tgindex
Japan the night

Japan the night

Статистика
@j3p6nперсидский

https://t.me/zo17zobot my heart is here🧊🎀

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
20
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
17
20 постов
Вовлечённость
85,0%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
12
1/48двое суток
13
1/72трое суток
14

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • جونگهان شیفته ی پسر بزرگتر و کارهاش شده بود طوری که هر روز با یه شیرکاکائو و چند تایی شکلات پیشش میومد و به بهانه ی پروتئین شیر،خوراکی هارو به خوردش میداد کل روز مثل پروانه دورش میچرخید و حتی چند باری به قصد پیاده روی از بیمارستان بیرون میکشیدش حتی یک بار ساعت دوازده بعد از خاموشی وقتی همه خوابیدن اومد پیشش و بردتش پشتبام بیمارستان بهش شیرکاکائو داد و گفت"چون هوا صاف بود ستاره ها خوب دیده میشدن و من...فکر کردم تو شاید دلت بخواد ببینیشون" جونگهان هم خندیده بود و گذاشته بود سونگچول دست دور شونش بندازه حالا هم کنار هم روی چمن های پشت بیمارستان نشسته بودنو و به نم نم بارون نگاه میکردن :میدونی چیه؟خوشحالم که کسی که بردتت بیمارستان من بودم جونگهان جونگهان به پسر بزرگ تر نگاه کرد و گذاشت حرفش رو ادامه بده :من تا به حال دوستی نداشتم که پیشش واقعا خودم باشم...ولی پیش تو... بعد از مکثی با لبخند گفت :اگر بخوامم نمیتونم تظاهر کنم! جونگهان متقابلا لبخند زد و گفت :منم تا به حال دوستای زیادی نداشتم...درواقع ادمای زیادی دور و برم نبودن...و اگرم بودن...درکم نمیکردن(اونایی که میدونن جونگهان چی داره میگه) به قطرات بارون چشم دوخت و ادامه داد :شوا اولیش بود و حالا ام تورو دارم...مردم با خودشون میگن حتما ادم تنها و بیچاره ایه...ولی من شما هارو دارم و همینم باعث میشه کم تر به دردام فکر کنم! سونگچول سرش رو روی شونه ی پسر گذاشت و به اجر های ساختمان تکیه داد :خوشحالم که خوشحالی! جونگهان بلند خندید و گفت :چطوری قلبت میتونه انقدر بزرگ و مهربون باشه؟ سونگچول فقط لبخندی پیشکش مردمک های پسر کرد و گذاشت روح هاشون کنار هم اروم بگیره و با بوی بارون اول اکتبر ادغام بشه * :پس تو اکتبر به دنیا اومدی!!!! سونگچول با ذوق گفت و بلند خندید :اره... جونگهان کمی از شیرکاکائوش نوشید و گذاشت سونگچول به لبخند زدن ادامه بده :میدونی که قراره برات جشن راه بندازم مگه نه؟ :اوم..با نگاه کردن به چشات میشه فهمیدش :عالیه! جونگهان لبخند کوتاهی زد ولی لبخندش از چیزی که فکر میکرد هم کوتاه تر شد چون بدنش شروع به واکنش نشون دادن کرد ریه هاش انگار که پنجه های کشنده ای بهشون چنگ زده باشه جمع شد و لایه ی نازکی از اشک جلوی چشم هاش رو پوشوند پاکت شیر از دستش افتاد و سرفه ها بی امان راهشون رو به گلوش واز کردن سونگچول دست روی کمر خم شده ی پسر گذاشت و با نگرانی اسمش رو صدا زد ولی جونگهان هیچ چیزی جز سرگیجه و خس خس ریه های خستش حس نمیکرد :جونگهان؟؟جونگهان؟ پسر بلند تر سرفه کرد و اینبار سونگچول مطمعن شد که به تار های صوتیش اسیبی زده بدن پسر رو با دو دست بلند کرد و با سرعت به سمت قسمت بیمار های تبقه ی سوم دوید بلند داد زد :سوزوکی-ساما!! زد مسنی با صدای پسر از پشت پرده ها بیرون اومد و با دیدن جونگهان که میون دست های پسر سرفه میکرد خودش رو به دستگاه تنفس رسوند سونگچول کنار دستگاه ایستاد و منتظر موند تا زن ماسک رو روی صورت پسر بزاره :چه اتفاقی براش افتاده؟ :فکر کنم یه حمله ی کوتاه بود...میتونی به دکتر بگی بیاد؟بزارش اینجا سونگچول پسرک میون دست هاش رو روی تخت گذاشت و دوان دوان به سمت دکتر که از راهرو ها رد میشد رفت :دکتر یاماتو؟؟جونگهان حالش بد شده مرد با قدم های تند ولی پر تسلط به سمت تخت رفت و گوشی دور گردنش رو روی بالاتنه ی ظریف پسر روی تخت کشید :یه حمله ی کوتاه بود نگران نباش...براش یه ارام بخش بزن...فردا واسه عکس ببرش تبقه ی پایین سونگچول :باشه :خودت حالت خوبه؟ سونگچول روی تخت خالی کنار جونگهان نشست و زمزمه کرد :خوبم و بعد جوری که هیچ کس نشنوه زیر لب گفت :تا وقتی اون خوب باشه خوبم... سوزوکی-ساما سرم رو وصل کرد و دور شد وقتی سونگچول از نبودش مطمعن شد دست هاشون رو گره زد و از دور بغلی به پسرک رنگ پریده تقدیم کرد :به نفعته سریع پاشی...وگر نه...یه کاری میکنم که انقدر خجالت بکشی که سریع بلندشی! دست پسر رو فشرد و اضافه کرد :میگن فقط یه حمله ی کوچیک بوده...اگر درسته پس باید تا یه ساعت دیگه پاشی

