- Последний пост
- 23 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Дети
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
نخستین طبیعتگردی کرپه در تابستان ۱۴۰۵ مقصد: روستای ایگل پیمایش در دل طبیعت و آب زمان: چهارشنبه ۱۰ تیرماه از ۸ صبح تا ۱۴ مبدا و محل تحویل: پارک اندیشه _ سهروردی شمالی خدمات: _ لیدر طبیعتگردی _ تسهیلگر کودک _ حمل ونقل با ماشین گروهی _ بیمه _ میان وعده _ میوه های تابستانی هزینهی برنامه: هر کودک ۱.۲۵۰.۰۰۰ تومان شماره کارت: ۶۱۰۴۳۳۷۸۸۱۵۶۶۸۴۶ به نام معصومه گودرز تماس و هماهنگی: 09912509112
без подписи
без подписи
دردِ ناگفته، زندان است؛ دردِ شنیدهشده، آغاز امکانِ تغییر؛ قطع اینترنت یعنی قطع امید و قطع امکان تغییر.
از قرنها پیش، #تبعید یکی از سنگینترین مجازاتها بود. نه به این خاطر که انسان را از خاکش جدا میکرد، بلکه چون او را از شبکهی روابطش جدا میکرد؛ انسان بیدیگران، بهتدریج خودش را هم گم میکند. انسانِ بدون ارتباط، هویتاش فرسوده میشود. هویتِ ما، یک نقطهی ثابت درون ما نیست؛ شبکهای زنده از پیوندهای ماست. در این شبکه است که میفهمیم کیستیم، چه میخواهیم، کجا ایستادهایم و به کجا میتوانیم برویم. هویت انسان امروز تنها محدود به محدودهی محل سکونت او نیست، بلکه در نسبت او با جهان است و در این میان، اینترنت، بستر شکلگیری این "منِ اجتماعی" است. و ارتباطات، ریشهی شکلگیری امید است. امید، یک احساسِ تزئینی نیست؛ محصول این آگاهی است که "من تنها نیستم". وقتی انسان میبیند دیگری هم رنج میبرد، اما میکوشد؛ شکست میخورد، اما دوباره برمیخیزد؛ محدود است، اما راههای تازه میجوید، در دل همین مبادلهی تجربهها، جرقهی امید روشن میشود. دردِ ناگفته، زندان است؛ دردِ شنیدهشده، آغاز امکانِ تغییر؛ قطع اینترنت یعنی قطع امید و قطع امکان تغییر. زنده بودن انسان کاملا وابسته به داشتن امید و امکان حرکت است و هر اقدامی که این امکان را از او سلب کند، مستقیماً به شأن و کرامت او تعرض کرده است. در چنین وضعی، انسان دیگر بهعنوان یک "موجود" و "هست" به رسمیت شناخته نمیشود؛ بلکه به عنصری قابل قطع و وصل، به عددی در یک نمودار، به مزاحمی که میتوان موقتاً خاموشش کرد، تقلیل مییابد. #شصتمین_روز_قطع_اینترنت_در_ایران
(۳) الان که این متن نوشته میشود ساعت حدودا ۱۲ شب ۱۲ فروردین است وخوشبختانه من، زنده و سالم در همین خانهی در گودی اما امن نشستهام، چند ساعت دیگر قرار است ترامپ صحبت کند؛ خبرها سمت و سوی پایان جنگ را گرفتهاند. نمیدانم چه کسانی خوشحال میشوند و چه کسانی ناراحت. فقط یک چیز را مطمئنم: هیچکدام از ما، نه موافق جنگ، نه مخالف، عاملیتی در شروع و پایانش نداشته و نداریم. خودمان هم این را میدانیم اما ناگزیریم به جان هم بیافتیم چون ذهنهایمان برای بقا در شرایط اضطراب و ابهام، ما را به سمت دستهبندی، به سادهترین