tgindex
جرعه‌چین

جرعه‌چین

Статистика
@jorechinперсидский
Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
15
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
4 525
+10 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,02%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 433
20 постов
Вовлечённость
31,7%
к подписчикам
Постов в день
2,1
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 029
1/48двое суток
1 179
1/72трое суток
1 271

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 12 авг.1 10825

    سلام و وقت‌تون بخیر❤️ ✅️شروع عضوگیری رمان #تب_تن_تو این داستان حق عضویتیه و تم داستان #عاشقانه_معمایی ست😍 #هشدارمهم 🚫🚫 #تب_تن_تو یک داستان بزرگ‌ساله و در سبک ادبی اروتیک نوشته می‌شه. بنابراین اگر زیر هجده سال هستید، لطفا برای عضویت در این کانال اقدام نکنید. با توجه به توضیحی که ارائه شد، احتمال انتشار این رمان بسیار ناچیزه و در شرایط فعلی اگر روزی به چاپ برسه، قطعا با سانسور بسیار همراه و با نسخه‌ی آنلاینش متفاوت خواهد بود. ✅️شروع پارت‌‌گذاری اول مهرماه خواهد بود. ✅️حق عضویت داستان ۳۰۰هزار تومان می‌باشد که تا قبل از شروع داستان یعنی تا اول مهرماه، می‌تونید با تخفیف، ۲۰۰ هزارتومان برای عضویت پرداخت کنید. ✅️اگر هنوز اشتراک کانال وی‌آی‌پی #نقش_نهان رو هم تهیه نکردید، می‌تونید از امشب تا ابتدای مهرماه اشتراک #هردورمان رو با تخفیف به مبلغ #۳۰۰هزارتومن خریداری کنید. با شرایطی که توضیح دادم، در صورت تمایل به عضویت در کانال خصوصی #تب_تن_تو تا ابتدای مهرماه‌‌، مبلغ ۲۰۰ هزار تومن به شماره کارت ۶۲۲۱۰۶۱۰۰۱۷۵۷۷۰۹ پارسیان، آزیتا خیری ئیلانلو واریز کنید و لینک رو به اکانت زیر بفرستین🌺 سپاس بسیار❤️⚘️ @adtabetan

  • 12 авг.1 0535из عکس نگار

    ‍ ‍دست‌هایش را برده بود بالا و با هر ضرب موسیقی یک‌بار باسن و کمرش می‌لرزید. همزمان گردنش را تاب می‌داد و موهای بلندش مثل موجی سرکش روی شانه‌های عریانش می‌رقصید. صدای موسیقی آرام، اما ریتمش پرضرب بود. چراغ قرمز آباژور نور زیادی نداشت، اما همین برای اغواگری شراره کافی بود. سرش را می‌چرخاند و موهای مجعدش را پریشان می‌کرد. سینه‌هایش در هر تکان می‌لرزیدند و قطره‌های عرق روی پوست گردن و روی برجستگی سینه‌هایش برق می‌زد. موسیقی یک‌باره از نفس افتاد؛ شراره هم! با دست‌هایی که هنوز بالای سرش گرفته بود، به چشمان خمار سالار نگاه کرد و بعد دوباره ضرب موسیقی در اتاق پخش شد: _تب‌تب... و شراره دو بار باسنش را لرزاند. لبخندش تحریک‌آمیز بود. _تب‌تب... این‌بار با باسنش به سوی دیگری ضربه زد و موهایش را روی سر جمع کرد. از لبخندش غمزه می‌چکید. سالار به سیگارش پک زد و  با حالی مست از روی تخت بلند شد. پیراهن به تن نداشت و عضلات شکم و سینه‌اش نگاه شیطنت‌بار شراره را بازی می‌داد. مقابل زن ایستاد و از فاصله‌ی کمتری به رقص گردن و سینه‌های بزرگ او نگاه کرد. باز هم تب‌تب... شراره میان لبخند هوس‌انگیزش لبش را زیر دندان گرفت. می خواست بچرخد، اما فرصت پیدا نکرد. سالار دست آزادش را دور کمر او برد و یک‌باره به سوی دیوار چرخاندش. دستش را روی دهان او گذاشت و کنار گوشش نفس زد: _انقدر کرم می‌ریزی من امشب پدرتو درمی‌آرم! #تب_تن_تو #آزیتا_خیری #این_داستان_چاپ_نمی‌شود