  • جاشوا توی سرش تعداد دفعاتی رو که دوستش اسم سونگچول رو به زبون اورده بود میشمرد و هر لحظه مطمعن تر میشد که هانا قلبش رو پیش کسی جا گذاشته! وقتی بعد از یک ساعت از جاش بلند شد که اتاق رو ترک کنه اروم توی گوش جونگهان زمزمه کرد :اگر قلبتو گم کردی باید دور و ور خودت دنبالش بگردی جونگهانا! جونگهان متعجب به دوستش که از اتاق خارج میشد نگاه کرد و سعی کرد معنایی برای حرف دوستش پیدا کنه سونگچول اروم دستش رو روی شونه ی پسر کوتاه تر گذاشت و گفت :هعی!بیا بریم غذا بخوریم :اوهوم...باشه جونگهان پشت سر سونگچول راه افتاد تا مثل همیشه غذاشون رو بگیرن و توی حیاط بخورن جونگهان اونقدر مشغول فکر کردن به حرف جاشوا بود که نفهمید سونگچول غذاش رو گرفته و سوئیشرت خودش رو روی شونه های پسر انداخته :بیا جونگهان اروم غذاش رو از دست پسر گرفت و پرسید :سردت نمیشه؟ :سرد؟نه هانی من سردم نمیشه سونگچول با لبخند کلمات رو تحویل پسرک داد :نگران من نباش!من خوبم سونگچول چاپستیک های چوبی رو به پسر داد و گفت :حالا غذاتو بخور باید قوی بشی! :چرا باهام مثل بچه ها حرف میزنی؟ سونگچول با شیطنت بغل گوش پسر زمزمه کرد :کی میدونه بیبی؟! بعد وقتی سرخ شدن گونه های جونگهان و چشم های گرد شدش رو دید خندید و شونه ی پسر رو نوازش کرد :شوخی میکنم جونگهانی!نمیدونم شاید چون ازم کوچیک تری اینطوری باهات صحبت میکنم؟ :ولی با شوا اینطوری حرف نزدی! :خب...شاید چون تویی اینجوری حرف میزنم! جونگهان دوباره سرش رو پایین انداخت و ساکت شد ولی اخه چرا ضربان قلبش تند شده بود؟چرا تونست رقص پروانه ها رو توی شکمش حس کنه؟ کمی از غذاش خورد و باز هم سرش رو بالا نیاورد مبادا نگاهش با نگاه پسر بزرگ تر تلاقی کنه سونگچول هم دور از نگاه جونگهان مشغول خوردن غذاش بود اروم میخورد و زیاد میجوید جونگهان عاشق این ارامشی بود که از کار های مرد ترشح میشد پس بالاخره سرش رو بالا اورد و به پسر نگاه کرد سونگچول لبخند زده بود و با چشم های درخشانش نگاهش میکرد جونگهان اروم خندید و معذب گفت :انقدر بهم زل نزن و غذات رو بخور! سونگچول دست ازادش رو روی شونه ی جونگهان گذاشت و گفت :من دارم غذام رو میخورم! :پس بهم زل نزن! :نمیتونم! :چی؟ جونگهان متعجب پرسید :اخه امروز تو واقعا زیبا شدی جونگهان!من نمیتونم بیخیال نگاه کردن بشم! :هی!انقدر باهام لاس نزن! جونگهان کمی از سونگچول فاصله گرفت و اخم مصنوعی کرد ولی لبخند مرد هنوز سر جاش بود و حتی پر رنگ تر هم شده بود :خیلی خب گربه ی عصبانی! سونگچول بلند خندید و نگاهش رو از جونگهان گرفت :بهم گفتی گربه! :اره گفتم! :چرا؟ :چون همون قدر قشنگ...عای! جونگهان مشتی به سونگچول زد و وقتی مرد دوباره شروع به خندیدن کرد گفت :باهام لاس نزن سونگچول! :چقدر عصبی! جونگهان باز هم فاصله گرفت و رشته های نودل توی سوپ رو از توی ظرف سر کشید ظرف خالی رو توی دست گرفت و با قدم های بلند به سمت ساختمان بیمارستان رفت * Day-8 روز هشتم روزی بود که جونگهان به محض بیدار شدن توسط سونگچول به حمام ته راهرو فرستاده شد جونگهان موهاش رو با شامپو شست و بیرون اومد سونگچول با وسواس موهای بلند و حالت دار پسرک رو خشک کرد و بعد یه کیک شکلاتی و یه شیر کاکائوی پاکتی گذاشت توی دست های پسر روی تخت جلوی جونگهان ولو شد و گفت :جونگهانا دلیل این که مجبورت کردم حمام کنی این بود که امروز چکاپ هفتگی داریم جونگهان با دهن پر گفت :خب...چیکار میکنیم؟ سونگچول اروم خندید و گفت :اول جیهیو ازمون نمونه خون میگیره،بعد میریم واسه سنوگرافی،وقتی عکس گرفتیم علائم عادی بدنمون مثل ضربان و اینا چک میشه،بعدم یکی از اون تست عدد میدیم :تست عدد؟ :اره اَزمون تست میگیرن و بعد میگن که سطحمون تغییری کرده یا نه :چرا میگید تست عدد؟ :نمیدونم‌...میدونم که اسمش این نیست ولی از زمانی که یادمه بچه ها میگفتن تست عدد...پس...منم میگم جونگهان ریز خندید و از روی تخت بلند شد :باحاله بعد اتاق رو ترک کرد سایه ی سونگچول پشت سرش میاد رو میدید پس گفت :علائم سرطان معده چیه؟ :خب....ام...مطمعن نیستم میتونی بعدا از جیهیو بپرسی... جونگهان نگاه مشکوکی به پسر بزرگ تر انداخت و به راهش ادامه داد جونگهان مطمعن بود پسر داره یه چیزی رو ازش مخفی میکنه....و این...یکم نگران کننده بود * Day-15 و حالا بعد از دو هفته جونگهان بیشتر نگاه های دلربا و شیفته ی سونگچول رو روی صورتش حس میکرد مرد بیشتر از قبل درکنارش وقت میگذروند و تمام طول روز مثل سایه دنبالش میکرد بعد از دوش گرفتن موهاش رو خشک میکرد و حتی چند بار اجازه خواسته بود که موهای پسر رو ببافه

