کلماتوریسم
Статистикаالهام صباحی #درد همان نقطه اشتراک نافهمی ماست. آ 🌻 مشاوره فلسفی و برنامه ریزی فردی🌻 @sabahii65
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 38
- 1/48двое суток
- 43
- 1/72трое суток
- 46
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اینجا ولی...
امروز سر کلاسی بودم که دو دانشگاه افغانستان هم حضور داشتند... کیفور طور بخش پرسش و پاسخ بودم.
هر چقدر امسال تو چهل سالگی خودم گیر کردم از بزرگ شدن فرشته وحشت میکنم . سه سالش شد سه تا 365 روز +حدود 270 روز دیگر که جمعا حدود 1300 روز است که با ما زندگی میکند ...فکرش هم میکنم میخواهم گریه کنم اصلا این روزها بهانه برای گریه کردنم زیاد است یکی همین روزهاست ساعت هاست زمان است خودم هستم و دیگرانی که با من هستند .... 224 نفر هستند به جز خودم که این را اگر بخوانند و بعد هم اهنگ دنیا گوزمده کربلادیر را بشنوند بگویند وای تو دیگه نه ... وای اره گاهی کم میاریم و اعداد هم مهم میشوند ادم ها عدد می شوند عدد ها ادم می شوند ... بریم ماحسون گوش کنیم. ... بهونه پست قبلی زنگ زدن خانم الف بود بعد سه سال که روزهای اخر بارداری ام بود گفت ببینمت رفتم وسفید پوشیده بود گفت مادرم مرده و من نمیدانستم در غار بارداری ام منظر گلی بودم که مراقبش بودم همینقدر نزدیک و دور بودیم که بین همه ادم ها خواست که فقط کمی قدم بزنیم نشد و نشستیم و حرف زدیم و چایی خوردیم گفت هی با اقای سین گفتیم یه بار دیگه با هم دیگه جمع بشیم و حرف بزنیم و من برای اقای میم به مناسبت چهل سالگی اش پست بالا را فرستاده بودم وقتی سی سالم بود و او حالا نیم قرن شده است و ده سال است این جمعی که دیوانه وار فکر میکرد و پرسش میکرد و راه می رفت و میخندید و کتاب میخواند و قهوه میخورد شب بیدار می ماند دلتنگ یک دیوانگی دیگر شده است .... ما خیلی عوض شدیم ما راه هایمان مسیرهایمان فکرهایمان دنیایمان دغدغه هایمان عوض شده اما یک چیزی هنوز ما را بهم وصل میکند دیوانه کلمات و حرف و چایی هستیم ... دنیا گوزمیده کربلادیر...
▪️دونیا گؤزومده کربلادیر بزرگسالی باید یک همچین نقطهی روشنی باشد. آنجا که با یک سری دوست امن بنشینی پشت یک میزی، بیعجله بخوری و بنوشی، یکی سیگاری دود کند و تو حرص نخوری که چرا، یک رفیق خوشصدایی بیهوا شروع کند به خواندن یک ترانهی هولناکِ سیاه، تو باهاش دم بگیری «دونیا گؤزومده کربلادیر» (دنیا به چشمم کربلاست) و بیتناسب با چیزی که میخوانی لبهات از خوشی بخندند و چشمهات برق بزنند. گفتم بزرگسالی چون یلگی و رهایی این جمع، رد کردن چهلپنجاه را میطلبد. چشیدن خیلی دردها و تجربه کردن خیلی زخمها را میطلبد. فهمیدن هیچ و پوچ بودن دنیا را میطلبد. یکی میتواند بخواند دونیا گؤزومده کربلادیر و همزمان سرخوشانه بخندد که کربلاها دیده باشد، زخمها برداشته باشد، زمینها خورده