  • 11 авг.1 2138

    #تب_تن_تو جنجالی‌ترین اثر #آزیتاخیری #داستانی_که_چاپ_نمیشود

  • 11 авг.1 5382

    _کاش زندگی دگمه‌ی غلط‌کردم داشت! نصرت چشم‌دوخته به تاریکی جاده جواب داد: _اگه منظورت ازدواج با صیاده که... هر دومون اشتباه کردیم. نگار جوابی نداد. سکوت کرد و باز هم ذهنش پر کشید به اصفهان؛ دو روز بعد از آن شب... رهی را ورودی دانشکده دیده بود. عجله داشت انگار، اما با دیدن نگار مکث کرده بود. احوالپرسی‌شان محکم نبود، اما میان همان حرف‌های کوتاه و سرد عطر آشنایی هم بود؛ همان‌که آن شب توی ماشین وقتی از جشن آرتین و دوستانش دور می‌شد، مشامش را پر کرده بود. عطر آشنای کت رهی که تا رسیدن به خانه‌ روی شانه‌هایش کشیده شده بود. یک تلاش مردانه برای محافظت از دختر احمقی که در محیطی غریبه تا خرخره نوشیده و مست بود. #نقش_نهان عاشقانه‌ای جذاب از #آزیتا_خیری برای عضویت در کانال وی‌آی‌پی #نقش_نهان  با هفتگی ۱۲ پارت و بدون تبلیغات لطفا مبلغ ۱۴۰ هزارتومان به شماره کارت👇👇 ۵۰۴۷۰۶۱۰۸۵۶۴۲۵۱۶ بانک شهر، آزیتا خیری ئیلانلو واریز کرده و تصویر فیش واریزی رو به آیدی @azitakheyrii ارسال کنید تا الان در ویپ سه برابر کانال عمومی پارتگذاری شده و فاصله پارتها بیشتر میشه. پارت اول https://t.me/azitakheyri/9687

  • 11 авг.1 4347

    سلام و ارادت خدمت دوستان عزیز جرعه‌چین رو به پایانه و بعد از پایان دو هفته بیشتر در کانال نمی‌مونه. لطفا مطالعه رو زودتر شروع کنید. این رمان بعد از جنگ دوازده‌روزه رایگان شد و حق عضویت نداره. لطفا تا وقتی در همین کانال بارگذاری می‌شه مطالعه کنید و بعد از اتمام اثر، به سایت و کانال‌های دیگری حق اشتراک پرداخت نکنید. فارغ از اینکه خودتون متضرر می‌شید، من هم رضایت ندارم. ممنونم که همیشه همراهم هستید. ممنونم که حلال می‌خونید و امید که سلامت و شاد و سرشار از برکت باشید❤️⚘️

  • 11 авг.1 34736

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_هفتاد_و_پنج اعتمادمقدم با مکث سر تکان داد و وقتی از تخت شجاع‌الدین دور می‌شد، کوتاه جواب داد: _نه! رو کرد به نوبخت و در حال خروج از اتاق ادامه داد: _برو سراغ نایب، لازمه تصویر این دو نفر در اعلان فوق‌العاده‌ی روزنامه‌ها منتشر بشه. نوبخت پا کوبید و بعد از اعتمادمقدم از اتاق خارج شد. ماه‌طلعت کنار تخت ایستاد و با چشمانی خیس به پسرش نگاه کرد. کوکب دست برادرش را گرفت و با صدایی زخمی از گریه گفت: _دردت به‌جونم داداش. شجاع‌الدین لبخند زد و با حالی نزار نجوا کرد: _ من خوبم کوکب جان. در همین لحظه قمر پا توی اتاق گذاشت و پشت‌بندش فرخ بود که آمد داخل. ماه‌طلعت ناباور نگاهش کرد و بعد سیاهی چشمش دوید سوی قمر. او ناشیانه از مادر نگاه دزدید. اما فرخ با لحنی متین و موقر گفت: _سلام... مادر! لب‌های ماه‌طلعت به نجوایی تکان خوردند، اما آن‌قدر از همراهی این مرد غریبه‌ی میان‌سال با قمر مبهوت و منگ بود که کلامی روی زبانش نیامد. نگاه شجاع‌الدین بین مادرش و پسر خاموشی می‌چرخید. اندکی خود را بالا کشید و آمرانه گفت: _منو ببین روزنامه‌چی! فرخ لبخند زد و به سوی او چرخید. بی‌تعارف گفت: _خوراک امروز روزنومه‌ی ما هم جور شد! شجاع‌الدین دردآلود تلخند زد و جواب داد: _اگه منظورت تن کاردآجین منه که... نقدا خبر تازه‌تری دارم! قمر با کنجکاوی جلوتر آمد و فرخ با دقت به شجاع‌الدین خیره شد. شجاع نفس گرفت و وقتی سعی می‌کرد روی تخت اندکی جابه‌جا شود، گفت: _امروز تو صفحه‌ی اول درشت و سیاه بنویسین: قداره‌بند طهران نوبه‌ی بعد به سراغ چه کسی خواهد رفت؟ امینه‌بانو یا فریدون؟!

