tgindex
جام🍷 عشق❤️

جام🍷 عشق❤️

Статистика
@jamhushqперсидский

یک جرعه ی ز جام تو تمام است تمام🍷🥂 مولانا

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
12
Всего постов
104
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
189
−3 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
46
40 постов
Вовлечённость
24,3%
к подписчикам
Постов в день
1,7
всего 104
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
25
1/48двое суток
28
1/72трое суток
30

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خواندن این مقاله را از دست ندهید، چقدر لطیف و ظریف فلسفه ی خلقت را بیان نموده است. کتاب هبوط در کویر از بهترین و با ارزشترین کتاب های است که مطالعه کرده ام، شما هم تهیه کنید و مطالعه اش کنید.

  • و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد، و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت، و بر پرده حریر طلوع، سیمای زیبا و خیال‌انگیز امید را نقش کرد. و در ششمین روز، سفر تکوینش را به پایان برد. و با نخستین لبخند هفتمین سحر، «بامداد حرکت» را آغاز کرد: کوه‌ها قامت برافراشتند و رودهای مست، از دل یخچال‌های بزرگ بی‌آغاز، به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند، و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان بگریختند و، بی‌تاب دریا ـ آغوش منتظر خویشاوند ـ بر سینه دشت‌ها تاختند و دریاها آغوش گشودند و... در نهمین روز خلقت، نخستین رود به کناره اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس، که از آغاز ازل، در حفره عمیقش دامن کشیده بود، چندگامی، از ساحل خویش، رود را، به استقبال، بیرون آمد و رود، آرام و خاموش، خود را، ـ به تسلیم و نیاز ـ پهن گسترد، و پیشانی نوازش‌خواه خویش ر پیش آورد، و اقیانوس ـ به تسلیم و نیاز ـ لب‌های نوازشگر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد. و این نخستین بوسه بود. و دریا، تنهای آواره و قرارجوی خویش را در آغوش کشید، و او را، به تنهایی عظیم و بی‌قرار خویش، اقیانوس، بازآورد. و این نخستین وصال دو خویشاوند بود. و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود و خدا می‌نگریست. سپس طوفان‌ها برخاستند و صاعقه‌ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و: باران‌ها و باران‌ها و باران‌ها! گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه‌های هم برخاستند و مرتع‌های سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه دریاها را پر کردند... و خداوند خدا، هر بامدادان، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می‌آمد و دریچه صبح را می‌گشود و، با چشم راست خویش، جهان را می‌نگریست و همه جا را می‌گشت و هر شامگاهان، با چشمی خسته و پلکی خونین، ازدیواره مغرب، فرود می‌آمد و نومید و خاموش، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرومی‌برد و هیچ نمی‌گفت. و خداوند خدا، هر شبانگاه، بر بام آسمان بالا می‌آمد و، با چشم چپ خویش جهان را می‌نگریست و قندیل پروین را برمی‌افروخت و جاده کهکشان را روشن می‌ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می‌آویخت، تا در شب ببیند و نمی‌دید، خشم می‌گرفت و بی‌تاب می‌شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می‌کرد تا آن را بدرد و نمی‌درید و می‌جست و نمی‌یافت و... سحرگاهان، خسته و رنگ‌باخته، سرد و نومید، فرود می‌آمد و قطره اشکی درشت، از افسوس، بر دامن سحر می‌افشاند و می‌رفت و هیچ نمی‌گفت. رودها در قلب دریاها پنهان می‌شدند و نسیم‌ها پیام عشق به هر سو می‌پراکندند، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق برمی‌داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه خویش بر زمین می‌خرامیدند و یاس‌ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می‌افشاندند و اما خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی‌پایان ملکوتش بی‌کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. می‌جست و نمی‌یافت. آفریده‌هایش او را نمی‌توانستند دید، نمی‌توانستند فهمید. می‌پرستیدندش، اما نمی‌شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود. پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه‌های گونه گونه‌اش غریب مانده است، در جمعیتِ چهره‌های سنگ و سرد، تنها نفس می‌کشید. کسی «نمی‌خواست»، کسی «نمی‌دید»، کسی «عصیان نمی‌کرد»، کسی عشق نمی‌ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت... و... و خداوند خدا، برای حرف‌هایش، باز هم مخاطبی نیافت! هیچ کس او را نمی‌شناخت، هیچ کس با او «انس» نمی‌توانست بست «انسان» را آفرید! و این، نخستین بهار خلقت بود. برگرفته از هبوط در كوير مجموعه آثار ۱۳