  • Day-3 روز سوم سر ساعت هشت با صدای بم سونگچول از خواب بیدار شد سونگچول این بار با لباس بیمار ها بالا سرش وایساده بود و با لبخند نگاهش میکرد بعد از خوردن صبحانه جونگهان رو به بخش اسکن برد و جلوی در منتظرش موند وقتی جونگهان از بخش بیرون اومد پشت سرش راه افتاد و پرسید :اسکن چطور بود؟ :نمیدونم...مثل هر اسکن دیگه ای :خب خوبه پس! :تو اسکن نداری؟ :من؟من...فکر کنم هفته ی دیگه یه اسکن و چکاب هفتگی دارم :چکاب هفتگی؟ :اره...میری اسکن و عکس بعدم ازمایش و اینا در اخرم یه سرم بهت میزننو دارو های جدید تجویز میکنن :پس یعنی هر هفته داروهاتو عوض میکنی؟ :نه...نه هر هفته؛اگر حالت بهتر یا بد تر شده باشه داروهاتو عوضی میکنن :تو اخرین بار کی عوضشون کردی؟ :من... سونگچول مکثی کرد :فکر کنم دوماه پیش :باید امیدوار بشم؟ :برای من؟ :اره سونگچول اروم خندید و دستش رو دور گردن پسر کوتاه قد انداخت :عوض نشدن دارو هام به این معنیه که وضعم هم تغییری نکرده :الان سطح چندی؟ :دو،یه چی تو مایه های دو و نیم جونگهان سر جاش ایستاد و وقتی سونگچول به طرفش برگشت با بهت و شاید کمی ترس پرسید :دو و نیم؟؟یعنی چی؟؟تو حالت خوبه؟؟؟ :هعی!اروم باش!من خوبم! سونگچول شونه های نحیف پسرک رو نوازش کرد و با لبخند گفت :من حالم خوبه!قول میدم بهترم بشم! :بهتره دروغ نگی جونگهان نوزده ساله نمیدونست دلیل وابستگیش به دوستی که چهار روز از اشنایی باهاش میگذره چیه ولی اینو میدونست که سونگچول براش متفاوته! نگاهای خیره ی سونگچول باعث رنگ گرفتن گونه هاش میشه! خنده های سونگچول باعث خندیدنش میشه! حرف های محبت امیز سونگچول باعث به پرواز در اومدن پروانه ها درون شکمش میشه! و جونگهان نمیدونست این عادیه یا نه! جونگهان نمیدونست باید چه اسمی روی حسش بزاره پس فقط نفس عمیقی کشید و گذاشت دست های بزرگ و گرم پسر بزرگ تر دور شونه هاش حلقه بشه و اون رو به سمت بخش سرطانی ها هدایت کنه وقتی به بخش رسیدن ساعت ده بود سونگچول با لبخند شیطنت امیزی گفت :میرم برات شیرکاکائو بیارم و بعد بدون هیچ مکثی از اتاق خارج شد جونگهان تخت جدیدش رو مرتب کرد و وقتی از سونگچول خبری نشد دوش کوتاهی توی حمام ته راهرو گرفت بقیه مثل همیشه یا تعطیلات بودن یا توی حیاط هوا میخوردن انگار نه انگار که اینجا بیمارستان بود نه یه شغل که گه گاهی میشه مرخصی گرفت! جونگهان موهاش رو با حوله ای که از خوابگاه اورده بود خشک کرد و بلیز گشاد قهوه ای رنگی به همراه شلوارک مشکی به تن کرد با موهای نم دارش روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد ثانیه ای نگذشته بود که سونگچول وارد اتاق شد :اومدم! :چقدر طول کشید! سونگچول با خنده گفت :اره طول کشید ولی ببین برات چی اوردم! جونگهان بالاخره سرش رو بلند کرد و به مرد نگاه کرد اول متوجه چیزی نشد ولی بعد با دیدن قامتی پشت سونگچول صاف نشست جاشوا با لبخند جذاب و بامزه اش از پشت سونگچول بیرون اومد پسرک از روی تخت پرواز کرد و با بهت دوستش رو بغل کرد :هعی!اینجا چیکار میکنی؟ :گفنه بودم میام ببینمت! :ولی امروز که کلاس داشتی! :پیچوندمش نگران نباش! :احمق!باید میرفتی سر کلاس! :من تورو اولویت قرار دادم! جونگهان بی خیال خندید و روی تختش نشست :نمیخوای معرفی کنی؟ جاشوا طوری به سونگچول اشاره کرد انگار همین چند دقیقه پیش پشتش واینستاده بود :فکر میکردم همو بشناسید :نه! سونگچول منتظر به جونگهان نگاه کرد :خب...جاشوا این سونگچوله و سونگچولا این دوست من جاشوائه :خوشبختم جاشوا با لحن گرمش گفت و دست سونگچول رو گرفت و تکون ریزی داد سونگچول خندید و گفت :پایین که بودیم اسمتو نگفتی! :اوه اره ببخشید من خیلی ذوق داشتم واسه دیدن هانی... :درک میکنم جونگهان به دوست دیرینش و پسری که قلبش رو با هر کارش تکون میداد نگاه کرد چقدر این دو نفر جای مهمی در قلبش داشتن! لبخندی زد و جا رو برای نشستن جاشوا واز کرد سونگچول هم روی تخت بغلی نشست و مشغول حرف زدن شد درباره ی درس و دانشگاه و پروژه ی اخر ترم پرسید و جاشوا با اشتیاق جوابش رو داد جاشوا با جونگهان درباره ورودی جدید دانشگاه که پسر خوش خنده و زیبایی بود حرف زد و گفت اون هم کره ایه جونگهان هم همون طور که نگاه گرم و حامی سونگچول رو روی خودش حس میکرد از بیمارستان و ازمایش های چند ساعت قبلش گفت چند باری هم اسم پسرک جوانی رو که هوشی نام داشت توی حرف هاش اورد هوشی پسر هیفده ساله ای که روی تخت رو به روش میخوابید و شدیدا باهاش راحت بود ولی چیزی که باعث شکل گرفتن لبخند روی صورت جاشوا شده بود هوشی یا شب و دورهمی های توی بخش سرطان نبود!