  • 11 авг.1 19631

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_هفتاد_و_چهار نگاه پر از اخم پری‌ناز به سوی او چرخید. ترسش ریخته و جایش را یقین پر کرده بود. از سر همین یقین بود که با سری بالا و لحنی محکم جواب داد: _من چیزی رو که شب پیش دیدم گفتم. اشتباه هم نمی‌کنم. به ناحق هم به کسی بهتان نمی‌زنم. دست شجاع‌الدین دور دست او محکم شد و نگاه محزون پری‌ناز پایین افتاد. نوبخت به تندی نگاه از او گرفت و اعتمادمقدم بی‌خبر از آنچه با نگاه بین او و دختر ادیبان جاری بود، بلند صدا زد: _آجودان اصغری! در اتاق باز شد و آجودان پا کوبید. ماه‌طلعت از کنار شانه‌ی او سرک کشید و شجاع‌الدین در نگاه نگران مادر بی‌رمق لبخند زد. اعتمادمقدم رو به آجودان دستور داد: _دوشیزه ادیبان در حفاظت شهربانی هستن. دستور می‌دم دو مأمور تمام‌وقت در محل زندگی ایشون کشیک بدن... حرفش را ناتمام رها کرد و رو به پری‌ناز با تردید پرسید: _این روزها کجا ساکنید خانوم؟ پری‌ناز بلاتکلیف و مردد به شجاع‌الدین نگاه کرد و یک آن به یاد عمارت قدیمی پدرش افتاد. خواست دهان باز کند، اما ماه‌طلعت مهلت نداد. قدمی جلو آمد و به جای دخترک جواب داد: _پیش ماست آقا. نگاهش به سوی پری‌ناز لغزید و لبخند زد: _می‌ریم خونه‌ی ما دخترم. اعتمادمقدم سر تکان داد، اما لبخند پری‌ناز دیدنی بود؛ سرشار از آرامش. اعتمادمقدم داشت با نوبخت حرف می‌زد. میان بحث و حرف آنها، پری‌ناز صدا زد: _ببخشید آقا... هر دو مرد با هم نگاهش کرد و پری‌ناز خیره در نگاه اعتمادمقدم با نگرانی پرسید: _منو دیگه بازداشت نمی‌کنین؟

  • 11 авг.1 10731

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_هفتاد_و_سه اعتمادمقدم بی‌خبر از حال پریشان او گفت: _بیا جلو! پری‌ناز با قدم‌هایی سست جلو رفت. توان ایستادن نداشت. کنار تخت ایستاد و به نگاه نگران شجاع‌الدین لبخند زد. اعتمادمقدم آمرانه گفت: _به من نگاه کن. پری‌ناز سرش را بالا آورد. تلاش می‌کرد سیاهی چشمش سوی نوبخت نلغزد. دیدن او رنج محبس و دردِ تحقیر کتک‌هایی را که به یادش می‌آورد که بی‌رحمانه نصیبش شده بود. اعتمادمقدم به شجاع‌الدین اشاره کرد و گفت: _یاور حکمت چیزی از چهره‌ی قاتل به یاد نداره. گویا تاریکی بوده و قاتل هم روبند داشته. مکث کرد و اندکی بعد پرسید: _تو چی؟ تونستی صورت‌شو ببینی؟ شناس بود یا غریبه؟ پری‌ناز سرش را پایین انداخت و دست شجاع‌الدین روی دستش نشست. بی‌توجه به حضور دو غریبه‌ای که حرکات آنها را می‌پاییدند، دستش را محکم‌تر در دست شجاع‌الدین قفل کرد و با اطمینان بیشتری سرش را بالا آورد. به اعتمادمقدم نگاه کرد و بعد به آرامی سیاهی چشمش سر خورد سوی یاور نوبخت. هنوز هم در نگاه اخم‌آلود او می‌توانست درد تک‌تک آن لگدها و کشیده‌ها را حس کند. نفس کشید و درد در سینه‌اش پیچید. حالا در فاصله‌ای اندک از این غریبه‌ی نادان، دلش قرص بود به حضور مردی که همین چند ساعت پیش تا مرز مردن پیش رفته بود؛ شجاع‌الدین برایش جان داده بود و حتی اگر قسمت و حکمت خدا ستاره‌ی بخت‌شان را جفت هم نمی‌کرد، باز هم یادش نمی‌رفت که شبی آن‌چنان تاریک که چشم چشم را نمی‌دید، پسر جوان ناظم‌الدوله‌ی حکمت جان شیرینش را برای او سپر کرده بود. دوباره به اعتمادمقدم چشم دوخت و این‌بار با صدایی که محکم‌تر از این چند روز بود، جواب داد: _شناس بودن!ن شجاع‌الدین به سختی روی تخت جابه‌جا شد و اعتمادمقدم پرسید: _گویا دو نفر بودن؛ آره؟... اسم‌شون چی بود؟ بگو دختر! پری‌ناز مکث کرد، نفس گرفت و خیره در نگاه اعتمادمقدم جواب داد: _آقایدی و اشرف‌خانوم... پدر و مادر مهرانگیز، عروس امینه‌بانو و خان‌نایب! گوشه‌ی چشم اعتمادمقدم چین خورد و این نوبه نوبخت بود که با تردید پرسید: _اشتباه نمی‌کنی دختر؟ داری راست‌شو می‌گی؟

