیت سیاسی و آزادی عمل نظامی محروم کند. هر دو پس از دورهای از انسداد سیاسی و با حمایت آشکار یا ضمنی آمریکا به قدرت رسیدند؛ ازاینرو، شباهت مهم میان آنها نه در سوابق شخصی، بلکه در مأموریت ساختاری آنهاست: بازسازی دولت ملی بهگونهای که سلاح نیروهای همسو با ایران ابتدا «مسئله حاکمیت»، سپس «مانع ثبات» و سرانجام «تهدیدی علیه خود کشور» تعریف شود. از این منظر، سخنرانی اخیر مقتدی صدر را میتوان آغاز علنی مرحله جدیدی از این فرایند دانست. اهمیت مواضع صدر فقط در محتوای مستقیم سخنان او نیست؛ بلکه در ظرفیت اجتماعی، مذهبی و سیاسی او برای انتقال منازعه از سطح رقابت میان گروههای مسلح به سطح مشروعیت عمومی و ملی نهفته است. وقتی مخالفت با نیروهای نزدیک به ایران از زبان یک جریان ریشهدار شیعی بیان شود، پروژه محدودکردن حشد دیگر صرفاً یک مطالبه آمریکایی، عربی یا کردی به نظر نمیرسد؛ بلکه میتواند در قالب دفاع از حاکمیت، دولت و استقلال عراق بازتعریف شود. در چنین شرایطی، تکرار حملات ایران به اربیل نهتنها ضرورتاً قدرت بازدارندگی ایجاد نمیکند، بلکه ممکن است به تکمیل روایت طرف مقابل کمک کند. اربیل به یکی از نقاط آسیبپذیر سیاست منطقهای ایران تبدیل شده است؛ زیرا هر عملیات نظامی در اقلیم کردستان میتواند بهعنوان نقض حاکمیت عراق بازنمایی شود و زمینه نزدیکی نیروهایی را فراهم کند که در شرایط عادی، منافع و مواضع مشترکی ندارند. جریان صدر، احزاب کردی، بخشهایی از دولت مرکزی، کشورهای عربی و قدرتهای غربی میتوانند بر سر یک گزاره با یکدیگر همصدا شوند: ضرورت جلوگیری از تبدیل عراق به میدان تسویهحسابهای منطقهای. به بیان روشنتر، مسئله فقط اصابت یک موشک یا هدفگرفتن یک مرکز ادعایی نیست؛ مسئله پیامد سیاسی و ادراکی آن اقدام است. در جنگهای جدید، تأثیر یک عملیات الزاماً با میزان تخریب فیزیکی آن سنجیده نمیشود. گاه عملیاتی که از نظر نظامی موفق معرفی میشود، از نظر سیاسی و راهبردی به انسجام جبهه مقابل، مشروعیتبخشی به فشارهای خارجی و افزایش هزینه حضور منطقهای ایران منجر میشود. اربیل اکنون دقیقاً چنین موقعیتی دارد: نقطهای که پاسخ سخت ایران میتواند به تولید قدرت نرم و مشروعیت سیاسی برای مخالفان آن بینجامد. برنامه طرف مقابل، دستکم از منظر توالی رخدادها، با نظمی قابلتوجه پیش میرود. فرسایش محیط منطقهای ایران از سوریه آغاز شد. سوریه فقط یک متحد سیاسی نبود؛ حلقه اتصال جغرافیایی، لجستیکی و راهبردی ایران به شرق مدیترانه محسوب میشد. تضعیف یا فروریختن این حلقه، فشار را مستقیماً به عراق منتقل میکند. پس از سوریه، عراق دیگر صرفاً یکی از حوزههای نفوذ ایران نیست؛ بلکه به آخرین سنگر اصلی آن در غرب مرزها تبدیل میشود. استفاده از تعبیر «آخرین سنگر» اغراق ادبی نیست.
🎥 جنگ، مردم و آینده ایران 🔶 گفتوگوی شروین وکیلی، محمدمهدی اردبیلی و میلاد دخانچی 🔻محمدمهدی اردبیلی: اینکه مدام میگویند: «جمهوری اسلامی رفتنی است» یک نابخردی به جامعه داده است. همانطور که حکومت را برای حوادث دیماه باید مسئولیتپذیر کرد، جامعهای که حامی جنگ بوده باید مسئولیت خودش را بپذیرد. هر کسی که مسئولیت خودش را نپذیرد، بار دیگر آن را تکرار خواهد کرد. راهحل نه در «جنگطلبی»، بلکه در «مقاومت مدنی» است؛ نیرویی که در «زنزندگیآزادی» وجود داشت. 🔺شروین وکیلی: کسانی که معتقدند ایران قوی شده است، باید پاسخ بدهند که چرا بخشی از مردم جنگطلب شدند و از آن خوشحال بودند؟ اگر بهدنبال ایران مقتدر هستیم، این با حمایت مردم مقتدر ایجاد میشود، نه در وضعیتی که حکومت با بخش زیادی از مردم در جنگ باشد. مثلا وقتی اینترنت -که حق طبیعی مردم است- بهمدت طولانی قطع میشود، معنایش ترس از مردم است و چنین وضعیتی یعنی ایران قوی نیست. 🔻میلاد دخانچی: ایران در یک جنگ بزرگ پیروز شده است، اما بسیاری از روشنفکران ما آن را نمیبینند. مسئله اصلی ما جامعهسازی باید باشد و مسئولیت آن با روشنفکران حوزه عمومی است، چرا که مردم در حد توده باقی ماندهاند. مردم در چنین حالتی، نه در برابر دولت و نه در برابر استعمار، نمیتوانند مقاومت کنند. وظیفه کنشگران و روشنفکران ساختن و تقویت جامعه برای مقاومت در برابر این دو نیروی سلطهجوست. 🎞 فیلم کامل این گفتوگو در یوتوب آزاد: https://youtu.be/kkCHZvJoMSM ✅ در ابتدای این گفتوگو توضیحات مهمی درباره مشکلات زیرساختی پیش آمده برای آزاد و الزامات ادامه فعالیتها ارائه شده است. مزید امتنان است اگر مورد توجه همه مخاطبان گرامی قرار گیرد. حمایت «ارزی» و «ریالی» از آزاد حمایت «ارزی» و «ریالی» برای تامین برق اضطراری استودیوی جدید 🆔@AzadSocial