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • The feeling we get from chocolate Genre:Romance,Slice of life,Fluff Couple:Jeongchol Written by:zoomer part3

  • 13 авг.3из j2p4n

    چالش!🍓🍓🍓 این پیامو فور کن توی چنلت و سه تا کلمه ی رندوم بگو! با توجه به اون کلمه ها برات یه طراحی میکنم! عضو باش زیبا! (میتونه عکس وایب مورد علاقتون هم باشه) ضرفیت:⁸ نفر تا فردا ساعت سه ی ظهر

  • ناشناس توی بیو هستا تعارف نکنید تروخدا

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • لذت ببرید و فوشمم ندید نظر دهی ام فراموشتون نشه🌞

  • اهنگاشم دارم میزارم صبر کنید با اون بخونید🤌🏻

  • اگر مشکل املایی یا هر چیز دیگه ای دیدید بهم بگید توی ناشناس تا درستش کنم🌚

  • :درست برام توضیحش بده!اینطوری نمیفهمم! جونگهان با هق هق شروع کرد اگر روز تولد سه سالگیش گفت و این که توی تمام خاطرات قبل پرورشگاه پدرشو به یاد میاره که داره مواد مصرف میکنه از این گفت که اون مرد مادر بیچاره ی جونگهان رو چقدر اذیت میکرده!و گفت مادرش زیر کتکای همین مرد جلوی چشم های جونگهان جون داده ولی این پایان غم انگیز داستان جونگهان نیست! اسیب اصلی زمانی شروع میشه که خاطرات برای جونگهان محوه! مرد بعد از مرگ مادرش به کانکس نقل مکان میکنه و حالا قربانی ازار هاش بچه ای بی گناهی به نام جونگهانه! جونگهان در ادامه ی این که خاطراتش از اون برهه محوه گفت :شاید بخاطر اینه که بچه بودم شایدم بخاطر اینه که مغزم سعی داشت از شکستن قلبم جلو گیری کنه! جونگهان گفت که مرد کارایی باهاش کرده که گفتنش حالش رو بد میکنه! ولی این رو هم گفت که شب های زیادی با مرد هایی به کانکس میومده که نئشه تر از خودش بودن و تا صبح پسر رو ازار میدادن سونگچول تمام حرف های پسرکش رو با قلبی که شکسته شده بود گوش کرد و اغوشش رو از گل پژمردش دریغ نکرد :و یه روز دیگه نیومد خونه...یه روز شد یه هفته و یه هفته یه ماه...تا بالاخره اونا پیدام کردن...بدنم ضعیف شده بود...و پاهام...پاهام دیگه حرکت نمیکرد...نمیدونم از ترس بود یا شک یا فقط بخاطر ضعف بود...فقط میدونم که...میدونم که خیلی سخت بود...و من نمیتونستم تحملش کنم...ماه ها و شاید سال ها هیولای کابوسام شده بود و ولم نمیکرد...تا زمانی که تو اومدی... داستانش رو به پایان رسوند و به چشم های پسر بزرگتر نگاه کرد :اگر ببرتم...مطمعنم میمیرم!نمیتونم تحملش کنم... :نمیزارم دوباره بهت اسیب بزنه...فقط یکم وقت میخوام تا بتونم کمکت کنم :چیکار میخوای کنی هیونگ؟ * روز بعد مدیر گفت با توجه به تست دی ان ای مرد واقعا پدرشه جونگهان لرزون تر از قبل گفت :نمیرم! :دست خودت نیست جونگهان!باید بری! :پس...بهم یه هفته وقت بدید! :چی؟ :اگر بهم...وقت ندید نمیرم! :اه...همیشه لج بازی!خیلی خب ازش میخوام هفته ی دیگه بیاد جونگهان نفس راحتی کشید و روز رو توی کابوس گذروند درواقع کل هفته مثل کابوس گذشت! کابوسی که جونگهان خیلی وقت بود ازش فرار میکرد! سونگچول هم بود کار های دانشگاهش رو ردیف میکرد و با مددکاری که قرار بود کلید اپارتمانش رو بهش بده حرف میزد و بعد از تموم شدن کار طنابی میشد که جونگهان رو از چاه کابوس ها بیرون میکشه کلیدی که در های بسته رو واز میکنه! کل روز به پسر اتمینان میداد که قرار نیست بزاره ببرنش! جونگهان نمیدونست پسر قراره چی کار کنه ولی در هر صورت بهش اعتماد داشت و با حرف هاش قوت قلب میگرفت روز جمعه تولد سونگچول هیونگ عزیزش بود! پسر هیجده ساله میشد و این هم برای جونگهان پر از خوشحالی بود و هم پر از غم روز بعد سونگچول میرفت و جونگهان رو تنها میزاشت و این دور از توان جونگهان بود وابستگی شدیدی به پسر داشت که انکار نا پذیر بود تصور صبح بیدار شدن بدون صدای سونگچول سخت بود تصور خوردن غذا بدون سونگچول سخت بود تصور پرورشگاه بدون سونگچول سخت بود! سونگچول انگار که افکار پسر رو ببینه گفت :هی هانا!میدونی که همیشه بهت سر میزنم؟ :اوهوم... :پس اخماتو واز کن! جونگهان لبخند زد و دلشورش بابت سه روز اینده رو پنهان کرد :ولی...چولا چیکار میخوای کنی؟ :نگران نباش!وقتی میگم مراقبتم یعنی مراقبتم! جونگهان سرش رو روی شونه ی پسر گذاشت گفت :همین طوریشم تصور اینجا بدون تو سخته...فکر کن اون عوضیم ببرتم... :فکرشم نکن!عمرا اگر ولت کنم! دست های بزرگ و گرم سونگچول رو گرفت و به هیاهوی بچه های کوچیک نگاه کرد سونگچول اولین هیجده ساله ی این پرورشگاه بود اولین کسی که تنها اینجا رو ترک میکرد البته کسای دیگه ای مثل قلدر هایی که با جونگهان مشکل داشتن هم بودن که تا یکی دو سال دیگه اینجا رو ترک میکردن جونگهانم سه سال دیگه اینجا رو ترک میکرد البته اگر از هیولای ترسناک کابوساش زنده رد میشد!

