هاکوناماتاتا | نازیلا دلیرنیا
Статистикаروایتهای اول شخصِ من، نازیلا دلیرنیا، از خود با نگاه به جهان @NDalirnia «روشم را میدانی، بر مشاهدهی چیزهای کماهمیت استوار است.» شرلوک هولمز
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 30
- 1/48двое суток
- 34
- 1/72трое суток
- 37
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🎙 قسمت ۲۰۶ #پادکست شوروم، جستار «کاش گربه، فقط گربه باشد» منتشر شد. ✍️ نویسنده: نازیلا دلیرنیا 🗣 راوی: بنفشه کلانتری ⚫ این متن مواجههای است با داستان «جهنم بزرگ» از گیرمو مارتینز. نسخهی صوتی این داستان را میتوانید در کانال تلگرام صداباز با صدای بهناز بستاندوست بشنوید. 🎧 شنیدن در کستباکس 🎧 شنیدن در اپل پادکست 🎧 شنیدن در اسپاتیفای 🎧 شنیدن در یوتیوبموزیک 🎧 شنیدن در شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «زیر ناخنهای بنفش» نوشتهی نازیلا دلیرنیا، عکس از محسن رضایی بخشِ #صداها، شمارهی ۴۳ شوروم. پس پایان کار من این شکلی بود؟ در آن گوشهی پناهگاهِ وهمی، وقتی زمین زیر پایم میلرزید و تنم زیر بمباران و آسمانِ گرومپبالایِ سرم میلرزید، دستم را به دستگیرهی کشو گرفته بودم که اگر ساختمان ریخت یا زیر پایم خالی شد، سقوط نکنم. چه ساده بودم! پنل کولر گازی افتاد و سادگیام را بر سرم کوبید. صدای ریختهشدن ساختمان را از زیر پایم میشنیدم. ساختمان مثل ژله تکان خورده بود، دیوار ترکیده بود. مغزی قفل در مثل گلوله شلیک شد و در نهایت، درِ شرکت کنده شد و از شدت انفجار توی دیوار گیر کرد. چهار روز است پشت در ایستادهام و از توی چشمی میبینم که جنازهای از زیر آوار بیرون میکشند و فریاد «اللهاکبر» بلند میشود. صدای آژیر میآید و جیغِ زنی که نمیدانم کیست و کجاست، بلندتر میشود. هر بار که مرورش میکنم از دلم میگذرد که اگر فقط یک نفر دیگر آنجا بود و میدید من چه کشیدهام، اگر آنقدر تنها نبودم، شاید تکرار آن لحظه اینطور یقهام را نمیگرفت. چرا اینقدر دنبال حقانیت خودم میگردم؟ مشاهده ادامهی این متن
قسمت ۲۰۰ #پادکست شوروم، روایت «زیر ناخنهای بنفش» در اپهای پادگیر منتشر شد. نویسنده: نازیلا دلیرنیا راوی: آوا کیارسی موسیقی: قطعهی نینوا از استاد حسین علیزاده کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. @ShurumCloud
روایت «کاش گربه، فقط گربه باشد» نوشتهی نازیلا دلیرنیا، بخشِ #مواجهه، شمارهی ۴۳ شوروم. بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپهی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیکهایی که از دوردست میآیند را میشنوی؟ میخواهم دربارهی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذراندهام و هر بار در لحظهی نهایی، در آن آخرین بخش قصه، سرمایی فلزی، چنان به درونم نفوذ کرده که خون در قلبم یخ زده... کنارم بایست و تماشایم کن. وقتی که در آن عصر آخرین روزهای دیماه داستان را گوش میکردم مشغول عوض کردن خاک یک گلدان سانسوریا بودم. برگها چروک شده بودند و میدانستم آن پایین، در تاریکیِ میان ریشهها چیزی درست نیست، اما هنوز نمیدانستم گرفتاریِ گیاه از کجاست. صدای گوینده داستان را شروع کرد: «هر شهر کوچکی، یک جهنم بزرگ است.» مشاهده ادامهی این متن