آسیاب به نوبت است⭕ • دهه هفتاد بود که مهندسان ایرانی کاری کردند کارستان و کشور را از کمبود برق بی نیاز ساختند و ایران به کشوری توانمند در ایجاد سد و نیروگاه تبدیل شد. • در نیمه اول دهه هفتاد بود که روشنفکران و اهل فکر و نظر مباحث بنیادی عمیقی را مطرح کردند و جامعه با پرسشهای جدیدی روبرو شد و همین انگیزه علم جویی و مطالعه عمیق تر را فراهم کرد. • در نیمه دوم دهه هفتاد بود که خبرنگاران بهار مطبوعات را ایجاد کردند و مردم ایران روزنامه خوان شدند. حیف که زود این بهار را خزان کردند! • در دهه هفتاد و هشتاد بود که مهندسان ایرانی توانستند توان وسیع خود را در خدمت صنعت موشکی بگذارند و ایران در مسیر توانمندی نظامی قدرت بگیرد. • در دهه هشتاد بود که بانکهای ایرانی دگرگون شدند و فناوری اطلاعات را به سرعت پذیرا شدند و از این نظر به سرعت مدرن شدند. • در دهه هشتاد و نود نظامیان ایرانی توانستند فتنه داعش را در سوریه و عراق و همچنین فتنه امارات و عربستان را در یمن سرکوب کنند و ناکام بگذارند. • در دهه نود هنر برنامه نویسان و کارآفرینان ایرانی گُل کرد و یک مرتبه فاصله ایران در فناوری اطلاعات به سرعت کم شد. اگر در غرب آمازون بود، دیجی کالا راه افتاد، اگر آنجا یوتیوب بود، اینجا آپارات سر برآورد، اگر آنجا پی پال بود اینجا زرین پی شکل گرفت، آنجا اوبر بود و اینجا اسنپ ایجاد شد، ... به تبع رفاه ایرانیان به سرعت بالا رفت و مردم ایران دیگر حسرت برخورداری از مواهب فناوری اطلاعات را نداشتند. • در نیمه اول دهه نود بود که دیپلماتها تلاش ارزنده ای کردند که قطعنامه های ضد ایرانی و تحریمهای ظالمانه در یک معاهده ملغی شود و ما به وجود دیپلماتهایمان افتخار کردیم. • در دهه نود بود که مردم ایران به آتش نشانها افتخار کردند که از جان مایه گذاشتند تا جان مردم را نجات دهند. • در آخر دهه نود، کرونا به ایران آمد و کادر درمان نشان دادند که چگونه با اقتدار و فداکارانه خطرات جانی را به جان می خرند و در برابر فشار شدت بیماری کرونا مقاومت کردند و سر خم نکردند. ما به آنها افتخار کردیم. • در دو جنگ اخیر هم نظامیان ایرانی توانستند اقتدار و فداکاری خود را به جهانیان اثبات کنند و مایه مباهات ما ایرانیان شوند و در جهان سربلند شویم. ✳️احتمالا این لیست را بتوان گسترده تر کرد. امواج وقایع نشان داد که در هر مقطع خیل عظیمی از مردم مختلف پا به کار هستند تا کشور ایران پابرجا بماند. اینها نشان می دهد که چقدر توانمندی و فداکاری در این کشور وجود دارد. کاش نظام سیاسی ایران طوری شود که بتواند همه این توانمندیها و فداکاریها را به عمل درآورد و همه آنها را همسو کند تا وضعیت ایران و ایرانی بهبود یابد. انشالله جهت ارتباط و انتقال دیدگاه خود با این آیدی در ارتباط باشید: @Ali_Sarzaeempv کانال دوستدار سقراط (یادداشتهای علی سرزعیم) در بله @philosocrate
✔️آیا حمله به عربستان یعنی جنگ با ترکیه و پاکستان؟ ✍🏻سهند ایرانمهر با انتشار خبر پیمان دفاعی سه جانبه میان عربستان، پاکستان و ترکیه ، این عبارت ذیل این خبر در فضای مجازی تکرار شده است: «حمله به یکی از اعضا، حمله به همه اعضا تلقی خواهد شد.» این جمله در نگاه اول بسیار شبیه همان چیزی است که در پیمانهای دفاع جمعی دیده میشود؛ عبارتی که میتواند این تصور را ایجاد کند که اگر فیالمثل فردا موشکی به ریاض اصابت کند، آنکارا و اسلامآباد نیز وارد جنگ خواهند شد. این نگاه به یک پیمان دفاعی در جهان واقعی مابهازایی ندارد زیرا در روابط بینالملل، تفاوت بزرگی میان «تعهد دفاعی» و «ورود خودکار به جنگ» وجود دارد بدینمعنا که حتی در پیمان ناتو که مشهورترین نمونه دفاع جمعی در جهان است، حمله به یک عضو به معنای آن نیست که همه اعضا بلافاصله وارد جنگ شوند. به عبارت دقیقتر، ماده ۵ پیمان ناتو نیز کشورها را ملزم به واکنش میکند، اما نوع واکنش را به تصمیم هر کشور واگذار میکند. بنابراین، اگر به فرض عربستان مورد حمله قرار گیرد، این تصور که ترکیه و پاکستان بلافاصله و بهصورت خودکار وارد یک جنگ تمامعیار خواهند شد، برداشت دقیقی نیست این سخن البته به این معنا نیست که این توافق به اصطلاح فرمالیته ونمادین است قدرت اصلی چنین پیمانهایی در همان لحظهای است که هنوز جنگ آغاز نشده است. هدف آن این است که دشمن احتمالی پیش از حمله محاسبه کند که آیا ضربه زدن به یک کشور، فقط یک درگیری دوجانبه خواهد بود یا ممکن است بحران را به سطحی گستردهتر بکشاند. برای مثال بعد از این پیمان موضع ترکیه و پاکستان پیش از حمله به عربستان هم باید در محاسبه مهاجم محاسبه و تحلیل شود، اینکه آنها به شکل جدی وارد خواهند شد یا نه و همین ابهام، بخشی از قدرت بازدارندگی یک پیمان دفاعی است. به دیگر سخن پیمانهای نظامی لزوما به معنی مشارکت در جنگ نیست بلکه گاهی احتمال وقوع آن را مشمول اما و اگر میکنند. در نتیجه در میدان واقعیت امضای روی کاغذ لزوما سبب اتحاد واقعی نمیشود اما اگر به هر دلیلی موقع جنگ منافع اعضای یک پیمان در همپوشانی یکدیگر باشند آن توافق کار را برای اتحاد و حضور در میدان آسان میکند. در واقع، مسئله اصلی این نیست که آیا ترکیه و پاکستان «قانونا مجبور» به جنگ هستند یا نه؛ مسئله این است که آیا طرف مهاجم باور میکند که ممکن است چنین جنگی چندلایه شود. درست است که ورود آنکارا و اسلامآباد، این توافق را از یک پیوند سنتی میان عربستان و پاکستان فراتر برده و آن را به یک همکاری با ابعاد گستردهتر امنیتی و ژئوپلیتیکی تبدیل کرده است با این همه نباید دچار اغراق شد زیرا این سه کشور منافع کاملاً همسویی ندارند. عربستان نمیخواهد درگیر هر بحرانی شود که ممکن است برای ترکیه یا پاکستان رخ دهد. پاکستان همچنان مسئله هند را مهمترین نگرانی امنیتی خود میداند. ترکیه نیز عضو ناتو است و سیاست خارجی مستقلی را دنبال میکند که همیشه با اولویتهای ریاض و اسلامآباد منطبق نیست. بنابراین این توافق به مثابه تولد یک اتحاد نظامی شبیه ناتو نیست و باید دید که در شرایط واقعی، تعریف «حمله»، میزان تعهد اعضا و سازوکار تصمیمگیری چگونه است؟ @sahandiranmehr
🔺پیمان دفاعی مکه! سفر رهبران پاکستان و ترکیه به عربستان و امضای پیمان نظامی مشترک فراتر از یک رویداد دیپلماتیک گذرا، حلقهای از پازل بزرگتر دگرگونیهای امنیتی در خاورمیانه است. چه بسا میزبان این نشست بخواهد از این طریق در بحبوحه تنشهای منطقه پایههای اولیه شکل گیری یک «ناتوی اسلامی» را بنیان نهد. در دیداری سه جانبه یک پیمان دفاعی مشترک به امضا رسیده که در یک نامگذاری قابل تامل، "پیمان مکه" نام گرفته است. ریاست جمهوری ترکیه اعلام کرده است که بنا به این پیمان هر گونه حمله مسلحانه به هر کدام از سه کشور، حمله به همه آنها تلقی خواهد شد. اگرچه نگاههای تقلیلگرایانه، این تحرکات را صرفاً واکنشی انفعالی و ناشی از هراس ریاض میدانند، اما واقعیت کنونی بسیار پیچیدهتر از آن به نظر میرسد. اگرچه سایه گسترش جنگ، منطقه را تا حدودی به سمت نوعی «واقعگرایی دیپلماتیک» و حل و فصل جنگ از طریق مذاکره و دیپلماسی کشانده تا از خروج اوضاع از کنترل جلوگیری شود، اما این میل به تنشزدایی، نافی شکل گیری نگرانیهای عمیق از گسترش موقعیت و نفوذ منطقهای ایران پس از جنگ پس از شکسته شدن خیلی از تابوها و خطوط قرمز نیست. در واقع، پیشران عزیمت رهبران آنکارا و اسلامآباد به ریاض، نه صرفا تعارفات دیپلماتیک یا بهرهمندی از منابع مالی عربستان، بلکه اشتراک در دغدغههای امنیتی جدیدی است که از تبعات جنگ منطقهای اخیر است. این چرخش در حالی رخ میدهد که در سه سال اخیر و بهویژه پس از جنگهای غزه، سوریه و لبنان، تا حدودی یکهتازیهای اسرائیل به محور مشترک نگرانیهای امنیتی منطقه و حتی ریاض و همسایگان جنوبی به استثنای امارات تبدیل شده بود و همین خود دغدغه و نگرانی مشترک ایران و این کشورها بود. اما اکنون هر چند نگرانی از یکهتازیهای اسرائیل همچنان پابرجاست، ولی در کنار آن هم نگرانی از ایران رفته رفته عمیقتر از گذشته شده و میشود. در این زمینه هم میتوان به اظهارات تند چند وقت پیش وزیر خارجه ترکیه در تشبیه رفتار ایران به اسرائیل در منطقه اشاره کرد! همچنین قسمی تغییر رویکرد عمان که روابط تاریخی با تهران دارد، گواهی بر این مدعاست؛ تغییری که نباید آن را خروجیِ صرفِ فشارهای واشنگتن دانست، بلکه بازتابی از ادراک جدید مسقط نسبت به تحولات محیط پیرامونی است. در کل میتوان گفت که تلاش عربستان برای ایجاد این «همافزایی دفاعی» در مقابل ایران، سه هدف و دلالت راهبردی را با خود به همراه دارد: ۱. بازدارندگی جمعی: ریاض معتقد است تنشهای منطقهای به این زودی فروکش نخواهد کرد و ممکن است به سطوح خطرناکی از درگیری کشیده شود. از این رو، عربستان میکوشد با ایجاد یک چتر دفاعی مشترک، هزینه واکنشهای تهران را بالا ببرد و در صورت بروز رویاروییهای گسترده، زیرساختهای حیاتی خود را از گزند حملات مصون نگه دارد. ۲. نظم امنیتیِ درونمنطقهای: گویا عربستان به این نتیجه رسیده است که جمهوری اسلامی ایران از خطر سقوط در جنگ عبور کرده و در عین حال هم راهبرد «بازدارندگی» و «مهار» آمریکا در قبال آن کاراییِ خود را از دست داده است. بنابراین ضمن نومیدی از تکیه صرف بر اتحاد امنیتی با واشنگتن، در پی معماریِ نظم امنیتی «درونمنطقهای» است تا نفوذ و جایگاه ایران را در پساجنگ مهار کند. ۳. مدیریت پرونده یمن: ظاهرا عربستان در صرافت شروع یک مواجهه چندمنظوره با انصار الله در یمن است و همین منظور هم میتواند یکی دیگر از انگیزههای یک پیمان منطقهای سریع و قدرتمند باشد تا بتواند از این طریق پس از کلید زدن این مواجهه، واکنشهای احتمالی تهران را مهار کرده و موازنه قدرت را در میدان یمن به نفع خود تغییر دهد. مخلص کلام این که همسایگان جنوبی ایران در نتیجه جنگ اخیر، بیش از گذشته به تنوعبخشی به شراکتهای امنیتی به ویژه با قدرتهای منطقه روی آوردهاند. در این میان، پیمان ابراهیم (عادیسازی با اسرائیل) نه تنها دیگر اولویت نیست، بلکه به حاشیه رانده شده است؛ چرا که نزدیکی به اسرائیل، از یک سو، تشکیل شراکت دفاعی با قدرتهای اسلامی (ترکیه و پاکستان) را عملا بسیار دشوار و سخت میکند و از دیگر سو با تضعیف وجهه عربستان در دنیای عرب و اسلام عملا میدان را به نفع روایت تهران خالی میکند. در کل، به نظر میرسد که منطقه در مسیر یک پوستاندازی امنیتی بزرگ است؛ ائتلافها در حال تغییرند و بلوکبندیهای نوینی در راه است. #صابر_گل_عنبری @Sgolanbari