  • 11 авг.1 16132

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_هفتاد_و_دو با حالی درمانده التماس کرد: _می‌خوام از تخت بیام پایین! پرستار جواب داد: _باشه... آروم باش. بذار کمکت کنم. سرگیجه نداری؟ پری‌ناز جواب منفی داد. حالا رخت بیمارستان به تن داشت. یک پیراهن رنگ‌رورفته‌ی بلند و آبی‌رنگ. با کمک پرستار از اتاق بیرون آمد و در راهرو چشم چرخاند. پرسید: _شجاع‌الدین رو کجا بردین؟ _نگران نباش، حالش خوبه. پری‌ناز با ناباوری نگاهش کرد و پرستار به روبه‌رو اشاره کرد. پری‌ناز با دیدن ماه‌طلعت و دخترها دوباره گریه‌اش گرفت. قمر با بغضی آب‌شده به سویش پا تند کرد و کوکب سرش را در آغوش مادر پنهان کرد. پری‌ناز قمر را در آغوش گرفت و دو دختر با هم به گریه افتادند. اندکی بعد او با نگرانی پرسید: _حالش چطوره؟ قمر بغض‌آلود لبخند زد و نجوا کرد: _تازه از اتاق عمل آوردنش بخش. دکتر می‌گه به موقع رسوندیش مریض‌خونه. پری‌ناز آب دهانش را بلعید، اما آن بغض گلوگیر رهایش نمی‌کرد. با نگاهی خجل به سوی ماه‌طلعت رفت و وقتی مقابلش رسید، با سری که پایین انداخته بود، لب زد: _همه‌ش به‌خاطر من بود... ببخشید. این‌بار ماه‌طلعت بود که به گریه افتاد. چانه‌ی او را بالا کشید و غم‌آلود جواب داد: _قصه‌ی پرغصه‌ای که پی و بست‌شو یازده سال پیش زدن زمین، قرار نبود نصفه بمونه... او را در آغوش کشید و میان گریه گفت: _راهی رو که پدر شروع کرده، حکما پسر تموم می‌کنه! شجاع‌الدین پسر ناظم‌الدوله‌ست... ناظم قلمش سرخ بود. از سر همون بی‌پروایی هم بود که عاقبتش تبعید شد. غمگین خندید و در چشم‌های اشک‌آلود پری‌ناز زمزمه کرد: _تره به تخمش می‌ره، حسنی به باباش! از لبخند دخترک غم می‌چکید. از آغوش ماه‌طلعت بیرون آمد و با تردید به سوی در اتاق چرخید. در زد و آن را گشود و نگاه خیسش از چهره‌ی زردرنگ و نزار شجاع‌الدین گذشت و کنار تخت او چسبید به چشم‌های اخم‌آلود تیمسار اعتمادمقدم! آب دهانش را برای هزارمین‌بار بلعید و سیاهی چشمش دوید سوی یاورنوبخت و یک‌باره درد در تمام جانش پیچید.

  • 11 авг.1 09032

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_هفتاد_و_یک با هق‌هقی تلخ دوباره گفت: _تو چیزیت بشه من می‌میرم... به جون خودت دووم نمی‌آرم. پایش را روی پدال فشرد و با سرعت دیوانه‌واری که پیش گرفته بود، ادامه داد: _دیشب گفتی برام می‌میری... مرغ آمین مگه بالاسرت بود لعنتی؟... شجاع غلط کردم گفتم برو... جون پری‌ناز چشاتو وا کن... شجاع من کسی رو ندارم... تو رو خدا بمون با من... پیچید سوی بیمارستان نجمیه و با ماشین راند توی محوطه. پزشک و پرستاری آن حوالی با تعجب به سوی ماشین چرخیدند. پری‌ناز روی ترمز کوبید و با کمری که از درد خمیده بود، پیاده شد. دیدن رخت و لباس خونین او جای حرف و سوالی باقی نگذاشت. پزشک به سوی ماشین که می‌دوید فریاد زد: _یکی یه تخت بیاره. پری‌ناز با درماندگی به پشت ماشین اشاره کرد و پزشک ناباور در ماشین را باز کرد. پرستار به سوی پری‌ناز دوید و او با دردی که امانش را برده بود، در آغوش پرستار بیهوش شد. * در میان راهروی آینه راه می‌رفت و هر لحظه به اتاقی سرک می‌کشید. نایب رفته بود و از نبات هم خبری نبود. در اتاق جهانگیر را گشود و نگاهش روی تخت و گلدان و میز چرخی زد. بی‌میل قدم توی اتاق گذاشت و به سوی کمد رفت. درش را باز کرد و چشم چرخاند. رخت عروسی مهرانگیز نبود. امینه تلخند زد و بی‌اینکه در کمد را ببندد از اتاق بیرون رفت. گام‌هایش تند بود. از پله‌ها پایین رفت و در اتاق خداداد را گشود. تخت نوه‌اش مثل همیشه مرتب بود و عطر بهارنارنج و یاس از لالوی اتاق توی دماغش می‌زد. بی‌اینکه به چیزی دست بزند اتاق او را هم ترک کرد. سیمین هم نبود. رفته بود؛ شاید از ترس سکوت و سایه‌های عمارت. اختر هم رفته بود؛ البت با همه‌ی جواهراتی که توی این عمارت پرساله‌ی نحس وجود داشت. امینه به آرامی از پله‌ها بالا رفت. خانه آن‌قدر خلوت و ساکت بود که صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش میان دیوارها می‌پیچید. قدم توی اتاق خودش گذاشت و به سوی تخت رفت. لحاف را کنار زد. همه‌ی شب بیدار مانده و حالا خوابش می‌آمد! دراز کشید و چشم‌هایش را بست، اما یک‌باره چشم گشود. صدای باد میان درختان باغ می‌پیچید و انتهای راهرو در اتاقی باز مانده بود و حالا مثل آونگ روی لولا تکان می‌خورد و ناله‌ی کش‌دار آن در سکوت وهم‌انگیز عمارت گوش‌هایش را پر می‌کرد. عمارتی که انگار سایه‌ی قوانلو هنوز در هوای آن سنگینی می‌کرد! *