  • #سرود_آفرینش #دکتر_علی_شریعتی در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود» و «کلمه»، بی‌زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه می‌تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با «نبودن»، چگونه می‌توان «بودن»؟ و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت، حرف‌هایی هست برای «گفتن»، که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم. و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛ حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند. حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند، و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا، که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند، و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده‌اند؛ کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند... اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند، اگر یافتند، یافته می‌شوند و در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند، و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و، دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند. و خدا، برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت، که در بیکرانگی دلش موج می‌زد و بی‌قرارش می‌کرد. و عدم چگونه می‌توانست «مخاطب» او باشد؟ هر کسی گمشده‌ای دارد، و خدا گمشده‌اي داشت. هر کسی دو تا است و خدا یکی بود. هر کسی، به اندازه‌ای که احساسش می‌کنند، «هست». هر کسی را نه بدانگونه که «هست»، احساس می‌کنند، بدانگونه که «احساسش» می‌کنند، هست. انسان یک «لفظ» است، که بر زبان آشنا می‌گذرد، و «بودن» خویش را از زبان دوست، می‌شنود. هر کسی «کلمه»ای است: که از عقیم ماندن می‌هراسد، و در خفقان جنین، خون می‌خورد، و کلمه مسیح است، آنگاه که «روح‌القدس» ـ فرشته عشق ـ خود را بر مریم بی‌کسی، بکارت حسن، می‌زند و با یاد آشنا، فراموش‌خانه عدمش را فتح می‌کند و خالی معصوم رحمش را ـ که عدمی است خواهنده، منتظر، محتاج ـ از «حضور» خویش، لبریز می‌سازد و آنگاه، مسیح را که آنجا، چشم به راه «شدن» خویش بی‌قراری می‌کند، می‌بیند، می‌شناسد، حس می‌کند و این‌چنین، مسیح زاده می‌شود، کلمه «هست» می‌شود، در «فهمیده شدن»، «می‌شود». و در آگاهی دیگری، به خودآگاهی می‌رسد، که کلمه، در جهانی که فهمش نمی‌کند، «عدمی» است که «وجود خویش» را حس می‌کند، و یا «وجودی» که «عدم خویش» را. و «در آغاز، هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود». عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او راببیند، و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده‌ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور، اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چگونه می‌توانست نیافریند؟ و خدا مهربان بود و چگونه می‌توانست مهر نورزد؟ «بودن»، «می‌خواهد»! و از عدم نمی‌توان خواست. و حیات «انتظار می‌کشد»، و از عدم کسی نمی‌رسد. و «داشتن» نیازمند «طلب» است. و پنهانی بی‌تابِ «کشف»، و «تنهایی» بی‌قرار «انس». و خدا از «بودن» بیشتر «بود»، و از حیات زنده‌تر و از غیب پنهان‌تر و از تنهایی تنهاتر و برای «طلب»، بسیار «داشت» و «عدم» نیازمند نیست نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر نه می‌شناسد، نه می‌خواهد و نه درد می‌کشد و نه انس می‌بندد و نه هیچگاه بی‌تاب می‌شود که عدم «نبودن» مطلق است اما خدا «بودن» مطلق بود. و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی‌خواست و خدا «غنای مطلق» بود و هر کسی، به اندازه «داشتن‌هایش»، می‌خواهد. و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی‌انتهای غیب مخفی شده بود. و خدا زنده جاوید بود که در کویر بی‌پایان عدم «تنها نفس می‌کشید». دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه‌ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد. و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند: زمین را گسترد و دریاها را از اشک‌هایی که در تنهایی‌اش ریخته بود پر کرد و کوههای اندوهش را ـ که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود ـ بر پشت زمین نهاد؛ و جاده‌ها را ـ که چشم به راهی‌های بی‌سو و بی‌سرانجامش بود ـ بر سینه کوه‌ها و صحراها کشید، و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت و دریچه همواره فروبسته سینه‌اش را گشود، و آههای آرزومندش را ـ که در آن از ازل به بند بسته بود ـ در فضای بیکرانه جهان رها ساخت. با نیایش‌های خلوت آرامش، سقف هستی را رنگ زد، و آرزوهای سبزش را در دل دانه‌ها نهاد، و رنگ «نوازش»های مهربانش را به ابرها بخشید، و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،

