tgindex
کانال ادبی فراگفتاریک ایران

کانال ادبی فراگفتاریک ایران

Статистика
@jamalbeigперсидский

جمال بیگ

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
41
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
381
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
102
40 постов
Вовлечённость
26,8%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 41
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
15
1/48двое суток
17
1/72трое суток
18

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اینجا یک پرسش فراگفتاریکی بسیار مهم شکل می‌گیرد: آیا هر حقیقتی که با هدف نابودی دیگری بیان شود، هنوز «حقیقت» است یا به «خشونت زبانی» تبدیل شده است؟ ۸. تخریب، نوعی «اتوفاژی رابطه» نیز هست تخریبگر تصور می‌کند دیگری را می‌خورد، اما در واقع رابطه را می‌خورد. اعتماد را می‌خورد. گفت‌وگو را می‌خورد. و در نهایت حتا زبان خودش را می‌بلعد. زیرا کسی که دائمن از زبان برای تخریب استفاده می‌کند، به‌تدریج در جهانی زندگی می‌کند که در آن هر واژه علیه کسی است. در این مرحله: زبان دیگر محل دیدار نیست؛ محل کمین است. ۹. و شاید عمیق‌ترین نکته فراگفتاریک نباید بپرسد: «آیا این آدم بیمار است؟» بلکه باید بپرسد: «چه اتفاقی برای نظام معنایی این انسان افتاده که برای اثبات وجود خود، به حذف وجود دیگری نیاز دارد؟» این پرسش بسیار انسانی‌تر و علمی‌تر است. زیرا برچسب «بیمار» ممکن است خود به ابزار دیگری برای تخریب تبدیل شود. و این یک پارادوکس فراگفتاریکی است: اگر برای محکوم کردن تخریبگر، خودمان او را تخریب کنیم، از زبان او چه چیزی باقی می‌ماند جز همان خشونتی که می‌خواستیم نقدش کنیم؟ بنابراین در روایت فراگفتاریک، تخریب دیگران لزومن نشانه‌ی بیماری روانی نیست؛ اما می‌تواند نشانه‌ی یک «نظام روانی ، معنایی ناسالم» باشد. ارزش تحلیل در این است که به جای تشخیص عجولانه، تبارشناسی کنیم: این تخریب از کجا آمده، چه «ترسی» پشت آن ایستاده، چه «ژنوم ایدئولوژیکی» آن را تغذیه می‌کند و زبان چگونه از «ارتباط» به «حذف» تغییر کارکرد داده است. و شاید بتوان این گزاره را یک اصل فراگفتاریکی دانست: «انسانی که برای بزرگ شدن خود، دیگری را کوچک می‌کند، الزامن بیمار نیست؛ اما در «معماری معناییِ او»، «بزرگی» هنوز بدون «کوچک‌کردن» دیگری قابل تصور نشده است.» زنده باد ادبیات ایران ارادتمند #جمال_بيگ # تخریبگری #فرا_گفتا_ریک

  • آیا تخریب دیگران یک بیماری روانی ست ؟ به قلم: جمال بیگ شاید بهتر است با احتیاط بگویم: بله،چرا که در روایت فراگفتاریک میان «رفتار تخریبگر» و «بیماری روانی» فاصله وجود دارد. هر کسی که دیگری را تخریب می‌کند لزومن بیمار روانی نیست؛ گاهی تخریب، یک انتخاب آگاهانه، یک مکانیسم دفاعی، یک رفتار آموخته‌شده، یا محصول قدرت و ناامنی است. تشخیص بیماری نیز فقط با ارزیابی تخصصی روان‌شناختی یا روان‌پزشکی ممکن است. اما از دیدگاه نظریه‌ی بینارشته‌ای فراگفتاریک، مسئله عمیق‌تر می‌شود: ۱. تخریب دیگری، پیش از آنکه تخریب «شخص» باشد، تخریب «روایت» اوست آدم تخریبگر معمولن فقط با خودِ دیگری درگیر نیست؛ با وجودِ رواییِ دیگری مشکل دارد. یعنی نمی‌خواهد دیگری: دیده شود،شنیده شود،موفق شود،‌ یا روایت خودش را داشته باشد، یا حتا صاحب تصویری مستقل از خویش باشد. پس نخستین قربانی تخریب، هویت روایی انسان است. در اینجا زبان از ابزار ارتباط به ابزار حذف تبدیل می‌شود. فراگفتاریک می‌پرسد: چرا بعضی انسان‌ها برای اثبات خود، به جای ساختن خویشتن، شروع به خراب کردن دیگری می‌کنند؟ پاسخ می‌تواند این باشد: چون «من» آنها بدون مقایسه با «دیگری» به اندازه‌ی کافی استوار نیست. ۲. تخریبگر گاهی از موفقیت دیگری بیشتر از شکست خودش می‌ترسد این یکی از نقاط مهم فراگفتاریک است. انسان سالم می‌تواند بگوید: «او موفق شده؛ من هنوز موفق نشده‌ام.» اما ذهن تخریبگر ممکن است این معادله را به شکل دیگری بسازد: «اگر او موفق باشد، پس من کوچک‌تر شده‌ام.» اینجا موفقیت دیگری تبدیل به تهدید هویتی می‌شود. بنابراین به جای بالا کشیدن خود، دیگری را پایین می‌کشد. در زبان فراگفتاریک، این را می‌توان نوعی «اقتصاد منفی معنا» دانست: «من چیزی به جهان اضافه نمی‌کنم؛ از معنای دیگری کم می‌کنم تا خودم بزرگ‌تر به نظر برسم». ۳. تخریب می‌تواند «ژنوم ایدئولوژیک» داشته باشد تخریب همیشه فردی نیست. گاهی فرد در خانواده، محیط کاری، سیاست، ادبیات، هنر یا جامعه‌ای رشد کرده که در آن: رقابت = حذف دیگری تعریف شده است. در این شرایط، تخریب از یک رفتار شخصی به یک فرهنگ رفتاری تبدیل می‌شود. مثلن اگر در یک محیط هنری ارزشمند شدن به معنای بی‌ارزش کردن رقیب باشد، زبان به‌تدریج ژنوم آن محیط را دریافت می‌کند: «او شاعر نیست.»«او هنرمند نیست.» «این کار ارزش ندارد.»«اگر او مطرح شده، حتمن پشتش چیزی هست.» اینجا واژه دیگر صرفن واژه نیست؛ سلاح اجتماعی است. ۴. تفاوت مهم: انتقاد یا تخریب؟ فراگفتاریک میان این دو مرز بسیار جدی می‌گذارد. نقد می‌گوید: این اثر مشکل دارد. تخریب می‌گوید:تو مشکل هستی. نقد متوجه اثر، رفتار یا اندیشه است؛ تخریب متوجه هویت انسان. نقد امکان اصلاح باقی می‌گذارد؛ تخریب می‌خواهد امکان بازسازی را از دیگری بگیرد. بنابراین می‌توان گفت: نقد، گفت‌وگوی معناهاست؛ تخریب، جنگ برای حذف معناست. ۵. آیا تخریبگر «بیمار روانی» است؟ اینجا باید بسیار محتاط باشیم. نه!!!. صرفِ حسادت، بدگویی، تحقیر یا تخریب دیگران برای تشخیص اختلال روانی کافی نیست. ممکن است رفتار تخریبگرانه ناشی از: ناامنی شخصی،حسادت،ترس از دست دادن جایگاه،تربیت ناسالم،یادگیری اجتماعی،رقابت افراطی،خشم،تعصب، یا الگوهای شخصیتی ناسازگارباشد. اما اگر تخریب مزمن، فراگیر، شدید، فاقد همدلی و همراه با الگوهای پایدار دیگر باشد، ممکن است در کنار برخی ویژگی‌های شخصیتی یا مشکلات روان‌شناختی قرار بگیرد. تشخیص آن فقط از طریق متخصص امکان‌پذیر است. پس فراگفتاریک به جای برچسب زدن می‌گوید:رفتار را تحلیل کن، اما انسان را با رفتارِ او یکی نکن. ۶. تخریبگر در واقع گاهی با «آینه» مشکل دارد این بخش برای نظریه‌ی فراگفتاریک بسیار مهم است. دیگری می‌تواند آینه‌ای باشد که چیزی را درباره‌ی من آشکار می‌کند که دوست ندارم ببینم. موفقیت او می‌گوید: «امکان دیگری هم وجود دارد.» زیبایی او می‌گوید: «من تنها معیار زیبایی نیستم.» دانایی او می‌گوید: «من همه‌چیز را نمی‌دانم.» استقلال او می‌گوید: «دیگری بدون تأیید من هم می‌تواند وجود داشته باشد.» و این برای «منِ شکننده» دردناک است. پس تخریبگر گاهی آینه را نمی‌شکند چون آینه بد است؛ آینه را می‌شکند چون تصویرِ خودش را در آن تحمل نمی‌کند. ۷. «فگورات» در اینجا فعال می‌شود اگر مفهوم فگورات را در چارچوب فراگفتاریک ــ یعنی سهم نحسی، خشم، نفرین و انرژی سیاه موجود در زبان ــ به کار ببریم، زبان تخریبگر یکی از آشکارترین میدان‌های ظهور فگورات است. کلمه‌ای که می‌توانست ارتباط ایجاد کند، تبدیل می‌شود به: چاقو. و عجیب‌تر اینکه چاقو گاهی در دست کسی است که تصور می‌کند فقط «حقیقت را گفته است».