  • :ولی اگر دوست داشته باشی کسی جلوتو نمیگیره هانا :میدونم...اما...اگر اون پدرم باشه... پلکی زد و گفت :من دوست ندارم از اینجا برم!نمیخوام تورو از دست بدم! سونگچول دور از چشم جونگهان لبخند زد و چشم هاش رو محکم بست * :ممنون بابت غذا! :ممنون بابت غدا! همه یک صدا تشکر کردن و میز رو ترک کردن جونگهان که حالا با عصا راه میرفت همراه سونگچول سالن رو ترک کرد و توی حیاط زیر بید نشست :میگم هیونگ... :هوم؟ :هفته ی دیگه هیجده سالت میشه مگه نه؟ :اره...چرا اینو میپرسی؟ :نونا میگفت وقتی هیجده سالمون بشه یه اپارتمان بهمون میدن و...میزارن بریم...قراره بری؟ جونگهان عاجز پرسید طوری که انگار اخرین امیدی که بهش چنگ زده بود در استانه ی گریختن از دست هاش بود :درسته ولی...فکر کردی ولت میکنم؟هر وقت کاری نداشته باشم ور دلتم! :مدیر که نمیزاره چولی :تاحالا کدوم کارمون با رضایت اون بوده که این دومیش باشه؟ برای شفاف کردن حرفش خط محو کف دستش رو که با گذشت هفت سال هنوز هم نرفته بود نشون پسر کوچیک تر داد :اه...هیونگ! :یون جونگهان؟بیا اتاق مدیر! سونگچول تا جلو اتاق مدیر همراهیش کرد و وقتی پسر وارد اتاق شد پشت در نشست جونگهان با احتیات روی صندلی نشست :با من کاری داشتید خانم؟ :جونگهان...خاطره ای از قبل از پرورشگاه داری؟ جونگهان بعد از کمی فکر گفت :وقتی اومدم پنج سالم بوده...واقعیتش...چیز زیادی یادم نیست :خیلی خب...ما تورو توی یه کانکس پیدا کردیم چند وقتی دنبال والدینت گشتیم ولی گفتن که اونا توی لیست گم شده ها ان... مکثی کرد و ادامه داد :ولی امروز صبح یه اقایی پیش من اومدن و مدارکشون رو نشونم دادن...میگفت پدرته!مدارکشون هم همین رو میگفت مرد مرموز... :من از اون اقا خواستم بعد از ظهر اینجا بیاد تا تورو ببینه و مطمعن بشه...و اگر واقعا بچه ی اون اقا باشی...تا فردا وسایلت رو جمع میکنی و باهاش میری! جونگهان مظترب اخم کرد و از اتاق بیرون زد سونگچول پشت سرش تا قسمت دنج حیاط اومد و کنارش نشست :چی گفت؟ جونگهان حرف های زن رو بازگو کرد و با اظتراب گفت :من هیچ جا نمیرم!حتی اگر بخواد به زور ببرتم!! سونگچول دست پسر رو گرفت و فشار داد :نگران نباش خب؟من کنارتم! جونگهان لبخندی زد و سعی کرد به کابوس ها فکر نکنه به صدای های سرش و لحظاتی که از جلوی چشماش رد میشد تا ساعت پنج همه چیز مثل خلسه ای عمیق و مظترب کننده گذشت بعد جونگهان از بلندگو ها صدا زده شد و به اتاق مدیر رفت مرد کچل ریشو جلوش وایساده بود عرق سردی روی سطح پیشونیش نشست نمیخواست بره! :جونگهان!سلام کن! مدیر تشر زد :س...سلام بریده بریده گفت و نفس نفس زد :بشین روی صندلی نشست و سعی کرد لرزش بدنش رو مخفی کنه این نمیتونست واقعی باشه! شاید فقط کابوس ها بودن که برگشتن کاش سونگچول میومد و میبردتش :تو جونگهانی مگه نه؟ صدای مرد ازار دهنده بود! طوری که جونگهان به سختی مقاومت کرد و گوش هاش رو نگرفت! نمیتونست حرف بزنه نمیتونست باور کنه این یه کابوس نیست و اون شیطان رو به روش نشسته کاش سونگچول میومد و میبردتش کاش کاش کاش دل پیچه داشت و سر درد چشم هاش رو قرمز کرده بود :ب...بله نفس کشیدن سخت بود مثل این که کسی گلوش رو گرفته باشه و نذاره نفس بکشه! :منو یادت میاد؟ بازم باید دروغ میگفت مگه نه؟ مثل همون دروغی که به مدیر گفت چطوری باید به زبون میاورد حقیقتی به این تلخی رو؟ :ن...نه مرد با صدای گوش خراشش بلند بلند خندید :هه!چرا...هه ها!چرا لکنت داری بچه؟نکنه میترسی؟؟ باید میرفت باید فرار میکرد حتی عصا رو هم بر نداشت و با قدم هایی نصفه خودش رو از اتاق بیرون پرت کرد و بی توجه به نگاه های متعجب مدیر و مردی که هیچ وقت لقب پدر نمیگرفت از پله ها تلوتلو خوران پایین رفت و خودش رو از در بیرون انداخت سونگچول با نگرانی خیز برداشت و دست های پسر رو گرفت میلرزید! بدن جونگهان طوری میلرزید انگار لحظاتی قبل شیطان رو ملاقات کرده :جونگهان؟؟جونگهان؟ وقتی جوابی از پسر نشنید بدنش رو بلند کرد و به پشت ساختمان برد جونگهان هق هق کنان سونگچول رو بغل کرد و با ناباوری سرش رو تکون داد سونگچول عاجزانه خواهش کرد :لطفا هانا!بهم بگو چی شده! بدن پسر رو که میلرزید از چشم گذروند و زمزمه کرد :اون واقعا پدرته؟ :نمیخوام برم چول!!نمیخوام برم!!نزار ببرنم!اون خوب نیست...نزار... :چی داری میگی جونگهان؟ جونگهان سرش رو بالا اورد و به چشم های نگران پسر بزرگتر نگاه کرد :اون...اون میبرتم...نزار اینکارو کنه! :جونگهان بهم توضیح بده تو میشناسیش؟مگه نگفتی یادت نمیاد؟ :چطوری میتونم قیافه ی شیطانو از یاد ببرم؟؟چطوری باید کابوسای هر شبمو از یاد ببرم؟؟؟ :چرا اون کابوسته؟ :یه مردم ازاره عوضیه!!!باید بمیره چول!اگر نمیره هیچ وقت ولم نمیکنه!!! :جونگهان! دست های پسر رو گرفت و ساکتش کرد