👆 موخره : اسپینآف جنگ جهانی سوم شاید اصطلاح «جنگ جهانی دو و نیم» هرگز وارد ادبیات رسمی دانشگاهی نشود، اما دهه ۲۰۲۰ بیتردید دهه گذار از یک نظم به نظمی دیگر است. جنگ ایران، جنگ اوکراین، بحران تایوان، رقابت بر سر نیمههادیها، هوش مصنوعی، انرژی، تعرفهها و کریدورهای حملونقل، همه اجزای یک پازل بزرگترند: گذار از نظم تکقطبی به نظمی چندمرکزی. در چنین جهانی، پیروزی تنها با شمارش موشکها یا میزان تخریب سنجیده نمیشود. باید پرسید چه کسی زمان خرید، چه کسی اقتصاد خود را حفظ کرد، چه کسی شبکههای جدید ساخت، چه کسی هزینههای مستقیم بحران را به دیگران منتقل کرد و چه کسی پس از پایان جنگ همچنان شریک ضروری دیگران باقی ماند. این مقاله ادعا نمیکند که چین برنده نهایی رقابت قرن بیستویکم است؛ چنین داوری زودهنگام خواهد بود. اما استدلال میکند که معیار پیروزی تغییر کرده است. اگر قرن بیستم، قرن ژئوپلیتیک سرزمین بود، قرن بیستویکم بهتدریج به قرن ژئواکونومی شبکهها و ژئوپلیتیک زمان تبدیل میشود. ✳️
بسیاری از کشورهایی که از نظر امنیتی به آمریکا نزدیکاند، از نظر اقتصادی با چین پیوندهای عمیق دارند؛ و بسیاری از دولتهایی که با اقدام نظامی آمریکا مخالفت کردند، الزاماً در همه موضوعات با تهران همسو نبودند. در این منشور چندوجهی، دستکم سه منطق قدرت قابل تشخیص است: منطق امنیتی آمریکا، منطق ژئواکونومیک چین و منطق موازنهگری قدرتهای میانی. ایالات متحده همچنان گستردهترین شبکه امنیتی و نظامی جهان را در اختیار دارد. چین در پی تبدیل وابستگی اقتصادی و زیرساختی به نفوذ راهبردی است. قدرتهای میانی مانند هند، ترکیه، عربستان سعودی، برزیل، اندونزی و آفریقای جنوبی نیز میکوشند بدون وابستگی کامل به یک بلوک، از رقابت قدرتهای بزرگ برای افزایش استقلال خود استفاده کنند. به همین دلیل، نظم در حال ظهور را نه میتوان بازگشت جنگ سرد دانست و نه استمرار نظم تکقطبی. این نظم بیشتر شبیه شکست نور در منشور است: قدرت واحد به طیفی از وابستگیها، ائتلافها، رقابتها و موازنهگریهای همزمان تبدیل میشود. فصل چهارم: تکتونیک ایران؛ گرهی که نظم بدون آن بسته نمیشود ایران را نمیتوان صرفاً به یک پرونده امنیتی فروکاست. برنامه هستهای، موشکها و نفوذ منطقهای مهماند، اما اهمیت ژئوپلیتیکی ایران عمیقتر از این مؤلفههاست. ایران در محل تلاقی خلیج فارس، قفقاز، آسیای مرکزی، شبهقاره و مسیرهای اتصال شرق به غرب قرار دارد. هر تغییر در جایگاه ایران، تنها معادلات خاورمیانه را تغییر نمیدهد؛ بلکه بر امنیت انرژی، کریدورهای تجاری، دسترسی به آبهای آزاد و موازنه قدرت در اوراسیا نیز اثر میگذارد. از این منظر، ایران یک «گره ژئوپلیتیکی» است: بازیگری که هیچ قدرتی نمیتواند آن را نادیده بگیرد، اما هیچ قدرتی نیز بهتنهایی قادر به تعیین سرنوشت آن نیست. برای آمریکا، ایران با امنیت خلیج فارس و اعتبار تعهدات امنیتی پیوند دارد؛ برای روسیه، بخشی از معادله قفقاز، دریای خزر و موازنه با غرب است؛ برای چین، حلقهای در شبکه انرژی و اتصال اوراسیا محسوب میشود؛ برای هند، مسیر دسترسی به آسیای مرکزی و افغانستان است؛ و برای اروپا، همزمان مسئله امنیتی، انرژی و مهاجرتی است. فصل پنجم: اپتیک شبکهها؛ پایان انحصار ناوهای هواپیمابر از پایان جنگ جهانی دوم، قدرت جهانی عمدتاً با توان استقرار نیروی نظامی در دورترین نقاط جهان سنجیده میشد. اما بحران ایران و آمریکا نشان داد که در عصر زنجیرههای تأمین، داده، انرژی، نیمههادیها، عناصر نادر خاکی و زیرساختهای مالی، برتری نظامی بهتنهایی تضمینکننده برتری راهبردی نیست. قدرت از کنترل سرزمین به کنترل شبکهها منتقل شده است. در این چارچوب، ابتکار «کمربند و جاده» صرفاً مجموعهای از پروژههای عمرانی نیست؛ بلکه کوششی برای ایجاد وابستگی متقابل نامتقارن است. بنادر، راهآهن، نیروگاهها، بانکها، فناوری و تجارت در قالب شبکهای به هم متصل میشوند که در آن رشد بسیاری از کشورها بدون ارتباط با چین دشوارتر میشود. بنابراین پکن برای گسترش نفوذ خود الزاماً نیازی به اعزام نیرو ندارد؛ کافی است به بازیگری تبدیل شود که خروج از شبکهاش هزینهزا باشد. فصل ششم: کرونوس و زمان راهبردی در رقابت قدرتهای بزرگ، زمان به منبعی راهبردی تبدیل شده است. کشوری که بتواند زمان بیشتری برای توسعه فناوری، بازسازی صنعتی، افزایش تابآوری اقتصادی و تعمیق شبکههای تجاری بخرد، در رقابت بلندمدت مزیت خواهد داشت. در مقابل، هر بحرانی که یک قدرت را وادار کند منابع مالی، سیاسی و نظامی خود را همزمان در چند جبهه مصرف کند، حتی اگر با موفقیت تاکتیکی همراه باشد، میتواند به فرسایش راهبردی منجر شود. این همان نقطهای است که نظریه «بیشگستری امپراتوری» پل کندی دوباره معنا پیدا میکند. مسئله فقط تعداد بحرانها نیست؛ مسئله نسبت میان تعهدات امنیتی و ظرفیت اقتصادی-سیاسی برای پشتیبانی از آنهاست. اگر قدرتی در چندین جبهه گرفتار شود، رقیبی که توانسته از ورود مستقیم به آن جبههها پرهیز کند، ممکن است بدون پیروزی نظامی، مزیت راهبردی به دست آورد. 👇