  • بی هنگام به این همه ذرت اوباش نگاه کن چگونه روی این همه آتش جلز ولز  می کنند و با این همه فیلی که هوا می  شوند به چُسی هم نمی ارزند که شاید به بخت سیاه سفید ببارند و خیال کنند هر آدمی که یال و کوبال ندارد برای هیچ آسمانی پرنده نمی شود برگرد و به گذشته فکر کن نشان به آن نشان آتش می تواند جوخه باشد گوش به فرمان ایستاده دست و پا بسته خودش را به زمین سرد می کوبد حالا این پیراهن سوراخ سوراخ شده به چه درد این پوکه های بی کله می خورد که بیش از آنکه استفراغ کنند یک تیر توخالی اند که فقط برای باران خط و نشان کشیده اند کاش نقاشی با چتری دو نفره در یک روزه سرد پاییزی....... درد را  به شکل زندگی می کشید........ #جمال_بيگ #فرا_گفتا_ریک

  • без подписи

  • без подписи

  • شماره ۲۱۹۱ روزنامه #نقدحال منتشر شد ✅ تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۲۰ مردادماه ۱۴۰۵ آدرس سایت روزنامه 👇👇👇 naghdehal.com @naghdehall

  • ✅ زبان‌موجود‌زنده‌به‌حساب‌می‌آيد! ✍ #جمال_بيگ منتشرشده در صفحه #باغ_ابریشم روزنامه #نقدحال شماره ۲۱۸۴ شنبه ۱۰ مردادماه ۱۴۰۵ در نظريه‌ي بينا‌رشته‌اي فراگفتاريک، زبان يک ابزار منفعل براي انتقال معنا نيست، او يک موجود زنده است که مي‌زيد، رشد مي‌کند، بيمار مي‌شود، مقاومت مي‌کند، دگرگون مي‌شود و حتي مي‌تواند عليه گوينده‌ي خود عمل کند. اين نگاه، زبان را از جايگاه يک وسيله به جايگاه يک »هستي مستقل« ارتقا مي‌دهد؛ هستي‌اي که قواعد زيست‌شناختي، روان‌شناختي، جامعه‌شناختي و فرهنگي خاص خود را دارد. نخستين دليل زنده‌بودن زبان، توانايي آن در تکامل است. همان‌گونه که موجودات زنده در مسير »فرگشت« تغيير مي‌کنند، زبان نيز پيوسته واژه‌هاي تازه مي‌آفريند، واژه‌هاي کهنه را حذف مي‌کند، معناهاي جديد توليد مي‌کند و خود را با شرايط تاريخي و فرهنگي سازگار مي‌سازد. هيچ زبان زنده‌اي ثابت نمي‌ماند؛ زيرا ايستايي، آغاز مرگ آن است. دومين ويژگي، حافظه زبان است. هر واژه گذشته‌اي در خود حمل مي‌کند. کلمات فقط آوا يا نشانه نيستند، بلکه حامل تجربه‌هاي تاريخي، اسطوره‌اي، عاطفي و فرهنگي‌اند. در فراگفتاريک، هر واژه مانند سلولي است که ژنوم معنايي خود را حفظ کرده و آن را به نسل‌هاي بعد منتقل مي‌کند. بنابراين زبان فقط سخن امروز‌ نيست که حافظه‌ي ديروز و امکان فردا را نيز در خود جاي داده است. سومين ويژگي، قدرت زايش زبان است. موجود زنده توان توليد‌مثل دارد و زبان نيز به‌طور مداوم معناهاي تازه توليد مي‌کند. از ترکيب چند واژه، جهاني نو شکل مي‌گيرد. استعاره‌ها، نمادها و روايت‌ها همان فرزندان زبان هستند که پس از تولد، زندگي مستقلي پيدا مي‌کنند و حتي گاهي از نيت اوليه آفريننده‌ي‌ خود فاصله مي‌گيرند. چهارمين ويژگي، توانايي سازگاري است. زبان در برابر فشارهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي واکنش نشان مي‌دهد. گاهي واژه‌اي ممنوع مي‌شود، اما با نامي ديگر بازمي‌گردد. گاهي مفهومي سرکوب مي‌شود، اما در قالب طنز، کنايه يا شعر به حيات خود ادامه مي‌دهد. اين انعطاف‌پذيري، يکي از نشانه‌هاي حيات زبان است. در مولفه »تکينگي«، زبان موجودي است که دائما در حال عبور از مرزهاي تثبيت شده است. معنا هرگز به پايان نمي‌رسد، بلکه در هر خوانش دوباره متولد مي‌شود. بنابراين، زبان مانند موجودي است که در هر روياروئي شخصيت تازه‌اي از خود آشکار مي‌کند. در مولفه‌ي »تکانگي«، زبان حرکت مي‌آفريند. يک واژه مي‌تواند مسير انديشه، احساس