زیر ناخنهای بنفش امروز با همکارانم خداحافظی کردم، دکمهی آسانسور را زدم و رفتم همکف، اما بین راه وسوسهای در من جوشید. میخواستم دید وسیعتری نسبت به آنچه در ۲۵ اسفند بر من گذشته بود به دست آورم. رفتم طبقهی پنجم و از آنجا پشت بام. لانهی کبوتری که در مسیر بام تخم گذاشته بود خالی بود. تابلوی رستوران طبقهی همکف که با لامپهای نئون بالای ساختمان خودنمایی میکرد و از همه جا دیده میشد، کج و معوج و درهم ریخته بود. کف بام پر بود از تکههای سنگ و مصالحی که از بمباران پرتاب شده بودند و بر لبهی بام، درست آن طرف خیابان، آن مجموعهی بیشکل از آوار ساختمانی با دهن کجی به من زل زده بود. دو روز است برگشتهام سر کارم، همان ساختمانی که میتوانست در بمباران مدفنم باشم. از ۲۵ اسفند تا همین چند روز پیش، این مسیر ۵ دقیقهای را پیاده نیامده بودم. اولین بار وقتی که از پیاده رو آمدم، تپش قلب گرفتم. زیر ناخنهایم بنفش شده بود و با اینحال، قلبم نهایت تلاشش را برای اثبات زنده بودن به کار بسته بود. همان پیادهرویی که حالا بلوک چیده و باریکترش کردهاند، همان که ویدئوی پیرزنی زیر بمباران، از جای همین بلوک پخش شده بود. امروز و در میانهی دست و پا زدن سایر واحدها برای تعمیر ساختمان، فهمیدم زنده ماندنم را مدیون تعداد زیادی فرش دستباف هستم که در واحد بغلی، پشت همان دیواری که پناه گرفته بودم و از بین رفت، دپو شده بودند. واحد بغلی تماماً تخریب شده، سقفش ریخته و دیوارش در واحد ما فرو ریخته بود، درست کنار همان گوشه که پناه گرفته بودم. حسی از سردی در مرگ هست که نمیشود از آن چشم پوشید. مرگ برای یک لحظه از بدنم میگذرد و مور مورم میشود. مور مور شدن، درست مثل وقتیست که از آن پیاده رو میگذرم، نمیخواهم به داخل مجموعهی اداره برق نگاه کنم اما چشمم میچرخد. و سردی مرگ مرا سوی خودش میکشاند. این دو روز عصرها انگار چند تن آجر روی شانههایم بوده. به خانه که میرسم خسته و بیهوش میشوم. اما بعد نیمههای شب بیدارم. روی گوگل مپ تصویر ماهوارهای ادارهی برق را نگاه میکنم. همه چیز سر جای خودش است. هنوز در گوگل مپ جنگی شروع نشده و بمبی از آسمان، (از همین جایی که دارم نقشه را تماشا میکنم)، پایین نیفتاده. ویدئوی آن پیرزن را نگاه میکنم و با او، وقتی که میگوید: «خدایا کمکم کن» و صفحهی گوشیاش سیاه میشود میمیرم. غبار جنگ را از شرکت زدودهاند، همه چیز مرتب شده، پنجرهها سرجایشان روی دیوارها برگشتهاند. اما دری که نصفه نیمه از جایش در رفته، و تصویر آن خرابهی روبرو از راهپلههای بیپنجره را نشانمان میدهد، با ضرباهنگی کر کننده، غیر عادی بودن همه چیز را در گوشم تکرار