Johnlock Heaven🪽👣
СтатистикаJOHN+SHERLOCK=HEAVEN ☁^_^ ناشناس: [http://t.me/HidenChat_Bot?start=1985912091]🪄👀
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 74
- 1/48двое суток
- 84
- 1/72трое суток
- 91
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
ببینین چی خریدممم؛)))) این شامل ۴تا پرونده ی جنایی از شرلوک و جانه؛))))))) ذوق مرگم😭*
داشتم این پرامپتو امتحان میکردم دیدم جالب شد موود بُردِ شرلوک:)🫠🤏🏼
داشتم این پرامپتو امتحان میکردم دیدم جالب شد موود بُردِ شرلوک:)🫠🤏🏼
ادیتی که دوستمون زده🌞✨ کیف کنینننننننن🫀!!! فقط باید گریه کنین سرش😭؛))))))) #ناشناس
без подписи
دلم میخواد کم کم پارتارو شروع کنم بذارم💆🏻♀️
توی داستان جدیدمون دارم از شخصیتای رمانام استفاده میکنم که اگه کتاب خون باشین میفهمین کی به کیه😭🤏🏻خیلیییییی خودم حال میکنم با اینکارررررر^ حالا بخونین میفهمین چی میگم🗣
دوستم داشت صحبت میکرد بعد وسط حرفاش گفت: آره بعد به پسره گفتم نقطه ضعفامون رو هم باید بگیم چون کسایی که میخوان برن تو رابطه باید بدترین خصوصیات همدیگه رو بدونن... و من اینطوری بودم که آره واقعا موافقم (مثه اینکه شرلوک هم همین نظر و دار_)
دوستم داشت صحبت میکرد بعد وسط حرفاش گفت: آره بعد به پسره گفتم نقطه ضعفامون رو هم باید بگیم چون کسایی که میخوان برن تو رابطه باید بدترین خصوصیات همدیگه رو بدونن... و من اینطوری بودم که آره واقعا موافقم (مثه اینکه شرلوک هم همین نظر و دار_)
قیافه شرلوک : وقتی با دراماکویین بازی و سیس گرفتن و شلوغ کاری همیشگی یه کاری کردی دوباره تو تله ات بیفته: (اپیزود نعش کش خالی وقتی جان برا تشکر بابت نجات از آتیش اومده بود پیش شرلوک و تو دام افتاد)
قیافه شرلوک : وقتی با دراماکویین بازی و سیس گرفتن و شلوغ کاری همیشگی یه کاری کردی دوباره تو تله ات بیفته: (اپیزود نعش کش خالی وقتی جان برا تشکر بابت نجات از آتیش اومده بود پیش شرلوک و تو دام افتاد)
بدون کپشن.
بدون کپشن.
نام اثر: وقتی برا سوزوندن و جلب توجه اکست زیادی پیش رفتی:
نام اثر: وقتی برا سوزوندن و جلب توجه اکست زیادی پیش رفتی:
https://t.me/johnlockheaven باران آرامی روی شیشههای خیابان بیکر مینشست. شرلوک هلمز کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیره شده بود، اما برای اولین بار در مدت طولانی چیزی را تحلیل نمیکرد. فقط فکر میکرد. واتسون از پشت سر گفت: «تو وقتی ساکتی، از همیشه عجیبتری.»…
https://t.me/johnlockheaven باران آرامی روی شیشههای خیابان بیکر مینشست. شرلوک هلمز کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیره شده بود، اما برای اولین بار در مدت طولانی چیزی را تحلیل نمیکرد. فقط فکر میکرد. واتسون از پشت سر گفت: «تو وقتی ساکتی، از همیشه عجیبتری.» شرلوک لبخند کوچکی زد. «و تو وقتی نگران منی، فکر میکنی نمیتوانم بفهمم.» واتسون نزدیکتر آمد. «شاید چون نمیخواهم همیشه مجبور باشی همهچیز را بفهمی.» برای چند لحظه فقط صدای باران شنیده شد. شرلوک که همیشه برای هر چیزی پاسخی داشت، این بار چیزی نگفت. واتسون ادامه داد: «تو تمام دنیا را بررسی میکنی، راز آدمها را پیدا میکنی، دروغها را میبینی، اما گاهی سادهترین چیز را نمیبینی.» شرلوک نگاهش کرد. «چه چیزی را؟» واتسون آرام گفت: «اینکه کسی هست که فقط میخواهد کنار تو باشد. نه به خاطر ذهن خارقالعادهات، نه به خاطر پروندههایت. فقط به خاطر خودت.» شرلوک برای لحظهای همان مرد سرد و منطقی همیشگی نبود. فقط مردی بود که بالاخره چیزی را فهمیده بود که در هیچ کتابی پیدا نمیشد. آرام گفت: «واتسون، تو تنها کسی هستی که وقتی همه چیز در ذهنم شلوغ است، باعث میشوی سکوت قابل تحمل شود.» واتسون لبخند زد. «این نزدیکترین چیزی بود که از تو به اعتراف شنیدم.» شرلوک زیر لب گفت: «پس باید آن را یک پیروزی بزرگ حساب کنی.» واتسون خندید و شرلوک هم، کوتاه و واقعی، خندید. در آن شب بارانی لندن، دو مردی که سالها کنار هم با جنایتها جنگیده بودند، فهمیدند بزرگترین راز زندگیشان نه در پروندهای قدیمی، بلکه در فاصلهی کوتاهی میان دو قلب پنهان شده بود.
در جریانین که مارتین تو مصاحبه ی اخیرش راجب بن حرف زده یا نه؟🙂↔️🙂↔️ #interview
نه بابا من آرومم🙏🏻 اصنم یه ساعته شوک زده نیستم...🙏🏻🙏🏻 اخه چطوری دارن با هم صبحت میکنننننن لبخند ناز بننننننننننننننننننننننننن وای_ مارتین بچم چقدر پیر شده😭 ولی باید کنار هم مینشستتتنن😭