يا حتي تاريخ را تغيير دهد. همان‌گونه که يک جهش ژنتيکي مسير تکامل يک گونه را دگرگون مي‌کند، يک جا‌به‌جايي کوچک در زبان نيز مي‌تواند نظام معنايي يک جامعه را تغيير دهد. در مولفه‌ي »تنانگي«، زبان داراي بدن است. بدن زبان از شبکه‌ي روابط ميان واژه‌ها، سکوت‌ها، ريتم، نحو و تصوير ساخته مي‌شود. اگر بخشي از اين بدن آسيب ببيند، کل نظام معنايي نيز دچار اختلال مي‌شود. از اين رو، زبان فقط مجموعه‌اي از واژه‌ها نيست، بلکه اندامي زنده با اجزاي به هم پيوسته است. در مولفه‌ي »فگورات« نيز زبان مانند موجودي است که زخم برمي‌دارد. خشونت، نفرت، عشق، ترس و اميد بر پيکر آن اثر مي‌گذارند. واژه‌ها مي‌توانند بيمار شوند، فرسوده شوند يا دوباره نيروي حيات خود را بازيابند. بنابراين، زبان نه تنها جهان را توصيف مي‌کند، بلکه از جهان تاثير مي‌پذيرد. از ديدگاه بينارشته‌اي، زبان در مرز ميان زيست‌شناسي، علوم شناختي، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، فلسفه و هنر زندگي مي‌کند. همان‌گونه که يک ارگانيسم بدون محيط معنا ندارد، زبان نيز بدون انسان، فرهنگ و تجربه زيسته قابل فهم نيست. اما در عين حال، اين انسان نيز درون زبان شکل مي‌گيرد؛ يعني رابطه‌اي »هم‌فرگشتي« ميان زبان و انسان برقرار است. انسان زبان را مي‌سازد و »زبان نيز انسان« را »بازآفريني« مي‌کند. در پايان عرض کنم، نظريه‌ي بينا‌رشته‌اي فراگفتاريک زبان را موجودي زنده مي‌داند، زيرا زبان داراي حافظه، رشد، فرگشت، زايش، سازگاري، مقاومت، بدن، ژنوم معنايي و توانايي بازآفريني خويش است. در اين نگاه، کلمات ديگر ابزارهاي خاموش نيستند؛ آنها موجوداتي پويا هستند که در هر عصر، حيات تازه‌اي مي‌يابند، جهان را دگرگون مي‌کنند و همزمان خود نيز از جهان دگرگون مي‌شوند. اين جابه‌جايي اساسي، زبان را از سطح يک وسيله ارتباطي به سطح يک نظام زنده و آفريننده هستي ارتقا مي‌دهد. @naghdehall

  • اینکه فقط... یک ماجرا نیست پیراهنی که از دگمه های بلاتکلیف شروع می شود با دست هایی که ویار گیلاس ها را به گردن گرفته اند ای تن پوش کشمیری نخ بده به این کلافه ی سر در گم تا در شال خوش تراش گردنت بی محابا!!! ریسه بروم ما بسلامتی شرمی که عرق کرده ایم لب ها را به طواف همدیگر بالا می رویم و آنقدر گیج می زنیم به چهار خانه های پیراهنی که آسان/ سور می خوردیم از تمام فاصله های طبقاتی که ما را از هم دور شده بودیم حالا فقط!!! یک دگمه ی دیگر کافی ست که برای همیشه تن هایی پیراهنی را پشت ویترین یک بوتیک پوشیده باشیم و این!!! پایان همه ی ماجرا... ادامه دارد..... #جمال_بيگ #فرا_گفتا_ریک

  • از دیدگاه فراگفتاریک، می توان اصل زیر را مطرح کرد: «قاعده، پایان زبان نیست؛ حافظه موقت زبان است». هرگاه زبان احساس کند قاعده ای مانع بقا، سرعت، موسیقی، یا انتقال مؤثر معناست، به تدریج آن را بازنویسی می کند...... بنابراین، قواعد دستور زبان، فرمان های ابدی نیستند، انها «ایستگاه های موقت تکامل زبان» هستند. این نگاه، دستور زبان را از یک نظام بسته، به یک سامانه زنده، «فرگشتی و خوداصلاح گر» تبدیل می کند. مخصوصن در این دوره که بیشتر تایپ متون توسط لپ تاپ و گوشی ها صورت می گیرد تایپ کلماتی چون مخصوصن،عجالتن،تقریبن و از این قبیل، راحت تر و به سهولت قابل دسترسی تر هستند.... امید که توانسته باشم این پروسه را تسهیل و به بقای و ساده سازی کلمات کمک کرده باشم زنده باد ادبیات ایران با احترام و ارادت #جمال_بيگ #فرا_گفتا_ریک