جنگ جهانی دو و نیم: منشور گذار ✍️عبدالرضا شادابی چرا «اسپینآف جنگ جهانی سوم» از خود جنگ جهانی سوم مهمتر است؟ پیشدرآمد: شکست هندسه قدیم قدرت تاریخ را معمولاً فاتحان نمینویسند؛ تاریخ را آنان مینویسند که قواعد پیروزی را تغییر میدهند. برای بیش از یک قرن، اندیشه راهبردی غرب بر این فرض استوار بود که ترکیب برتری آتش، فناوری و اقتصاد میتواند اراده سیاسی قدرت مسلط را بر میدان نبرد و سپس بر نظم جهانی تحمیل کند. از جنگ جهانی دوم تا پایان جنگ سرد، این فرض تقریباً بیرقیب باقی ماند و قدرت با ناوهای هواپیمابر، بمبافکنهای راهبردی، پایگاههای فرامرزی و توان مداخله در دوردستها سنجیده میشد. اما بحران اخیر ایران و ایالات متحده نشان داد که این هندسه دیگر برای توضیح همه واقعیتهای قدرت کافی نیست. پرسش اصلی امروز این نیست که چه کسی میتواند ضربه نظامی سنگینتری وارد کند، بلکه این است که چه کسی میتواند هزینههای جنگ را مدیریت کند، هزینهها را به دیگران منتقل سازد و پس از بحران، همچنان آزادی عمل بیشتری برای شکل دادن به نظم آینده داشته باشد. از این منظر، عنوان «جنگ جهانی سوم» برای توصیف وضعیت کنونی دقیق نیست. هنوز بسیج تمامعیار جهانی رخ نداده، اقتصاد جهان به دو بلوک بسته و غیرقابلعبور تقسیم نشده و ائتلافهای نظامی وارد رویارویی مستقیم فراگیر نشدهاند. با این حال، تقریباً همه قدرتهای بزرگ در بحران حاضر بودند: برخی با نیروی نظامی، برخی با دیپلماسی، برخی با سرمایه، برخی با اطلاعات و برخی با صبر راهبردی. این وضعیت را میتوان «جنگ جهانی دو و نیم» نامید؛ مرحلهای میانی میان پایان نظم آمریکامحور و تولد نظمی چندمرکزی که قواعد آن هنوز تثبیت نشده است. فصل اول: گسل اوراسیا و زلزله نظم قدیم هرگاه نظم بینالمللی دچار دگرگونی بنیادین شده، پیش از وقوع جنگ بزرگ، جهان وارد دورهای از ابهام شده است؛ دورهای که در آن نظم قدیم هنوز فرو نریخته، اما نظم جدید نیز متولد نشده است. اروپا در فاصله ۱۸۷۱ تا ۱۹۱۴ و جهان میان دو جنگ جهانی، نمونههای کلاسیک چنین وضعیتهایی بودند. امروز نیز نظام بینالملل در وضعیت مشابهی قرار دارد: آمریکا هنوز بزرگترین قدرت نظامی جهان است، اما دیگر تنها تعیینکننده قواعد اقتصاد جهانی نیست؛ چین به بازیگری تعیینکننده در صنعت، فناوری و زیرساخت تبدیل شده، اما هنوز نقش سنتی یک هژمون امنیتی را نپذیرفته است؛ روسیه توان تخریب نظم را دارد، اما ظرفیت ساخت نظم جایگزین را ندارد؛ و اروپا، با وجود وزن اقتصادی، از نظر راهبردی همچنان وابسته باقی مانده است. بنابراین، جهان نه تکقطبی است، نه دوقطبی و نه چندقطبی به معنای کلاسیک. وضعیت کنونی بیشتر شبیه یک منطقه گسلی است؛ جایی که صفحات قدرت بر یکدیگر فشار میآورند، انرژی انباشته میشود و هر بحران منطقهای میتواند لرزهای در معماری نظم جهانی ایجاد کند. جنگ اوکراین، بحران تایوان و رویارویی ایران و آمریکا را باید در همین چارچوب دید: آزمونهایی برای سنجش استقامت، ظرفیت ائتلافسازی، تابآوری اقتصادی و تحمل هزینه قدرتهای بزرگ. فصل دوم: بازی بیتوپ و ماشین فرسایش در نظریههای کلاسیک روابط بینالملل، قدرت معمولاً با آنچه دولتها انجام میدهند سنجیده میشود: تعداد سربازان، ظرفیت آتش، تولید ناخالص داخلی، فناوری و قلمرو نفوذ. اما در قرن بیستویکم شاخص دیگری اهمیت یافته است: توانایی واداشتن رقبا به مصرف منابع خود، بیآنکه خود همان هزینه را بپردازید. این همان منطق «بازی بدون توپ» است. در فوتبال مدرن، بخش بزرگی از بازی توسط بازیکنانی شکل میگیرد که توپ در اختیار ندارند؛ آنان با جابهجایی، ایجاد فضا و وادار کردن حریف به واکنش، ساختار مسابقه را تغییر میدهند. راهبرد چین در بحران ایران و آمریکا را میتوان با همین منطق توضیح داد. پکن نه ناوگروه اعزام کرد، نه پایگاه جدید ساخت و نه وارد جنگ شد؛ اما کوشید از فرسایش منابع رقبا، اختلال در تمرکز راهبردی واشنگتن و افزایش نیاز بازیگران منطقهای به میانجیگری و ثبات اقتصادی بهرهبرداری کند. این رفتار با سنت راهبردی چین نیز همخوان است. از سونتزو تا روایتهای کلاسیک «سیوشش راهبرد»، پیروزی کامل زمانی حاصل میشود که رقیب پیش از ورود به نبرد اصلی، بخشی از توان خود را از دست داده باشد. در این چارچوب، هدف نابودی فوری دشمن نیست؛ هدف تغییر محیط تصمیمگیری اوست. بنابراین چین به جای «اشغال سرزمین»، بر «اشغال شبکهها» تمرکز دارد: انرژی، بنادر، زنجیره تأمین، سرمایه، فناوری و مسیرهای ترانزیتی. فصل سوم: منشور قدرت؛ جهان از چند زاویه شکست میخورد تقسیم جهان به دو اردوگاه ساده، یعنی «حامی آمریکا» و «حامی ایران»، از نظر تحلیلی ناکافی است. بحران اخیر نشان داد که دولتها بیش از آنکه بر اساس وفاداری ایدئولوژیک رفتار کنند، بر مبنای هزینه، منفعت و انعطاف راهبردی تصمیم میگیرند.
