میـــراث؛
Статистикаبرعکس میگردم طوافِ خانهات را دیوانهها آدم به آدم فرق دارند... ؛
- Последний пост
- 18 нояб.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آغوش تو میراثِ من از زندگی بود حس میکنم میراثمو از دست دادم
که سربهسر بدنم دود است و نخبهنخ دهنم دود است...
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
✨
رسیدم تا حرم، گویا کسی میگفت در گوشم: "بیا ای خسته از دنیا! که من باز است آغوشم."
видео или голосовое, без подписи
🌙
قد کشیدم مثل یه فوّارهی خون.
موجِ دریازده را تنگهی ساحل قفس است.
موجِ دریازده را تنگهی ساحل قفس است.
بوسم تو را با هر نفس، ای بختِ دور از دسترس.
بس که شُستیم به خونابِ جگر، جامهی جان نه از او تار به جا ماند و نه پود، ای ساقی... - هوشنگ ابتهاج
دستهایم ناشیانه میلرزید. مشخص بود باز هم مقابلِ خودم شکست خوردهام؛ اما مگر مجبور به پذیرشش بودم؟ نه! معلوم است که نه! چرا باید توی چشمانِ خودم زل بزنم و به این شکستهای پیدرپی که باعث شادیِ دلِ این و آن است معترف شوم؟ حداقل همین یکدانه "من" باید میماند و زیرِ همه چیز میزد. فیالواقع هم مانده بود. مانده بود و منکر میشد؛ مانده بود و بیاهمیت به زخمهایی که گاه و بیگاه سر باز میکردند و خونشان تمام باید و نبایدها را رنگین و نجس میکرد، سرش را بالا میگرفت، اشک از گونه پاک میکرد، بادی در غبغبش میانداخت و خودش را به دنیای توهم میسپرد. همین یکدانه "من" فقط مانده بود و مرا از گرداب بلایا با دندان بیرون میکشید و بعد، با پا به درهی مصائب هُل میداد. همین یکدانه "من" فقط مانده بود و هرشب بر جگرِ پارهی من معجونی مملوء از نمک میریخت و گاهی هم از سر دلسوزی دستی بر سرم میکشید و دمِ گوشم برایم شعر میخواند که مبادا از خواب و توهمِ خودساختهام به دنیای واقع برگردم. آدمها بهانه بودند. همهی دردها زیر سر خودم بود. من بودم که این مراتب از زندگی را به صندوقچهی باور نمیسپردم. من بودم که مغرورانه خط انکار بر تمام چهارچوبها میکشیدم و سر و سودای تابوشکنی داشتم و خیال میکردم هر قدر بر این قواعدِ پوچِ خودساخته بیشتر اصرار کنم، موفقتر خواهم شد. زهی خیال باطل! هوا بَرَم داشته بود... | "برشی از کتابِ "رنجی چنین بر جانِ ما" |
صدای خسخس نفسم، هُرم داغ هوا، بوی خون غلیظ و قطرات عرقی که از تیغهی کمرم سُر میخوردند، داشت حالم را به هم میزد. نمیدانم این لاابالیگری و دریوزگی را کدام ابلهی تحت عنوان میراث و شبیه به یک ویروسِ شایع، بین ما پخش کرده است؛ فقط میدانم این میزان از حمّالی،…
با توأم شعلهی بادآورده! با توأم نرگسِ بارونخورده! نیستی، اما تمومِ این شبا روی پاهای تو خوابم برده...
غرقِ فکر و خیالم و دربهدر دارم دنبال یه راه حل برای بهترشدنِ حالم میگردم؛ همون لحظه، پیشنهادِ مغزم:
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت... - حافظ
بر شمع نرفت از گذر آتشِ دل، دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت...
😂