میکند. در همان پیادهرو که همیشه خلوت بوده، سعی میکنم به سیاق قبل آواز بخوانم. روی گوشی داریوش پخش میشود: «چشم من بیا منو یاری بکن...» میخوانم و صدایی از گلویم بیرون نمیآید. «آقا! آقااا من اینجام، من گیر کردم.» و مرد همسایهی طبقه پنجم که چنان از بمباران شوکهاست که صدایم را نمیشنود. و من و صدایی که بعد از پایین آمدن، بعد از چندین قدم پیاده رفتن، رسیدن به میدان، بالاخره با سرفه باز میشود و آن همه گچ و غبار که در گلویم بوده بیرون میریزد. شش هفته گذشته و این محله هنوز یک ویرانهی تمام عیار است. هنوز پیادهروها از خردهشیشههای ریز میدرخشند و باغچهها پر از شیشههای بزرگترند. (دهان گربهی کوچهمان در آن هفتهی اول زخمی بود و تلاشم برای گرفتن و مداوا کردنش بیثمر ماند.) هنوز پنجرهی خیلی از ساختمانها با نایلون پوشیده شده و هنوز بعضی خانهها هستند که پنجرههای از بیخ و بن کنده شدهشان را نصب نکردهاند. راه فراری نیست من محکومم که روند احیای محله را روز به روز ببینم. محکومم فراموش نکنم زیر درختی که نصف شده و از تنهاش جوانه سر زده، جسد مردی در ویدئوی پیرزن روی زمین افتاده بود. همانطور که فراموش نکردهام که بیست قدم آنسوتر، صد روز پیش، در ویدئویی دیگر جسد یک زن و مرد را در اعتراضات دیده بودم. امروز گربه را سر کوچهمان دیدم، نشسته بود و خیابان را تماشا میکرد. دهان زخمیاش به چشمم سالم آمد. تمام جغرافیای من همین ۵ دقیقه پیاده روی از خانه تا شرکت است و انگار تمام تاریخ معاصر را، در این مساحت اندک فشردهاند و من را محکوم کردهاند شاهد و گواهی بر ویرانههای واقعیت باشم. اینگونهاست که من یک شهید زندهام، در برزخی ابدی. نازیلا دلیرنیا ۷ اردیبهشت ۴۰۵
جغرافیای دوام آوردن درس امروز کلاس روایتنویسی «مکان» بود. اما مکان، مثل همیشه، فقط بهانه است؛ بهانهای برای تمرین رفتوبرگشت میان بیرون و درون. اینکه چطور میشود از چیزی که دیده میشود، به احساس و فکر رسید، و بعد دوباره همان مسیر را برعکس برگشت. ذهن من معمولاً برای خودش مکانی میسازد. ممکن است صبح از خواب بیدار شوم، سر کار بروم، برگردم خانه، و تمام این مدت، تکهای از ذهنم در کافهای در رشت نشسته باشد؛ کنار پنجرهای که بارانِ پشتش تازه بند آمده. امروز اما مکان ذهنیام غریبتر بود. گیر افتاده بودم بین دو پوستهی تخممرغی سقف کلیسای فلورانس. شلوار و کلاه آجریام شبیه نمای بیرونی گنبد بود و میدانستم آن بیرون هوا در جریان است. من اما میان خرپاها و تیرکهای چوبی مانده بودم؛ لای پوستهی درونی و بیرونی. در ارتفاعی که میشود سر خم کرد و جمعیتی را دید که زیر پا حرکت میکنند، یا میشود گردن کشید و تکهای از ابرهای آرام و خرامان آسمان بیرون را دید زد. اما سربزنگاه، وقتی که دستهایم را مشتمشت به آجرها میکوبیدم و فریاد میزدم که اینجا گیر افتادهام، کسی نبود که صدایم را بشنود. بخشی از ذهنم همانجا مانده بود و بقیهاش در ازدحام تصویری از مرگ جولیانو د مدیچی و تحسین زیبایی باشکوهش گرفتار شده بود. در حالی که خوب میدانم جولیانو را در کلیسای سنت لورنزو دفن کردهاند و ربطی به گنبد من ندارد و این همه تصویری که ذهنم ساخته، محصول مدیاست، نه حضور. واقعاً آدم باید وقیح باشد که بعد از یک برخورد توریستی (یا حتی بدتر، بدون دیدن یک مکان) به خودش اجازه بدهد چنین چیزهایی بنویسد. اما من دوست دارم وقیح باشم و به بازیهایی که ذهنم میسازد مجال و میدان بدهم. دوست دارم تجسم سهبعدی کنم، بخش گرفتار ذهنم را لابهلای گنبد فلورانس جا بگذارم و از آن بالا، از فراز زمان و مکان، به تماشای شهادت جولیانو بنشینم. ذهنم چرا این کار را میکند؟ چون من همیشه همینطور دوام آوردهام. با ساختن مکانها و واقعیتهای مجازی، اما آگاهانه. با ساختن چیزی در ذهن، برای فرار از واقعیت نفسگیرِ آن بیرون. روی نقشهی مکانهای ذهنیام در قرمزی هست که ترجیح میدهم سالبهسال بازش نکنم. دری که نگفتنیها را پشت خودش نگه میدارد و پر وسوسه مرا به سوی خودش میکشاند. اما من دوباره از در قرمز دور میشوم، از آن راهروی بلند با لامپهای مهتابیِ سوسوزننده فاصله میگیرم، و برمیگردم به گیر افتادنم بالای کلیسا. جولیانو هم یکی از همین بازیهاست. ربطی به همنام تاریخیاش ندارد. جولیانوی ذهن من زیباترین شهیدیست که مستقیم در چشم حقیقت نگاه میکند و گواه میدهد. من از بالا شاهد عروج طلاییرنگش هستم؛ از میان زخم شمشیر پاتزیها و خونی که روی زمین پخش میشود میبینمش. شاید این تصویر را سالها پیش در فیلمی دیده باشم. اما میدانم ذهنم وقت گذاشته تا مرگش را زیباتر کند؛ لایهلایه رنگ طلایی و آبی کبالت روی صحنه پاشیده، جزئیات را صیقل داده، و سر جولیانو را سمت من چرخانده، تا از آن پایین به من نگاه کند و زندگیاش همانجا تمام شود. من خوب بلدم از حقیقت فاصله بگیرم. بلدم چطور مکانیسمهای بقا را در آغوش بکشم. این همان درس اصلیست و نتیجهاش اینکه مکانهای ذهنی، زندهتر و پر تنشترند از جهان واقعی. مخصوصاً درهای قرمزی که گاوصندوق حقیقت شدهاند و آدم را وسوسه میکنند. اما من خودم را جایی گیر میاندازم که با تمام دردناکیاش، ببینم، مشت بر دیوار بکوبم، شنیده نشوم و باز دوام بیاورم. #نازیلا_دلیرنیا ۱دی ۴۰۴
روایت «یک انتظار شاعرانه» نوشتهی نازیلا دلیرنیا، بخشِ #مواجهه، شمارهی ۴۱ شوروم. روز اول فروردین امسال، پروانه اعتمادی؛ نقاشی از نسل طلایی نقاشان تالار قندریز، از دنیا رفت. در آن هیاهوی سال نو مثل خیلی خبرهای دیگر از کنار این خبر گذشتم، تا اینکه تابستان به نمایشگاه «به گزارش زنان» موزهی هنرهای معاصر رفتم و آنجا نقاشیای از آن نقاش دیدم که سالها بود در گوشهی ذهنم جا خوش کرده بود، بیآنکه نقاشش را بشناسم. آن اثر را بیست سال پیش، میان آکسسوار فیلمی از کارگردان عزیزی دیده بودم که او هم بهتازگی از دنیا رفت. از سالها پیش، هر زمان فیلم کاغذ بیخط را دیدهام، که تعداد تماشایش کم هم نبوده، هر بار این نقاشی چشمم را گرفته است. یک گیاه فیکوس در گلدان سفالی و یک گیاه فیکوس دیگر؛ احتمالاً قلمهای از گیاه اول؛ دوشادوش او بالا آمده، اما در گلدانی از پیت حلبی روغننباتی. مشاهده ادامهی این متن