  • وارد دفتر مدیر شدن و سرشون رو پایین انداختن :انگار یادتون رفته که گفتم جلوی زوج هایی که میان اون کارو نکنید! زن خط کشش رو روی میز کوبید و باعث شد لب های جونگهان بلرزه زن فریاد کشید :گفتم یا نگفتم؟؟ جونگهان لرزون زمزمه کرد :گ...گفتید... :پس چرا دوباره انجامش دادید؟؟؟میدونید که اگر به حرفم گوش نکنید از هم جداتون میکنم! اخم های سونگچول در هم تر شد و دست هاش رو جوری روی بازو های لاغر پسرک گذاشت انگار میخواست مالکیتش رو به مدیر نشون بده :خ...خانم...م..من متاستفم...د...دیگه ت...تکرار نمیشه! جونگهان عاجزانه دست هاش رو روی میز زن گذاشت و خودش رو جلو کشید :میدونم دیگه تکرار نمیشه!نمیزارم بشه! بلند شد و جلوی دو پسر ایستاد :دستاتون!! جونگهان هق هقی کرد و دست های لرزون و عرق کردشو جلوی زن نگه داشت سونگچول ولی نمیتونست همین طور وایسته و بزاره پسرکش از دست این مادر فولاد زره اسیب ببینه ویلچر رو عقب کشید و بی توجه به دو جفت چشم متعجب دست هاش رو جلوی زن گرفت :پس تو میخوای سهم اون رو هم بگیری مگه نه؟چه فداکار! با بیرحمی ضربات دردناک خط کش رو به دست های پسر هدیه کرد با هر برخورد جونگهان طوری بلند گریه میکرد و لباس هیونگش رو میکشید انگار که خودش داره تنبیه میشه! :هیونگ!خانم! هق هق کنان التماس کرد :خانم لطفا!!ن...نزنیدش!خ..خانم! زن وقتی رد خون مردگی رو روی دست های پسر دید راضی شد ولی چشم های سونگچول طوری بی حس بود انگار با پر تنبیه شده بود! "جونگهان؟بریم" پسر ویلچر رو با همون دست های زخمی حرکت داد و به مخفیگاه امنشون برد پسر کوچک تر به محض رسیدن به اتاق خودش رو در اغوش سونگچول پرت کرد و بلند بلند عتراض کرد :چ...چرا اون کارو کردی؟؟؟ سونگچول روی پتو ها نشست و بدن سبک پسر کوچیک تر رو روی پاش نگه داشت جونگهان سرش رو از توی پولیور پسر در اورد و دست هایی که دورش حلقه شده بود رو در دست گرفت و به خراش ها و خون مردگی هاش نگاه کرد با دیدن اسیبی که سونگچول دیده بود لرزش بدنش بیشتر شد و با شدت بیشتری اشک ریخت و هق هق کرد سونگچول دست هاش رو از دید جونگهان دور کرد و کمر پسر رو نوازش کرد بوسه ای روی موهای سیاهش گذاشت و لبخند زد :سونگچول دستات...دستات زخم شده!باید بریم بیش نونا تا ببندتشون! جونگهان تقلا کرد از اغوش پسر بیرون بره ولی بعد اروم گرفت و هق هق کنان زمزمه کرد :چرا...چرا نمیزاری خودم...انجامش بدم؟چرا...انقدر مراقبمی؟هیونگ...چرا فقط با من حرف میزنی؟ سونگچول اروم خندید بوسه ای روی گونه ی پسر گذاشت و با صدای بچگانش که در عین حال بم بود زیر گوش پسر کوچک تر زمزمه کرد :زخم و کبودی بهت نمیاد!در ضمن...مگه یادت رفته؟ما یه نفریم!من فقط با تو حرف میزنم چون فقط تورو دوست دارم! جونگهان پیون هق هق هاش لبخندی زد و گفت :ه...همیشه همینو میگی هیونگ... بعد اشکاش رو پاک کرد سرش رو روی سینه ی هیونگش گذاشت و با تپش های منظم قلبش به خواب رفت رویا های شیرین که منشا گرفته از ضربان های پسر بزرگتر بود جونگهان رو در خودشون غرق کردن و به دنیایی وارد کردن که فقط و فقط خودشون بودن!دور از هیولا!دور از دست هایی که جداشون کنه! * هفت سال بعد 10 September 2021 :جونگهانا! سونگچول با تن پایین اسم پسر رو زمزمه کرد هان با ارامش چشم واز کرد و به سونگچول نگاه کرد :هیونگ؟ :هیس! جونگهان چشم هاش رو مالید و گفت :چیکارم داری؟ :بلند شو! جونگهان از تخت بیرون خزید و دست سونگچول رو گرفت هنوزم نمیتونست کامل قدم برداره ولی دیگه نیازی به ویلچر نداشت :چیشده هیونگ؟ از بین تخت های کنار هم رد شدن و از اتاق بیرون رفتن جونگهان تلو تلو خورد :ساعت چنده؟ :پنج! :چیکارم داری این وقت صبح؟ :هانا یه دقیقه ساکت باش! جونگهان ریز خندید و دستش رو بیشتر دور بازوی سونگچول حلقه کرد پشت دیواری وایسادن و جونگهان تونست منظره رو ببینه مردی با سر تاس و ریش های بلند توی اتاق مدیر وایساده بود و حرف هایی میزد :خب؟ :جونگهان تو اونو نمیشناسی؟ سونگچول اروم پرسید و منتظر موند :چرا باید بشناسم؟ :من ده دقیقه ای هست دارم بهشون گوش میدم...اون‌ میگه...میگه پدرته جونگهان! جونگهان متعجب و کمی ترسیده سرش رو برگردوند :چی؟؟ :مطمعن نیستم ولی...فکر میکنم اینو گفت :و...ولی اخه... :منم بهش فکر کردم...نمیدونم جونگهان دست سونگچول رو کشید و گفت :چولا بیا برگردیم...مدیر بهمون میگه... :ول... :چولا لطفا! سونگچول بلند شد و پسر رو هم بلند کرد به خوابگاه برگشتن و هر دو روی تخت سونگچول دراز کشیدن جونگهان اروم زمزمه کرد :اگر...واقعا اینطوری باشه...میتونم... با مکث جونگهان پسر بزرگ تر گفت :حتما دلت میخواد باهاش بری مگه نه؟ :چی؟نه!من ترجیه میدم اینجا پیش تو بمونم! سونگچول مثل بچگیهاشون بوسه ای روی موهای جونگهان که حالا بلند و حالت دار بود گذاشت