  • 11 авг.1 05132

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_هفتاد اشرف با کینه چشم از پری‌ناز گرفت و پری‌ناز میان نعره‌های ننه‌رباب و نور فانوس‌هایی که کم‌کم محله را روشن می‌کرد، سعی کرد نفس بکشد. همه‌ی جانش می‌لرزید. نفس نداشت. دوباره تقلا کرد و مثل ماهی دورمانده از آب دهانش را باز و بسته کرد. بالاخره نفسی که در حلقش گره خورده بود بالا آمد و او یک‌باره به تن نیمه‌جان شجاع‌الدین نگاه کرد. وحشت‌زده صدا زد: _شجاع! او جوابی نداد و پری‌ناز به سختی او را از روی خودش کنار زد. شجاع‌الدین روی فرش افتاد و پری‌ناز با دیدن خونی که لباس‌های او را رنگین کرده بود وحشت‌زده جیغ کشید. همان وقت کسی با فانوس توی اتاق دوید. مردی از همسایه‌ها بود. با دیدن شجاع الدین هوار زد: _تف به ناموسش... اهالی بیایین کمک. ننه‌رباب پشت سر اهل محل توی اتاق آمد. گریه می‌کرد و کنار تن غرق در خون شجاع‌الدین توی سرش می‌کوبید. یکی از مریض‌خانه می‌گفت و دیگری حرف از مرهم می‌زد. میان غائله‌ای که در گرفته بود، پری‌ناز چشم‌هایش را بست. چهره‌ی اشرف پشت سیاهی پلک‌هایش جان گرفت. میان خانه‌باغ شمیران با کاسه‌ای انگور پیش می‌آمد و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت:«الهی تصدق‌تون بشم خانوم... کی بخوره از شما عزیزتر... شما عزیزکرده‌ی خان هستین...!» چشم باز کرد و خود را به سوی تن نیمه‌جان و بیهوش شجاع‌الدین کشید. بی‌توجه به مردی که سعی می‌کرد او را به‌هوش آورد، دست کرد توی جیب شجاع‌الدین و سوئیچ ماشینش را بیرون کشید. درد در جانش پیچیده بود، اما حالا وقت پس افتادن نبود. به سختی بلند شد و گفت: _کمک کنین بیاریدش تو اتول. باید برسونمش مریض‌خونه. ننه‌رباب گریه می‌کرد و زنی شانه‌هایش را می‌مالید. آسمان کم‌کم به روشنایی می‌رسید و رنگ خون روی نقش‌ونگار فرش بیشتر از قبل آشکار می‌شد. پری‌ناز سلانه‌سلانه از اتاق بیرون رفت و از حیاط شلوغ خانه‌ی ننه‌رباب گذشت و توی کوچه‌ای که جمعیت قرقش کرده بودند، با درد و اشک و ترس پشت فرمان نشست. تن بیهوش و دریده‌ی شجاع‌الدین با کمک اهالی روی صندلی پشت خوابانده شد و پری‌ناز ماشین را روشن کرد. جماعت راه باز کردند و او در کوچه‌ی نه‌چندان پهن به راه افتاد. بغض راه نفسش را بسته بود. در حین رانندگی نگاهی به پشت انداخت و با دیدن چشم‌های بسته‌ی شجاع‌الدین یک‌باره به گریه افتاد. بلندتر گریست و بعد به هق‌هق افتاد. سر و صورت و لباس‌ها و دستانش خونی بود و از پشت اشک خیابان را تار می‌دید. صدا زد: _شجاع‌الدین! با گریه دوباره گفت: _شجاع چشاتو وا کن جون پری‌ناز...

