tgindex
كــــٰاغذ امیٖن

كــــٰاغذ امیٖن

Статистика
@kaqaz_aminарабский

رسالت خاصی ندارد از کوزه برون همان طراوت که در اوست . . . @M_Amin_hmt

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
арабский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
129
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
55
24 постов
Вовлечённость
42,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
48
1/48двое суток
55
1/72трое суток
59

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم خموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش دماغ آشفته ام، از بوی سنبل وحشتی دارم سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خود به بیکاری سر آرم عمر را تا فرصتی دارم نه جان را وصل دلخواهی، نه دل را قوت آهی من حسرت نصیب از زندگانی تهمتی دارم نباشد بهتر از می در کف دریادلان چیزی به زاهد جام خود را چون نبخشم؟ همّتی دارم به تن دارم تب گرمی، به لب دارم دم سردی مرا بیماری عشق است، بر جان منّتی دارم نمی یابم سراغ لیلی رم خورده خود را به یاد وحشتش، با چشم آهو الفتی دارم کسی هرگز نبیند راه از خود رفتن ما را حزین ، از حلقه مجلس، کمند وحدتی دارم ـ حزین لاهیجی

  • نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردن قطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن بعد ازین شکوه کنم پیشه که معلومم شد در دلت کرده اثر، شکوهٔ هجران کردن زده ای طعنه به حالم که چرا صبرت نیست؟ هجر را صبر نیارد به دل آسان کردن گفته ای پیر شدی دل ز جوانان برگیر کافر عشق محال است مسلمان کردن داده ای بیم من از غمزه که خونت هدر است نرخ جان کس نتواند چو من ارزان کردن داده ای پند که باید ز کسان راز نهفت غم دل را نتوانم ز تو پنهان کردن گفته ای در غم ما ترک مراد خود کن تو و بخشایش بی حد، من و عصیان کردن کرده ای منع که دیدارپرستی کفر است عاشق از عشق محال است پشیمان کردن گفته ای وصل محال است، تمنا چه کنی؟ چه کنم؟ ترک تمنای تو نتوان کردن کرده ای امر که دامان ورع پاک بشوی از جگر خون شدن و از مژه طوفان کردن گفته بودی که چه خواهد دلت ای سرگردان؟ گرد سر گردمت، آن طره پریشان کردن تو و آن جلوهٔ مستانهٔ نظاره فریب من و جان در سر آن سرو خرامان کردن من به خونین جگری جان و دل از کف دادن تو به جادونگهی غارت ایمان کردن این جواب غزل خواجه سنایی‌ست حزین خواهد این تازه غزل، ناز به دیوان کردن ـ حزین لاهیجی

  • مرگ گوارا شود ، موی چو گردد سپید لذّت دیگر بود ،  خوابِ دَمِ صبح را... - غنی کشمیری پ.ن: امشب اولین موی سفید رو روی صورتم دیدم

  • 10 авг.25из khomarysm

    بی‌نیازا، محنتِ هجران نصیبِ من مکن نازپروردِ وصالم، من کجا هجران کجا #شریف_تبریزی 📚 عرفات العاشقین

  • 10 авг.261из sohrabimohammad

    ضعفم کجا کشیده است در کارگاه امکان می خواستم بمیرم دیدم که جان ندارم . #محمد_سهرابی #معنی_زنجانی @sohrabimohammad

  • من کور شدم، پیرهنش را نفرستاد... یکبار نشد گریه اثر داشته باشد! ـ حسین دهلوی

  • حاج سلیم موذن زاده زینب زینب زینب...

  • غمش در نهانخانهٔ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند خلد گر به پا خاری آسان بر آرم چه سازم به خاری که در دل نشیند پی ناقه‌اش رفتم آهسته ترسم غباری به دامان محمل نشیند مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند عجب نیست خندد اگر گل به سروی که در این چمن پای در گل نشیند بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند طبیب از طلب در دو گیتی میاسا کسی چون میان دو منزل نشیند؟ ـ طبیب اصفهانی

  • 30 июл.62из khomarysm

    شب وصلم شکایت‌ها به دل بود از فراق او به یک نظّاره جان دادم، حکایت مختصر کردم #شفیع_شیرازی 📚 تذکره روز روشن پ.ن: از اطبای حاذق و نامی شیراز بود.

  • چه خلاف سر زد از من که در سرای بستی بَرِ «دوستان» نشستی دل «بنده» را شکستی

  • دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد آن‌چه سعی است، من اندر طلبت بنمایم این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست به فُسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد عارضش را به مَثَل ماهِ فلک نتوان…

  • دل تنگ هارو دعا بفرمایین

  • نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی به هیچ وجه دگر کار…

  • نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید ز شَستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید بسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید - حافظ

  • без подписи

  • دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد آن‌چه سعی است، من اندر طلبت بنمایم این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست به فُسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد عارضش را به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفت نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد سروبالایِ من آنگه که درآید به سَماع چه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد؟ نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد مشکلِ عشق نه در حوصلهٔ دانشِ ماست حلّ‌ِ این نکته بدین فکرِ خطا نتوان کرد غیرتم کُشت که محبوبِ جهانی، لیکن روز و شب عربده با خلقِ خدا نتوان کرد من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیف تا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد بجز ابرویِ تو محرابِ دل حافظ نیست طاعتِ غیر تو در مذهبِ ما نتوان کرد - حافظ

  • 20 июл.801из kaqaz_amin

    مه بالانشین، پایین نظر کن به مسکینان کلامی مختصر کن بتا فایز غریب این دیار است محبت با غریبان بیشتر کن #فایز

  • 18 июл.7311из khomarysm

    غایب ز دیده ناشده، جان داد نسبتی بیچاره تابِ هجر از این بیشتر نداشت #نسبتی_مشهدی 📚 مکتب وقوع در شعر فارسی

  • دلم مرید مراد است و دیده رهبر دل سرم فدای خیال و خیال در سر دل کمند زلف تو را گر رسن دراز آمد در آن مپیچ که دارد گذر به چنبر دل دلم چگونه نماید قرار در صف عشق چنین که زلف تو بشکست قلب لشکر دل بود که ساقی لعل تو در دهد جامی مرا که خون جگر می‌خورم ز ساغر دل دل صنوبری‌ام همچو بید می‌لرزد ز بیم درد فراق تو ای صنوبر دل تو آن خجسته همای بلند پروازی که در هوای تو پر می‌زند کبوتر دل دلم ربودی و تا رفتی از برابر من نرفت یک سرِ مو نقشت از برابر دل چگونه در دل تنگم قرار گیرد صبر که می‌زند سر زلف تو حلقه بر در دل به ملک روی زمین کی نظر کند خواجو کسی که ملک وصالش بود مسخّر دل  - خواجوی کرمانی

  • 9 июл.861из Moskarat

    #اب_الایتام_علی_ابن_ابی_طالب گر یک نظر بسوی من بینوا کنند دستم گرفته پادشه ماسوا کنند انگشتری که ملک سلیمان بهای اوست آنان به سائلی به خجالت عطا کنند.. #آخوند_ملاعلی_همدانی