  • :این جا یه رویای شیرین نیست!همیشه اتفاقاتی میوفته که دوستشون ندارید ولی باید باهاشون کنار بیاید!پس روی حرفم حرف نزنید و کاری که گفتم بکنید! جونگهان حمایت سونگچول رو از روی فشار و گرمای دستش خوند و گفت :چشم خانم...سعی خودمون رو میکنیم... :برید بیرون سونگچول بی درنگ پسر کوچیک تر رو که حالا بخاطر ترسش از مدیر و فریاد های خشمیگین زن بغض کرده و سرش رو پایین انداخته بود خارج کرد پسر رو به کلاسی که ازش به عنوان اتاق وسایل دور ریختی استفاده میشد برد بدن سبک پسرک رو از روی ویلچر به پتو های گرمشون که از نونا گرفته بودن منتقل کرد و دستش رو روی دست های کوچیک پسر گذاشت جونگهان اروم زمزمه کرد :اونا...دوست ندارن ما خوشحال باشیم چولی...خانم مدیر دوست نداره مارو خوشحال ببینه...اگر...اگر از هم جدامون کنن...من میمیرم سونگچول! پسر بزرگتر اخمی کرد و بدن پسر رو سفت در اغوش گرفت قطره اشکش رو پاک کرد بوسه ای روی گونه های قرمزش گذاشت و اتمینان داد که امکان نداره بزاره جداشون کنن! جونگهان جسه ی قوی تر پسر رو بغل کرد و زمزمه کرد :میدونم نمیزاری این کارو کنن...خیلی دوست دارم چولی میدونی مگه نه؟ سونگچول با لبخند بوسه ای روی پیشونی پسرک گذاشت و تایید کرد ارامش جوری موج میزد انگار همه ی دنیای پهناور توی این پرورشگاه و اتاق وسایل بازیافت خلاصه میشه انگار هیچ چیز نمیتونه دو پسر رو از هم دیگه جدا کنه! * مثل تمام چهارشنبه های دیگه از خواب بیدار شد و به کمک سونگچول روی ویلچر نشست با کمکش دوش گرفت و بعد از پوشیدن لباساش گذاشت پسر بزرگتر موهای حالت دارش رو خشک کنه :هیونگ؟حالا چیکار کنیم؟اگر خانم مدیر جدامون کنه چی؟ سونگچول فقط نگاهی به پسر انداخت و شانش رو فشرد :میدونم ولی... "نگران نباش!" نگاه سونگچول کلمات رو به زبان اورد و جونگهان رو ساکت کرد به سالن غذا خوری رفتن و از صبحانه ای که با عشق و محبت نونا درست شده بود لذت بردن بعد از صبحانه مسواک زدن و به سالن اصلی رفتن تا از زوج جوان استقبال کنن جونگهان توی خلوت ترین راهرو شروع به صحبت کرد :میگم هیونگ اگر گفتن میخوان باهاشون حرف بزنم...یا اگر تعجب نکردن چی؟اونوقت چیکار کنم؟ "بگو دوستون ندارم!" :خیلی خب...اینطوری میرن مگه نه؟ سونگچول سر تکون داد و به راه رفتن ادامه داد وقتی به سالن رسیدن کنار هم نشستن و همه بجز سونگچول یک صدا سلام کردن مدیر با لبخندی که فقط روز های چهارشنبه به لب میزد گفت :بفرمایید راحت باشید و اگر سوالی داشتید در خدمتم! زوج جوان با لبخند به تک تک بیست و پنج دختر و بیست و پنج پسر نگاه کردن زن با غم نگاهش رو از جونگهان گرفت و به مدیر داد :اون کوچولو فلجه؟ :اوه نه!جونگهان فلج نیست!بدنش قدرت پایینی داره! درست بود جونگهان اگر میخواست میتونست همین حالا بلند بشه و راه بره درست همون طور که سونگچول اگر میخواست میتونست دهن واز کنه و حرف بزنه ولی با این فرق که جونگهان توانشو نداشت و سونگچول نمیخواست! زن با لبخند به سمت جونگهان قدم برداشت :سلام جونگهان!من مری ام و اینم همسرم سونگمیونه :سلام جونگهان خشک جواب داد و عوض دست دادن با زن دست سونگچول رو گرفت و خواست مثل بقیه به حیاط برن :میتونم باهات حرف بزنم؟ جونگهان مردد به سونگچول و بعد به زن نگاه کرد :ام...خب...بله زن از کنار سونگچول رد شد و ویلچر رو به فضای باز برد :میشه خودتو بهم معرفی کنی؟ :یون جونگهان هستم هشت سالمه ساکت شد و به زن نگاه کرد :اون دوستته؟ به سونگچول که اروم روی صندلی نشسته بود اشاره کرد :بله :به اونم بگیم بیاد زن برای سونگچول دست تکون داد و پسر با قدم های ریلکس بهشون نزدیک شد :سلام پسرم!خوبی؟من مری ام و اینم شوهرم سونگمیونه!اسم تو چیه؟ پسر ساکت موند :پسر؟ جونگهان به جای پسر جواب داد :اون بهترین دوست من چوی سونگچوله و یازده سالشه :چرا...نمیزاری خودش خودش رو معرفی کنه؟ :چون چول فقط با من حرف میزنه :جدی؟ :بله جونگهان به چشم های پسر نگاه کرد :میگه پششتون رو به درخت تکیه ندید گلی شدید جونگهان بدون نگاه به وضعیت زن گفت و زن سریع از درخت فاصله گرفت و به لباس سفیدش که حالا گلی بود نگاه کرد :چ..چطوری؟؟ :چولا فقط با من حرف میزنه بعد کمی چرخ ها رو تکون داد و به سمت پسر بزرگتر رفت زن و مرد هم با بهت راهشون رو کشیدن و رفتن سونگچول تونست نگاه های خشمگین و تیز مدیر رو ببینه ولی بی تفاوت رد شد و نذاشت جونگهان متوجه نگاه مدیر بشه و اظتراب بگیره بقیه ی روز رو زیر درخت بید مورد علاقه ی جونگهان گذروندن و باهم حرف زدن ولی وقتی ساعت بازدید تموم شد صدای بلندگو هایی که اسمشون رو میخوند توی گوششون سوت کشید پسرک مثل بار های قبل اظتراب گرفت و محکم دست سونگچول رو گرفت جوری که انگار اگر این کارو بکنن همه چیز درست میشه و کسی نمیتونه جداشون کنه