  • 11 авг.1 04730

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_شصت_و_نه شجاع‌الدین با نفر دوم گل‌آویز بود، اما همزمان تقلا می‌کرد خود را به پری‌ناز برساند. بوی توتون در مشامش پیچیده بود و بوی عرق تن. میان کشمکش تنها توانست گوشه‌ی روبند را از صورت او کنار بزند و همین مرد را دستپاچه کرد. شجاع‌الدین از فرصت پیش‌آمده استفاده کرد و به سوی پری‌ناز خیز برداشت و همزمان قداره‌ی کسی که مقابل پری‌ناز ایستاده بود پایین آمد. پری‌ناز نعره کشید و شجاع‌الدین با حس سوختگی و زخم یک‌باره دستش را روی پهلویش فشار داد. درد در تمام جانش پیچید و مقابل پری‌ناز روی زمین افتاد. قداره برای دومین بار بالا رفت و مردی که پیش از این با شجاع‌الدین در جدال بود نعره زد: _بزن خلاصش کن! قاتل قداره را پایین آورد و با بغض و خشم نعره زد: _به‌خاطر مهرانگیز! پری‌ناز نومید و وحشت‌زده متکا را جان‌پناه خودش و شجاع‌الدین کرد و تن متکا یک‌باره کاردآجین شد. در همین زمان نور فانوس توی اتاق پخش شد و آن دو با روبندهایی که عقب رفته بود، هول‌زده به سوی ننه‌رباب چرخیدند. پری‌ناز بی‌نفس و هراسان جرأت خرج کرد و متکا را کنار انداخت و یک‌باره نفسش رفت از دیدن کسی که مقابلش با قداره ایستاده بود. ننه‌رباب مکث نکرد. فانوس را بالاتر آورد و نعره زد: _آی مردم به داد برسید... آی مردم... مکث نکرد. به سوی در دوید و از راهرو که می‌گذشت هنوز فریاد می‌زد: _آی جماعت... دزد آمده... قداره‌بند قاتل این‌جاست... اهالی به دادم برسید... مرد اول به همراهش اشاره کرد و نعره زد: _بریم... الآن اهالی می‌ریزین این‌جا. قداره‌دار اما کوتاه نیامد. به سوی پری‌ناز چرخید. نفس‌نفس می‌زد و خشم از چشمانش بیرون می‌ریخت. روبندش را کامل کنار زد و در چشم ترسیده‌ی ناباور او گفت: _تو جای مهرانگیز منو تو اون عمارت نحس گرفتی... دختر من تو خونه‌ی پدر تو به خاکستر نشست و تو شدی سوگلی عمارت نایب... گمون نکن می‌گذرم دختر... هر جا باشی پیدات می‌کنم و حساب زندگی سیاه دخترمو باهات صاف می‌کنم! یدی فریاد زد: _بجنب اشرف!

  • 11 авг.1 09130

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_شصت_و_هشت شجاع‌الدین جرأت به‌خرج داد و دستش را به هوای نوازش صورت او بالا برد، اما پری‌ناز خود را کنار کشید و بی‌توجه به نگاه نومید شجاع‌الدین پرسید: _من تا کی باید این‌جا بمونم؟ _این‌جا راحت نیستی؟ پری‌ناز روی گل لحاف دست کشید و جواب داد: _نقل راحتی و ناراحتی نیست. تا کی باید عینهو دزدا و قاتل‌ها و بی‌ناموس‌ها دزدکی زندگی کنم؟ این شب سیاه سحر نداره؟ او نفسی کشید و به آرامی جواب داد: _داره نازپری... سر می‌آد این تاریکی. پُرِش رفته کمش مونده... میان حرف‌های دل‌خوش‌کنک شجاع‌الدین نگاه پری‌ناز به سوی در چرخید. میان تاریکی می‌توانست سایه‌ای را ببیند. خوف کرد و ناغافل جیغ زد. شجاع‌الدین یک‌باره خود را کنار کشید و مردی که به هوای حمله به او خیز برداشته بود، روی زمین پرت شد. اتاق یک‌باره به‌هم ریخت. پری‌ناز وحشت‌زده لحاف را کنار زد و همه‌ی توانش را جمع کرد. می‌خواست کاری بکند، جیغی بزند یا به هوای کمک به شجاع‌الدین که با مرد گل‌آویز شده بود، قدم پیش بگذارد، اما مجال پیدا نکرد. دوباره از میان سایه و تاریکی کسی توی اتاق پرید و این‌بار برق قداره بود که در نگاه خوف‌زده‌ی پری‌ناز نشست. شجاع‌الدین وسط کشمکش با آن غریبه‌ی قاتل فریاد زد: _پری...! پری‌ناز اما چسبیده بود گوشه‌ی دیوار و ناباور به قداره‌ای نگاه می‌کرد که در دست قاتل بود. چشم‌هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد: _مادرجان! و میان اوهامی که تقلا می‌کرد به آرامش و سکونش پناه ببرد، مادرش را دید؛ با پیراهنی گلدار و ظرفی سیب، میان اندرونی عمارت قدیمی‌شان. بوی برگ‌های تاکستان و هیزم سوخته یک‌باره در مشامش پیچید و وحشت‌زده چشم باز کرد. حضرت اجل مقابلش ایستاده بود و بوی هیزم و انگور می‌داد. در تاریکی تقلا کرد صورت او را ببیند، اما او صورتش را پوشانده بود.