روایت «زخم نوباوه» نوشتهی مولود عکافزاده، عکس از الهه دوستی بخشِ #صداها، شمارهی ۴۱ شوروم. نوجوانی بودم خیالپرداز، پر از آرزوها و رؤیای رسیدن به یار با جزئیات فراوان، تا سیسالگیام را قدمبهقدم نقشه کشیده بودم و پیش رفتم، ولی میان آن هزارتوی آرزوها، راهی و یا شوروشوق ویژهای برای بچه داشتن را به خاطر نمیآورم. گاهی خودم را خودخواهتر از آن میبینم که زندگیام را مادرانه وقف دیگری کنم. از طرفی ترسوتر از آنم که این راه را بهکل برای خودم ببندم. گاهی حتی اوضاع بدتر هم میشود، نهتنها با عشق به او فکر نمیکنم، بلکه کینه و بغضی عجیب به این طفل معصومِ نیامده درونم حس میکنم. او را موجودی میبینم که قرار است تمام من را از آن خود کند. تا جایی که میتواند روح و جسم و روانم را بمکد و بعد تفالهام را تنها و تهی رها کند. مشاهده ادامهی این متن
پاها، پاها و کمی هم دستها امروز تولد او بود. صبح خیلی زود بیدار شد. من هم که چندان سحرخیز نیستم، وقتی پایش را روی پایم گذاشت، بیدار شدم. نور کمجانی از پردهی توری رد شده و داخل اتاق میآمد. صورتش را نمیدیدم و نمیتوانستم بفهمم خوشحال است یا ناراحت. ما از تمام این خانه، بیشتر در آشپزخانه و در این تخت با هم زندگی میکنیم. شبها او مشغول سریال دیدن در گوشیاش میشود و من هم با گوشی یا لپتاپ، فایلهایم را میخوانم. اما همیشه یکیمان پایش را به پای آن دیگری میچسباند. به نظرم این شکل از لمس، عصارهی آن چیزیست که بعد از همهی این سالها با هم به دست آوردهایم. گاهی ناخودآگاه پایم را نوازش میکند و اهمیتی به پوست شیونشده یا خشکشده از پسوریازیس نمیدهد. من هم حین کار، بیاختیار پایم را به پایش میچسبانم و از گرمای بودنش کیفور میشوم. امروز هم با لمس پای او به بیداری و حیات برگشته بودم. هنوز سراغ گوشی نرفته بود. وقتی دید بیدارم، پتوی خودش را بالا برد و این دعوتی بود برای اینکه از زیر پتوی خودم بیرون بیایم و بخزم توی بغلش. یک ساعتی بیحرف فقط همدیگر را در آغوش کشیدیم. کرکهای روی سرش را نوازش کردم. لپم را به صورتش چسباندم و یاد اولین روزی افتادم که صورت تازهاصلاحشدهاش را بوسیده بودم. از جنس پوستش خوشم آمده بود؛ پوستش آدمیزادی بود و مثل بعضی از پوستها، مثل بعضی از عروسکها، سفت و پلاستیکی نبود. حالا، بعد از چهارده سال از آن بوسه، هنوز همان کیفیتهای پوستی را حفظ کرده. شقیقهاش همیشه داغ است و در کنار نرمی موها، نبض یکجور زندهبودنِ آرام و ملایم در رگهایش زده میشود. از چند روز پیش نسبت به تولدش کمی بدعنق شده بود و این را در گروه دوستانمان هم ابراز کرد. معتقد است جشن تولد، سند رسمی پیر شدن و نزدیک شدن به لحظهی مرگ است و آنقدرها جشن و دادار دودور نیاز