  • بازم صدای چرخ های ویلچر که روی زمین کشیده میشد باز هم پچ پچ های بچه ها که پشت سر پسر روی ویلچر حرف میزدن باز هم چشم ها که گرفته میشد و بازم نیش و کنایه های نوجوون های بزرگ تر جونگهان اهمیتی نمیداد جونگهان ساکت میموند و از این قدم زدن-به نوع خودش-لذت میبرد باز هم به شوخی کردن با مربی های جوان و سرخ کردن گونه هاشون ادامه میداد اصلا مهم نبود که بقیه چی فکر میکنن چون جونگهان بالاخره با همه چیز کنار اومده بود خونه ی امنش رو پیدا کرده بود و از هیچی نمیترسید دیگه توی خواب صدای دکتر های پیر و جوان رو که میگفتن"دیگه کاری از دستمون برنمیاد"نمیشنید دیگه توی زیر زمین گیر نمیوفتاد کسی براش قلدری نمیکرد البته اینطوری نبود که همه چیز عالی باشه هنوزم گه گاهی پسر های بزرگ تر توی دستشویی یا کلاسای خالی گیرش مینداختن ولی مهم نبود چون فرشته نجات همیشه همراهش بود رد شدن از راهرو ها هم دیگه ترسناک نبود جونگهان هشت ساله دیگه از این که کسی نباشه که ویلچر رو هل بده نمیترسید! و قطعا جونگهان میدونست که چرا دیگه نمیترسه! جونگهان خبر داشت و از هر شب قبل از خواب توی دعا هایی که مربی مجبورشون میکرد بخونن نام پسر رو میاورد و از خدا بخاطر اومدنش به این پرورشگاه تشکر میکرد با لحن بچگانه ولی تیز و گیراش هر شب زیر لب تکرار میکرد :خدای مهربون که به ما اب و غذا و سقفی برای زندگی دادی از تو بخاطر همه چیز ممنونیم و تا اخر عمر سپاس گذارت میمونیم!خدایا ازت ممنونم که چولی رو به اینجا اوردی تا دوست من باشه!لطفا لطفا لطفا ازم نگیرش!میدونم خودخواهم و نباید این حرفو بزنم ولی لطفا لطفا لطفا یه کاری کن چولا همیشه پیشم بمونه! پسر بعد از زمزمه کردن دعا زیر پتو میخزید و به پسر یازده ساله ی روی تخت رو به روش نگاه میکرد سونگچول هم دست کمی از جونگهان نداشت اون هم در اوایل ورودش کتک های زیادی خورده بود بخاطر حرف نزدنش مسخره شده بود و وقتی پیش دکتر رفته بود ازش قطع امید شده بود و درست مثل جونگهان در این پرورشگاه رها شده بود ولی هردو به خاطر میاوردن روزی رو که در زیر زمین تاریک ناراحت و لرزون به هم پناه بردن اون روز لب های جونگهان زیر گوش پسر زمزمه کرد :من میتونم صدای تو باشم و تو ام میتونید بدن من باشی چولی...اینجوری خیلی خوبه! از اون روز به بعد مثل سایه هم رو دنبال کردن اگر سونگچول سر کلاس ها حرف نمیزد جونگهان فقط با نگاه کردن بهش حرف هاش رو فهمیده و بازگو میکرد و اگر جونگهان توی زنگ های ورزش تنها میموند سونگچول کاری پیدا میکرد که هر دو بتونن انجامش بدن و پسر رو سرگرم میکرد درست مثل همین امروز که پشت میز اشپزخونه نشسته بودن و از بازی با کارت های نونا لذت میبردن زن جوان کمی از سوپی که میپخت به دو پسر داد و گفت :خوب شده؟ جونگهان بی هیچ حرفی به چشم های پسر بزرگ تر نگاه کرد بعد از لحظه ای سر تکون داد و انگار که حرف های پسر رو فهمیده باشه گفت :چولی میگه اگر یکم توش فلفل بزنی عالی میشه! سونگچول متقابلا سر تکون داد و کارتی روی میز گذاشت جونگهان به ادامه ی بازی مشغول شد و نونا کمی فلفل به غذاش اضافه کرد انگار حالا بعد از دوسال همه به واقعی بودن ارتباط مغز های دو پسر ایمان اورده بودن و دیگه براشون عجیب نبود ولی برای سرپرست هایی که به پرورشگاه میومدن؟ توی این دوسال افراد زیادی قصد به سرپرستی گرفتن جونگهان رو داشتن میگفتن که ناتوانیش براشون مهم نیست و اون رو قبول میکنن ولی وقتی جونگهان رو با سونگچول میدیدن و باهاشون حرف میزدن منصرف میشدن  کس دیگه ای رو انتخاب میکردن سر همین بحث هم مدیر پرورشگاه بار ها تنبیهشون کرد جونگهان هم مثل همیشه با دست های زخمی و چشم های قرمز و صدای لرزون به اغوش پسر بزرگتر پناه میبرد و بعد از اروم شدن به خواب میرفت امروز هم بعد از کارت بازی به اتاق مدیر رفتن تا ببینن زن میان سال چه کاری باهاشون داره :جونگهان؟سونگچول؟ :بله خانم جونگهان جواب داد و گرمی دست های سونگچول روی شونش رو حس کرد :فردا یک زوج جوان به اینجا میان!ازتون میخوام اون کار عجیبی که با چشماتون میکنید یا هرچی که هست نکنید! :مگه چه اشکالی داره خانم؟ زن نفس عمیقی کشید و گفت :جونگهان!مطمعنم هم تو و هم سونگچول به حدی بزرگ شدید که بفهمید نمیتونید تا ابد اینجا بمونید!بالاخره که یه روزی باید برید یه خونه پیدا کنید و با مادر و پدر جدیدتون زندگی کنید!پس اگر میخواید اون روز زودتر بیاد انقدر اون کارو جلوی زوج ها نکنید! جونگهان سرش رو بالا اورد و با چشم های زمردینش به چشم های مات و مشکی پسر بزرگتر نگاه کرد :ولی خانم...ما نمیخوایم از هم جدا بشیم... زن دستش رو روی میز کوبید و باعث شد جونگهان چشم های مظلومش رو به پایه های میز بدوزه