  • انسان نقطه ایست بین دو بینهایت ، بینهایت لجن و بینهایت فرشته بنگربه کدام طرف میروی... #دکتر_علی_شریعتی

  • گر جمال دوست نبود، با خیالش هم خوشم خانه ی درویش را شمعی، کمتر از مهتاب نیست #امیر_خسرو_دهلوی

  • "... عالی‌ترین، کامل‌ترین، عمیق‌ترین، و مطمئن‌ترین ایمان، ایمانی است که، در جانِ انسانی طلوع کرده است، که با آتشِ شک، آنچه را به نام دین، از گذشته، با خود داشته، و وراثت و محیط در او کاشته، پیش‌تر، سوزانده است..." #دکتر_علی_شریعتی

  • با رودخانه پای درختی قرار داشت سیبی که فکر خودکشی از شاخسار داشت مقصد مهم نبود چه دریا چه باتلاق می‌رفت رود و از همه قصد فرار داشت یادش نرفته بود خزان درخت‌ها بیخود نبود باغ هراس از بهار داشت کوهی که تن به تیشۀ معدنچیان سپرد یاقوت سرخ داشت دل داغدار داشت وقتی گریست «شیشۀ می» هق‌هق از ملال معلوم شد چقدر غم روزگار داشت سهراب غرق خون شد و وقتی شکست خورد هم زخم، هم نشان ز پدر یادگار داشت گل گرچه شاد بود که از شاخه چیده شد از باغبان خویش جز این انتظار داشت ما را چنان که باید و شاید کسی ندید روز ازل هم آینۀ ما غبار داشت #فاضل_نظری

  • گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ی نا خورده در رگ تاک است. #اقبال_لاهوری

  • زادهٔ ثانی‌ست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان - مولانا

  • درد دل من دواش می‌دانی تو سوز دل من سزاش می‌دانی تو من غرق گنه پردهٔ عصیان در پیش پنهان چه کنم که فاش می‌دانی تو #ابوسعيد_ابوالخیر

  • без подписи

  • ای ابراهیم! قهرمان پیروز پر شکوهترین نبرد تاریخ! ای رویین تن، پولادین روح، ای رسول اولی‌العزم، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدائی به پایان رسیده‌ای! میان انسان و خدا فاصله‌ای نیست،خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیکتر است، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشته‌ای؟ تو در رسالت، به بلندترین قله کمال رسیده‌ای، اما در بندگی هنوز ناقصی، ای خلیل خدا! ای بنیانگذار توحید در زمین، ای گشاینده راه موسی و عیسی و محمد! ای مظهر شکوه و عزت و کمال آدمی! ابراهیم شده‌ای، اما بنده شدن، دشوارتر است! باید آزاد مطلق شوی، آزادی مطلق شوی رجز مخوان، که آدمی در اوج نیز، هماره در خطر سقوط است، و سقوط ! آنکه بیشتر صعود کرده است، خطرناک‌تر، فاجعه‌تر ابراهیم در کشاکش یک انتخاب #دکتر_علی_شریعتی

  • ﷽ ﴿إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾ ۞ الشعراء / ٦٢ Indeed, my Lord is with me; He will guide me. بى‌ترديد پروردگارم با من است و به زودى مرا هدايت خواهد كرد.

