پرسه🌱
Статистикаآمدم در بازی زندگی پی تکه های وجودم بگردم ،هر تکه ای شد نوشته ای و من ادامه اش دادم...
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Игры
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 13
- 1/48двое суток
- 14
- 1/72трое суток
- 16
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست پرواز به آنجا که سرود است و سرورست آنجا که سراپای تو، در روشنیِ صبح رویای شرابیست که در جامِ بلور است. _فریدون مشیری
بسیار بکوشید؛ تا واپسین ذرهی توان، در راه مقصود گام بردارید و اگر تقدیر، مجالِ وصول نداد، تسلیمِ حقیقت شوید. برای آرزوهای ناکام،برای اهدافِ دستنیافته و برای آدمهایی که قسمتِ ماندنشان در زندگیمان نبود، سوگواری کنید؛ مویه سر دهید، اندوه را به تمامی زیست کنید و حتی اگر لازم شد، خنجرِ حسرت بر قلب خویش بِنهید؛ اما نگذارید ماتَم، اقامتگاهی ابدی در جانتان شود. پذیرفتنِ شکست، به معنای بیارادگی نیست؛ گاهی شریفترین شکلِ رهایی،دست کشیدن از چیزیست که دیگر قرار نیست به دست آید. قرار نیست تمامِ عمر در گردابِ تلاطم، در دور باطلِ شکست، حسرت و «ایکاش»های بیپایان دستوپا بزنیم؛ قرار نیست زندگی را در مزارِ خواستههای مرده دفن کنیم. باید روزی، هرچند با قلبی خسته و روحی زخمی، از ویرانههای آرزوها برخاست؛ غبارِ اندوه را از شانه تکاند، سوگ را به خاطره سپرد و دوباره به سمتِ روشنایِ زندگی قدم برداشت اما این بار متفاوت تر،زیرا غایتِ این همه تلاش، این همه رنج و این همه فقدان، آن نیست که صرفاً زنده بمانیم؛ قرار است، با تمامِ فراز و فرودهایش، «زندگی» کنیم ...بیا زندگی کنیم! https://t.me/joinmeparsee |پرسه
سلام دلبر بی مثالم از راه دور میبوسمت زیبای بی وفا... از آهوان صحرا، از همدمی مرغ عشق، از آواز قو ،از مرغی که زیر بال و پرش جوجه ها را پناه میدهد ...برایت مینویسم. از آواز بلبلی که چند وقتیست شب ها همدم تنهایی هایم شده، برایت از عشق همسایه روبه رویی میگویم…
تو به کسی تعلق داٰری؟!
آدمها همیدگر را نرنجانید ؛ آنچه بر آنها گذشت را قضاوت نکنید ،شما که جای او نبودید... آنچه را که صرفا شنیدید را باور نکنید، شاید در پس همین کلمات، کلماتی گم شده و باید پیدا شود... آدمها ترسناک نباشید؛ همه گمان میبرند که شیر و پلنگ و ...ترسناک اند اما همین ما…
Channel photo updated
؛)
گر بر سر نفس خود امیری مردی بر کور و کر ار نکته نگیری مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری مردی _رودکی
خیلی وقت ها دلت میگیرد از بزرگ بودن ،از سن و سالت دلت میخواهد کودک خردسالی باشی و سبک بال به این طرف و آن طرف بدوی کودکی که هیچ چیز جز بازی کردن برایش اهمیت ندارد کودکی که آرزوهایش در داشتن اسباب بازی های مختلف خلاصه میشود و هرشب برای خود خانه ای پر از اسباب بازی را متصور میشود کودکی که به هر بهانه ای آسوده به آغوش غم میرود و اشک روانه گونه های سرخش میشود و با بغض با عروسک محبوبش حرف میزند ،گویی او جان دارد و اورا درک میکند... اما بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی حسرت های زیادی را در صندوقچه دلت نگهداری کنی اشک های زیادی را پشت نقاب لبخند پنهان کنی و همینطور آرزوهای زیادی را که داری و محال می پنداریشان را گاهی فقط و فقط نظاره گر باشی .... اما تو دوام بیاور .... حتی اگر طناب طاقتت نزدیک به پاره شدن بود و حتی اگر این زمانه با تو به بدترین نحو رفتار کرد. در ذهنت مرور کن بزرگی گاهی بدی دارد گاهی خوبی آرزوهای دیروزت که امروز زیر دست و پاهایت هستند محال بودند و تمام ثانیه هایی که سخت بوده ،بغض داشتی...بالاخره روزی تمام شدند آن کودک خردسال هم روزی بزرگ خواهد شد و طعم این زمانه را خواهد چشید پس دوام بیاور... . https://t.me/joinmeparsee |پرسه
«ای خاک، دهانت را آهستهتر باز کن؛ ستارهای را بلعیدهای که هنوز در قلبِ یک نفر نور میریزد..» _آیدا سیدی
حتی اگر روزی این جوانی را به من باز گردانند، نمیدانم چگونه باید به آن نگاه کنم. ورقش خواهم زد اما آن را نخواهم خواند. من هرگز برای گذشته دلتنگ نخواهم شد. بد بود و مدام بدتر شد.
برای کوچه غمگینم، برای خونه غمگینم برای تو، برای من، برای هر کی مثل ماست.🖤
без подписи
قابل بحث ندارم سخنی خاموشم در این یخ زده ایام هیاهویم نیست...
مرا رنجی دارد پیر و ناتوان میکند که نه میتوانم درستش کنم نه میتوانم راجع به این درد با کسی حرفی بزنم...
«حس میکنم که عمرم را باختهام و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم. شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشتهام.» فروغ فرخزاد
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی عقاب تیز پرواز دشتهای استغنا اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی صدای زمزمه ی عاشقان آزادی فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی نگاه مردم بیگانه در دل غربت به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی مبر به موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد کلام حق دم شمشیر می شود گاهی بگیر دست مرا آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی _مسعود سپند
نمیدانم! شاید به رنج شاید به تبسم های ثانیه ای شاید به هیچ!
و شاید آدم بودن غم انگیز ترین اتفاق جهان باشد. آدمی که برای خُردی نان دلها میشکند،بارها و بارها فرار میکند و قرار نمی گیرد،مشتی خاک که از پس هزاران تفکر بر روی قلبی نرم پا میگذارد ،با دستانی به بزرگی درد آدم های دیگر را در آغوش می گیرد،او صبح تا شب در نهایت آرزو هایش دیگران را له میکند برای رسیدن. آدم بودن غم انگیز است ! #پرسه
هرگونه رشدی نیازمند وداع است، وداع با تفکرات سابق، با ارزشهای سابق، با رفتارهای سابق، با عشقهای سابق، و هویت سابق تان. برای همین است که رشد، همیشه با چاشنی اندوه همراه است.