این استدلال از یک خلط مفهومی آغاز میشود: شکست در حفاظت از فرماندهان مستقر در محیط شهری، لزوماً به معنای ناتوانی در ایجاد فرماندهی، کنترل و حفاظت از یک نیروی راهبردی نیست. حفاظت شخصیتها، ضدجاسوسی انسانی، امنیت ارتباطات، بقاپذیری زیرساختهای موشکی و کنترل تسلیحات هستهای، هرکدام رژیم امنیتی، سازمان، فناوری و زنجیره فرماندهی متفاوتی دارند. ضعف در یکی، بهخودیخود اثباتکننده فقدان ظرفیت در دیگری نیست. بیتردید، نفوذ اطلاعاتی، شناسایی محل فرماندهان و از دست رفتن آنان در ساعات نخست جنگ، نشانه یک شکست جدی حفاظتی و ضداطلاعاتی بود و نباید آن را کوچک شمرد. اما نتیجهگیری از این واقعه که «پس ایران اصولاً قادر به کنترل یک نیروی هستهای نخواهد بود»، از نظر روششناختی معتبر نیست. فرماندهان در خانهها، دفاتر و فضاهای شهری حضور داشتند و تحت ترتیبات حفاظتیای قرار میگرفتند که آسیبپذیری آن آشکار شد. در مقابل، تأسیسات زیرزمینی، شهرهای موشکی، زنجیرههای پرتاب و سامانههای عملیاتی راهبردی تحت یک معماری متفاوت از اختفا، پراکندگی، استحکام، کنترل دسترسی و امنیت عملیاتی اداره میشوند. آزمون مهم در یک جنگ، صرفاً جلوگیری از اصابت ضربه نخست نیست؛ معیار اصلی آن است که آیا نیروی راهبردی پس از ضربه نخست همچنان قادر به ادامه عملیات و وارد کردن ضربه متقابل هست یا نه. تجربه عملیاتی نشان داد که با وجود حملات گسترده، خسارتها و تلاش مشترک اسرائیل و ایالات متحده برای شناسایی و انهدام زیرساختها، بخش مهمی از توان موشکی ایران باقی ماند، بازتولید شد و به عملیات ادامه داد. این همان مفهومی است که در ادبیات بازدارندگی «بقاپذیری نیرو» و «قابلیت ضربه دوم» نامیده میشود. در بازدارندگی، دشمن نباید تصور کند که با ترور چند فرمانده یا اجرای یک حمله غافلگیرکننده میتواند کل ظرفیت پاسخ را از میان ببرد. کافی است اطمینان داشته باشد که بخشی از نیروها، سامانههای پرتاب، ارتباطات و اختیار پاسخ از ضربه نخست جان سالم به در خواهند برد. بازدارندگی نه بر مصونیت کامل، بلکه بر ناممکنساختن خلع سلاح کامل استوار است. نکته مهم دیگر این است که در ایران پدیدهای مشابه انفجار سازمانیافته پیجرها و تجهیزات ارتباطی حزبالله رخ نداد. این تفاوت نشان میدهد که دستکم در برخی زنجیرههای حساس تولید، خرید، مونتاژ، نگهداری و بهرهبرداری نظامی، نفوذ فنی و زنجیره تأمین به آن سطح نرسیده است. بنابراین نمیتوان همه ساختار نظامی و امنیتی کشور را بر اساس شکست حفاظت چند شخصیت، یکپارچه و فروپاشیده فرض کرد. البته برخورداری از سلاح هستهای بدون فرماندهی و کنترل مطمئن خطرناک است. ایران، در صورت حرکت به سوی چنین ظرفیتی، به شبکه ارتباطی مقاوم، جانشینی فرماندهی، احراز هویت چندلایه، قفلهای مجازکننده، تفکیک کلاهک از سامانه پرتاب، کنترل دو نفره، رویههای جلوگیری از شلیک غیرمجاز و سازوکار روشن تداوم فرماندهی نیاز خواهد داشت. هیچ تحلیل جدیای نمیگوید که صرف تولید یک وسیله انفجاری برای ایجاد بازدارندگی کافی است. اما این الزامات، استدلالی علیه اصل بازدارندگی نیستند؛ الزامات ساختن یک بازدارندگی معتبرند. همان کشوری که توانسته زیرساختهای موشکی پراکنده و زیرزمینی، زنجیرههای پرتاب و ظرفیت عملیاتی نسبتاً بقاپذیر ایجاد کند، از نقطه صفر آغاز نمیکند. باید ضعفهای اطلاعاتی و حفاظتی را اصلاح کند، نه اینکه از آنها نتیجه بگیرد تنها ابزار بالقوه برای جلوگیری از جنگهای بعدی نیز باید کنار گذاشته شود. از همه مهمتر، بازدارندگی هستهای برای «نابودی اسرائیل» طراحی نمیشود. منطق آن دقیقاً جلوگیری از نابودی ایران، محدودکردن امکان حمله پیشدستانه و بالا بردن هزینه جنگ برای دشمن است. میتوان و باید درباره شعارها، دکترین منطقهای و خطاهای راهبردی جمهوری اسلامی انتقاد کرد، اما نقد آن سیاستها جایگزین پاسخ به پرسش امنیتی اصلی نمیشود: چه چیزی میتواند دشمن را متقاعد کند که با یک ضربه غافلگیرکننده، ترور فرماندهان و بمباران زیرساختها قادر به خلع سلاح ایران و ادامه جنگ بدون تحمل هزینهای غیرقابلقبول نیست؟ در نتیجه، استناد به نفوذ اطلاعاتی و ترور فرماندهان برای رد امکان بازدارندگی، بیشتر شبیه عذر و بهانه است تا تحلیل راهبردی. درس جنگ این نیست که ایران هرگز نمیتواند نیروی راهبردی امن و قابلکنترل داشته باشد؛ درس واقعی این است که حفاظت شخصیتها شکست خورد، اما بخش مهمی از زیرساخت موشکی بقاپذیری خود را نشان داد. سیاست عقلانی باید شکست نخست را اصلاح و ظرفیت دوم را تقویت کند.