  • حکمت های ناب و قابل تأمل از حضرت علی علیه السلام: ۱. هر چقدر وقت بگذاری دیگران را خراب کنی، همانقدر وقت کم میاری که خودت را آباد کنی. ۲. در تنهای مواظب افکارت، در خانواده مواظب رفتارت و در جامعه مواظب گفتارت باش. ۳. غصه خوردن بر نداشته ها، هدر دادن داشته هاست. ۴. بسیاری از اوقات برای جبران یک لحظه توقف هزاران ساعت باید بدوی. ۵. بزرگترین توهین انسان به خودش، مقایسه ی باطن زندگی خودشه با ظاهر زندگی دیگران. ۶. بزرگترین خیانت انسان به خودش ترس از این است که دیگران در موردش چه می گویند؟ ۷. بزرگترین مصیبت ها آن دسته مصیبت های است که هرگز اتفاق نمی افتد و فقط محصول توهم انسان است.

  • اگر تنهاترینِ تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشینِ همه ی نداشتن هاست. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند، و از آسمان، هول و کینه بر سَرم بارد، تو مهربانِ جاودانِ آسیب ناپذیرِ من هستی ای پناهگاهِ ابدی! تو می توانی جانشینِ همه ی بی پناهی ها شوی #دکتر_علی_شریعتی