باشد، نامردیها چشیده باشد و باز فردا صبحش دستش را گرفته باشد به زانوش، یا علی گفته باشد، بلند شده باشد و باز از نو شروع کرده باشد به زندگی کردن. یکی که با همهی زخمها، چاقوهای تا دسته توی کمر فرورفته و دردها، بخواند دونیا گؤزومده کربلادیر و سرخوشانه بخندد. هر آدم زیر چهل سالی اگر توی این جمع بود، جمع را خراب میکرد. این روشنی و شیرینی و سرخوشی و بیخیالی، تارهای سفیدِ دویده میان سیاهیها را میخواهد. از حرص و جوش جوانی افتادن میخواهد. هیکلهای ازریختافتاده میخواهد. بیاعتنایی به چین و چروک میخواهد. راهِ درازِ آمده میخواهد. بیخیالی نسبت به اینکه حالا دیگران در مورد صدام، لباسم، ریختم، عقایدم چی فکر میکنند میخواهد. قمار کردنها و گاهی بردنها و دوبیشتر باختنها میخواهد. به بزرگسالی و سالهای پیش رو خوشبینم. به بزرگسالیای که این یلگی را بهم وعده میدهد، مشتاقم. @horuf https://t.me/horuf/44
نگارهٔ «شهید» (۱۳۵۷) نگارگر: استاد محمود فرشچیان شیوه: اکریلیک روی مقوا اندازه: ۷۲×۱۰۲
کلمات مهم بودند اعداد مهم بودند زمان ها هم مهم شدند ۰۱:۲۰
اینجا یادم کرده و یادش آرامم میکند که فراموش نشدهام و هستیام را گره میزنم به یک یادت هستم ...
دوره تابستانی «چهل روز تا دانشجوی توانمند» اگر میخواهید در تابستان مهارتهای ضروری دانشگاهی خود را بهصورت منظم و کاربردی تقویت کنید، به این دوره بپیوندید. محورهای دوره: برنامهریزی و مدیریت زمان، مطالعه مؤثر و تندخوانی، تفکر انتقادی، تحقیق و جستوجوی علمی، مقالهخوانی، نگارش و ویرایش، تایپ و Word، هوش مصنوعی و ارائه علمی. ⏳ مدت دوره: ۴۰ روز 🕑 فعالیت روزانه: ۲ ساعت تمرین و گزارش 👥 جلسات حضوری: هفتهای یک جلسه 📁 خروجی نهایی:پورتفولیوی علمی و مهارتی شروع دوره: ۱مرداد ماه مناسب دانشجویان علوم تربیتی و رشتههای مرتبط "در این تابستان، فقط بیشتر نخوانید؛ بهتر بخوانید، دقیقتر فکر کنید و حرفهایتر بنویسید." 📌 ظرفیت محدود 📩 برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر ایدی @sabahii65
به دلم آمده بود کسی حسابم نکرد که بنویسم کسی حسابم نکرده بود که عکس بگیرم به حساب نیامده بودم و به دلم آمد که برایت کاری نکردم ... دلم را دستم گرفتم و آمدم بگویم کسی حسابم نکرد تو مرا میان این جمعیت حساب کن ...
کنار ما آمبولانسی پارک بود و در سوی دیگر، ماشین آتشنشانی روی جمعیت آب میپاشید. روی بام هتلها نیروهای مراقبت و تک تیراندازن مستقر بودند و هر چند دقیقه یکبار، بالگردی از فراز جمعیت عبور میکرد.انتظار داشت خودش را به لحظه آخر میرساند. ساعتها بود که سر پا ایستاده بودیم. آنتن تلفنها جواب نمیداد. همسرم گفت:شاید به دیدار نرسیم. گفتم: من صبح از دیدن دل کندم؛ فقط اینجا هستم تا نامم ثبت شود. یکباره گروهی از نیروهای نظامی وارد خیابان دانش شدند و جمعیت را از میانه شکافتند. خواهرم پرسید:دلیلش چیست؟ سربازی پاسخ داد: ماشین از اینجا عبور میکند. گفتم:امکان ندارد؛ احتمالاً میخواهند موج جمعیت را بشکنند. کامیون اول، که مداحان در آن بودند، مستقیم در خیابان امام رضا(ع) حرکت کرد. چند دقیقه بعد، بخش جلوی ماشین حامل پیکر مطهر رهبر نمایان شد.هنوز به خودم نیامده بودم که موج جمعیت ما را به عقب کشاند. نمیشد مقاومت کرد؛ با موج حرکت کردیم. کمی جلوتر مردی را دیدم که روی زمین نشسته بود. به او گفتم:ماشین پیکرها دارد میآید! همه گریه میکردند، بر سر و سینه میزدند و فریاد میکشیدند؛ اما انگار هیچکس نمیتوانست به دیگری بگوید چه خبر است. مرد بهسرعت از جایش بلند شد. وقتی ماشین را دید، دستی بر سرش زد و بهسمت آن دوید. زنها مرثیهخوانی را آغاز کردند و ما بلندبلند گریه کردیم. چفیه همسرم را گرفتم تا آن را برای تبرک به ماشین برسانم. اما وقتی نزدیک شدم، نه توانی برای پرتابکردن چفیه داشتم، نه توانی برای حرکت؛ نه میتوانستم حرف بزنم، نه ناله کنم و نه حتی گریه.فقط آخرین لحظهها را نگاه کردم،نگاه کردم...و نگاه کردم... الهام صباحی مشهد الرضا @kalematorism
چهارشنبه، همراه خانواده خواهرم، برای شرکت در مراسم آخرین وداع راهی مشهد شدیم.دخترم را پیش مادرم گذاشتم و عجیب دلتنگش بودم. دلم میخواست در تمام این چند روز، همراه پیکر رهبرم در راه باشم. پیشتر بارها کتاب پنجرههای تشنه، نوشته مهدی قزلی، را خوانده بودم و این همراهی برایم چیزی شبیه همراهی با ضریح امام حسین(ع) بود؛ مقدس و باشکوه. غروب، نزدیک اذان، راهی حرم امام رضا(ع) شدیم. حرم خیلی شلوغ بود؛ درست شبیه روزهای کودکیام که در روزهای آخر صفر به مشهد میآمدیم و همراه عمه شهناز، از چهارراه مقدم تا حرم پیاده میرفتیم تا دستههای عزاداری را ببینیم و در مسیر، خودمان را به دسته علمداران روستایمان برسانیم.در تمام مسیر، دلتنگ خاطرات کودکیام بودم. فکر میکردم ما آدمها چقدر دلتنگ گذشته خودمان میشویم. در ورودی صحن نماز خواندیم. حتی برای ایستادن هم جایی نبود. به همسرم گفتم:اگر لازم باشد تا صبح در حرم بمانم تا رهبرم را ببینم، میمانم. اما خستگی راه مانع شد. قرار گذاشتیم ساعت چهار صبح، پس از خواندن نماز، دوباره راهی حرم شویم. از صبح که در مسیر بودم، مراسم تشییع رهبر را در عراق، بهصورت زنده از شبکه خبر دنبال میکردم. دلم نمیآمد چشم از تصاویر بردارم. همه این چند روز کارم همین بود: نگذارم لحظهای از دست برود؛ جایی را که نتوانسته بودم با حضورم پر کنم، به شکلی دیگر حاضر باشم. تا نماز صبح، میان خواب و بیداری بودم. تشییع هنوز در کربلا ادامه داشت و دلم مضطرب شده بود. خاصیت کربلا همین است؛ آدم را بیقرار میکند.هنوز ساعت چهار نشده بود. اخبار هم اعلام کرده بود که مراسم تشییع در مشهد، بعدازظهر برگزار میشود؛ بااینحال، همراه خواهرم راهی حرم شدیم و از بابالجواد(ع) وارد شدیم.