  • 11 авг.1 35430

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #پانصد_و_شصت_و_هفت باد می‌وزید و شاخه‌های درختان را بازی می‌داد. آسمان انگار قیراندود شده و ستاره‌ها انگار قهر بودند با اهالی زمین. تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. شجاع‌الدین پا روی پله‌ی خانه‌ی ننه‌رباب گذاشت و وقتی پایین می‌رفت در حیاط چشم چرخاند. هوا سنگین بود؛ خفه‌کننده و رنج‌آور. پله‌ی بعدی را هم پایین رفت و آن حوالی جغدی هو کشید. نگاه شجاع‌الدین در و دیوار حیاط و بام خانه‌ی همسایه را کاوید. گربه‌ی سیاه ولگرد لب بام راه می‌رفت و چشمانش در تاریکی برق می‌زد. شجاع‌الدین خیره به او از حیاط گذشت و روی ایوان کفش‌هایش را درآورد. می‌خواست در را باز کند، اما در نیمه‌باز بود. ابروهای شجاع‌الدین به‌هم چسبید و با تردید پا توی خانه گذاشت. فانوس خاموش شده و بوی پیه‌ نیم‌سوز در خانه جاری بود. کنار دیوار ایستاد و روی تن فانوس دست کشید. هنوز سرد نشده بود. با ابرویی بالاپریده دوباره در تاریکی چشم چرخاند. خبری نبود انگار. جلو که می‌رفت در اتاقی را باز کرد و توی آن سرک کشید. جز چیدمان اندک اتاق و پرده‌های چین‌داری که قاب پنجره‌ را پوشانده بودند، چیزی نبود. در اتاق را بست و به سوی اتاقی که پری‌ناز در آن خوابیده بود چرخید و همان وقت حس کرد در تاریکی سایه‌ای از کنار دیوار گذشت. نگران پری‌ناز بود و پیرزن. چرخید توی اتاق و همان وقت پری‌ناز هین بلندی کشید. شجاع‌الدین با صدایی آهسته گفت: _هیس... خوف نکن. منم دختر. کنار رخت‌خواب او که می‌نشست نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: _ننه کو؟ پری‌ناز روی تشک خود را بالا کشید. ناخوش بود، اما حالا راحت‌تر نفس می‌کشید و کبودی و تورم سر و صورتش کم‌تر شده بود. خواب‌زده و بی‌حوصله جواب داد: _گفت به جاش عادت کرده. برگشت به جای خواب همیشگیش. شجاع‌الدین در تاریکی لبخند زد و مهربان‌تر از قبل پرسید: _بهتری؟ او به آرامی سر تکان داد و به چشم‌های شجاع نگاه دوخت. نمی‌توانست نقش بازی کند. با هر دم نگرانی در جانش می‌پیچید و در هر بازدم ترس را بیرون می‌ریخت.

  • 11 авг.1 3846

    #جرعه_چین #امروز

  • 9 авг.1 8001из عکس نگار

    ‍ ‍ ‍فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود و رهی وقتی آسیمه‌سر رسیده بود پشت در باغ که صدای ساز و ضرب موسیقی با نورهای رقصان از در و دیوار باغ می‌زد بیرون. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون. قبل از این‌که سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند. دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویست‌و‌هفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود. نشانی‌اش را داشت. جزوه‌ها را چند باری برده بود تا جلوی آن برج‌باغ بلند و می‌دانست دخترکی که اولین روز دانشجویی خودش را ته‌تغاری عشیره‌ معرفی کرده بود، سرکش‌تر از آن بود که به قوانین سخت خوابگاه تن دهد. باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفش‌های پاشنه‌بلند دخترک بیهوش را از پایش درمی‌آورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود. https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانی‌اش را داغ می‌کرد. ‌ در کلاس باز شد و نگار پوشیده در بارانی و مقنعه از کلاس بیرون آمد. رهی در سکوت برایش راه باز کرد و وقتی پشت سر او از پله‌های آموزشگاه پایین می‌رفت، هنوز هم به دختری فکر می‌کرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق‌ زدن‌های گاه‌وبی‌گاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانه‌های عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آن‌جور که ته‌تغاری عشیره‌ی کنعان می‌خواست! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg

  • 6 авг.2 41821

    بگذار افکارت همچون آب آرام گیرد تا اندک اندک صاف و شفاف شود. با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمی‌کشد.