  • اما حقیقت، به طرز بیرحمانه‌ای ساده و سرراست است: قطار زندگی برای دیگران متوقف نمی‌شود. خورشید فردا صبح، بی‌اعتنا به نبود تو، طلوع خواهد کرد. همکارانت پس از یک تأسف کوتاه، به دنبال جایگزینی برای میز تو خواهند گشت. دوستانت، پس از مراسم ختم، به کافه خواهند رفت و از خاطرات تو خواهند گفت و خواهند خندید. و عزیزانت، با زخمی عمیق اما التیام‌پذیر، به راه خود ادامه خواهند داد. در نگاه نخست، این حقیقت بسیار تلخ و حتی تحقیرآمیز به نظر می‌رسد. اما یک روی دیگر نیز دارد: اگر جهان بدون تو ادامه خواهد یافت، پس تو نیز می‌توانی بدون بار سنگین «نقش محوری» در جهان، سبک‌تر و آزادتر زندگی کنی. آگاهی از اینکه تو مرکز جهان نیستی، یک رهایی بزرگ است. این آگاهی، فشار «کامل بودن» و «تأثیرگذار بودن» را از دوش ما برمی‌دارد و به ما اجازه می‌دهد که به جای بازی کردن نقش یک قهرمان تراژیک، صرفاً یک «انسان» باشیم. انسانی که می‌داند محدود است، می‌داند پایانش در یک روز معمولی فرا می‌رسد، و به همین دلیل، قدر همین روز معمولی را می‌داند. بیداری در سایه مرگ: چگونه باید زیست؟ حال که با این حقیقت روبرو شده‌ایم، پرسش اساسی این است: این آگاهی چه باید بکند با ما؟ آیا باید ما را به ورطه نیهیلیسم و پوچی بکشاند؟ آیا باید به ما بگوید که «چون همه چیز فانی است، پس هیچ چیز ارزش ندارد»؟ یا برعکس، باید چراغی شود برای روشن کردن تاریکی‌های غفلت ما؟ پاسخ، به گمان من، در گزینه دوم است. آگاهی از مرگ قریب‌الوقوع در یک روز معمولی، اگر به درستی فهمیده شود، نه یک عامل افسردگی، که قوی‌ترین نیروی محرک برای «زیستنِ آگاهانه» است. وقتی بدانی که ممکن است فردایی در کار نباشد، دعوای دیروز بر سر یک جای پارک، چقدر احمقانه به نظر می‌رسد. وقتی بدانی که رشته حیات می‌تواند در یک چشم به هم زدن پاره شود، کینه‌ای که سال‌ها در دلت نگه داشته‌ای، به یک زهر بیهوده تبدیل می‌شود که فقط خودت را مسموم کرده است. آگاهی از پایان، به ما فوریت می‌بخشد. این فوریت، ما را از دام «به تعویق انداختن» می‌رهاند. اگر می‌خواهی به کسی بگویی دوستش داری، همین امروز بگو. اگر می‌خواهی عذرخواهی کنی، همین الان تلفن را بردار. اگر آرزویی داری، قدم اول را همین حالا بردار. منتظر آن «روز مخصوص» نباش. آن روز مخصوص، ممکن است هرگز از راه نرسد. روز مخصوص، همین امروز است. همین سه‌شنبه معمولی. همین لحظه که در حال خواندن این کلمات هستی. بازتعریف میراث: چه چیزی از تو باقی خواهد ماند؟ اگر جهان بی‌تو ادامه خواهد یافت،پس پرسش معنای زندگی به پرسش از «میراث» تبدیل می‌شود.اما این میراث، آن چیزهایی نیست که معمولاً به آن فکر می‌کنیم. میراث تو،حساب بانکی‌ات نیست، اموال و املاکت نیست، و عنوان شغلی‌ات نیست. آن‌ها، همان چیزهایی هستند که خیلی زود میان بازماندگان تقسیم می‌شوند و به مرور فراموش می‌شوند. میراث واقعی تو، یک لحظه خنده است که در دل یک دوست کاشته‌ای، یک دست یاری است که به سوی یک غریبه دراز کرده‌ای،یک جمله محبت‌آمیز است که در ذهن فرزندت حک شده، و یک عمل شجاعانه یا مهربانانه است که به خاطر می‌ماند و شاید نسل‌ها بعد، در جایی که تو هرگز نخواهی دانست، تکرار شود. ما در روزهای معمولی‌مان، با کارهای به ظاهر کوچک و بی‌اهمیت،در حال ساخت این میراث هستیم. یک احوالپرسی صمیمانه، یک لبخند، یک گوش دادن واقعی به درد دل یک انسان. این‌ها هستند که می‌مانند. جهان بدون تو ادامه خواهد یافت، اما اگر تو درست زندگی کرده باشی،مسیر این ادامه یافتن، اندکی متفاوت خواهد بود. این تفاوت کوچک، همان اثری است که تو بر پهنه هستی گذاشته‌ای. نتیجه‌گیری: امروز را زندگی کن، چون مرگ در راه است جمله‌ای که خواندید، یک هشدار است، اما یک ماتم‌نامه نیست. این جمله، یک «فریاد بیدارباش» است که ما را از خواب عمیق غفلت بیرون می‌کشد. این جمله به ما می‌گوید که در تقلای بی‌پایان برای ساختن فردایی امن و بی‌نقص، «امروز» را که تنها دارایی قطعی ماست، قربانی نکنیم. این جمله به ما یادآوری می‌کند که زندگی، در نهایت،مجموعه‌ای از همین روزهای معمولی است که پشت سر هم ردیف شده‌اند و روزی،بی‌آنکه خبر کند،این رشته از وسط پاره خواهد شد. پس بگذار مرگ،نه به عنوان یک هیولای ترسناک،که به عنوان یک معلم خردمند در کنار ما بنشیند. معلمی که هر صبح، با طلوع خورشید،در گوشمان زمزمه می‌کند: «این روز نیز خواهد گذشت. آن را چگونه سپری خواهی کرد؟ آیا امروز را با کینه و نفرت و اضطراب به شب می‌رسانی، یا با عشق و آگاهی و مهربانی؟» انتخاب با ماست، و این انتخاب، نه در لحظات اسطوره‌ای و بزرگ، که در همین لحظات کوچک و معمولی رقم می‌خورد.زندگی را در آغوش بگیر، نه با ترس از پایانش، که با شوق به هر لحظه‌اش. مرگ در یک روز معمولی فرا خواهد رسید، اما پیش از آن،فرصتی برای زیستنِ غیرمعمولیِ همین‌ روزهای معمولی داریم قدر این فرصت را‌بدانیم