شکل یعنی دو قطبی خیر و شر میبرد. حرفهایمان سنگ داغ است که از دستی به دست دیگر پرت میشود و تحمل نگهداشتنش را نداریم. خشم و اضطراب سردمدار شدهاند. (۴) این روزها، تجربهی لحظهی نخست مادرانگی خیلی به کمک من میآید. در اوج درد، چیزی زنده و فراتر از من در حال متولد شدن بود. یاد گرفتم که برای خوب زیستن باید از غم بکاهم و بر شادی بیافزایم؛ حتی اگر لازم باشد رنجی را بر خود هموار کنم. امیدوارم به عنوان یک جامعه بتوانیم تاب بیاوریم و از دل رنجها به شکوفایی برسیم. معصومه گودرز جنگ نوشت _ ۱۳ /۰۵/۰۱
شد ۳۳ روز ... (۱) ما امروز بالاخره شیشهها را چسب زدیم. البته خانهمان اینقدر در گودی هست که خطر شکستن پنجره چندان تهدیدمان نمیکند اما خوب این چسبهای رنگی را باید بالاخره استفاده میکردیم. پسرک ذوقشان را داشت! (۲) گفتم خانه ... سه سال پیش رفتیم خانهای را اجاره کنیم، طبقه پنجم، سه خوابه، دلباز، نورگیر و از همه مهمتر نصف قیمت منطقه! اما نمیدانم چرا سنگقلابمان کردند! و پیرمردی که نفهمیدیم مالک بود یا سرایدار، از چه چیز ما خوشش نیامد ... دیروز خبر آمد خانهای را در خیابان مهناز زدهاند. همان خانه بود!!! معصومه گودرز جنگ نوشت_ ۰۵/۰۱/۱۳
دو سه شب است خواب میبینم بمبها در نزدیکی خانهمان فرود میآیند. تصاویر خوابم پر از جلوههای ویژهی و با کیفیت 4k هستند. همین آشفتهترم میکند و از خواب میپرم و از اینکه هنوز زنده و سالمیم نفس راحتی میکشم و دوباره میخوابم.
امروز چهارشنبه است؛ ۲۶ روز از جنگ گذشته و تهران دو سه روز است حسابی بارانی است. از دمدمهای عصر باران میبارد تا نیمههای شب. دل ما را هم اندکی میشورد و بهمان طراوتی میدهد. گاهی سر از پنجره بیرون میبریم و نفسی تازه میکنیم. گاهی هم مثل امروز، برای ساعتی بیرون زدن از خانه بهانهای جور میکنیم و در زمانهایی که احتمال حملهی موشکی کمتر است از خانه بیرون میزنیم. دیگر ساعات حمله دستمان آمده ... راه افتادهام به دنبال یک خیاطی که تعطیل نباشد! پسرک در آستانهی نوجوانی است و دیگر نمیشود قد شلوار را با تا زدن برایش تنظیم کرد؛ نمیپسندد! این روزها هم که حسابی با صدای موشک و پدافند هیجانی میشود! میدانم که این حجم از هیجان بیشتر از ظرفیتش است و شده سوخت خشمهای مکرر اما چه کنم. جز مدارا و سوق دادنش به بازی راه دیگری نمیشناسم. یادم میآید خودم که در این سنوسال بودم توی کوچه بازی میکردیم. یک وقتهایی وسط بازی که دچار هیجان و خشم وعصبانیت میشدیم، دوتا انگشت را میگرفتیم سمت دیگری و سهتای دیگر را مشت میکردیم و با اسلحهی ساختگی و تق دهانمان، او را برای مدتی خاموش میکردیم ... میدانستیم که داریم نقش بازی میکنیم اما باورش میکردیم. نوجوانی هم دورهی عجیبی است! میل به دیده شدن و نمایش قدرت به اوج میرسد اما هنوز آن بلوغ شناختی حاصل نشده که مرز بازی و واقعیت، هیجان و مسئولیت شفاف باشد. در این افکارم