  • 6 авг.2 2703

    без подписи

  • 6 авг.2 18542

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #قسمت_پانصد_و_شصت_و_شش جهانگیر با حیرت پرسید: _گریه می‌کنی نبات؟ او ناشیانه لبخند زد و دستش را روی صورتش کشید. اما نمی‌توانست بغض سنگینش را از صدایش پس بگیرد. با همان حال پریشان گفت: _کاش آدما می‌تونستن پدر و مادرشونو خودشون انتخاب کنن! جهانگیر عرض راهرو را با دو قدم بلند طی کرد و مقابلش ایستاد. دستمالش را به گونه‌های او کشید و با لحنی نوازش‌گر پرسید: _اگه می‌شد، انتخابت کی بود؟ چانه‌ی نبات لرزید و این‌بار بدون پرده‌پوشی به گریه افتاد. جواب داد: _نایب مستوفی‌ای که نبات رو دوست داشت! سرش پایین افتاد. همه‌ی تنش می‌لرزید. خواست از جهانگیر فاصله بگیرد، اما او فرصت نداد. شانه‌های دخترک را گرفت و او را توی بغلش کشید و لحظه‌ای بعد وقتی هق‌هق نبات در سکوت عمارت آینه می‌پیچید، او به تصویر محزون خودش در آینه‌های ریز دیوار نگاه می‌کرد؛ به مردی که امشب مثل یازده سال پیش از نو ویران شده بود. موهای بلند نبات را کنار زد و میان گریه‌های او، کنار گوشش گفت: _آقام یه خونه داشت، طرفای دربند... می‌خوام اتولو روشن کنم، خدادادو بنشونم پشتش، برم پی مهرانگیز... می‌خوام خونواده‌مو جمع کنم اونجا. نبات بغض‌آلود لبخند زد و گفت: _خوش به‌حال اهل و عیالت! _می‌آی با من؟ _که بشم خرمگس معرکه؟ بشم لولو سر خرمن؟ جهانگیر خندید؛ غم‌آلود و بی‌حوصله. گفت: _بی‌ربط نگو دختر. هر چی لازم داری بردار. منم می‌رم پی خداداد. نگاهش در و دیوار را کاوید و با حالی غریب ادامه داد: _ هوای این‌جا مرده نبات! عین دل آدماش... بریم از این ماتم‌سرا! نبات با چشم‌هایی خیس رد نگاهش را دنبال کرد. خیلی سال بود که دلش هوای تازه می‌خواست؛ نه مثل هوای خانه‌ای که در هر دم و بازدم غم‌های کهنه‌اش را از زیر خاکستر خاطرات تلخ گذشته بیرون می‌کشید و ریشخندش می‌کرد.

  • 6 авг.1 81036

    #جرعه_چین #آزیتا_خیری #قسمت_پانصد_و_شصت_و_پنج نایب آه کشید؛ بلند و تلخ. نجوا کرد: _امانت‌داری کردم این سال‌ها؛ نمی‌دونم برای تو بود یا مادرت، اما بسه دیگه. الآن می‌خوام برم! جهانگیر این‌بار طعنه زد: _پس می‌خوای فرار کنی! خان‌نایب به آرامی سر تکان داد و لب زد: _از خودم! از گذشته‌م... صدایش پایین افتاد و نجوا کرد: _از غمِ گل‌صنم! _فکر می‌کنی از این‌جا بری گذشته پشت سرت جا می‌مونه؟ پیرمرد محو و سست لبخند زد و وقتی به سوی میز برمی‌گشت جواب داد: _نه، فقط خسته‌م، توان دویدن ندارم. سال‌ها از چیزی به چیز دیگری پناه بردم. یه روز به مال، یه روز به قدرت، یه روز به اسم... جیب‌هایش را کاوید و دسته‌کلیدهایش را درآورد. نگاه عمیقی به آن‌ها انداخت و بعد آن‌ها را روی میز رها کرد. به سوی در که می‌رفت، جهانگیر پرسید: _الآن به چی پناه می‌بری دایی؟ خان‌نایب در اتاق را باز کرد و نبات در نور اندک راهرو، وقتی به دیوار مقابل تکیه داده بود، نگاهش کرد. نایب در نگاه محزون او زمزمه کرد: _به عشق! جهانگیر ناباورانه پرسید: _پری‌ناز؟ نایب چشم از نبات گرفت و وقتی در راهرو قدم می‌گذاشت به آرامی جواب داد: _شاید یه روز برگرده کنارم... نه برای ثروتی که دیگه ندارم، شاید برای چیزی که از من مونده! و رفت؛ با یک‌دست کت‌وشلوار قهوه‌ای، بدون چمدان و توشه و بار. جهانگیر میان درگاه ایستاد و به دور شدن او چشم دوخت. پیرمرد در خم دیوار از نگاهش محو شد و مردمک چشم جهانگیر به سوی نبات چرخید. اشک در چشم‌خانه‌ی دخترک برق می‌زد.