  • آیا زبان بعنوان یک پروسه ی تکاملی ،می تواند خود را به روز کند؟ به قلم: جمال بیگ از دیدگاه «نظریه بینارشته ای فراگفتاریک» زبان را نه یک ابزار، که موجود زنده، پویا و خودسازمان دهنده می داند، بدین ترتیب  پاسخ به سوال تیتر این مقاله مثبت است؛ اما با یک قید مهم: «زبان قواعد را تغییر نمی دهد، بلکه قواعد را بازتولید می کند». دستور زبان در این نگاه، نه اسکلت ثابت زبان؛ که لزومن حافظه ی موقت آن است. همان گونه که استخوان های یک موجود زنده در طول تکامل شکل و کارکردشان را تغییر می دهند، دستور زبان نیز در اثر فشارهای «شناختی، اجتماعی، زیبایی شناختی و ارتباطی»، خود را بازآرایی می کند. فراگفتاریک معتقد است هرگاه قاعده ای «هزینه شناختی» بالایی ایجاد کند یا مانع گردش روان معنا شود، زبان به تدریج راهی برای دور زدن یا ساده سازی آن پیدا می کند. بنابراین، تکامل زبان از مسیر «اقتصاد شناختی» و «حداکثرسازی انتقال معنا» عبور می کند. بسیاری از ساختارهای پیچیده، در گذر زمان یا حذف می شوند یا به شکل ساده تری درمی آیند، زیرا زبان برای بقا ناچار است انرژی کمتری مصرف کند. از این دیدگاه، دستور زبان فرمانروای زبان نخواهد بود؛ که قاعدتن محصول توافق موقت میان میلیون ها کنش زبانی است. هر نسل با کاربردهای تازه، بخشی از این توافق را بازنویسی می کند. شاعران، نویسندگان و گویشوران خلاق نیز در این فرایند نقش جهش های ژنتیکی را دارند؛ اگر نوآوری آنان با نیازهای زبان همسو باشد، به تدریج از «خطا» به «قاعده» تبدیل می شود. در نتیجه، فراگفتاریک دستور زبان را پدیده ای «فرگشتی» می داند، نه مجموعه ای مقدس و تغییرناپذیر. زبان برای ادامه حیات خود، همواره میان دو قطب «حفظ هویت» و «تغییر برای بقا» تعادل برقرار می کند. هر تغییری که این تعادل را تقویت کند، دیر یا زود در ساختار دستوری نیز جای خود را باز خواهد کرد. برای نمونه اگر از دیدگاه «نظریه بینارشته ای فراگفتاریک»، زبان را موجودی زنده بدانیم، تاریخ زبان را می توان تاریخ سازگاری های پی درپی آن با نیازهای انسان دانست. چند نمونه روشن از این روند عبارت اند از: ۱. حذف تدریجی ساختارهای پیچیده در فارسی کهن، ساختارهای صرفی و دستوری پیچیده تری وجود داشت که به مرور حذف شدند. زبان دریافت که با ساختار ساده تر نیز می تواند همان معنا را منتقل کند. این یعنی زبان برای کاهش هزینه شناختی، بخشی از قواعد خود را کنار گذاشت. ۲. کوتاه شدن واژه ها واژه هایی مانند «می باشد» در بسیاری از بافت های گفتاری به «است» یا حتا حذف فعل تبدیل می شوند: هوا گرم است. هوا گرمه. هوا گرم. هر سه، تقریبن یک معنا را منتقل می کنند. زبان به سوی کمترین مصرف انرژی حرکت کرده است. ۳. پذیرش ساختارهای گفتاری جمله هایی مانند: «رفتم خونه.» «دیدمش.» زمانی غیراستاندارد تلقی می شدند، اما امروز در گفتار طبیعی کاملن پذیرفته شده اند. زبان، قاعده را با کاربرد واقعی تنظیم کرده است. ۴. تغییر معنای واژه ها: واژه «رایانه» روزگاری وجود نداشت. با نیاز جامعه ساخته شد و امروز کاملن طبیعی به نظر می رسد. یا واژه «موبایل» در گفتار روزمره جای «تلفن همراه» را گرفته است. زبان برای سرعت و سهولت، انتخاب تازه ای انجام داده است. ۵. شعر؛ آزمایشگاه تکامل زبان: نیما یوشیج، احمد شاملو و بسیاری از شاعران معاصر، با شکستن قواعد نحوی، امکانات تازه ای برای زبان آفریدند. بسیاری از این نوآوری ها بعدها به بخشی از زبان ادبی تبدیل شد. ضمن اینکه در تاریخ زبان فارسی نمونه های فراوانی وجود دارد که شکل نوشتاری واژه ها در اثر تحول زبان، ساده نویسی یا تصمیم های فرهنگ نویسی تغییر کرده است. این نمونه ها از دیدگاه فراگفتاریک، شواهدی از «خودتنظیمی زبان» هستند. برای نمونه؛ طهران به تهران طوس به توس طبرستان به تبرستان (در کاربردهای جدید، هرچند نام تاریخی «طبرستان» نیز رایج است) اطاق به اتاق اطو به اتو امپراطور به امپراتور غلتیدن به غلطیدن (هر دو دیده می شوند، اما «غلتیدن» امروز ترجیح داده می شود.) خورده فرمایش به خرده فرمایش مسئولیّت به مسئولیت فعالیّت به فعالیت کیفیّت به کیفیت خصوصیّت به خصوصیت حتی به حتا ذغال اخته به زغال اخته (در گذشته گاه به صورت «ذغال اخته» نیز نوشته می شد.) ذغال به زغال طپش به تپش طپیدن به تپیدن نمونه هایی از ساده شدن املای همزه نیز وجود دارد: مسئله ← مسأله (هر دو دیده می شوند، اما شیوه های نگارشی متفاوتی دارند.) مسؤول ← مسئول نمونه هایی از تغییر در پیوسته نویسی: باین ترتیب ← به این ترتیب آنچه که ← آنچه (در بسیاری از متون معیار) می رود ← میرود (قدیم) ← می رود (امروز با فاصله) از دیدگاه فراگفتاریک، این تغییرها صرفن اصلاح املایی نیستند؛ بیشتر نشانه ی آن اند که زبان برای کاهش اصطکاک میان اندیشه، تلفظ و نوشتار، قواعد خود را بازآرایی می کند