🔺حمزه صفوی: برخی میگویند ذخایر اورانیوم ۶۰ درصدی باعث شد به ایران، حمله هستهای نشود؛ این مغلطه است؛ خب اگر استدلالتان این است، چرا این را نمیگویی که اورانیوم ۶۰ درصد سبب حمله شد؟ @khabare_vije
🔺حمزه صفوی: برخی میگویند ذخایر اورانیوم ۶۰ درصدی باعث شد به ایران، حمله هستهای نشود؛ این مغلطه است؛ خب اگر استدلالتان این است، چرا این را نمیگویی که اورانیوم ۶۰ درصد سبب حمله شد؟ @khabare_vije
🔺در آستانه دور تازه جنگ؟! شرایط کنونی شباهت زیادی به ایام قبل از دو جنگ اخیر دارد؛ با این تفاوت که قبل از آنها نوعی دیپلماسی و مذاکرات «فریبنده» در جریان بود؛ اما اکنون شاهد یک نوع انسداد دیپلماتیک آشکار هستیم و مذاکراتی هم در جریان نیست. در کل، مجموعه شواهد و قرائنی نشان میدهد که دور تازهای از جنگ در راه است؛ مگر آنکه طی ساعات یا روزهای آینده، تحول دیپلماتیک غیرمنتظرهای رخ دهد. با این حال، در شرایطی که دیپلماسی در ایستگاه تشدید تنش متوقف شده، وقوع چنین تحولی هر چند منتفی نیست، اما چندان هم محتمل به نظر نمیرسد. واقعیت این است که جنگ، با وجود برقراری آتشبس و سپس امضای یادداشت تفاهم، در مجموع تنها برای چند روز متوقف شد و پس از آن، در قالب حملات محدود ادامه یافت. با این حال، به نظر میرسد دور جدید جنگ از جهات مختلف با مراحل پیشین تفاوت داشته باشد. نخست، احتمالاً این مرحله از نظر زمانی کوتاهتر خواهد بود. شواهد موجود نشان میدهد که آمریکا درصدد بمبارانی فشرده و گسترده در یک بازه زمانی کوتاه است. دوم، برخلاف حملات قبلی این بار دامنه اهداف احتمالا بخش وسیعتری از مراکز غیرنظامی و زیرساختهای حیاتی را دربر بگیرد. به نظر میرسد هدف اصلی این دور از جنگ، بر هم زدن ثبات اجتماعی در ایران از طریق تشدید بیسابقه بحرانهای اقتصادی باشد؛ به گونهای که کشور عملا و تدریجا وارد چرخه بیثباتی شود. دونالد ترامپ میکوشد تحت فشار تبعات سریع این دور از جنگ، محاسبات تهران را در کوتاهترین زمان تغییر دهد؛ هم برای بازگشایی سریع تنگه هرمز و هم برای وادار کردن ایران به پذیرش شروط واشنگتن. به نظر میرسد واشنگتن و تلآویو از پیش بر سر راهبردی توافق کردهاند که بر تحمیل دورههای فشرده و شدید جنگ در فواصل زمانی مشخص بر حسب شرایط استوار است؛ راهبردی که در فاصله میان این دورهها نیز با حملات محدود اما مستمر، فضای جنگی را حفظ میکند. الگوی زمانی نشان میدهد که وقفهای هشت ماهه میان جنگهای دوازده روزه و چهل روزه وجود داشته و اکنون، با گذشت پنج ماه از آخرین دور شدید جنگ، ظاهرا از نظر آنها زمان شروع موج جدیدی از تشدید تنش فرا رسیده است. در تحلیل دلایل تصمیم دونالد ترامپ در انتخاب مقطع کنونی برای شروع دور شدید دیگری از جنگ دو عامل کلیدی برجسته است: نخست، تمایل او برای اجرای این عملیات در فاصلهای دو تا سه ماه پیش از انتخابات میاندورهای کنگره؛ اقدامی که به زعم وی میتواند ضربهای دستاوردساز وارد کند و هم زمان، فرصت کافی برای مدیریت پیامدهای احتمالی را در صورت بروز شرایط پیشبینینشده فراهم آورد. دوم، ضرورت اقدام شدید نظامی در این برهه قبل از این که طولانی شدن انسداد تنگه هرمز، هزینههای غیرقابل کنترلی را بر واشنگتن در آستانه انتخابات نوامبر کنگره تحمیل کند. #صابر_گل_عنبری @Sgolanbari
✔️فارین افرز: سه سال جنگ، اما همان خاورمیانه سابق گزارش تحلیلی مجله معتبر فارین افرز در تحلیلی با عنوان «راهبرد بزرگ جدید ایران» این برداشت رایج را به چالش میکشد که جنگهای سه سال گذشته، خاورمیانه را وارد عصر تازهای کردهاند. نویسندگان معتقدند با وجود همه تحولات نظامی و سیاسی، ساختارهای اصلی بحران در منطقه همچنان دستنخورده باقی مانده و از همین رو، آتشبسهای احتمالی نیز بیش از آنکه پایان منازعه باشند، تنها وقفهای میان دو جنگ خواهند بود. در نگاه نخست، تحولات پرآشوب سه سال گذشته این تصور را ایجاد میکند که خاورمیانه وارد مرحلهای کاملاً جدید شده است؛ از حمله ۷ اکتبر حماس و جنگ غزه گرفته تا رویارویی مستقیم ایران و اسرائیل و مداخله نظامی آمریکا. اما مجله Foreign Affairs در تحلیلی تازه استدلال میکند که این برداشت بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، ناشی از شدت رخدادهای اخیر است. به باور نویسندگان، ساختارهای بنیادین منطقه نهتنها دگرگون نشدهاند، بلکه بسیاری از همان عواملی که خاورمیانه را به چرخهای از بحرانهای پیدرپی کشاندهاند، همچنان پابرجا هستند. این تحلیل تأکید میکند که خاورمیانه امروز از بسیاری جهات تفاوت چندانی با خاورمیانه پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ندارد. مسئله فلسطین همچنان بدون هیچ چشمانداز روشنی برای حلوفصل سیاسی باقی مانده و همین موضوع مهمترین موتور بیثباتی منطقه است. در کنار آن، دولتهای ضعیف و شکننده در بخشهایی از جهان عرب همچنان فضایی مناسب برای رشد و سازماندهی گروههای مسلح فراهم میکنند؛ وضعیتی که در دهههای گذشته بارها زمینهساز ظهور بازیگران غیردولتی و گسترش درگیریهای منطقهای شده است. به اعتقاد نویسندگان، جنگهای اخیر اگرچه خسارتهای سنگینی بر همه طرفها وارد کرده و موازنههای نظامی را تا حدی تغییر دادهاند، اما نتوانستهاند محاسبات راهبردی بازیگران اصلی را دگرگون کنند. اسرائیل همچنان