ندارد. هر چه گفتیم «تولد بزرگداشت بودنِ تو در زندگی ماهاست و نشان میدهد که تو با حضورت چه تغییر و تأثیری در زندگی ماها داشتهای»، به خرجش نرفت. حالا آرام دراز کشیده. پایش را روی پای من میاندازد و آرام نفس میکشد. چیزی در حس لامسه هست که برای من شگفتانگیز است. هیچکدام از حواس پنجگانه اینطور نمیتواند روی احساس تنهاییِ ازلیـابدیِ آدمیزاد سرپوش بگذارد. اپیفنی، لحظهی بیبدیلِ درخششِ معنا، همینجور وقتها اتفاق میافتد؛ وقتی که نوری ملایم، که از پنجره آمده، کمکم جان بیشتری میگیرد و پوست، با تمام اعصابش، پیغام میرساند که کس دیگری در این زندگی هست؛ که گاهی به اندازهی همان پوست به آدمی نزدیک میشود. این لحظهی جادویی مرا یاد یکی از داستانهای ریموند کارور میاندازد. داستانی که اسمش در خاطرم نیست، اما میدانم داستان زن و مردی بوده که بعد از سالها فراز و نشیب در زندگی، پیش از جدایی، به خودشان فرصت داده بودند چند روزی با هم باشند. سفری میروند و بعد از گذراندن یک شب، صبح، زن با حیرت و شگفتی مرد را بیدار میکند تا به طبقهی پایین برود و دستهی اسبهای وحشی را که به حیاط خانه آمدهاند، ببیند. آنها از پشت شیشه به صبح نگاه میکنند. نمیدانم چه دیدهاند، اما من تصویر اسبهای خودم را دارم؛ اسبهایی با چشمهای سیاه و براق، که بر چمنی سبز ایستادهاند و برای لحظهای، جستوخیز از خاطرشان رفته، و من آنها را از پشت یک پنجرهی مشبک میبینم. آفتاب هنوز توان تبخیر شبنمها را پیدا نکرده و جاودانگی، برای لحظهای، بر ما نمایان شده. پیشانیام را به گردنش چسباندهام و در آینه به پنجرهای که روشنتر میشود نگاه میکنم. پشت پنجرهی ما هیچ اسب وحشیای ظاهر نخواهد شد. ما یک مینیاتور عاشقانهی وجودی هستیم که در کشاکش تقلای عقربههای ساعت، ماندگار شدهایم. این لحظهی جاودانگی مخصوصِ خودمانِ دوتاست: لحظهی ویژهی پاها؛ پاهایی که در هم قفل میشوند، کمی دستها، و گرمای یک شقیقهی داغ و پرتپش، در آرامشِ یک صبحِ تولدیِ غمگین. #نازیلا_دلیرنیا ۲۸ مهر ۴۰۴
از داوران دعوتنامهی نویسندگی ۵ خواستیم دربارهی دستهبندی صداها و مفهوم «جستار» بنویسند. برای مطالعهی توضیحات مسعود بربر، نسرین شیریننیاز و نازیلا دلیرنیا به فایل پیوست مراجعه کنید. مهلت ارسال اثر برای دعوتنامهی #صداها با موضوع آپارتمان: ۲ آبان ۱۴۰۴ #دعوتنامه @shurumcloud
اپیزود ۱۸۲ پادکست شوروم منتشر شد: ویژهنامهی دعوتنامهی نویسندگی ۵ شوروم، بخش «#صداها» در این قسمت از #پادکست شوروم گفتگوی تیم داوری را میشنوید. تیم داوری: نسرین شیریننیاز، نازیلا دلیرنیا، مسعود بربر در این گفتگو سعی کردیم معیارها، تجربهها و نگاههای متفاوت تیم داوری را یکجا جمع کنیم تا راهنمای نویسندگان و شرکتکنندگان این #دعوتنامه باشد. طرح و اجرا از نازیلا دلیرنیا تدوینگر: محسن ظهرابی کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. @ShurumCloud