  • به روایت فراگفتاریک آیا کلماتی که در شعر مخاطب را غافلگیر می کنند تاثیر گذارترند؟ به قلم: جمال بیگ چند روز پیش در جلسه ی ادبی حضور داشتم که دوست شاعری پرسید آیا می شود در باره ی غافلگیری در شعر صحبت کنید؟..که ماحصل جواب را در اینجا با یک پاسخ کوتاه در رابطه با پرسش موضوع مقاله عرض کنم: که «نه همیشه»!!!؛ اما اگر غافلگیری از دل «ضرورت زبانی و عاطفی» زاده شود، معمولن اثری عمیق تر از واژه های قابل پیش بینی بر ذهن مخاطب می گذارد. علت این مسئله را می شود در چند لایه بررسی کرد: نخست، ذهن انسان بر اساس الگوها عمل می کند. هنگامی که شعر مطابق انتظار پیش می رود، مغز آن را با هزینه ی اندکی که از پیش دارد پردازش می کند. اما زمانی که واژه ای غیرمنتظره، اما دقیق، وارد بافت شعر می شود، الگوی ذهنی مخاطب شکسته می شود. این شکست، نوعی «بیداری ادراکی» ایجاد می کند. در روایت فراگفتاریک، این همان لحظه ای است که زبان از انتقال معنا فراتر می رود و خود به یک رویداد تبدیل می شود. دوم، غافلگیری، زمانی ارزشمند است که فقط بازی زبانی نباشد. اگر واژه تنها عجیب باشد، مخاطب را متوقف می کند؛ اما اگر همزمان شبکه ای از «معنا، احساس، حافظه و تخیل» را فعال کند، مخاطب را متحول می سازد. بنابراین هر شگفتی، کشف نیست؛ اما هر کشف، نوعی شگفتی اصیل در خود دارد. سوم، از دیدگاه فراگفتاریک، واژه ی غافلگیرکننده، واژه ای است که ژنوم معنایی خود را ناگهان آشکار می کند. چنین واژه ای فقط معنای قاموسی ندارد، بلکه «تاریخ، فرهنگ، بدن، حافظه، صدا و تصویر» را نیز با خود حمل می کند. در نتیجه، یک واژه می تواند مانند انفجاری کوچک، چندین لایه ی معنایی را همزمان آزاد کند. چهارم، غافلگیری، زمان شعر را نیز دگرگون می کند. مخاطب ناچار می شود به عقب بازگردد و سطرهای پیشین را دوباره بخواند. در این بازخوانی، معنای گذشته نیز تغییر می کند. در فراگفتاریک، این پدیده نشان می دهد که واژه فقط آینده ی متن را نمی سازد، بلکه گذشته ی آن را نیز بازنویسی می کند. با این حال، افراط در غافلگیری نیز خطرناک است. اگر همه ی واژه ها بخواهند مخاطب را شگفت زده کنند، هیچ واژه ای دیگر شگفت انگیز نخواهد بود. غافلگیری، همانند سکوت در موسیقی، ارزش خود را از نسبتش با انتظار می گیرد. بنابراین، از دیدگاه فراگفتاریک، اثرگذارترین واژه، غافلگیرکننده ترین واژه نیست؛ بلکه واژه ای است که پس از غافلگیر کردن، دیگر اجازه ندهد مخاطب جهان را مانند قبل ببیند. در این نگاه، غافلگیری پایان شعر نیست، بلکه آغاز بازآفرینی رابطه ی انسان با زبان و واقعیت است. این همان لحظه ای است که شعر، از «متن» به «تجربه» تبدیل می شود...... زنده باد ادبیات ایران با احترام و ارادت #جمال_بیگ #فرا_گفتا_ریک

  • без подписи

  • без подписи

  • شماره ۲۱۸۴ روزنامه #نقدحال منتشر شد ✅ تاریخ انتشار: شنبه ۱۰ مردادماه ۱۴۰۵ آدرس سایت روزنامه 👇👇👇 naghdehal.com @naghdehall

  • «ایستادن بر جنگ های نوستالژیک» به روایت فراگفتاریک به قلم: جمال بیگ «جنگ نوستالژیک» لحظه ای است که «حافظه» خود را به جای «واقعیت» می نشاند. در این وضعیت، انسان بجای اینکه برای آینده  بجنگد؛  برای تصویری اسطوره ای از گذشته می جنگد؛ گذشته ای که در ذهن، پالایش یافته، آرمانی شده و از تناقض های واقعی خود خالی گشته است. به همین دلیل، «جنگ نوستالژیک» بیش از آنکه نبردی بر سر سرزمین باشد، نبردی بر سر روایت هاست. فراگفتاریک این پدیده را حاصل «هم کنشی» چند «نظام» می داند: «زبان، حافظه، روان، تن، فرهنگ، سیاست و اسطوره». هنگامی که این نظام ها به جای تولید معنا، شروع به بازتولید خاطره کنند، جامعه در چرخه ای گرفتار می شود که می توان آن را «بازتولید ویرانی» نامید. در این چرخه، هر خرابه به یک نماد مقدس تبدیل می شود و هر تلاش برای ساختن، به خیانت به گذشته تعبیر می گردد. از نگاه روانکاوانه، سرسپردگی به جنگ های نوستالژیک نوعی وابستگی به رنج است. فرد یا جامعه، هویت خود را بدون اینکه از امکان های آینده بگیرد،  از زخم های گذشته استخراج می کند. در نتیجه، اگر زخم درمان شود، هویت نیز متزلزل خواهد شد. بنابراین، ناخودآگاه در برابر پایان یافتن جنگ مقاومت می کند، زیرا صلح، ساختار هویت مبتنی بر رنج را تهدید می کند. در سطح زبان، واژه ها نیز اسیر نوستالژی می شوند. واژه هایی مانند «افتخار»، «شهادت»، «انتقام»، «بازگشت» یا «میراث» ممکن است از ظرفیت چندمعنایی خود فاصله بگیرند و تنها در خدمت یک روایت ثابت قرار گیرند. در چنین وضعیتی، زبان از یک موجود زنده به موزه ای از نشانه های منجمد تبدیل می شود. فراگفتاریک این وضعیت را «ایستایی فراگفتاری» می داند؛ جایی که زبان دیگر جهان را نمی آفریند، بلکه تنها گذشته را تکرار می کند. ایستادن بر ویرانه ها نیز در این چارچوب، ضمن اینکه یک وضعیت فیزیکی ست؛ یک «موضع شناختی» است. انسان بر خرابه می ایستد، زیرا می ترسد اگر قدمی به سوی آینده بردارد، پیوندش با گذشته پاره شود. اما ویرانه، هرچند حامل حافظه است، نمی تواند خانه باشد. اگر جامعه ای ویرانه را خانه بداند، ناخواسته نابودی را به یک ارزش فرهنگی تبدیل خواهد کرد. نقد فراگفتاریک در اینجاست که نوستالژی تا زمانی ارزشمند است که به منبع شناخت تبدیل شود، بی آنکه در ورطه ی زندان اندیشه گرفتار بیاید. گذشته باید چراغ راه باشد، نه اینکه دست و پا را زنجیر کند. جامعه ای که فقط به عقب می نگرد، آینده را از دست می دهد؛ همان گونه که زبانی که تنها گذشته خود را تکرار کند، توان زایش استعاره های تازه را از دست خواهد داد. بنابراین به روایت فراگفتاریک، بزرگ ترین پیروزی، پیروزی بر چرخه ی بازتولید ویرانی است. تمدن زمانی آغاز می شود که انسان از پرستش خرابه ها عبور کند، حافظه را حفظ کند اما اسیر آن نشود، و به جای بازسازی جنگ های دیروز، امکان های فردا را بیافریند. این نگاه بدون اینکه فراموشی گذشته و  تقدیس آن را توصیه کند؛ گذشته را به ماده خامی برای خلق آینده ای انسانی تر، خلاق تر و آگاهانه تر تبدیل می کند. به امید آنروز...... زنده باد ادبیات ایران با احترام و ارادت #جمال_بیگ #فرا_گفتا_ریک