  • ✍استاد حسین هادی پور مرگ در یک روز معمولی: تأملی فلسفی بر پایانِ نابه‌هنگام در میان برنامه‌های ناتمام درآمدی بر واقعیتی که از آن می‌گریزیم جمله‌ای که خواندید، فراتر از یک جمله قصار یا یک تلنگر زودگذر است. این جمله، یک تیغِ برهنه است که پرده‌های ضخیمِ «فردا» و «بعداً» را می‌درد و واقعیتی را آشکار می‌کند که همه ما از آن باخبریم، اما چنان ماهرانه از آن روی گردانده‌ایم که گویی هرگز رخ نخواهد داد. حقیقت این است که مرگ، برخلاف تصویر سینمایی و نمایشی‌اش، نه در یک لحظه باشکوه و نه پس از یک وداع طولانی و پرمعنا، که در یک روز کاملاً معمولی از راه می‌رسد. روزی که با فهرستی از کارهای ناتمام، وعده‌های داده‌شده، و برنامه‌های بلندمدت پر شده است. و آن‌گاه، در یک آن، همه چیز برای تو متوقف می‌شود، بی‌آنکه جهان برای لحظه‌ای درنگ کند. این نوشتار، تأملی است بر این واقعیت تکان‌دهنده و دعوتی است به زیستنی آگاهانه‌تر در پرتوِ آگاهی از پایانِ محتوم. توهم جاودانگی در زندگی روزمره انسان مدرن، با وجود تمام پیشرفت‌های علمی و فلسفی، در عمیق‌ترین لایه‌های روان خود دچار یک توهم بنیادین است: توهم جاودانگی. نه آن جاودانگی آسمانی و الهی، بلکه یک حس مبهم و ناگفته که «برای من، این پایان، هنوز دور است». ما هر روز صبح از خواب بیدار می‌شویم و جهان را همان‌گونه می‌یابیم که شب قبل ترکش کرده بودیم. این تداوم و پیوستگی تجربه، به ما احساس کاذبی از ابدیت می‌بخشد. گویی قطار زندگی ما همواره روی ریل خواهد ماند و ایستگاه پایانی، جایی در افق‌های دور و دست‌نیافتنی است. همین توهم است که ما را قادر می‌سازد برنامه‌ریزی‌های بلندمدت بکنیم، درگیری‌های بیهوده را جدی بگیریم، کینه‌ها را در دل انبار کنیم، و مهم‌تر از همه، «زندگی واقعی» را مدام به تعویق بیندازیم. ما در یک «فردای خیالی» زندگی می‌کنیم؛ فردایی که در آن، قرض‌های عاطفی‌مان را ادا می‌کنیم، به خانواده بیشتر می‌رسیم، آن کتاب ناتمام را تمام می‌کنیم، آن سفر آرزو شده را می‌رویم، و آن کلمات محبت‌آمیز را که سال‌هاست پشت گلویمان حبس شده، به زبان می‌آوریم. اما مشکل اینجاست که مرگ، به تقویم ما نگاه نمی‌کند. او برای رسیدن، منتظر تکمیل برنامه‌های ما نمی‌ماند. روزهای معمولی، میدان‌های مینی‌گذاری‌شده جمله مورد بحث، با دقتی هراس‌انگیز بر یک صفت کلیدی تأکید می‌کند: «معمولی». مرگ، اغلب در روزهایی از راه می‌رسد که هیچ نشانی از عظمت و تراژدی در آن‌ها نیست. روزی که هوا نه زیاد ابری است و نه زیاد آفتابی. روزی که صبحانه‌ات را با عجله خورده‌ای، اخبار را مرور کرده‌ای، شاید با یکی بر سر موضوعی پیش‌پاافتاده جر و بحث کرده‌ای، و در راه بازگشت به خانه، در ترافیک مانده‌ای. درست در دل همین عادی‌ترین لحظات است که یک رگ، بی‌صدا در مغز منفجر می‌شود، یا یک سلول، تصمیم به شورش می‌گیرد، یا یک پلک زدن اشتباه در جاده، رشته حیات را پاره می‌کند. این «معمولی بودن» است که بزرگ‌ترین درس را در خود نهفته دارد. اگر قرار بود مرگ تنها در لحظات خاص و استثنایی رخ دهد، شاید توجیهی برای غفلت ما وجود داشت. اما واقعیت این است که زندگی و مرگ، در هم تنیده‌اند و هر لحظه، هر چقدر هم که خسته‌کننده و تکراری، می‌تواند آخرین لحظه باشد. این آگاهی، اگر در ذهن ما نهادینه شود، هر روزِ معمولی را به یک روز مقدس و ارزشمند تبدیل می‌کند. برنامه‌های ناتمام؛ سنگ قبر آرزوهای ما غم‌انگیزترین بخش این جمله، تصویر «برنامه‌های ناتمام» است. اگر می‌توانستیم یک لحظه، به آرشیو ذهن انسان‌هایی که ناگهان از دنیا رفته‌اند سرک بکشیم، با انبوهی از فهرست‌های انجام‌نشده روبرو می‌شدیم. پروژه‌های کاری که نیمه‌کاره رها شده‌اند، کتاب‌هایی که هرگز خوانده نخواهند شد، نامه‌هایی که نوشته نشدند، عذرخواهی‌هایی که از گلو بیرون نیامدند، و «دوستت دارم»هایی که در سینه خاک شدند. ما زندگی خود را صرف ساختن این فهرست‌ها می‌کنیم. فهرست کارهای امروز، فهرست اهداف سال آینده، فهرست آرزوهای پیش از چهل سالگی. اما مرگ، با قیچی سرد خود، این فهرست‌ها را نه از ته، که از وسط قیچی می‌کند. و این، تلخ‌ترین وجه تراژدی انسانی است: ما نه با یک پایان کامل و جمع‌بندی‌شده، که با یک «نقطه ویرگول ناتمام» از صحنه خارج می‌شویم. برای همین است که دیدن دفترچه یادداشت یک عزیزِ از دست رفته، با آن کارهای نوشته‌شده برای فردایی که هرگز نیامد، این‌چنین دل‌خراش است. جهان بدون تو ادامه خواهد یافت؛ بزرگ‌ترین ضربه به خودشیفتگی و اما تیر خلاص این جمله در عبارت پایانی آن نهفته است: «جهان بدون تو ادامه خواهد یافت.» این، شاید تکان‌دهنده‌ترین و در عین حال رهایی‌بخش‌ترین حقیقتی باشد که یک انسان می‌تواند با آن روبرو شود. ما در یک توهم خودشیفته وار به سر می‌بریم که گویی محور جهان هستیم و نبودمان، خلأیی جبران‌ناپذیر ایجاد خواهد کرد.