که دومین ایست بازرسی را رد میکنم. ایستهای بازرسی پر شدهاند از نوجوانان اسلحه به دست!! نوجوانی که ذهنش هنوز قادر نیست همه چیز را در نسبت واقعی پردازش کند، ابزاری در دست دارد که درک کاملی از پیامدهای استفاده از آن ندارد. و حالا علاوه براین، قدرت هم در ذهنش با این تعریف در حال تثبیت شدن است: متوقف کردن دیگران و اعمال کنترل. تصور میکند این تسلیم شدن دیگران در برابرش در اثر قدرت اوست! دارد تجربهای را از سر میگذراند که ممکن است یا او را به سمت خشونت پیش ببرد یا احساس گناه و تعارضات در آینده. بالاخره رسیدم به پاساژ کنار ساختمان شهرداری؛ یادم میآید که چند خیاطی در طبقات مختلفش بوده... ماشین را پارک میکنم و نگرانم مبادا شهرداری را هم بزنند و همزمان هنوز ذهنم روی چشمان آن پسرک نوجوان نقاب زده مانده ... ناراحتم و متاسف که نکند گوشت قربانی بزرگسال بیخردش شود؟ معصومه گودرز افکار مغشوش روزهای بارانی جنگ ۵ فروردین سال ۵
_ الان که این متن ارسال میشود ظهر فرداست. _ من توانستهام با خرید یک گیگ کانفیگ به قیمت ۱۰ دلار برای بار دوم از ابتدای جنگ، به اینترنت وصل شوم. _ تهران از دیشب دوبار بمباران شده و ما در میانهی ۴۸ ساعت فرصت ترامپ هستیم که قرار است نیروگاهها را بزند. _ به خانه برگشتهام که اتصالات برقی مستقیم را قطع کنم، شیر اصلی گاز را ببندم که مبادا در اثر نوسانات احتمالی برق، اتشی به پا شود. _ یکیدوست لباس اضافه از جمله لباس عید دیدنی، کیف کمکهای اولیه، چراغ قوه و شمع، خوراکیهای فاسد شدنی یخچال رو برداشتم و دوباره عازم خانهی پدرم هستم. ___ بماند برای ثبت در تاریخ زندگی خودم معصومه گودرز سوم فروردین سال پنج! 📸 تصویر رنگین کمان تهران دقایقی قبل از تحویل سال؛ در یک عصر جمعه و پیش از آنکه تن و بدنمان با صدای مهیب آتشبار پدافندها در لحظهی تحویل سال بلرزد.
امروز ۲۳ روز از جنگ گذشته و من حالا به خوبی معنی جنگ زدگی را میفهمم وقتی دیگر نسبت بر هر خبری از جنگ سِر شدم! نه وقتی تهدید حملات سنگین را میشنوم میترسم و نه حتی وقتی آمار نقطهزنی، تعداد کشته و بیشمار زخمی.ها را میخوانم احساسی در من بوجود میآید. نه چون من عادت کردهام؛بلکه از بس اخبار غیرواقعی، متناقض و جهتدار شنیدهام ترجیح دادم اختیاری کَر شوم. تازه هرچه میگذرد فکر میکنم آخرش که چه؟! انگار من، منفعت و رفاه من در پس هیچ چشماندازی نیست نه آتشبس، نه تسلیم، نه ادامه و نه حتی صلح. اینها نه از سر نااُمیدی است و نه احساس ناخوشایند. فقط انگار هربار با اتفاقات بزرگتری تلنگر میخورم که جهان من همان است که خودم میآفرینم. منظورم اصلا در هپروت رفتن و رویا بافی و زرد تراپی کردن نیست! میگویم یعنی چه: مثلا الان چند روز است که در خانهی پدری کَنگر خورده و لنگر انداختهام و دو سه روزی است به یاد شبهای عید دوران کودکی و جوانی که مسئولیت کمد تکانی ها با من بود