  • مهربانو پرنیان محتشم گرامی و ارجمند درود و سپاس...امروز داشتم جوابیه ای در خور پرسش شما آماده می کردم که با متن ارسالی جناب زیارتی مواجه شدم که پاسخ پرسش شما را بخوبی به همراه دارد .برای همین متن را کوتاه کردم که در پایین برای شما ارسال می کنم ابتدا از اینکه متن «مرده خوری» را با دقت خواندید و با نگاهی نقادانه و در عین حال منصفانه، پرسشی اساسی را مطرح کردید.تشکر می کنم... به باور من، ارزش یک نظریه در مصون بودن از نقد نمی باشد، گو اینکه توانایی آن برای گفت‌وگو با نقدهای جدی است؛ از این رو، پرسش شما را فرصتی برای روشن‌تر شدن افق فراگفتاریک می‌دانم. همان‌گونه که اشاره کردید، «مرده‌خوری» یا ارزش‌گذاری افراطی پس از مرگ، پدیده‌ای دیرینه است و منحصر به سینما یا روزگار ما نیست. از حافظ و خیام تا فروغ، سهراب، شاملو، حسین پناهی و خسرو شکیبایی، تاریخ فرهنگ ما بارها این الگو را تجربه کرده است. بنابراین، فراگفتاریک هرگز مدعی کشف این پدیده نیست؛ زیرا نظریه زمانی اعتبار می‌یابد که میان «کشف پدیده» و «کشف سازوکارهای پنهان پدیده» تفاوت قائل شود. آنچه فراگفتاریک می‌کوشد آشکار کند، خودِ مرگ نیست؛ بلکه دگرگونی شبکه روابط میان زبان، حافظه، رسانه، قدرت، اقتصاد توجه و روان جمعی است. در این نگاه، مرگ تنها پایان زیست یک انسان نیست؛ آغاز بازآرایی یک نظام معنایی است. هنرمند تغییر نمی‌کند، اما جایگاه او در شبکه واژه‌ها، روایت‌ها و حافظه جمعی دگرگون می‌شود. پرسش اصلی این است که چه نیروهایی این دگرگونی را ممکن می‌کنند. از همین رو، فراگفتاریک به جای تمرکز بر خودِ سوژه، بر فرایند تولید معنا تمرکز می‌کند. چرا واژه‌هایی که دیروز خاموش بودند، امروز به ستایش برمی‌خیزند؟ چرا رسانه‌ای که سال‌ها سکوت کرده بود، ناگهان به حافظه‌ای فعال تبدیل می‌شود؟ چگونه فقدان، ارزشی را آشکار می‌کند که حضور نتوانسته بود آن را تثبیت کند؟ اینها پرسش‌هایی هستند که فراگفتاریک می‌کوشد به آنها پاسخ دهد. به گمان من، اگر نظریه‌ای تنها برای پدیده‌های تازه ساخته شود، بخش بزرگی از اندیشه بشری بی‌معنا خواهد شد. بسیاری از نظریه‌های بزرگ، پدیده‌های شناخته‌شده را از زاویه‌ای نو بازخوانی کرده‌اند و همین تغییر زاویه، افق‌های تازه‌ای برای فهم گشوده است. نوآوری، همیشه در کشف یک موضوع جدید نیست؛ گاه در کشف روابطی است که پیش از آن دیده نمی‌شدند. از این دیدگاه، نقد ارزشمند شما نه در برابر فراگفتاریک، که در امتداد آن قرار می‌گیرد؛ زیرا فراگفتاریک نیز خود را نظریه‌ای بسته و پایان‌یافته نمی‌داند، بلکه آن را روشی برای گشودن پرسش‌های تازه می‌شمارد. اگر این نظریه بتواند حتا یک لایه پنهان از سازوکارهای معنا را آشکار کند، رسالت خود را انجام داده است؛ و اگر نتواند، بی‌تردید باید در پرتو همین گفت‌وگوهای نقادانه بازاندیشی شود. از همراهی، دقت و نگاه مسئولانه شما صمیمانه سپاسگزارم. یقین دارم که چنین گفت‌وگوهایی، بیش از هر ستایشی، به بالندگی اندیشه و پویایی هر نظریه‌ای کمک می‌کند. با احترام و ارادت #جمال_بیگ

  • درود و احترام استاد گرامی🙏🌹 نوشته‌تان را با دقت خواندم و با اصل دغدغه‌ای که درباره ی بی‌مهری به هنرمند در زمان حیات و ستایش او پس از مرگ مطرح کرده‌اید کاملن همدل هستم. به‌خصوص این نکته که ارزش‌گذاری واقعی یک جامعه نسبت به هنرمند، باید در زمان زیستن او اتفاق بیفتد نه فقط در مراسم بدرقه و سوگ که این همیشه دغدغه ی بزرگ خودم هم بوده و هست. با این حال هنگام خواندن متن یک نکته به ذهنم رسید. به نظرم پدیده‌ای که از آن با عنوان "مرده‌خوری" یا "مرده‌پرستی" یاد می‌کنیم پدیده‌ای تازه یا مختص سینما و حتی دوران معاصر نیست بلکه از دیرباز در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف وجود داشته ولی در ایران بیشتر. گاهی انسان‌ها تا وقتی کسی زنده است ارزش و جایگاه واقعی او را نمی‌بینند و پس از فقدانش تازه به یاد خوبی‌ها، آثار و تأثیرات او می‌افتند و چه‌بسا تصویری آرمانی از او می‌سازند. در ادبیات و هنر خودمان نیز نمونه کم نداریم از فروغ و سهراب و شاملو گرفته تا حسین پناهی و خسرو شکیبایی و بسیاری دیگر، همواره این پرسش وجود داشته که چرا جامعه گاهی در زمان حیات هنرمند، آن‌گونه که شایسته است او را نمی‌بیند و پس از فقدانش، ناگهان زبان ستایش گشوده می‌شود. به همین دلیل، برای من جالب است که بدانم در این متن، "فراگفتاریک" دقیقن چه لایه ی تازه‌ای به این پدیده ی شناخته‌شده اضافه می‌کند. چرا که به نظرم اگر یک پدیده ی اجتماعی و فرهنگی از دیرباز وجود داشته، صرف بازخوانی آن با واژگان و مفاهیم تازه، لزومن به معنای کشف یک پدیده ی جدید نیست. البته ممکن است ارزش یک چارچوب نظری دقیقن در این باشد که پدیده‌ای قدیمی را از زاویه‌ای تازه، عمیق‌تر و قابل‌تحلیل‌تر نشان دهد و اگر مقصود شما چنین چیزی باشد خواندن توضیحات بیشترتان برایم بسیار جذاب خواهد بود. با احترام و ارادت #پرنیان_محتشم