سکوت عجیبی بر صحن پیامبر اعظم ص نشسته بود. تمام صحن فرش شده و مردان و زنان، خسته از انتظار، روی فرشها خوابیده بودند. یاد اربعین افتادم. آرامش غریبی در فضا جریان داشت؛ سکوتی که انگار همهچیز را در خود فرو برده بود. آفتاب، گویی شرم داشت بر این صحن بتابد؛ اما آهستهآهسته چادر روشنش را بر سر زائرانی میکشید که از شب گذشته در انتظار مانده بودند تا شاید به آخرین دیدار برسند و نامشان در شمار بدرقهکنندگان ثبت شود. راه رفتیم و راه رفتیم و من همچنان مراسم را بهصورت زنده دنبال میکردم. خواهرم به چایخانه حضرتی رفت و من گوشهای نشستم و نماز و دعایم را خواندم. منتظر بودم نماز بر پیکر رهبر را در حرم حضرت عباس(ع) ببینم.تابوت بیپرچم و بیعمامه؛ شکسته و خسته بر زمین زانو زده بود. این تصویر برایم عجیب، باشکوه و آکنده از رسم ادب بود. ابتدا یاد تعزیه حر افتادم؛ آنجا که حر، به نشانه ادب، کلاه و چکمههایش را درمیآورد و به شاه عالمین سلام میدهد. بعد یاد تعزیه حضرت عباس(ع) افتادم؛ آنجا که خودش را قطعهقطعه تقدیم حضرت میکند، اما به خیمه بازنمیگردد. بعد نماز و مداحی پیکر را دور حرم حضرت میگرداندند و دوربین از بالا نشان میداد. یک بار چرخید؛ بار دوم چرخید و وقتی به دور سوم رسید، با خودم گفتم:آقا دل از کربلا نمیکند و من چه خودخواهانه منتظرم که ببینمش. همانجا از دیدار دل کندم. دو رکعت نماز خواندم و گفتم: آمدهام تا نامم ثبت شود؛ تا ثبت شود که در تشییع مردی حضور داشتم که هر بخش از زندگیاش را میتوان روضه کرد. هنوز ساعت به شش نرسیده بود که از صحن بابالرضا(ع) بیرون رفتیم تا در مسیر تشییع قدم بزنیم؛ تا رد قدمهایمان را در حافظه خیابان بگذاریم.گروهگروه مردم بهسمت حرم حرکت میکردند و گروهی دیگر در مسیر منتظر مانده بودند. از شهرهای مختلف آمده بودند تا به آخرین دیدار برسند. انتظار را میشد در تمام چهرهها دید. احساس میکردم حتی اگر رسیدن پیکر روزها طول بکشد، این مردم میمانند تا دِین خود را ادا کنند. تا ساعت نه صبح در خیابان امام رضا(ع) قدم زدیم. در میان راه شنیدم مردی گفت: ـ خدایا، این انتظار کی تمام میشود؟ مرد دیگری جواب داد: ـ انتظار خیلی سخت است. در دلم گفتم:خدایا، مردم منتظر مردیاند که انتظار را برایشان معنا کرد؛ مردی که تلاشش را کرد تا از نهضت خمینی تا انقلاب مهدی محافظت کند. به خانه دوست عزیزمان زاهده خانم و آقا سعید برگشتیم و کمی استراحت کردیم. وقتی از تلویزیون دیدیم پیکرها به فرودگاه مشهد رسیدهاند، آماده شدیم. از مسیر موازی خیابان امام رضا(ع) خودمان را به میدان دهدی رساندیم و از آنجا، پیاده وارد خیابان مصباح شدیم.در خیابان با دو موج جمعیت روبهرو شدیم: موجی که بازمیگشت و موجی که پیش میرفت. بااینحال، خیابان همچنان شلوغ بود. تا ابتدای خیابان دانش رفتیم. جمعیت، مثل قالی، گرهگره در کنار هم ایستاده بود و هرکس سعی میکرد هوای دیگری را داشته باشد.
