𝑂𝑧 𝐶𝑖𝑡𝑦 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 47
- Всего постов
- 51
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 36
- 1/48двое суток
- 41
- 1/72трое суток
- 44
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خیلی برای پست سکای ذوق دارم خیلی
اوکی بعدی چانبک و مطمعنا پست بعدی هم سکای....
کجا فور کردینش ؟؟؟؟ شیطونا
پست بعدی رو بر اساس این میخوام بزارم ولی واقعا توقع نداشتم انقدر سکای شیپر زیاد داشته باشیم !
𝑂𝑧 𝐶𝑖𝑡𝑦 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦 pinned «سکای رو یادم رفته بود بچه ها هرکسی سکای دوست داره اینجا ❤️بزاره»
𝑂𝑧 𝐶𝑖𝑡𝑦 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦 pinned «بیایین یه ازمایشی بکنیم ببینیم کدوم شیپ رو اینجا بیشتر دنبال میکنین»
سکای رو یادم رفته بود بچه ها هرکسی سکای دوست داره اینجا ❤️بزاره
без подписи
نیمهشب، آسمان سیاه میشود و ماه در میان شعلههای سرخ ناپدید میگردد. هفت مُهر جهنم شکسته شده و لوسیفر به زمین بازمیگردد؛ اما اینبار برای فرمانروایی، نه بازگشت. شهر در آستانهی آخرالزمان است؛ خیابانها به میدان نبرد تبدیل شده و مرز میان جهنم و زمین فرو میریزد. در میان این تاریکی، شما وارد داستان میشوید؛ هرکدام با یک قدرت، یک راز و یک سرنوشت نامعلوم. اتحاد، خیانت و درگیری شروع میشود. اما در پایان فقط یک سؤال باقی میماند: چه کسی پیروز میشود و چه کسی در جهنم جا میماند؟ نقش، قدرت و سرنوشت شما بعد از ورود به چالش مشخص خواهد شد. Be join channel¹, channel² Welcome to Hell.
𝑂𝑧 𝐶𝑖𝑡𝑦 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦 pinned a photo
انقدر زیبا و دارکه که نمیتونم توصیفش کنم. محشره محشر
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
#CHANBAEK AMAYA به نوری که خاموش شد، اما هنوز بر دیوارهای من سایه میافکند مدتهاست که هیچ تصویری حقایقت را باز نمیتاباند؛ هر آنچه از من میگذرد، تنها تجسمِ عمیقترِ نبودنت است. نورها از گرمای خود افتادهاند، صداها در خلأ اتاق سرگرداناند و رنگها، دیگر در هم نمیآمیزند؛ گویی جهان از هم گسسته است. از میان یادهایی عبور میکنم که روزگاری جان داشتند: فنجانی نیمهخالی، پردهای که در تنهایی میرقصد، و پنجرهای که چشم به راهِ دستی است که دیگر باز نخواهد گشت. در هر ذرهای از این تکرار، ردّ تو را میبینم؛ چنان ظریف که گاه شک میکنم آیا واقعاً بودی یا تنها خیال بودی؟ اگر کسی از من بپرسد دلتنگی چه شکلی است، میگویم: شبیه همان لحظهی رفتنت است؛ وقتی هوا میان ما لخت و بیروح ماند؛ نه گرم، نه سرد، فقط بیانتها. میدانم باز نمیآیی، اما نبودنت نیز نوعی بازگشت است؛ در هر نغمهای که در نیمهراه میشکند و در هر سکوتی که تا ابد میماند. تو هنوز اینجا هستی، در مرزِ میان تاریکی و روشنایی… درست همانجا که همیشه بودی. — از جایی که نور هنوز هست، اما دیگر نمیتابد - چانیول
پسر دوم ولیعهد برخلاف برادر که به تحصیل روی اورده ایشون اهنگری رو خیلی عادی یاد گرفته، امپراطور امیدواره این شاهزاده با قدرت اهنگری که داره حکومتی جدا برپا کنه و به کمک پدربزرگ برای فتح کشور های بیشتر بپیونده. ایشون به شدت شبیه پدربزرگ مادریشه که مردی توان مند و قدرتمنده
پسر شاهزاده دوم جوانی رعنا ، خوش رو، خوش اخلاق ، و هنرمند، اگر جوانی مثل اون در این خانواده پیدا بشه حتما جوانی پدربزرگش امپراطور بزرگ بوده، هیچ رقیبی در احترام نداره و از شوهر عمه درس تجارت رو خیلی خوب ساد گرفته و در سن نوجوونی تجارت خودش رو داره
دختر شاهزاده دوم/پسر دوم نوه مورد لطف عمه ها و البته مادر بزرگش ملکه، بسیار شبیه مادر، وقار و هوش بالا ، دختری خوش اندام و کسی که باعث میشه پسر عموی بزرگ خیلی ریز دستپاچه بشه
پسر ولیعهد طبق دستور پدر مبارزه رو امورش میبینی ، در کنار اون کتابهای امپراطوری رو دایم مطالعه میکنی ، ریز توجهی به دختر عمو داری ولی به کسی نگفتی