  • باز دل مست نوایی‌ست که من می‌دانم این نوا نیز ز جایی‌ست‌ که من می‌دانم محمل و قافله و ناقه درین وحشتگاه گردی از بانگ درایی‌ست‌ که من می‌دانم خونم آخر به‌ کف پای‌ کسی خواهد ریخت این همان رنگ حنایی‌ست‌ که من می‌دانم چشم واکردم و توفان قیامت دیدم زندگی روز جزایی‌ست ‌که من می‌دانم آب‌ گـردیدن و مـوجی ز تـمنا نـزدن پاس ناموس حیایی‌ست که من می‌دانم نیست راهی که به‌کاهل‌قدمی‌طی نشود پای خوابیده عصایی‌ست که من می‌دانم در مقامی که بجایی نرسد کوشش‌ها ناله اقبال رسایی‌ست که من می‌دانم ساز تحقیق ندارد چه نگاه و چه نفس سر این‌رشته بجایی‌ست که من می‌دانم طلبت یأس تپیدن هوس عشق وفاست کار دل نام بلایی‌ست که من می‌دانم ای غنا شیفته با ‌این دل راحت محتاج فخر مفروش گدایی‌ست که من می‌دانم عشق زد شمع‌ که ای سوختگان خوش باشید شعله هم آب بقایی‌ست که من می‌دانم حیرتم سوخت ‌که از دفتر عنقایی او جهل هم نسخه‌ نمایی‌ست‌ که من می‌دانم بود عمری به برم دلبر نگشوده نقاب بیدل این نیز ادایی‌ست که من می‌دانم #بیدل_دهلوی

  • هجوم جلوه ی یار است ذره تا خورشید به حیرتم منِ بیدل دل از که برگیرم #حضرت_میرزا_عبدالقادر_بیدل

  • هنگامی که صبحانه ات را آماده می کنی، به دیگران فکر کن فراموش نکن غذای کبوتران را... #محمود_درویش