без подписи
And the first time, God greeted Adam, and the first word of the human being was “peace” (salām), and “peace” was a name of God. Peace / Hello, I am Elham Sabbahi, a PhD student in the Philosophy of Education, and I am currently working on the thought of Kierkegaard. I write this letter while I am in a state of shock, reflecting questioningly on this matter: In an age in which civilized humanity is moving toward ethics and empathetic coexistence, how is it that a human being whose speech, action, and thought are knowledge, wisdom, God, and morality, who moves for the sake of peace, and who is a theorist and thinker of a global stature, is destroyed with bunker-buster bombs? A human being weighing a few dozen kilograms against bunker-buster bombs weighing several tons, what an unequal equation is this? How great, after all, is the power of thought? To whom does the moral, political, and theological harm fall? Who is it that does not allow the peoples of the world to live in a tranquility free of political demarcations, in peace and in an ethically grounded manner?I am not speaking of an ordinary death; I am not even speaking of a war. This is not a battle, nor is it war; it is something beyond war and killing, something that humanity has not seen until now and does not wish to see either, and perhaps they do not want to allow people to see it, to understand, and to reflect. I am not speaking of one man; their number has gone beyond the fingers of one hand. I am speaking of men over whom, one day, humanity will bite the finger of astonishment, asking: why? This is not merely talk of political leaders such as Sayyid Ali Khamenei and Sayyid Hassan Nasrallah, and of the fighting men of these two leaders, such as Qasem Soleimani and Yahya Sinwar. The question is about the reason for the enmity toward these men of ethics and of combative thought. In these days, when each time death reveals one of its faces in order to give life a new shape of meaning for me, I even think of children who did not understand at which point of the game they were suddenly sent to the sky. The 168 children of the Minab school are not a number. And these days I see all of this within a melancholy of the Western world, which is a symbol of Epstein-like pleasures, and a movement toward faith in the Eastern world, which is a symbol of meaningful living, through a martyrdom-like leap. I am certain that the morning of awareness is near. I would like to know your opinion as well: Do you, too, see the peoples of the world on the threshold of a great transformation of consciousness? With love and respect, Elham Sabahi
از من چه آید ؟کدام گره از تدبیرم گشاید؟ اولین بار معلمم گوشه دفترم نوشت زمانی که آشفته بودم. این سوال در سراسر زندگیم که اکنون به چهل رسیده است کشیده شده است تا به خودم بیایم و خدا را ببینم. دیشب سوال نوشتم و سوال نوشتم تا ببینم برای بدرقه رهبر شهیدم فراتر از اندوه قلبمان چه کار میتوانم بکنم که گره گشا باشد. از خود امام شهیدم کمک گرفتم و مخاطب را اساتید دانشگاه قرار دادم و در ذهنم نامه نوشتم قلم برداشتم و بالا پایین نوشتم و پاک کردم واصلاح کردم در حد توانم به این نقطه رسیدم و راضی شدم کوتاه و مختصر فقط با یک هدف پرسش ایجاد کنم. و نامه را در به سایت اکادمیا به اساتید غیر فارسی زبان به انگلیسی ارسال کردم. متن نامه این است. و اولین بار خدا به آدم سلام کرد، و اولین کلامِ آدمی سلام بود، و سلام نامِ خدا بود. سلام من الهام صباحی، دانشجوی دکتری رشتهٔ فلسفهٔ تعلیم و تربیت هستم و در حال حاضر بر روی اندیشهٔ کیرکگور کار میکنم. این نامه را در حالی مینویسم که شوکزدهام و پرسشگرانه به این سؤال میاندیشم: در عصری که بشرِ متمدن به سمت اخلاق و همزیستیِ همدلانه پیش میرود، چگونه آدمی را که سخن و عمل و اندیشهاش علم و حکمت و خدا و اخلاق است، که برای صلح حرکت میکند و در طرازی جهانی نظریهپرداز و اندیشمند است، با بمبهای سنگرشکن از بین میبرند؟ یک آدمِ چند ده کیلوی در برابر بمبهای چند تنیِ سنگرشکن، چه معادلهٔ نابرابری است؟ مگر قدرتِ اندیشه چقدر است؟ به چه کسی ضررِ اخلاقی، سیاسی و الهیاتی میرسد؟ چه کسی نمیگذارد مردمانِ جهان در آرامشی بدون خطکشیهای سیاسی، در صلح و اخلاقمدارانه زندگی کنند؟ از یک مرگِ عادی صحبت نمیکنم؛ حتی از یک جنگ هم صحبت نمیکنم. این مبارزه نیست، جنگ هم نیست؛ فراتر از جنگ و کشتهشدن است، چیزی که بشر تا به حال ندیده است و نمیخواهد هم ببیند، و شاید نمیخواهند بگذارند که ببیند و بفهمند و بیندیشند. از یک مرد سخن نمیگویم؛ تعدادشان از انگشتهای دست فراتر رفته است. از مردانی سخن میگویم که روزی بشر انگشتِ تحیر به دندان خواهد گرفت که چرا؟ صحبت از رهبران سیاسی چون سید علی خامنهای و سید حسن نصرالله و مردانِ مبارزِ این دو رهبر، همچون قاسم سلیمانی تا یحیی سنوار نیست؛ پرسش از چراییِ دشمنی با این مردانِ اخلاق و اندیشهٔ مبارز است. این روزها که هر بار مرگ چهرهای از خودش را نشان میدهد تا زندگی را برایم به شکلی تازه معنا کند، حتی به کودکانی فکر میکنم که نفهمیدند در کجای بازی یکباره به آسمان رفتند. ۱۶۸ کودکِ مدرسهٔ میناب عدد نیستند. و همهٔ اینها را این روزها در ملالی از جهان غرب، که نمادی از لذتهای اپستینوار است، و در حرکتی به سمت ایمان در جهان شرق، که نمادی از معنادار زیستن است، با یک جهشِ شهادتگونه میبینم. اطمینان دارم که صبحِ آگاهی نزدیک است. تمایل دارم نظر شما را هم بدانم: آیا شما هم مردمانِ جهان را در آستانهٔ یک تحول عظیم از آگاهی میبینید؟ با عشق و احترام، الهام صباحی
روایت تاریخ بلعمی( کهن ترین روایت فارسی) از شب و روز عاشورا با صدای ساعد باقری. این روایت که مبتنی بر کهنترین اسناد تاریخ اسلام است، بی اغراق و به دور از تمام تجملات و تکلفاتی است که در طول قرنها به روایت اصلی افزوده شده است. در عین حال، به گمانم تاثیرگذارترین روایت کربلاست.
شخصی همه شب بر سرِ بیمار گریست چون روز بشد، بمرد و بیمار بزیست سعدی حکایت ماست که بیش از بیش گاهی دردمند دردی می شویم که برای ما نیست. گاهی تجویز یک #به_من_چه لازم است.
گفت: برای خودت بلند بلند بخوان... گفت: شعر حفظ کن .. و من حتی بیتی را برای دلم حفظ نکردم و صدایم را برای خواندن آزاد نکرده ام تا بخواند تا دلم دلم دلم... خود را خواندن نه در فریاد و نه در کلمات و نوشتن در آواز را فراموش کرده ام تا صدایم را پیدا کنم تا خودم را بشنوم.... ...
سلام اقای ریس جمهور انتظار نداشتم شما امروز بنده را تا محل کار برسانید راستش اسمتان را که دیدم خواستم لغو کنم اما گفتم دیگر چه فرقی میکند این فرق هاست که این روزها مرا نه به سمت وفاق حتی نفاق هم پیش میبرد. چند چند بودنم با خودم و جهانم با خدا مرا درگیر کرده است. راستی هزینه ها بالا رفته است چرا بین این همه کار اسنپ را انتخاب کردید؟ شاید گفتگو را میپسندید اما تمام مسیر را سکوت کردید سلام هم ندادید بماند که اگر تذکر نمیدادم که راه از چهارراه قیام فرعی میشود شما به خیال نقشه هوایی بودید. اقای ریس جمهور شرمنده بی گفتگو امتیازتان را متوسط دادم. صباحی 2 تیر ماه #اسنپ
فکر میکنم برای شناخت به گفتگو بیشتر نیاز دارم تا به فکر تفکر یه جایی میرسه به دور گفتگو پیش رونده است و تفکر حرکت میده ... میگه مشاوره اعتقادی ندارم میگم مشاور یا مشاوره؟ میگه مشاور میگم پس فرق هست بین مشاوره و مشاوره ... حالا چرا اعتقادی نداری به مشاور؟ میگه چون دنبال پول هستند .و کار اونها میشه یک دوست و خواهر هم انجام داد. میگم میتونی پیش دوست بدون قضاوت خودت تخلیه کنی و بعد اون دوست فرداش دیگه به روت نیاره ؟ میگه نه میگم پس کار مشاور دوست انجام نمیدهد و مشاور هم دوست نیست. ... شکر که هستی برای بلند حرف زدن بی قضاوت #مشاوره_فلسفی
رفیقی دارید که حتی وقتی نیست تو خیالتون باهاش حرف بزنید ادامه بحث بزارید وقتی دیدیش ؟