  • (قسمت پایانی) سلام مجدد وقتی چند صدایی به یک صدایی تقلیل یافت در آن لحظه، ما از نسبت (من-تو) به نسبت (من-آن) سقوط می‌کنیم و هنرمند را به مثابه‌ی یک (موضوعِ سوگواری) مصرف می‌کنیم، نه یک (سوژه‌ی گفت‌وگو) نویسنده فراگفتار در تکمیلِ قسمت پایانیِ متن می‌گوید: (تنها صداست که می‌ماند) : باید گفت این صدا، اگر راستین باشد، نه در آیین‌های سوگواری پرشور، که در (گوش‌سپاری بی‌چشمداشت) به آنچه هنرمند در زمانِ حیات (بر زبان آورده) - -(و نه آنچه بر او گفتند)، باقی می‌ماند. فلسفه‌ی اصیل یادبود، نه در ساختن موزه، که در ادامه‌ی همان گفت‌وگوی ناتمام زنده‌ای است که او با ما آغاز کرد. اگر مرگ، پایان کبوتر نیست، به شرطی که ما آواز او را در قفس _(یادبودهای رسانه‌ای) حبس نکنیم و اجازه دهیم همان (صدا) در میان نقدها و ستایش‌های زمان حیاتش، همچنان به مثابه‌ی (مسئله‌ای حل‌نشده) با ما سخن بگوید. این تنها راه رهایی از دام (مرده‌خوری) است: حفظ (حیاتِ پرسش) به جای (مرگ پاسخ) حقر کمترین ع. زیارتی

  • (قسمت اول) درود بر جناب جمال بیگ باید عرض کنم که این نوشتار تحت عنوان فرا گفتار در عین اختصار چنان شبکه‌ای از مفاهیم انتقادی را فعال می‌کند که می‌توان آن را هسته‌ی مرکزی یک نظریه‌ی فرهنگی درباره‌ی سیاست مرگ در عصر رسانه دانست. این حقیر بر خود دیدم که بر این گفتار ونوشتار زیبای دوست بزرگوار، نه عنوان نقد بلکه چند خطی جهت تحلیل و تکمیل آن که بسط فلسفی لایه‌های پنهان این نوشتار است افدام کنم که در حقیقت تلاشی برای بیرون کشیدن مؤلفه‌های هستی‌شناختی، اخلاقی و زیبایی‌شناختی که در دل واژگانی چون _(تکانگی معنایی)_ و _(ژنوم زبان)_نهفته است. شما از _(تغییر ژنومِ زبان) _سخن گفتید، اما این تغییر را باید در چارچوبِ رخداد فهمید. از منظر هایدگر، مرگ امکان محض نابودی و تمامیت وجود انسانی است. آنچه در جامعه‌ی رسانه‌ای رخ می‌دهد گریز از این تمامیت اضطراب‌آور است ما به جای مواجهه با مرگ خویش، مرگ دیگری (هنرمند) را به نمایش می‌گذاریم. اما _(دریدا) در طیف‌شناسی این وضعیت را عمیق‌تر می‌کند؛ هنرمند مرده، دیگر یک__ امر غایب_ نیست، بلکه طیفی است که اکنون از پس پرده‌ی رسانه، موثرتر از انسانِ زنده سخن می‌گوید. (تکانگی معنایی) دقیقا لحظه‌ای است که طیف، جایگزین جسم می‌شود و زبان، به جای بازنمایی زیست، به احضار این طیف تن می‌دهد. سینما و در کل رسانه در این لحظه، دیگر روایت‌گر زندگی نیست؛ بلکه ماشینی برای (شبح‌وارگی) می‌شود که مدام غیاب را به حضور کاذب بدل می‌کند. جناب جمال بیگ به احساس گناه جمعی اشاره می‌کند. اما از منظرِ تبارشناسی _(نیچه) ، این گناه، ناشی از وجدانِ بد است؛ جامع‌ای که در زمان حیات غریزه‌ی ستیز و رقابت را بر هنرمند اعمال می‌کرد پس از مرگ او این خشونت درونی‌شده را به شکلِ ترحم و بزرگداشت برون‌ریزی می‌کند. . به بیانِ _(فرویدی) ، این مکانیسمِ سوگ مالیخولیایی است: ما هنرمند را درونی می‌کنیم (درون‌فکنی) تا او را به عنوان بخشی از خویشتن گناهکار برای همیشه درون خود زندانی کنیم. پس مراسم بزرگداشت، نه پاسداشت دیگری، که آرام‌سازی _منِ_ جمعی از شر سکوت و بیتفاوتیِ گذشته است. این همان نقطه‌ای است که جناب جمال بیگ به خوبی بیان کردند :( مرگ را جشن می‌گیریم) جشنی که در آن، اشک‌ها پوششی بر ناتوانی زیستن اخلاقی در زمان حیات دیگری‌اند نوشتار از - کالای خبری سخن می‌گوید. اما این اقتصاد را باید در سطحِ _نشانه‌ها ردیابی کرد. از نگاه -(ژان بودریار) -، مرگ هنرمند به _(فراواقعیت) _ بدل می‌شود؛ یعنی تصاویر بازتولیدشده بر واقعیت زیست‌شده‌ی او اولویت می‌یابند. اما بُعد تکمیل‌کننده، نظریه‌ی _(سرمایه‌ی فرهنگی و نمادین) است. در لحظه‌ی مرگ، هر کنشگری (از منتقد تا مخاطب در شبکه‌های اجتماعی) با تکثیر واژگان ستایش‌آمیز، به دنبال انباشت (سرمایه‌ی احساساتی) و _سرمایه‌ی سوگواری_ است. مرگ، میدان رقابت نمادین را از _(رقابت کیفی آثار) به _(رقابت نمایش اندوه) منتقل می‌کند. اینجا، _(مرده‌خوری) به (تولید سرمایه برای عزاداران) بدل می‌شود، نه برای خود مرده. جناب نویسنده در پایان هشدار می‌دهد که سینما به _(موزه) تبدیل می‌شود. اما از منظر والتر بنیامین، موزه‌ای شدن اثر، به معنای حذف _(ارائه‌ی نمایشی) و تبدیلِ آن به _(ارزش نمایشیِ محض) است. زمانی که هنرمند می‌میرد آثارش به _(اسنادِ تاریخی) تقلیل می‌یابند تا از دل هیاهوی نقد زنده نجات یابند. _(تئودور آدورنو) اما این را _(مرگ هنر) نمی‌داند؛ بلکه نقطه‌ی عزیمت _(دیالکتیک منفی) است. اثرِ هنری واقعی، آن چیزی است که در برابر این موزه‌ای‌شدن مقاومت می‌کند؛ یعنی در دل روایت‌های احساساتی پسامرگ همچنان یک _(آسیب) بر جای می‌گذارد که جمع‌پذیر نیست. اکبر عبدی، درست به خاطر طنازی منحصربه‌فرد و زیست نامتعارف هنری‌اش، دقیقاً همان نقطه‌ای است که زیر بار روایت عزای یکدست نمی‌رود. سکوت آگاهانه‌اش در برابر روایت‌های کلیشه‌ای خود گواه این ناهماهنگی بنیادین است. و اما پرسش گفتار جناب جمال بیک _(در زمانِ حیات چگونه سخن گفتیم؟) را باید به یک الزام اخلاقی فلسفی گره زد. _(امانوئل لویناس) معتقد است که (چهره‌ی دیگری) همان چیزی است که ما را به مسئولیت فرامی‌خواند، پیش از هر گونه زیبایی‌شناسی یا نقد. جامعه‌ای که به جای مواجهه‌ی بی‌واسطه با _(چهره‌ی زنده‌ی هنرمند) (با تمام نقص‌ها و شکنندگی‌هایش)، در انتظار مرگ او می‌نشیند تا به (طیف) او اکتفا کند، در واقع از همان (مسئولیت نخستین) گریخته است. از منظر _(باختین) ، زیست هنری یعنی (چندصدایی) زبان نقد در زمان حیات، هرچند تند و رقابتی است، اما همچنان (گفت‌وگویی زنده) با دیگری به شمار می‌رود. (مرده‌خوری) دقیقاً زمانی رقم می‌خورد که این چندصدایی به یک _(تک‌صدایی مرثیه‌ای) تقلیل یابد.