افتادهام با جان کمدها و پستوهای خانه و جمعوجور میکنم. کلی هم پول پیدا کردم! به برکت همین خانهتکانی، تازه روز سوم نوروز بوی عید را حس کردم. حال خوشی است. کار که تمام میشود کوبیده سفارش میدهیم با پیاز و ریحان. به رسم ظهر جمعههای قدیم. اینها رو گفتم که بگویم جهان من اگرچه که متاثر از دنیای بیرون هرروز کوچکتر و تنگتر میشود اما همین یک گُله جا را جوری میچرخانیم که دارد خیلی خوش میگذرد. نمیدانم این خوشی تا کی ما را ارتزاق میکند اما خوب میدانم که ما آدمها اهل بیچاره ماندن و بیچاره شدن نیستیم بخصوص که گویا این ایرانی بودنمان هم ما را متبحر تر از همهی مردمان عوالم دیگر کرده است در چاره جویی. نمیدانم حسن است یا عیب که اینچنین از دل بحرانها، آنهم نه یکیدوتا که چندتا چندتا سر به سلامت میبریم اما به نظر میرسد در چارچوب نظریات تکاملی، ما نسل پیروز میدان بقا هستیم هرچند با حداقل استانداردها بهروزی! خلاصه که دقایقی است وارد ۲۴ امین روز شدهایم و فعلا آنچه بیش از صدای بمب و موشک و پدافند و F35 و B2 و ... خواب را از من گرفته خر و پف جماعتی است که در چپ و راستم خوابیدهاند. به امید دیدن صبح روشن دلنوشتهی شبهای نوروزی و جنگی معصومه گودرز سوم فروردین سال پنج!
تمام روز را در کنجهای امنی که ساختیم میگذرانیم بچههایمان را بغل میکنیم و سعی میکنیم هنوز جهان را جایی امن معرفی کنیم اما حقیقت جنگ چیز دیگری است ... جایی که مادران و پدران، همزمان هم انسانهایی هستند که میترسند و هم باید پناهگاه امنی باشند که کودکشان نترسد! جنگ نه در اخبار بیطرف و باطرف است نه در تحلیلهای کارشناسانه! جنگ، در چشمان کودکان ماست که نمیتوانند هضم کنند چرا دنیا اینقدر ترسناک است ... کودک بیچارهی من حبس اجباریات در خانه را از همان نخستین سالهای کودکی که با کرونا شروع شد تا الان که هر چندوقت یکبار از ترس جان عزیزت خانهنشینت میکنیم را به نام نسل دیجیتال بزک کرده و باور کردهایم و هربار از اینکه ساعتها سرت در گوشی و موبایل و تبلت هست سرزنشت هم میکنیم. ما رو ببخش ما قدبلندهایی که دستمان کوتاه است ... ۲۰ اسفند سال ۰۴ ۱۲ امین روز جنگ
به پدر و مادرهایی که ایستادن… نه چون حالشون خوب بود، بلکه چون بچههاشون به ایستادنشون نیاز داشتن.. این فقط «قوی بودن» نبود.. این عشق بود. عشقی بالغ، عمیق، و فراتر از توان انسان معمولی..🫂❤️🩹
ای باران فراوانی، بر ما باریدن بگیر؛ و ای نور جاودانی، بر ما تابیدن بگیر؛ ای چشمهی زندگانی، در ما بجوش؛ و ای خون دلاورانی، در ما بخروش؛ ای سرود همپیمانی، با ما بخوان؛ و ای شور آزادگانی، با ما بمان... با ما بمان... با ما بمان. - دی داد [تقدیم به ایران و ایرانی (در جستجوی آزادی و آبادی)؛ و نیز تقدیم به یاد و خاطرهی جاویدنامان ابدی میهن] 🕯🖤🕯 خوانندهی کلیپ: بانو "آستاره بختیاری" ___ @DaydaadDotCom
این روزها مراقبت از خودمون هم خیلی سخته خیلییی اما دم شما گرم که حواستون به بچهها هم هست و مراقبشون هستین @k0rpeh
بعد از دو هفته قطعی ارتباط، بالاخره تونستم برگردم اینجا. راستش هنوز مطمئن نیستم در جایی که قرار بود روایت کودکی، جانگرفتن و زندگی باشد، در چنین روزهایی چه حرفی میشود زد که نه زخمی تازه باز کند و نه گفتنش ناروا و شرمآور باشد. پس فعلاً به همین بسنده میکنم: امیدوارم جسم و جانتان، این احوال رو تاب آورده باشه و دلتون هنوز خاموش نشده باشه که این روزها، شاید مهمترین کار و کنش ما همین زنده بودن و ادامهدادن هست. ❤️🩹 اگه کاری، خواستهای یا حرفی با کرپه دارید، ما اینجا هستیم. مراقب خودتون باشید و بمونید. 🕊💚 سوم بهمن ۱۴۰۴ تهران
دورهٔ تربیت جنسی نوجوان (۱۰ تا ۱۶ سال) 📆 شروع دی ۱۴۰۴ (اگر به حد نصاب برسد) ⏰ سهشنبهها ساعت ۹.۳۰ صبح تا ۱۲.۳۰ ⏳هشت جلسه سهساعته آنلاین در زوم؛ در مجموع ۲۴ ساعت آموزشی 💰مبلغ ۲۴.۰۰۰.۰۰۰﷼ (دو میلیون و چهارصد هزار تومان) برای یک نفر، مبلغ ۳۸.۰۰۰.۰۰۰﷼ (سه میلیون و هشتصد هزار تومان) برای همسران 👩❤👨 سرفصلها: - اهداف تربیت جنسی، برنامهریزی و عملکرد مغز در تربیت جنسی - آناتومی، فیزیولوژی، بلوغ و انواع آن - تصویر بدن - صمیمیت، عشق - هویت جنسی، گرایش جنسی - رفتارهای جنسی - جنسیسازی، سوءاستفادهٔ جنسی - ارزشها و فضیلتهای اخلاقی لینک ثبتنام: https://chat.whatsapp.com/IV2fjiJEqOl0LAkP4JlJt8?mode=hqrt3
#نوبت_گیری #سنجش_بدو_ورود_به_دبستان ✅ آغاز نوبت گیری برنامه ملی سنجش بدو ورود به دبستان سال تحصیلی ۱۴۰۶_۱۴۰۵ ویژه متولدین ۱۳۹۸/۰۷/۰۱ تا ۱۳۹۹/۰۶/۳۱ از مهر ماه فعال می باشد . 💯سنجش بدو ورود در مراحل تشخیص به موقع کودکان اهمیت بسیار دارد و پیگیری آن می بایست از سمت اولیا مورد توجه قرار گیرد، همچنین در زمان ثبت نام دانش آموزان در پایه اول یکی از مدارک ضروری جهت ارائه به مدرسه نتیجه سنجش بدو ورود می باشد. 🌐والدین گرامی می توانند از طریق سامانه سیرت به نشانی ( http://Sirat2.medu.ir ) و با نقش والدین اقدام نمایند به نوبت گیری در نزدیک ترین مرکز جامع سنجش آموزش توانبخشی و مداخله به هنگام رشدی تربیتی نمایند ( شهر تهران ۱۹ مرکز فعال دارد) و پس از دریافت نوبت مطابق با محل سکونت خود و با در دست داشتن مدارک مورد نیاز به مرکز جامع سنجش مراجعه کنند. ✅مدارک مورد نیاز جهت سنجش: ⬅️ شناسنامه والدین و نوآموز ⬅️کارت واکسن ⬅️ یک قطعه عکس ۴×۳ نوآموز ⬅️پرینت برگه نوبت گیری ⚠️تذکر مهم : نوبت گیری سنجش در بازه زمانی تابستان وجود ندارد و فقط در بازه زمانی اعلامی انجام می گیرد. 📆 بازه زمانی سنجش: از ۱۴۰۴/۰۷/۰۱ تا ۱۴۰۴/۱۰/۳۰ ✅اولیای محترم این مهم را مدنظر قرار داده و نسبت به نوبت گیری هرچه سریعتر برای نوآموزان اقدام نمایند. ┄┅✶🍃🌺🍃✶┅┄
سلام اگر کودک کلاس اولی دارید یا در اطرافیانتان میشناسید این پیام رو بهشون برسونید. 👇👇👇👇👇👇