ایران را بزرگترین تهدید امنیتی خود میداند و تهران نیز بازدارندگی در برابر اسرائیل و ایالات متحده را جزء لاینفک راهبرد امنیت ملی خود تلقی میکند. در نتیجه، رقابت میان دو طرف نه پایان یافته و نه حتی وارد مرحلهای جدید شده، بلکه تنها شکل و ابزارهای آن تغییر کرده است. فارین افرز در ادامه هشدار میدهد که حتی اگر مذاکرات دیپلماتیک به کاهش تنش میان تهران و واشنگتن یا برقراری آتشبسی پایدارتر منجر شود، نباید آن را به معنای پایان بحران تلقی کرد. از نگاه این نشریه، آتشبس بدون حل ریشههای سیاسی و امنیتی منازعه، صرفاً وقفهای موقت در چرخه خشونت خواهد بود. تا زمانی که مسئله فلسطین حل نشود، دولتهای شکننده منطقه اصلاح نگردند و سازوکاری پایدار برای مدیریت رقابت ایران و اسرائیل شکل نگیرد، عوامل تولیدکننده بحران همچنان فعال خواهند ماند. جمعبندی مقاله این است که برخلاف روایتهایی که از تولد «خاورمیانه جدید» سخن میگویند، واقعیتهای ژئوپلیتیکی منطقه تغییر بنیادینی نکرده است. به تعبیر نویسندگان، هیچ تحول معناداری در پویاییها و منافع اساسی بازیگران منطقهای رخ نداده و به همین دلیل، حتی اگر امروز آتش جنگ فروکش کند، این آرامش لزوماً پایدار نخواهد بود؛ زیرا شمارش معکوس برای دور بعدی رویارویی، از هماکنون آغاز شده است. @sahandiranmehr
این سازوکار بعدها در قالب حسابهای بانک مرکزی عراق ادامه یافت. عراق نفت میفروشد، اما برای دریافت دلار، تأمین واردات و گردش مالی اقتصاد خود به انتقال پول از آمریکا نیاز دارد. واشنگتن میتواند دسترسی بانکهای عراقی به دلار را محدود کند، انتقال منابع را متوقف سازد و برای آزاد کردن پول خود عراق شروط سیاسی و امنیتی تعیین کند. عراق مالک رسمی نفت است، اما اختیار کامل بر درآمد نفتی خود ندارد. این شکل جدید سلطه است: در استعمار کلاسیک، شرکت خارجی چاه نفت را اداره میکرد؛ در امپریالیسم مالی، کشور نفت را استخراج میکند، اما کلید حساب درآمد آن در نیویورک نگهداری میشود. تفاوت ایران با این مدلها، میراث مستقیم مصدق است. ایران ممکن است در مدیریت صنعت نفت با فساد، تحریم، کمبود سرمایه و عقبماندگی فناوری مواجه باشد، اما مسئله آن واگذاری مالکیت منابع یا سپردن حساب درآمد نفت به آمریکا نیست. تصمیم نهایی درباره منابع ایران، با همه ضعفها و ناکارآمدیهای داخلی، هنوز در داخل کشور گرفته میشود. در همین چارچوب باید حمله دائمی سلطنتطلبان، تراستیها و جریانهای وابسته به سرمایه خارجی به مصدق، علی شریعتی و ایده استقلال اقتصادی را فهمید. آنان میکوشند مصدق را سیاستمداری شکستخورده، شریعتی را منشأ عقبماندگی و استقلال اقتصادی را شعاری بیمعنا معرفی کنند. این حملات صرفاً یک نزاع تاریخی یا روشنفکری نیست. تخریب نمادهای استقلال، بیاعتبار کردن ملی شدن نفت و تمسخر هرگونه مقاومت در برابر سلطه سرمایه خارجی، از نظر فکری و سیاسی راه را برای همان نظمی باز میکند که ترامپ دنبال میکند: ایرانی که منابع دارد، اما اختیار آنها را ندارد؛ نفت تولید میکند، اما شرکتهای خارجی درباره فروش و درآمد آن تصمیم میگیرند؛ و برای دسترسی به پول خود باید رضایت واشنگتن را جلب کند. سلطنتطلبان معمولاً از توسعه دوره پهلوی سخن میگویند، اما کمتر یادآوری میکنند که کودتای ۲۸ مرداد با هدف سرنگونی دولتی انجام شد که میخواست کنترل واقعی منابع ایران را از شرکتهای خارجی پس بگیرد. تراستیها نیز وابستگی به سرمایه جهانی را نه یک رابطه قدرت، بلکه ضرورتی فنی و اقتصادی جلوه میدهند. در این روایت، هرگونه سخن گفتن از حاکمیت اقتصادی، کنترل ملی منابع یا محدود کردن قدرت شرکتهای خارجی به «ایدئولوژی»، «انزواطلبی» و «اقتصاد دولتی» تقلیل داده میشود. اما مسئله مصدق و شریعتی مخالفت با تجارت، فناوری یا ارتباط با جهان نبود. مسئله آنان این بود که رابطه ایران با جهان نباید رابطه تابع و متبوع باشد. سرمایه خارجی میتواند وارد شود، اما نباید اختیار منابع و تصمیمگیری ملی را تصاحب کند. فناوری میتواند خریداری شود، اما نباید به ابزار وابستگی سیاسی تبدیل گردد. توسعه زمانی واقعی است که ظرفیت تصمیمگیری کشور را افزایش دهد، نه آنکه منابع آن را در شبکه قدرتهای خارجی ادغام کند. به همین دلیل، ترامپ را نباید یک استثنا دانست. او منطق دیرینه امپراتوری آمریکا را آشکارتر بیان میکند: قدرت نظامی باید به کنترل منابع، بازارها و جریان درآمد کشورها تبدیل شود. تجربه عراق، لیبی و ونزوئلا نشان میدهد که این منطق فقط در حد تهدید باقی نمانده است. در عراق، کشور اشغال و درآمد نفت آن به شبکه مالی آمریکا وابسته شد؛ در لیبی، دولت درهم شکست و منابع نفتی در اختیار شبکهای از بازیگران خارجی و داخلی قرار گرفت؛ و در ونزوئلا، حذف رهبر سیاسی با تلاش برای تسلط بر فروش و درآمد نفت همراه شد. از این منظر، میراث مصدق نه یک خاطره تاریخی، بلکه یکی از آخرین موانع در برابر ادغام کامل ایران در نظم نفتی آمریکا است. حمله به مصدق، شریعتی و اندیشه استقلال اقتصادی نیز، ناخواسته یا آگاهانه، راه را برای همان نظمی هموار میکند که ترامپ نماینده صریح آن است. مصدق را سرنگون کردند، اما نتوانستند اصلی را که او تثبیت کرد کاملاً نابود کنند: نفت ایران باید نه فقط به نام، بلکه در عمل متعلق به ملت ایران باشد.