  • مرده خوری در سینما به روایت فراگفتاریک به قلم: جمال بیگ «مرده خوری» در سینما به غیر از  بهره برداری از مرگ یک هنرمند،  نوعی سازوکار زبانی و فرهنگی است که در آن، مرگ به سرمایه اساسی تبدیل می شود. در این وضعیت، انسان به حاشیه می رود و «روایت مرگ» جایگزین «زیست هنری» او می شود. در خوانش فراگفتاریک، سینما یک نظام زنده از نشانه هاست. تا زمانی که هنرمند زنده است، زبان پیرامون او سرشار از نقد، رقابت، بی اعتنایی یا حتا حذف است؛ اما با مرگ او، همان زبان ناگهان تغییر ژنوم می دهد. منتقدان به ستایشگران تبدیل می شوند، رسانه ها پرونده های ویژه منتشر می کنند و شبکه های اجتماعی از خاطره و حسرت پر می شوند. این دگرگونی ناگهانی، بیش از آنکه حاصل کشف ارزش هنرمند باشد، نتیجه تغییر کارکرد واژه هاست. فراگفتاریک این پدیده را نوعی «تکانگی معنایی» می داند؛ لحظه ای که مرگ، همه روابط پیشین را جابه جا می کند. واژه هایی که دیروز خاموش بودند، امروز با شدت تکثیر می شوند. گویی خود مرگ، بزرگ ترین تهیه کننده سینماست؛ زیرا توجهی را تولید می کند که زندگی نتوانسته بود ایجاد کند. از نگاه  روانکاوی، مرده خوری اغلب ریشه در احساس گناه جمعی دارد. جامعه ای که در زمان حیات هنرمند از او حمایت کافی نکرده، پس از مرگ می کوشد با بزرگداشت، این کمبود را جبران کند. این سوگواری، همیشه از سر عشق نیست؛ گاه تلاشی برای آرام کردن وجدان جمعی است. از دیدگاه اقتصادِ رسانه نیز، مرگ به یک کالای خبری تبدیل می شود. تصاویر، مصاحبه های قدیمی، فیلم ها و خاطرات دوباره گردش می یابند و مرگ، موتور تولید محتوا می شود. در چنین وضعی، خطر آن است که شخصیت واقعی هنرمند زیر انبوه روایت های احساسی دفن شود. اگر این موضوع را به بهانه درگذشت اکبر عبدی(از همین جا خدمت خانواده ی محترمشان و اهالی سینما تسلیت عرض می کنم) بنگریم، پرسش اصلی فراگفتاریک این نیست که «پس از مرگ او چه گفتیم؟» بلکه این است که «در زمان حیات او چگونه سخن گفتیم؟» ارزش یک فرهنگ فقط در شکوه مراسم بدرقه نیست ،بی شک در کیفیت زیست هنرمندانش سنجیده می شود. جامعه ای که فقط پس از مرگ قدر هنرمند را بداند، در حقیقت به جای پاسداشت هنر، مرگ را جشن می گیرد. از این رو، فراگفتاریک هشدار می دهد که مرده خوری زمانی آغاز می شود که «روایت مرگ» از «روایت زندگی» پررنگ تر شود. در آن لحظه، سینما دیگر آینه ی زندگی نیست؛ بلکه به موزه ای تبدیل می شود که آثارش را تنها پس از خاموش شدن صاحبانشان به رسمیت می شناسد..... ‌اگر چه مرگ پایان کبوتر نیست....اما تن ها صداست که می ماند..... زنده باد ادبیات ایران ارادتمند #فرا_گفتا_ریک