استودیو هرف برگزار میکند: 📋«سفر اینگونه آغاز میشود» مبانی روایتنویسی 📌 مدرس: نازیلا دلیرنیا ◀️نویسنده و روایتپژوه ◀️مدیر محتوای نوشتاری پلتفرم شوروم( از ۱۴۰۳) ◀️برگزارکننده نشستهای جستارخوانی موسسه خوانش(۱۳۹۷ تا ۱۳۹۸) 🔍 آنچه در این دوره تجربه خواهیم کرد: ⏪ روایتنویسی، پیش از آنکه داستان یا ناداستان باشد، جرقهای است برای گفتنِ آنچه در دل و ذهنمان میجوشد؛ بیآنکه هنوز در قالب ژانر یا گونهای مشخص محدود شود. در این کارگاه با هم سفری میکنیم برای پیدا کردن صدای نوشتنمان؛ همان صدایی که شاید زیر غبار روزمرگی پنهان شده یا آن را به دست راویان بیرونی سپردهایم. یاد میگیریم چگونه دوباره راوی زندگی، روزگار و زمانهی خود باشیم؛ بیواسطه، زنده و شخصی. نویسندگان منتخب کارگاه برای همکاری با نشریات معرفی خواهند شد. 🗓 زمان برگزاری: دوشنبهها ساعت ۱۸ تا ۲۰:۳۰ (ده جلسه-مجازی) 📎 هزینه ثبتنام: ⬅️ دو میلیون و هشتصد هزار تومان 📣با تخفیف دانشجویی و تسهیلات برای خانواده هرف(مخاطبین دورههای پیشین) و امکان پرداخت به شکل اقساطی 🔗 راههای ارتباط با ما: ➡️ @studio_harf ☎️ 09332833680
اپیزود ۱۷۹ پادکست شوروم منتشر شد: ویژهنامهی دعوتنامهی نویسندگی ۵ شوروم، بخش «#صداها» در این قسمت از #پادکست شوروم با اعضای تیم انتخاب گفتگو کردیم: سهیل کارآگاه، ساناز کریمی، محسن ظهرابی، محسن پناهی. در این گفتگو سعی کردیم معیارها، تجربهها و نگاههای متفاوت را یکجا جمع کنیم تا راهنمای نویسندگان و شرکتکنندگان این #دعوتنامه باشد. طرح و اجرا از نازیلا دلیرنیا تدوینگر: محسن ظهرابی کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. @ShurumCloud
دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «#صداها» منتشر شد. مهلت ارسال آثار: ۲ آبان ۱۴۰۴ برای ارسال اثر از منوی سایت وارد صفحهی«دعوتنامهی نویسندگی ۵» شوید. shurum.cloud حامی مالی این #دعوتنامه، لوازم خانگی ترامهاوس است. برای خرید آنلاین این محصولات به سایت ترامهاوس به آدرس mytraumhaus.com مراجعه کنید. @ShurmCloud
قسمت صد و پنجاه و نهم #پادکست شوروم: روایت «گفتن آن کلمه» از نازیلا دلیرنیا بخش #صداها منتشر شده در شمارهی سی و یکم شوروم، ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ راوی: نازیلا دلیرنیا @ShurumCloud
روایت «مهمان مامان؛ ریختن شرم در قابلمهی مشترک» نوشتهی نازیلا دلیرنیا بخشِ #مواجهه، شمارهی ۳۶ شوروم. به خودِ نوجوانم نگاه میکنم که در خانهای کمنور نشسته جلوی صفحهی محدب تلویزیون بیستویک اینچ ناسیونال و دارد از لذت سفرهای که از این سر خانه تا آن سر خانه پهن شده، سرمست میشود. سر سفره میشنوم: «از این کتلتای مشمریمم بخورین.» لبخند میزنم. این اصطلاحی است که سالهاست در مهمانیها و دورهمیها راجع به خوراکیهای نخواستنی و مهجور استفاده میکنیم و بهکل فراموش کرده بودم از کجا آمده. مشاهده ادامهی این متن
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи